با جوزف کنراد در آشویتس

1 (1)

راهی جشنواره جهانی جوزف کنراد 21- 27 اکتبر2103( 29 مهر تا 5آبان 1392)   هستم. هفدهمین دوره این جشنواره  ادبی که با یک نمایشگاه بین المللی کتاب همراه است،

ماننددوره های پیشین در شهر کراکو ی لهستان برگزار می شود.

کراکو یکی از بزرگ ‌ترین و قدیمی‌ترین شهرهای لهستان است . این شهر در جنوب لهستان قرار دارد و تا سال ۱۶۰۹ پایتخت لهستان بود.

جشنواره ادبی که از هفده سال پیش د راین شهر برگزار می شود، نام خودرا ازجوزف کنراد گرفته است ، نویسنده ای با شهرت جهانی که مهمترین آثاراو بفارسی هم ترجمه شده اند.

هر سال، گروهی از نویسندگان، شاعران، موسیقی دانان وبازیگران از سراسر جهان باین جشنواره دعوت می شوند تا با خوانندگان آثار خود که به ز بان لهستانی ترجمه شده سخن بگویند و در نشست های ادبی به طرح مسائل هنری- ادبی کشور خود بپردازند. یکی ا زنام های میهمانان امسال به ایران تعلق دارد.

خوشحالم که بعدا زانتشار کتاب  نامه هایی به شکنجه گرم به ز بان لهستانی به عنوان میهمان ویژه و نماینده ایران به این جشنواره جهانی دعوت شده ام تا در برنامه ا ی تحت عنوان»ایران، امکان ادبیات» حاضران را باادبیات ایران آشنا کنم.

2 (1)

کراکو ، درهمسایگی آشویتش قرار دارد: جایی که بیشماری  ازقربانیان فاشیسم در کوره های آدمسوزی آن خاکستر شدند. کتاب من، حکایتی ازآشویتس ایران است که بدست استبداد مذهبی بر پا شد و هزاران تن از بهترین فرزندان ایران را به قربانگاه فرستاد.

در کراکو که با مردم و نویسندگان سخن می گویم و در دیدار از آشویتس، صدای مظلوم قربانیان

استبداد ، بر دار شدگان دهه شصت و گلهای پرپر کشتار تابستان 67 را به فریاد قربانیان فاشیسم  پیوند خواهم زد.

رجاله‌های اردشیر و هدایت

 

 

نمای نهایی فیلم که دوربین درگورستانی خاموش در بروکلین بر بال پرنده ای به سنگ قبر نزدیک می شود، در هیئت  یکی  از گربه های مکرر محصص به امضای مشهور» اردشیر» می نگرد؛ خط سیاهی را از بروکلین به پرلاشز پیوند می دهد و تا متن روشنفکری معاصر ایران می برد. انگار این رجاله های قاتل صادق هدایت هستند که از قلم اردشیر محصص سر ریز می کنند و او را که درهنر معاصر ایران بیش ازهمه به خالق «بوف کور» شباهت دارد، درگورستان غریب دیگری به خاک می سپارند.

بوف، بر سنگ گور هدایت در پاریس، میهمانان همیشه پرلاشز را به شرابی خیامی دعوت می کند. گربه بر مزار محصص، تاریخ را همراه آدمک ها ، زنجیرها ، مشت های بسته و مردان عباپوش می دود و استبداد قاجاری را درگذر از خشونت دوران پهلوی به سبعیت زمان کنونی پیوند می زند.

اردشیر محصص ضد قدرت و ضد استبداد است، علیه بی رحمی وبی عدالتی. نیشتر بدست و هراس انگیز تاریخ صد ساله استبداد را ترسیم می کند. خط ممتدی که از کلاه قجری و تاج پهلوی به عمامه آخوندی می رسد. انگار کمال المک- هدایت- محصص درهم می آمیزند و زیر پوشش های متفاوت «سر» را عریان می سازند و به قلب خشونت و بیرحمی راه می برند. ناصرالدین شاه آن نقطه نشسته بر صندلی قدرت در تابلوی معروف کمال المک به هئیت تاج بزرگ واژگونی درمی آید که چون موش از تاریخ بیرون می شود و دمی دیگر در جامه » حاج آقا» ی صادق هدایت با چکمه های عظیم خونی بر می گردد.

تصویری چنان که در متن فیلمی  مستند از جوانی محصص د رتهران می آید و تا خلوت آپارتمان نابغه گرفتار پارکینسون درنیویورک ، چند دهه را در قابهای تصویر و موسیقی و روایت خلاصه می کند؛ دیگر در جهان بر ساخته بهمن مقصودلو از هنرمندان بزرگ ایران، شگفتی آور نیست. با موهای سپید در منظرزمان نشسته  و یک تنه سرنوشت » قبیله گمشده» را به تاریخ می سپارد. در فیلم های  زندگی احمد محمود و ایران درودی هم عصاره تاریخ در پریشانی نویسنده همسایه ها و تنهائئ ایران درودی در خیابان های خیس پاریس، ثبت شده بود.

در » اردشیر» این تجربه درونی می شود. هنر و خلاقیت اردشیر محصص که او را در کنار هدایت یگانه می کند، فراتر و ژرفتر از نقد بیرحمی و استبداد است که هم در تصاویر عریان است و هم راویان در فیلم به تکرار می گویند. فیلم، بی کلام، از طر یق مونتاژ آثاری که ازمیان هزاران کار محصص دست چین شده اند و ضرباهنگ موسیقی به درون می رود. با اردشیری آشنا می شویم که  جهان – درون هستی- را در مرزهای انسان ایرانی که می شناسد به سخره می گیرد. قلمش جراحی می کند. انفجاری و عصبی و توفانی – به تعبیر جواد مجابی-  درون «ما» را پیش چشمانمان می گذارد. مردانی که سر خودرا در دست دارند. انسانهایی با صورتهای حیوانی. زنانی با سرهای وارانه. انسان های هزار دست و بسیار سر. شکم های برآمده. اینها همه «ما»ئیم. البته تلخ است که باور کنیم و این»ما» همان رجاله ها ی هدایت است. هدایت، بوف را بر سر در تاریخ  می نشاند. «ما» را بصورت جغد نشان می دهد که خود را در پرده شب پنهان می کند. نگاهی است که در چند دهه پیشتر از محصص، سخت مدرن است و با نمادهای فرنگی بیشتر غرابت دارد. محصص، «ما» را بصورت گربه ای در می آورد که در رهگذار استبداد می دود و چنگ می زند و پس صورتک ها را آشکار می کند. دیدگاهی است سنتی که مثل گربه روی فرش ایرانی می دود و همان صورتک هایی را که هدایت را می ترساندند، بر متن کاغذ می ریزد. هدایت، » ما» را می نوشت. محصص، » ما» را می کشید. وهنر اصلی او درست همین جا بود. و فیلم، در تصویر جهان درونی با نگاه سینماست که از فیلم های پیشین کارگردانش پیشی می گیرد؛ و حالا مستند ساز یگانه ای را در سینمای مستند ایران جایگاه ویژه ای می دهد : ثبت هنرمند معاصر ایرانی.

در غربت و با دست خالی اگر نبود که این دست فیلم ها فراهم می آمد و کارگردان اجازه رفتن به میهن خود و زیستگاه سوژه هایش را داشت، می شد بر غیاب دوره دهه پنجاه آثار محصص در فیلم خرده گرفت. زمانی که اردشیر در کیهان بود و دو گونه اثر کاملا متفاوت خلق کرد. آثاری» انقلابی» بصورت تابلوهای چند متری و آمیخته از سیاهی و رنگ های تند. اردشیر در این دوران تحت تاثیر » جوچپ» دهه پنجاه، کاریزمای رحمان هاتفی و شور خسرو گلسرخی بود. همزمان در شماره شب های جمعه کیهان در صفحه ای داستانی- حادثه ای که فریدون گیلانی و نگارنده نویسندگانش بودیم، طرح هایی متناسب با موضوع داستانک های ما می زد.

باامکانات کنونی هم ، پاره های فیلم های مستند رنگی، هوشیاری سیاه و سفید فیلم را خدشه می زند . حضور یک خانم فیلمساز ایرانی و یک سیاستمدار آمریکائی با جامه هایی درخور»کوکتل پارتی» و نه یاد نامه اردشیر، حس را گم و فضا را دیگر می کند.

پرنده که معلوم نیست از مزار هدایت در پاریس آمده، یا به آنجا بر می گردد؛ از سنگ قبر اردشیر در بروکلین برمی خیزد و دوری می زند. دیگر، به خانه آخر کدام هنرمند فرو خواهد آمد که در جهان قدرش می دانند و بر صدرش می نشانند و درمیهن خود غریب است و از ترس رجاله ها ، راه گریز می گیرد تا در شهری غریب بمیرد و در گورستانی خاموش در خاک شود. و چه خوب بود، د ر پایان فیلم بجای مرد ملی – مصدق- این هدایت بود که همراه مادر اردشیر از کنگره نویسندگان ایران در دهه بیست می آمد و کنار بدیل خود می نشست.

23 آبان 1392- پاریس

یا امام محمدالجواد

 

امام زاده ای دیگر برکشیده ایم. روانه جنگ باکفار شش گانه اش کرده، چشم دوخته بر اولین برف سال بر تارک توچال، امیدها بر اوبسته و بر بال آرزو چشم انتظارش نشسته ایم که گره از کار بسته بگشاید، پرونده هسته ای را ببندد، دلار را پائین بکشد و درها رابروی فردا باز کند.

صفحه فیس بوکش را که مقام قضائی می گوید جعلی است،بیشمار «لاک «می زنیم. «کامنت ها» بر «والش» می نویسیم که کس بر ضریح امامان ننوشته و شفا برای دردهائی می طلبیم که پیامبران هم مدعی درمانش نبوده اند.

امامزاده تازه ما بیمارهم هست. از نیش برادری مامور امنیتی «بیت» کارش به بیمارستان کشید وخوابیده بر تخت آسمان ها را می رود تا رخت دیدار کاترین بپوشد. تمام راه زیر پتوی بیماری است. خواهی نخواهی بیاد مرد ملی ـ– محمدمصدق-ـ می افتی. در «لپ تاپش» می نگرد. ریش پروفسوری اش به خنده می جنبدو چیزهائی می گوید که چون نمی شنویم، نمی دانیم به انگلیسی است که درانجمن اسلامی دانشگاه برکلی در کنار برادران مبارز آموخته و یاعربی که به کار سفرهای مکررمعتاد زیارتی می آمده است.

اگرکمی شانس آورده بودیم و نامش زین العابدین بود، به او رنگ حماسه عاشورا می زدیم و فرصت بر سینه کوفتن، زنجیر بر شانه زدن و حتی سر را به قمه شکافتن هموار می ساختیم.دریغا، نامش محمدجواداست. به«دیپلمات مطیع» شهرت دارد. خودش بدفعات گفته است و زندگی نامه اش نشان می دهد که بی اجازه آقا آب نمی خورد و چنان به دکترعلی ولایتی «طبیب و حبیب آقا» نزدیک است که انگار خود اوباشد.

پس، محمدجواد ظریف، وزیر خارجه دولت روحانی و امامزاده تازه ما که همین امروز بعنوان یک «دیپلمات مطیع» طرح «نظام» را در اجلاس گروه ۱+۵ مطرح می کند و موفق

بیرون می آید،اصلا هیچ گناهی دارد. درست مثل هزاران هزار امامزاده که درخاک ایران پراکنده ایم و چهار امامزاده ای که د رچهار سال اخیر علم کرده ایم.

خانم ها! آقایان!

ماه، ماه مهر است و گفتی آغاز پائیززمان برساختن امامزاده هاست که نیمایوشیج داستان یکیشان را درکتاب مرقد آقا بدست داده است تام و تمام. اگر می‌خواهید بدانید‌ که چرا اینهمه «امامزاده» در ایران هست،این داستان را بخوانید؛ وگرنه بر گردیم به امامزاده هایی که فقط دراین چهارساله ساخته ایم وهمگی حی و حاضرند. نه، یکیشان دربدترین نوع زندان است که اسمش راگذاشته اند » حصر». من هم مثل شما از شدت عشقبازی و کامنت گذاری داشت یادم می رفت که میر حسین موسوی در حصر است و البته همراه همسرش خانم زهرا رهنوردو همراهش شیخ مهدی کروبی. سه شنبه همین هفته هم یاران امامزاده جدید در دولت حسن روحانیگفته اند از آزادی آنها خبری نیست که نیست. راستی «میر ما» یادتان هست؟ در مهرماه ۸۸ دیوارهای امامزاده اورابرپا می کردیم. داشتیم برای او که با مقام عظمای ولایت- نبود، گنبدو بارگاه می ساختیم. درتدارک جشن تولدبودیم. راه پیمائی میلیونی. شعارهای توفانی. امامزاده ای که باید می آمد و معجزه می کرد. وچون، «امام» راهش بست، هوادارانش تا رومار کرد و خودش را به حبس انداخت، دست بدامان امام زاده ای دیگر شدیم.

۱۶ مهر ۱۳۹۱، فریاد اَلسَّلامُ عَلَيْكَ یا امامزاده محمد خاتمی همه جارا پر کرد. تنها او بود که می توانست ایران را نجات بدهد. همه دوران هشت ساله ریاست جمهوری او را ازیاد بردیم. اما خودش که بخاطر داشت. بدام مانیفتاد. نیامد.

دویدیم و دویدیم. ۱۸ اردیبهشت همین امسال، درست سر پیچ امامزاده هاشم به عاشق و ناقد «آقا» رسیدیم. هاشمی رفسنجانی هیچ جوری ربطی به موسوی نداشت. از قماش خاتمی هم نبود. «سیاست» بود که «شناسنامه نظام» را کنار رئیس جمهور اصلاحات قرار می داد. پدرسیاست «ماکیاول» است که پیراهنش با امامزاده و معجزه وناجی و…. حتی در یک آفتاب هم خشک نمی شود. ما، اما جامه ناجی را تن امامزاده سوم کردیم که شانس آورد و شورای نگهبان بدستور یارغارش ردش کرد. ما هم دیوارهای پیش ساخته امامزاده را جائی چیدیم و علم و کتل بدوش روانه کشف امامزاده تازه ای شدیم.

شاید، روزی تحقیقی نشان بدهد که چرا یخ حسن روحانی برای امامزاده شدن نگرفت و قرعه فال بنام وزیرخارجه اش افتاد. چون آمریکا درس خوانده؟ برای اینکه انگلیسی حرف می زند؟ به دلیل داشتن صفحه فیس بوک؟ محمدجواد ظریف هیچ ربطی به سه امامزاده دیگر ندارد و اتفاقا از همه به » مقام عظمای ولایت» نزدیکتر است. اولین نشانه مهارت دیپلماتیکش هم تازه امروز بروز کرده است که داریم مثل مور و ملخ از دیوار- ببخشید- وال فیس بوکش بالا می رویم.

خانم ها! آقایان!

محمد جواد ظریف هم، بنده خدائی است مثل همه ما.یکی چون موسوی و هاشمی و خاتمی که درچهار چوب «نظام» اجازه فعالیت و مطرح شدن دارند و چون هزاران ایرانی دیگر که از کمترین حقوق محرومند.هر کدام درچهار چوب شرایطی می توانند فعالیت کنند. هیچ یک امامزاده نیستند. نمی توانند معجزه کنند.

این مائیم که ازآدم های معمولی، امامزاده می سازیم. و حالا نوبت امام محمد الجواداست.

ایران براستی در خطر است. نجات میهن کارمردم آزاد است. از «پیر» و «امامزاده» و» قهرمان» کاری ساخته نیست.

وقتی گالیله را برای استغفار به محاکمه می بردند، شاگردان و پیروانش، پشت در دادگاه منتظر بودند تا او بر فشارهای طاقت فرسا غلبه کند و سرافراز بگوید که همچنان زمین به دور خورشید می چرخد. گالیله سرافکنده و رنجور از فشارها، آرام و خسته به قرائت استغفار نامه پرداخت. پیروانش مأیوس و سرشکسته شدند. یکی از آنان فریاد زد: بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد. در قرنی دیگر برتولد برشت، زیر سلطه فاشیسم از قول گالیله پاسخ او راداد:

– بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان دارد…

به امام زاده هایی که برای «نجات ایران» ساخته ایم، نگاه کنیم. شاید کسی بی سبب شعر فروغ نمی خواند:

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد

مرواريدي صيد نخواهد كرد

 

 

برخورد ظریف

 

درمان چشم نگارنده، همزمان شد با گشایش چشمان بر فضای سیاسی برآمده از انتخاب رئیس جمهورتازه. گوش می شنید که فضای ایرانی سیاست ملتهب شده، شکنندگی از همیشه بیشتراست و امید ها و ناامیدهای سخت در هم آمیخته. بسیاری برآرزوها رخت واقعیت می پوشانند و نان و آزادی را در آستانه می بینند. کسانی دیگرچشم برواقعیت می بندند و برآرزو پای می فشارند. بسیاران دیگر انتظار می شکنند و می کوشند درمنشورچند وجهی، سمت واقعی نور را بیایند و دری به رهایی بگشایند. و مثل همیشه افراط و تفریط به نهایت است.

فضا، هنوز غبار آلود است و چشم از روزنی تنگ خط ونوشته را می بیند. سپاسگزار از مهر عزیزانی که مرا مکرر به بازنوشتن خواندند «نگاه هفته» را در خلاصه ترین خطوط پی می گیرم. شاید تا توان کامل چشم برگردد، افق هم روشن شده باشد.

گزارش فیس بوکی، محمد جواد ظریف به صدر اخبار روز می رود: «ساعت ۹ و نیم شب است و تازه از بیمارستان و مطب پزشک برگشته‌ام … امروز صبح، بعد از دیدن تیتر یک روزنامه، کمردرد و پادرد شدیدی گرفتم. حتی نمی‌توانستم راه بروم یا بنشینم. فکر کردم دیسک کمر و سیاتیک گرفته‌ام. فقط توانستم دو ملاقات خارجی را انجام دهم … وقتی ۴-۵ ساعت استراحت مشکل را حل نکرد، …به بیمارستان رفتم…. ام آر آی نشان داد که مشکل من بیشتر عصبی و اسپاسم عضلانی است.روز تلخی بود ولی برای من بسیار آموزنده. یاد گرفتم که هرچه می‌خواهم بگویم علنی و عمومی بگویم و گرنه بازار سوءاستفاده بسیار داغ است. باعث تاسف است که یک و نیم ساعت بحث جدی، صمیمانه و خصوصی با نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی، صراحتا توافق شده بود محرمانه و غیرقابل نقل خواهد ماند، در چندجمله خلاصه شد که هیچ ارتباطی با بحث مفصل من نداشت و به مطبوعات درز داده شد.بدتر از آن افرادی که خود را قاضی صداقت بنده دانسته و با تیتر کوچک صداقت مرا می ستایند، با بزرگترین تیتر ممکن جمله‌ای را از من به عنوان نقل قول مستقیم از بنده منتشر کردند که با آنچه گفته بودم مطابقت نداشت.»

دیگر همگان می دانند از» یک روزنامه» منظور کیهان تهران است و آن «فرد قاضی» جز برادر حسین بازجونیست . شهرتی داردجهانی که رفتگر تهران و ساز زن نیویورکی هم می دانند. بیشتر از سی سال است که می زند ومی کشدو می گیردو می بندد.

تاریکخانه دارد. پرونده می سازد. آیت اله منتظری را از»فقیه عالیقدر» به «شیخ سفیه» تنزل داد. موسوی و کروبی و خاتمی را مامور و جاسوس سیا و موساد می خواند و…. برای هزاران کس پرونده امنیتی گشوده است. بر زنان و مردان بیشمار اتهام پلشت جنسی بسته است. نه «فقیه» را بی نصیب گذاشته و نه «آیات عظام» را گریبان رهاکرده است. ازاین رهگذرتاراج بی دریغ سی ساله، آبروی مردم، ازعارف وعامی تا مسلمان و بهائی و چپ و راست، چه زندگی ها بر باد رفته است . کسی را یارای اعتراض نیست که مدیر مسئول کیهان، ته مانده چای رهبر سر می کشد و به تبرک و قلم در فرمان بیت دارد.

اما وزیرخارجه دولت روحانی چنان از این ارگان مرکزی سرکوب و شکنجه می گوید که انگارهمین ساعتی پیش ازدیدن کیهان از کره ای دیگر به «ام القرای» اسلام آمده و با «کیهان» روبرو شده است .جز این اگر بود، لابد توطئه پلیدکیهان را به نسبت جنایاتی که درحق دیگران شده «رفتار ظریف» می دید و بجای رفتن به بیمارستان نماز شکر می گذارد. شاید هم هاتف غیبی در فاصله دونماز در گوشش می گفت:

– آنکه باد می کارد، توفان می درود….

و همه این حکایت که برای وزیرخارجه «تلخ» می نماید و در فضای سیاسی ایران سالهاست چون قهوه قجری شکنجه و مرگ می زاید، به تلفن تاریخی باراک اوباما به حسن روحانی بر می گردد که «بجا» یا «نابجا» بودن آن در مرکز مباحث هفته است و در فضای مجازی پاسخ خود را از طنز بُرنده ایرانی می گیرد:

 

پیامک اوباما به روحانی:

با رفتنتان زندگی ام لنگ شده

خورشید نیویورک چه بیرنگ شده

ای شیخ حسن به گوشی ام زنگ بزن

خیلی دلمان برایتان تنگ شده!

پاسخ حسن روحانی:

ما نیز برایتان بسی دلتنگیم

از دوری تان ستاره ای بی رنگیم

آقا بدهد اجازه ما هم هر شب

یک مرتبه به موبایلتان میزنگیم

گفت و گو شبنامه با هوشنگ اسدی بمناسبت انتشار کتاب «نامه ای به شکنجه گرم» به زبان فارسی

 

گفت و گو با هوشنگ اسدی بمناسبت انتشار کتاب «نامه ای به شکنجه گرم» به زبان فارسی