چک های سنگین دبیری شورای امنیت

هوشنگ اسدی

یک خبر است ویک خاطره و دیگر هیچ. در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.

 

خبر

سه شنبه 19فروردین 1392

آخرین احکام رئیس جمهور ایران حاکی از ورود علی شمخانی به کابینه حسن روحانی و در اختیار گرفتن مسئولیت شورای عالی امنیت ملی است. علی شمخانی که از بنیان‌گذاران سپاه پاسداران محسوب می‌شود در هر دو دولت آقای خاتمی سمت وزیر دفاع را برعهده داشت. فرماندهی نیروی دریایی ارتش و رئیس مرکز مطالعات راهبردی نیروهای مسلح نیز از دیگر سمت‌های او در گذشته است.

 

خاطره

شبی در فروردین  1362

«غلغله است. از همه درها صدای فریاد می آید. در راهرو مرا رو به دیوار می ایستانید و می روید. صدای مداوم و مرتب فرود آمدن ضربه ها را می شنوم. انگار کسی را یکنواخت چک می زنند. کسانی شتابان از کنارم می گذرند. بعد برادر شریفی مرا به اتاق می برد و روی صندلی می نشاند. چشم بندم را محکم می کند. می شنوم کسانی وارد می شوند. یک صندلی جابجا می شود و روبرویم قرار می گیرد. ناگهان در ظلمات ضربه سنگینی به صورتم وارد می آید، همان جا که دندان شکسته اش را دیروز کشیدم. ثانیه ای مکث می شود و بعد ضربات بعدی….

– چشم بندت را بردار…

صدای شماست برادر حمید.

– چشم بندم را برمی دارم.

جلویم، روی صندلی کسی را می بینم در لباس سپاه پاسداران. چک ها را او زده است. با لهجه غلیظ آبادانی می پرسد:

– مرا می شناسی؟

– عینک ندارم.

سرش را جلو می آورد.

– حالا؟

سرم را تکان می دهم.

– کی هستم؟

حالا می شناسمش. می گویم:

– آقای شمخانی…

شاید او همان نماینده ای است که کیانوری خواسته بود از طرف حکومت بیاید. شاید هم برای آن شب آمده است. نمی دانم. علی شمخانی درآن زمان به گمانم قائم مقام سپاه بود. می پرسد:

– فقط یک سئوال دارم: این داستان کودتا راست است؟

می گویم:

– نه… دروغ است…

چک محکمی فرود می آید:

– دروغ است؟

– بعله…

چک بعدی:

– دروغ است؟

– بعله…

صدای شما را از پشت سرم می شنوم برادر حمید( بازجوی من بانام اصلی ناصر سرمدی پارسا که بعدا معاون وزارت اطلاعات و سفیر ایران در تاجیکستان شد):

– باز دارد بازی می کند.از آن کار کشته هاست….

شمخانی بلند می شود.

– یعنی بقیه دروغ می گویند…

بعدها وقتی وزیر دفاع و اصلاح طلب شد، هر وقت حرف می زد، احساس می کردم دست های سنگینش صورت نحیفم را می کوبد.

شمایید برادر حمید. می گویید:

– چشم بندت را بزن پفیوز…

می زنم. مرا می گیرید و می کشید. کشان کشان می برید اتاق پایین. برای لحظاتی نیرو گرفته ام. به خودم می گویم:

– می میرم و قبول نمی کنم…

شما انگار که افکار مرا بخوانید، می گویید:

– حالا می بینیم راست است یا دروغ قهرمان…

و من قهرمان نیستم. وقتی از پا آویزان می شوم و کاسه گه زیر دهانم قرار می گیرد، فریاد می زنم:

– واق… واق… راست است…

بازم می کنید و می آوردید بالا. دوباره روی صندلی می نشینم و به دستور شما چشم بندم را بر می دارم. علی شمخانی همان جا نشسته است. می گوید:

– فقط یک کلمه، کودتای فردا راست است یا دروغ…؟ همه گفته اند راست است…

مکث می کنم. دستی از پشت سر مویم را می کشد و دو چک چپ و راست دریاسالار آینده بر صورتم می نشیند.

– دروغ… نه.راست است.

شمخانی بلند می شود و می گوید:

– ببریدش بالا….

و می رود. راه می افتیم. این «بالا» با همیشه فرق دارد.چقدر طولانی است. سرانجام می رسیم. شما برادر حمید آستین لباسم را گرفته اید و مرا روی یک صندلی می نشانید. از جایی زمزمه ای را می شنوم. سرم را کمی بالا می آورم. با ابرو، چشم بندم را بالا می زنم. سالن بزرگی به نظر می آید. بیشتر نمی بینم. صدای دمپایی می آید. آستینم را می گیرید و می کشانید. از دو سه پله موکت پوش ا بالا می رویم. چند تا صندلی سیاه را می بینم. شما برادر حمید روی یکی می نشانیدم.

ـ چشم بندت را بردار…

برمی دارم.»

به نقل از صفحه 280 متن فارسی نامه های به شکنجه گرم

 

سوریه: سنگر یا باتلاق؟

«خاورمیانه بشکه باروت است و آتش به این بشکه خیلی نزدیک شده است.» دیکتاتور دمشق، صحنه را چنین تصویر می کند. هاشمی رفسنجانی در سخنانی که سراسر هفته صرف تائید و تکذیب آن می شود بر نقش دولت سوریه دست می گذارد: «دولتی که ملت خود را بمباران شیمیایی کند عواقب سخت آن را خواهد دید.» سردار قاسم سلیمانی در مجلس خبرگان می گوید: «ما تا آخر از سوریه حمایت می‌کنیم.» و قدرت های بزرگ جهانی منتظر مصوبه مجالس خود هستند تا فرمان حمله را صادر کنند.

شهریور ماه به نیمه است. فریاد قربانیان کشتار تابستان 67 از دیوارهای زندان ها سر ریز می کند، خاوران رادور می زند، با خروش حسین رونقی ملکی جوان می آمیزدو تا اردوگاه اشرف در عراق می رود که مجروحان را بادست های بسته بر خاک می اندازندو به سرهایشان تیرخلاص می زنند. سرداران سپاه از عملیات «مرصاد» می گویند و سودای نابودی اسرائیل دارند. کیهان «روز واقعه» را انتظار می کشد و رویدادها با سرعتی باور نکردنی، روزهای شهریور راورق می زنند. لوموند در تحلیلی که درست یک هفته ازانتشار آن می گذرد، روزهای نخستین تحول جدید در سوریه را تصویر می کند.

روز اول هفته روستای «اوز کلا» در شمال ایران، بازیگری از جمهوری اسلامی را درمتن این تحولات قرار می دهد. هاشمی رفسنجانی به این روستا می رود تا ناهار را درخانه پدری علی اکبر ناطق نوری، با او بخورد.احمد ناطق‌نوری (برادر ناطق)، آيت‌الله رسولی‌محلاتی (پدرزن ناطق و از اعضای ارشد دفتر مقام معظم رهبری)، سيدجواد رسولی‌محلاتی (سفير ايران در عربستان)، حجت‌الاسلام شهيدی‌محلاتی (باجناق ناطق‌نوری و مشاور حسن روحانی) به استقبالش می آیند. شاخه ای هستند از «هزارفامیل» حاکم بر ایران که البته درگفت وگوی دو نفره رفسنجانی-ـ ناطق نوری جایی ندارند. اين دو چهره سياسی، اول برای هم «پپسی» باز می کنند. ناطق‌نوری، هاشمی‌رفسنجانی را از ارکان انقلاب اسلامی و ارزشمند‌ترين ياران «امام راحل» می نامد. هاشمی‌رفسنجانی نيز علی‌اکبر ناطق‌نوری را از برجسته‌ترين مبارزان انقلاب اسلامی لقب می دهد. طبق معمول «کسی از محتوای گفت وگوها خبر ندارد.»

عصر روز بعد، هاشمی رفسنجانی در جمع مردم سوادکوه در استان مازندران، حرف هایی می زندکه خبرگزاری رویترز تحت عنوان «اظهار نظری بی سابقه از سوی یک مقام ایرانی» مخابره و جهانی اش می کند. جنجال درمی گیرد. بازی تکذیب و تائید کلید می خورد. کار به انتشار صدا و فیلم سخنرانی می کشد.نتیجه هر چه باشد، دردرستی نکات مطرح شده، جای تردیدی نیست: «مشکلات فعلی واقعی است. ما در محاصره، تحریم و بایکوتیم و نمی‌توانیم از منابع استفاده کنیم، باید گران بخریم و در دریافت پول هم با مشکلات فراوان روبرو هستیم. اخیرا شاهد خطر بزرگ تری هم در منطقه هستیم. اکنون آمریکا، جهان غرب با همراهی برخی از کشورهای عربی تقریبا شیپور جنگ در سوریه را به صدا درآوردند كه خدا به مردم سوریه رحم کند. مردم سوریه از طرف حکومت خودشان مورد حمله شیمیایی واقع شده‌اند و حالا باید منتظر حمله خارجی هم باشند.»
این سخنان را هاشمی رفسنجانی گفته است؟ صدای او را تقلید کرده اند؟ آیا «نظام» بر سر مساله سوریه دچارشکاف شده است؟ پراگماتیسم هاشمی رفسنجانی به مقابله ماجراجوائی فرماندهان سپاه آمده است؟ این پرسش ها هنوز بی پاسخ است. روز چهارشنبه، علی مطهری حرفی می زند که دریچه تازه ای را می گشاید: «آقای هاشمی حرفش را زده و نظرش این است و شاید به نظرش مصلحت کشور در این موضع گیری است. اظهارات آقای هاشمی درباره حمله شیمیایی به مردم سوریه به معنای صدور مجوز حمله به سوریه نیست، شاید ایشان می خواهند ایران و انقلاب اسلامی بیشتر از این در این قضیه مایه نگذارد.»

 

سخنان علی مطهری، به موضع تازه ولادیمیر پوتین گره می خورد: «اگر ثابت شود که دولت سوریه مسئول حمله شیمیایی اخیر در حومه دمشق بوده، ممکن است روسیه با حمله نظامی موافقت کند. این اقدام باید از کانال شورای امنیت انجام شود. روسیه خود را وارد درگیری‌های سوریه نمی‌کند.»

یک کارشناس مسائل روسیه می گوید: «در صورت حمله نظامی به سوریه واکنش روسیه دیپلماتیک خواهد بود و واکنش نظامی نشان نخواهد داد؛ اگرچه ممکن است به صورت غیرمستقیم پاسخی دهند، اما به صورت مستقیم منافع آنها ایجاب نمی کند به خاطر سوریه با آمریکا وارد یک جنگ تمام عیار نظامی شوند.»

تحلیگران می نویسند: «اقدام باراک اوباما، رئیس‌جمهوری آمریکا در به تاخیر انداختن حمله به سوریه دلایل متعددی دارد. یکی از آنها امید اوباما به امکان قانع کردن ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهوری روسیه برای پایان حمایت از سوریه و بشار اسد، در کنفرانس گروه ۲۰ است که درآستانه برپائی است.»

روس ها، طبق معمول، مهره آخر را تکان نداده اند و تحولات جهانی را نظاره می کنند، تارای مثبت حمله به سوریه از پارلمان ها گرفته شود، افکار عمومی جهان درمعرض اخبار پیاپی قرار دارند.

اشپیگل ازشنود مکالمه تلفنی حزب‌الله و سفارت ایران درباره استفاده از سلاح شیمیایی، خبر می دهد. دولت آلمان رسما رژیم اسد را مسئول حمله شیمیایی اعلام می کند.

دبیرکل ناتو، می گوید: «هماهنگی میان ناتو و دیگر کشورها درباره سوریه همچنان ادامه دارد. باید پاسخی محکم به رهبران دمشق داده شود که دیگر شاهد استفاده از سلاح شیمیایی در جهان نباشیم. اگر این کار انجام نگیرد، در واقع پیامی به دیکتاتورهای جهان داده‌ایم که اقداماتشان بازخواستی نخواهد داشت.»

جان کری، وزیر خارجه آمریکا از «دیکتاتورها» نام می برد: «اگر به سوریه پاسخ داده نشود، ایران در برنامه هسته‌ای خود برای رسیدن به سلاح‌ هسته‌ای جسارت پیدا می‌کند و گروه‌هایی مانند حزب‌الله ممکن است به استفاده از سلاح شیمیایی بیندیشند.»

جمهوری اسلامی هنوز-ـ نیمه شب چهارشنبه- ـ دارد سازحکومت سوریه رامی زند. مواضع تهران ـ دمشق کاملا یکی است. بشار اسد، عین حرفهای آیت اله خامنه ای را تحویل خبرنگار فیگارومی دهد. علاءالدین بروجردی، رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس، روز یک‌شنبه ۱۰ شهریورماه، همراه یک هیات پارلمانی به دمشق و سپس به بیروت سفر می کند. این زاده عراق که همراه با جواد اردشیر لاریجانی «فتیله های انفجاری» را سازماندهی کرده است، حرف هایی می زند که بیانگر دفاع بی چون و چرای «نظام اسلامی» از بشار اسد است.

 

قاسم سلیمانی٬ فرمانده نیروی «قدس» سپاه، همین دیدگاه را، دو روز بعد به اطلاع مجلس خبرگان رهبری می رساند: «عده‌ای انتقاد می‌کنند که چرا از سوریه اینقدر حمایت می‌کنیم. باید به آن‌ها گفت سوریه خط مقدم مقاومت است. ما تا آخر از سوریه حمایت می‌کنیم.»

حسین سلامی٬ جانشین فرماندهی کل سپاه پاسداران، در همایش «سوریه سنگر مقاومت» می گوید: «جمهوری اسلامی در صورت حمله نظامی به سوریه بر اساس «تجربه‌های خود پاسخ‌های میدانی و روشنی» خواهد داد. منطقه را می توان به «باتلاق و آتش‌فشان» تشبیه کرد که اگر فعال شود، قابل کنترل و مهار نیست. ما در معرض یک آزمون جدی هستیم. برای امریکا زمان تجربه این آزمون گذشته است.در آستانه یک نقطه عطف راهبردی در سرنوشت منطقه و به نوعی در دنیای اسلام هستیم، احتمال وقوع واقعه‌ای سنگین با پیامدهای جغرافیایی وسیع وجود دارد.» روز آخر هفته، ۱۷۰ نماینده مجلس شورای اسلامی بیانیه ای را منتشر می کنند که خیلی به سر مقاله «روز واقعه» کیهان برادر حسین بازجو شباهت دارد: «با اراده نظام در کنار برادران سوری خود برای مقابله با خط کفر و ظلم حاضر به جان‌فشانی هستیم و به آمریکای جهان‌خوار و سرکردگان آن در رژیم صهیونیستی اعلام می کنیم که ملت های مظلوم جهان سال های سال است در انتظار لحظه نهایی پاک کردن خط ظلم و ستم مستکبران هستند و حمله شما به سوریه سرآغاز این فروپاشی خواهد بود.»

دومین هفته اردیبهشت به پایان می رسد. زنگهای خطر دیگر بار بصدا درآمده است. عاشقان ایران، هشدار می دهند:

– حمله به سوریه، آزمایشی برای حمله به ایران است

– کشور وملت را از باتلاق سوریه نجات دهید

– ایران هیچ نفعی در ورود به جنگ سوریه ندارد

– پای ایران را به جنگ تازه ای در منطقه نکشانید….

 

«نظام «، سرزمین ما «ایران» را به پشت «سنگر» های جنگی برده است که به باتلاق می رسد. کشورهای قدر قدرت جهان برای مرحله تازه این جنگ، به مجوز پارلمان های منتخب مردم نیاز دارند. «نظام» که نام مستعار سیدعلی خامنه ای است، چشم برمنظره هولناک بسته و پنبه در گوش کرده است.

شهریور، دیگر بسوی توفان های پائیزی می رود و آواز کشتگان تابستان ۶۷ در شعر اسماعیل خوئی طنین می افکند:

این کشته دلی داشت چو دل های بزرگ

آماده ی دل زدن به دریای بزرگ

دریای بزرگ مرگ بلعیدش، لیک

برجاست از او امید فردای بزرگ

اعضای یک تحریریه اعدام شدند

 

 

کشتار تابستان ۱۳۶۷، ناگفته های بسیاری دارد که یکی ازآنها اعدام اعضای تحریریه روزنامه مردم است؛ ارگان حزب توده ایران که دو سردبیر و تمامی اعضای تحریریه اش در زندان جمهوری اسلامی کشته شدند.تنها کسی که زنده ماند یک زن بود؛ملکه محمدی که سالها در زندان ماند و عاقبت آزاد شد.

 انتشار روزنامه » مردم» ارگان مرکزی حزب توده، با بازگشت بخشی از رهبری این حزب در ۲۳ اسفند ۱۳۵۷ در تهران از سر گرفته شد. تاریخ انتشار شش دوره پیشین این روزنامه به دهه سی بر می گشت.

تحریریه روزنامه مردم، در دفتر حزب توده، واقع در خیابان شانزده آذر، قرار داشت که بر اساس گزارش ها» بعد از سرکوب حزب در دهه ۶۰ مصادره شد ودراختیار اسداله لاجوردی ـ دادستان وقت ـ قرار گرفت.»

سردبیر روزنامه مردم منوچهر بهزادی، عضوهیات سیاسی این حزب بود. با برگشت تدریجی توده ای های تبعیدی، کادر اصلی تحریریه به تدریج تکمیل شد. هنگامی که مدیر مسئول روزنامه مردم زیر فشار قرار گرفت، نام این روزنامه به » نامه مردم» تغییر یافت و امتیاز ومدیر مسئولی آن از وزارت ارشاد وقت به نام منوچهر بهزادی گرفته شد. افرادی که پیش از آن همگی درزمان مهاجرت با نشریات حزبی به ویژه رادیو پیک همکاری داشتند، در تحریریه روزنامه فعالیت می کردند و عبارت بودند از:

– ملکه محمدی، رفعت محمد زاده، غلامحسین قائم پناه، مهدی کیهان، رحیم نامور، هوشنگ ناظمی(امیر نیک آئین) بهرام دانش، عبدالحسین آگاهی. علی گلاویژ، سردبیر دنیا-ـ ارگان تئوریک حزب توده ـ- و محمد پورهرمزان هم مانند احسان طبری اغلب در جلسات تحریریه شرکت می کردند؛جلساتی که در برخی از آنها نورالدین کیانوری و یا فرج اله میزانی( جوانشیر) هم شرکت داشتند.

برخی از این افراد، مانند رحیم نامور، از روزنامه نگاران قدیمی ایران بودندو بقیه درمهاجرت به کارنوشتن و روزنامه نگاری روی آورده واغلب دارای تالیفات و ترجمه های متعددی هم بودند. محمد پور هرمزان، آثار اصلی لنین را به فارسی ترجمه کرده و امیرنیک آئین، مولف دو فرهنگنامه فلسفی و چندین کتاب دیگر بود.

روزنامه مردم ابتدا در ۱۰۰۰۰تیراژ بصورت هفتگی منتشر می شد. یکی ازهمکاران روزنامه مردم می گوید: «انتشار مردم به صورت روزانه و بکارگیری کادر جوان حرفه ای در دستورکار حزب قرار داشت. انجام این کار به رحمان هاتفی، آخرین سردبیر روزنامه کیهان پیش ازانقلاب سپرده شده بود که با نام مستعار حیدر مهرگان با نشریات حزب همکاری نزدیک داشت. اما، رحمان هاتفی بر اساس قوانین حزبی وقتی می توانست این مهم را برعهده بگیرد که در پلنوم حزبی بعنوان عضو هیات سیاسی و سر دبیر مردم، انتخاب شود؛ کاری که در پلنوم هفدهم اتفاق افتاد.»

 رحمان هاتفی، تدارک انتشار روزنامه را می دید که روزنامه مردم بعد از دو بار توقیف موقت، سرانجام بعد از انشتار شماره ۵۲۸ خود در خرداد ۱۳۶۰ برای همیشه بسته شد.

 

دستگیری، مرگ و اعدام

در ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ سرکوب حزب توده عملی شد. دراولین دور دستگیری فله ای، اکثریت رهبری و کادرهای حزب توده دستگیر شدند. تمامی اعضای تحریریه روزنامه » نامه مردم» نیز در میان دستگیر شدگان بودند، اما رحمان هاتفی که درجمع رهبران علنی حزب نبود، با آنکه در این یورش دستگیر شد، اما نا شناخته ماند و چند ساعت بعد به همراه تعداد دیگری از افراد حزبی که صبح روز یورش به این حزب دستگیر شده بود آزاد شد. او خود را کارگر نقاشی معرفی کرده بود که بطور اتفاقی در ساختمانی که یکی از دفاتر حزب نیز در آن مجموعه قرار داشت بعنوان مظنون به توده ای بودن دستگیر شده است. او اما دو ماه بعد در اردیبهشت ۱۳۶۲ و این بار بعنوان عضو رهبری حزب توده همراه با جوانشیرو انوشیروان ابراهیمی دستگیر شد.

اعضای تحریریه روزنامه «نامه مردم» هم مانند دیگردستگیر شدگان، به زیر شکنجه برده شدند، حتی عبدالحسین آگاهی هم که هنگام دستگیری تیرخورده بود، زیرشکنجه کشته شد.

رحمان هاتفی که در یورش دوم – ۶ اردیبهشت ۶۲- دستگیر شده بود، زیر شکنجه سختی قرار گرفت تا جایی که برای اینکه نتوانند اوراوادار به اعتراف تلویزیونی کنند، صورت خود را با ناخن درید.عاقبت هم در روز ۱۹ تیر جسد او را از سلول انفرادی اش خارج و اعلام کردند و او خود را به شیوه ای که هنوز معلوم نیست، کشته است. رحمان هاتفی، در ایام انقلاب سردبیر روزنامه کیهان بود. تیتر های معروف » توی دهن این دولت می زنم»، » شاه رفت»، » امام آمد» و دهها تیتر دیگر که در سالگردانقلاب در سطح وسیعی درایران تکثیر می شود، توسط او برتارک کیهان نشسته بود.

بقیه اعضای تحریریه، بعد از دوسال از سلول های انفرادی زندان کمیته مشترک به اتاق های دربسته زندان اوین منتقل شدند تا تابستان ۱۳۶۷ فرا رسید. اولین قربانی، دیگر سردبیر «نامه مردم» یعنی منوچهر بهزادی بود. سپس نوبت بهرام دانش رسید. دیگر اعضای تحریریه «نامه مردم» و «دنیا»

د ردهه اول شهریور ۱۳۶۷ به شوفاژ خانه اوین اعزام و همگی در سنین بین ۶۷ تا ۸۵ سالگی به دار زده شدند.

از تحریریه اصلی «نامه مردم» سه نفر جان بدر بردند: احسان طبری که درحبس خانگی ماند تا از دنیا رفت.ملکه محمدی که بعد از دخالت آیت اله منتظری و دریافت حکم عدم اعدام زنان، از چوبه دار نجات یافت. او که همسرش محمدپور هرمزان درهمان روزهای نخست به دار آویخته شده بود، همچنان در تهران زندگی می کند.سومین نفر هم رحیم نامور، روزنامه نگار قدیمی بود که در روزهای دستگیری بعلت کهولت سن در بیمارستان بستری بود و مدتی بعد از ایران خارج شد و به افغانستان رفت. رحیم نامور، در خارج از کشور هم به کار روزنامه نگاری ادامه داد، تا درآخرین سال های حکومت حزب دمکراتیک خلق بر افغانستان، چشم از جهان فروبست و در تپه شهدای پایتخت افغانستان «کابل» پس از ادای احترام کامل حکومتی به خاک سپرده شد. پس از رسیدن طالبان به کابل و همزمان با قتل دکتر نجیب الله رئیس جمهور وقت افغانستان، تپه شهدای انقلاب و جنگ افغانستان نیز تخریب و سنگ قبرهای آن خرد شد.

کتابی که مرا چهار بار شرمنده کرد – حسن يوسفی اشکوری

مطالبی که در ادامه می‌خوانيد نامه حسن يوسفی اشکوری درباره کتاب «نامه‌هايی به شکنجه‌گرم»، نوشته هوشنگ اسدی و پاسخ نويسنده به يوسفی اشکوری است

—–

در بيست و پنجمين سالگرد کشتار۶۷، کتاب » نامه هايی به شکنجه گرم» به زبان های فارسی و لهستانی منتشر شد. البته نسخه فارسی کمی زودتر به بازار آمده بود و بعد از تصحيح اغلاط تايپی و يکی دونکته که دوستانی مانند آقای يوسفی اشکوری تذکر داده بودند، مجددا انتشار يافت.

در اين فاصله، نامه ای از آقای حسن يوسفی اشکوری که کتاب را بايشان تقديم کرده بودم، دريافت کردم. اين نامه را همراه پاسخ آن در اختيار گويا می گذارم برای انتشار، البته بدون مقدمه لبريز از مهر و تعارف آن.

هوشنگ اسدی

***

نامه حسن يوسفی اشکوری

گرچه شما به کتابتان آن عنوان «گزارش-خاطره» داده ايد اما به گمانم عنوان «رمان-خاطره» نيز مناسب است. چرا که به واقع خاطرات است و گزارش از امور واقع (مانند تمام خاطرات) اما در ژانر رمان نوشته شده است. در رمان (مانند شعر) سه عنصر دخالت تعيين کننده دارند: انديشه، قدرت تخيل و احساس نيرومند، و اين هر سه، به ويژه دو عامل اخير، با قدرت تمام در کتاب پر حجم شما حضور دارند. از اين رو کتاب شما هم انديشه پرور است و هم «کلک خيال انگيز» و هم پرورش دهندة احساسات و عواطف عميق انسانی. نثری روان و پر خون و تعابير و ترکيبهايی لفظی و معنايی خوش و شاعرانه چنان به زمان و مکان و فضا و اشياء و آدمها لحظه ها جان بخشيده که خواننده را با خود همراه و هم نوا می کند و با لحظه های غالبا تلخ و البته گاه شيرين قرين می سازد. اين همه از ويژگی های يک رمان موفق و اثرگذار است. در هرحال دست مريزاد.

اگر از جهات ادبی و ارزش هنری کتاب که بگذريم، ارزش تاريخی آن نيز بسيار است. بالاخره قلمی جذاب و اثرگذار توانسته بخشی از تاريخ جنايت و خشونت را در مقطعی ويژه از تاريخ معاصر ايران گزارش کند و اطلاعاتی مهم در اختيار مردم و حتی تاريخ نگاران بگذارد. جانيان و شکنجه گران همواره تلاش می کنند «دارها» را برچينند و «خونها» را بشويند اما اين تاريخ نگاران و به ويژه خاطره نگاران قربانيان شکنجه اند که نمی گذارند خونها فراموش شود هرچند دارها را برچيده شده باشند. گرچه، به دلايلی روشن، تاريخ نگاران با خاطرات (به ويژه اگر پس از گذشت زمان نوشته شده و با عواطف نيز آميخته باشد) ميانه ای ندارند و به راحتی نمی توانند به خاطرات، مخصوصا اگر در ژانر رمان نوشته شده باشند، استناد و اعتماد کنند اما قطعا به خاطرات و حتی رمان-خاطرات احتياج دارند و در هرحال از چنين منابعی بی نياز نيستند. اثر ماندگار شما، که احتمالا بيشتر به انگيزة اثرگذاری خوانندگان عام نگارش يافته، يکی از منابع اين دوره است.

اما من در هنگام خواندن کتاب شما به چهار اعتبار شرمنده بودم:
به اعتبار انسان بودن،
به اعتبار ايرانی بودن،
به اعتبار مسلمان بودن
و
به اعتبار سمت نمايندگی داشتن در همان سه سال اول دوران زندان و شکنجه شما. نماينده ای که از آن رخدادها نه به درستی (حتی در حد ده درصد) خبر داشت و نه اگر با خبر بود کاری از او ساخته بود. البته اين احساس را هنگام خواندن نوشته های مشابه ديگر نيز داشته و دارم.

اما در حين خواندن چند نکته به نظر رسيد که لازم ديدم يادآوری کنم.

۱-نکته نخست اين است که در متن به لحاظ ساختار زمانی قصه هماهنگی وجود ندارد. ظاهرا شما داريد در سال ۶۱-۶۳ بازجويی می نويسيد اما در موارد بسياری به حوادث بعدی و حتی گاه به زمان نگارش نهايی کتاب در پاريس نيز اشاره می کنيد. درست است که اين گزارش ها نه تنها عينا متن بازجويی مکتوب و شفاهی نيستند بلکه ساليانی بعد به قلم آمده اند اما فکر می کنم طبق قواعد قصه و گزارش نمی توان از ذهن سيال سود جست و از گذشته به بعد و حال نقل مکان کرد و بر عکس. البته ببخشيد من دارم به لقمان پند می دهم و زيره به کرمان می برم. شما خود اديب و قصه نويس هستيد. فکر می کنم حتی قيد نگارش نهايی در فلان تاريخ در پاريس نيز کفايت نمی کند. در هرحال بهتر بود وقايع بعدی را در پاورقی می آورديد.

۲-صفحه ۱۲۷ شيخ احمد کافی واعظ بود نه مداح. اين دو اصطلاحا با هم فرق دارند.

۳-ص ۱۶۱. سند اين ادعا که فردين «به فرمان ويژه آيت الله خمينی اعدام شد» چيست؟

۴-ص ۲۵۳. در زمان انقلاب حدود هفتاد سال از مشروطيت می گذشت نه صد سال.

۵-ص ۲۸۰-۲۸۱. اگر مراد عيد سال ۵۹ باشد هنوز در آن زمان مجلس تشکيل نشده بود. در همان دو صفحه «محمدی» در مجلس کيست؟

۶-ص ۴۱۰. «بند ج» اصل قانون اساسی نبود بلکه مصوبه شورای انقلاب بود

۷-ص ۴۳۳. «احمدی نژاد»؟

ضمنا «مرسل» درست است و نه «مرصل» و نيز «سب» درست است نه «صب» و نيز «اللهُ اکبر» درست است نه «الله و اکبر». البته در همان صفحه نخست کتاب چند بار تاريخ ها اشتباه تايپ شده که لابد توجه کرده ايد.

آخرين نکته اين که جسارتا خاطره مربوط به گل و يا پوچ آقای کروبی و نيز ماجرای بسم الله . . .قابل قبول به نظر نمی رسد. ظاهرا کروبی در شمار کم هوش ترينها نيست هرچند قطعا از نوابغ نيز نيست.

۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۲
می ۲۰۱۳

***

پاسخ هوشنگ اسدی

درست در روزی که به سفر می رفتم ، نامه زيبا و آموزنده شما را دريافت کردم. بسرعت تمام خواندم و شو روشعورش را با خود بردم و درتمامی اوقاتی که صرف يکی ا زهمين گرفتاريهای غربت می شد، آن را در ذهن و قلبم صيقل دادم.

نخست لازم می دانم از محبت شما سپاسگزاری کنم که بامهرتمام اين قلم کوچک را مورد عنايت قرار داديد. بويژه ممنونم که ايرادات کتاب را بر شمرديد تا برفع آنها بکوشم.

اما براستی، شرمندگی برای کسانی است که اين دوران سياه را برای ما رقم زده اند و زير نام» ايران» و » اسلام» و»آزادی» نکبت ترين ايام را بر ما تحميل کرده اند. همه ما فرزندان استبداديم و کم و بيش اين ميراث شوم را اين سوی وآن سو می بريم. کتاب کوچک من شايد سندی باشد از دورانی، اما حضور کسانی چون آيت اله منتظری و شما برای من که اساسا علايق مذهبی ندارم،مانند پل هائی است که از جانب ظلمت قرون استبدادی به سوی روزهای روشن آزادی می آيند تا » اسلام رحمانی» را باروح ايران زمين پيوند بزنند. درست اينجاست که دست های ما بهم می رسد و کسانی را که نماينده متدين و روزنامه نويس آزاد ا زدين را کنار هم نشاندند، شرمنده تاريخ می کند.

پرسش هايی داشته ايد که دوتا را جواب می دهم تمام و ديگری را ناتمام:

– فردين (فاطمه مدرسی) نوه آيت اله مدرس و با نام سازمانی سيمين از مسئولين سازمان مخفی نويد بود. در جريان کشتار ۶۷، مانند ديگر زنان زندانی به کوشش آيت اله منتظری، از قافله مرگ کنار گذاشته شد. د ربهار ۱۳۶۸ ، زندانبانان برا ی اوو يک دختر مجاهد از آقای خمينی «حکم ويژه» گرفتند و اعدامش کردند. مشروح ماجرا در خاطرات زندان خانم عفت ماهباز هم سلولی او درج و در کتاب «فراموشم مکن» منتشر شده است. طبق معمول» سند»ی به معنای رايج در دست نيست. اما بين زندانيان سياسی دهه شصت دريافت اين حکم ويژه معروفيت دارد. منقول است که فردين را تا پدرش زنده بود که گويا نزد آقای خمينی راه داشت، زنده نگه داشتند و به محض خاموشی پدرش در تپه های اوين به جوخه آتش سپردند.

– بله. فرد مورد نظر در صفحه ۴۳۳ احمدی نژاد است

– در مورد آقای «محمدی»: همانطور که در مقدمه کتاب توضيح داده ام،اين نام هم مانند اسامی ديگر در گيومه مستعار است به دلايل گوناگون. با خود عهد بسته ام اين اسامی را تا زنده ام فاش نکنم، هرچند در جايی به امانت گذاشته ام. البته توضيح شما مرا متوجه غلط ديگری کرد که در متن بجای «مجالس»، به اشتباه «مجلس» تايپ شده است.

هوشنگ اسدی
پاريس ۱۰ خرداد ۱۳۹۲

سنگ ها و سگ ها

شهریور ماه می رسد و سه رشته ای که جمهوری اسلامی بر گردن خود انداخته است،

درهم می تند. تازه بحث تحریم ها داغ شده است و سلطان عمان در جست و جوی راهی از دروازه قصر آخرین پادشاه ایران می گذرد که دریک هفته، بحران سوریه، از حمله شیمیایی تا حمله احتمالی، دامن می گسترد. دو حلقه تحریم و سوریه در حلقه حقوق بشر گره می خورد. مجلس نمایندگان آمریکا، طرحی رابا ۴۰۰ رای موافق و ۲۰ رای مخالف درباره حقوق بشربه تصویب می رساند و برای تصویب سنا در شهریورماه به این مجلس می فرستد.

رفع یا کاهش تحریم ها، وعده انتخاباتی حسن روحانی است. اعضای دولتش به دیدار مرسوم با » رهبر نظام» می روند که چون همیشه بالا می نشیند و به فرودستانش فرمان و رهنمودمی دهد. دولت جدید سه وزیر ندارد، سخنگویش تازه معلوم شده و تکلیف پرونده هسته ای روشن نیست. در شورای امنیت ملی می ماند؟ به وزارتخارجه می رود؟ اعضای تیم مذاکره کنند چه کسانی اند؟ رهبر جمهوری اسلامی حرفی نمی زند.خواستار حل مشکل «معیشت» مردم است.

مصاحبه ای در روز زمینه اجتماعی بحث درباره تحریم ها را فراهم می سازد.علی افشاری درتحلیلی منطقی قدم بعدی را بر می دارد.

» طالبان شیعه» که بر ارکان قدرت سوارند، از «ساپورت» پوشیدن زنان بحران تازه ای می آفرینند. در شورای شهر جنگ بر سر انتخاب شهردار تهران جنگ مغلوبه است.

بحران سوریه به ناگاه باانتشار عکس های قربانیان سلاحهای شیمیایی، سونامی دمشق را بر جهان غالب می کندو با گام های بلند بسوی جنگ می برد. این پرسش بمیان می آید: جهان برای حمله به سوریه آماده می شود؟و بسرعت جوابش را می گیرد: حمله نظامی قطعی است. فارین پالیسی می نویسد:»سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا مکالمات تلفنی فرماندهان دستپاچه ارتش اسد را با واحد فرماندهی سلاح شیمیایی، پس از حمله چهارشنبه هفته گذشته رهگیری و شنود کرده اند.»

انگلستان دست به کار ارائه قطعنامه‌ای درباره سوريه، به شورای امنیت سازمان ملل می شود. هواپیماهای جنگی اش در قبرس فرود می آیند. ارتش های چند کشور حالت آماده باش می گیرند. سرگئی لاوروف، وزير امور خارجه روسيه، هر گونه حمله به سوريه را اقدامی احمقانه می خواندوتاکید می کندکشورش را درگیر جنگ نخواهد کرد. چین مرموزهنوزساکت است . می ماند آيت‌الله علی خامنه‌ای که حرف های بشاراسد را تکرار کند.دیکتاتور دمشق، دستان خونینش را باتهدید تکان می دهد: «حمله به سوریه منطقه را به آتش می کشاند.» و دیکتاتور تهران «دخالت آمريکا» در بحران سوريه را «فاجعه»می خواند و می گوید: «اين آتش افروزی همچون جرقه‌ای در انبار باروت است که ابعاد و پيامدهای آن نامشخص خواهد بود.»

تفسیرسخنان رهبرجمهوری اسلامی را می توان در کیهان تهران خواند و بقلم برادر بازجو حسین شریعتمداری: «حمله نظامی به سوریه با توجه به ماهیت شناخته شده کشورهای حمله‌کننده، مرزهای تفرقه‌افکنانه شیعه و سنی و عرب و عجم را از بین می‌برد و بدیهی است که این عرصه شفاف، بسیج همگانی جهان اسلام علیه آمریکا و اسرائیل و سران خودفروخته عرب را در پی خواهد داشت، که فروپاشی پروژه مشترک آمریکایی‌-اسرائیلی در مصر از جمله پیامدهای قطعی آن خواهد بود. اکنون جای این پرسش است که آیا نباید حماقت احتمالی آمریکا و متحدانش را به فال نیک گرفت؟ و آیا نمی‌توان مطمئن بود دشمنان دیرینه اسلام و مسلمین با پای خود به مهلکه‌ای پای می‌گذارند که سال‌هاست ملت‌های مسلمان در انتظار آن بوده‌اند؟ همه شواهد حکایت از آن دارند که اگر هیاهوی اخیر، عملیات روانی نباشد، روز واقعه نزدیک شده و انتظارهای چندین و چند ساله برای انتقام رو به پایان است.»

دکتر حسن هاشمیان می پرسد: «آیا پایان کار بشار اسد فرا رسیده است؟» و علی کشتگر تحت عنوان» قمار با سرنوشت ايران در جنگ سوريه» می نویسد: «سرداران نظامی صريحا اعلام می‌کنند که ما در سوريه با آمريکا و متحدان آن در جنگيم. چرا بايد برخلاف اراده مردم و بر خلاف مصالح و منافع ملی ايران، کشور ما در سوريه با آمريکا، اتحاديه اروپا، ترکيه، عربستان و شيخ‌نشين‌های خليج فارس در جنگ باشد؟ حضور ايران در جنگ سوريه پروژه دولت روحانی را به‌کلی نقش برآب می‌کند و اقتصاد بحرانی ايران را به فروپاشی می‌کشاند.»

شبکه های اجتماعی سخنان مهدی طائب، رییس قرارگاه عماررا بیاد می آورند: «سوریه استان سی و پنجم و یک استان استراتژیک برای ما است. اگر دشمن به ما هجوم کند و بخواهد سوریه یا خوزستان را بگیرد اولویت با این است که ما سوریه را نگه داریم.»

و روزنامه فرانسوي »لیبراسیون» در گزارشی مفصل به نقش جمهوری اسلامی در بحران سوریه می پردازد و فاش می کند: «تهران تا کنون ۱۷ میلیارد دلار در جنگ سوریه هزینه کرده است.»

رقم «ناچیز»ی از ۸۰۰ میلیارد دلار درآمد دولت احمدی نژاد در سوریه پیدا می شود. ۱۶هزار ميليارد تومان هم در روزآخر ریاست جمهوری به حساب دانشگاه محمود احمدی نژاد واريز شده است. دستمزدش هم نشستن درمجمعی است که باید » مصلحت» نظام را تعیین کنند. بیهوده نیست که روزنامه جوان، نزديک به سپاه پاسداران، از اوستایش می کند و باران دشنام بر رهبران جنبش سبز وخاتمی می بارد وآنهارا شایسته مرگ می داند: «خاتمی از آن رو که سال ۸۸ و البته ۸۹ عامل ارتباط سران فتنه با لايه ميانی بود، هم در جنايت سران فتنه شريک است، هم در خباثت لايه ميانی، و هم جزء سران فتنه است، هم در رديف لايه ميانی.محمد خاتمی درخواست آزادی زندانيان محارب، و رفع حصر سران فتنه را دارد. آنکه به نظام، نقد جدی دارد ماييم که چرا سنگ‌ها را بسته و سگ‌ها را آزاد گذاشته است. در خيانت و جرم موسوی و کروبی هيچ شکی نيست و حصر آن هم بعد از دو سال محاربه برای اين دو مفلوک، چيزی در مايه‌های زندگی در قصر می‌ماند.اگر کرامت نظام نبود، ديار باقی جای مناسب‌تری برای موسوی و کروبی بود. »

براستی که سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده اند. آنان که ایران رابه آستانه فروپاشی اقتصادی کشیده و حالا آن را به سوی جنگی خوفناک می برند، خاتمی را خائن و رهبران جنبش سبز را مفلوک می خوانند و زمینه را برای اقدام دیگری توسط آمریکا فراهم می سازند.

مجلس نمایندگان آمریکا، طرحی را با ۴۰۰ رای موافق و ۲۰ رای مخالف به تصویب می رساند که بر اساس آن و برای اولین بار، هرشخصیت حقیقی یا حقوقی که درایران به نوعی در سرکوب مردم و نقض حقوق بشردست داشته باشد، مشمول تحریم می شود. درصدر لیست سرکوبگرانی که در قانون نام برده شده، آیت اله خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی قرار دارد. این قانون رئیس جمهور آمریکا را موظف می کند که هر شش ماه یک بارنیز این لیست را به روز کند. همچنین هر شخصیت حقیقی یا حقوقی که درهرکجای دنیا و درهرکشوری با این سرکوبگران و ناقضین حقوق بشر، مراوده و تجارت داشته باشد، مشمول تحریم می شود. در این قانون سپاه پاسداران انقلاب اسلامی وتمام موسسات وابسته به آن به عنوان سازمانی تروریستی شناخته می شوند و تمام محدودیت های سازمان های تروریستی درمورد آن ها اعمال خواهد شد. این قانون قرار است در ماه سپتامبر در سنای آمریکا هم به بحث گذاشته شده و به احتمال بسیار زیاد بااکثریتی قوی تصویب می شود.

هفته اول شهریور تمام می شود و صدای داس مرگ از زندان های ایران بگوش می رسد. در سال ۶۷ درچنین روزهایی «دادگاه مرگ» وارد مرحله «چپ کشی» شد. سالروز یکی ازهولناکترین جنایات بشری است و سالمرگ مهدی اخوان که چاووشی می خواند:

من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می‌بينم بدآهنگ است

بيا ره‌توشه برداريم

قدم در راه بی برگشت بگذاريم

ببينيم آسمان هرکجا

آيا همين رنگ است؟