آگوست 10, 2010
شکنجهگری اوباش، مبنای ایدئولوژیک ندارد – گفتگو با رادیو کوچه
آگوست 8, 2010
«هوشنگ اسدی»، روزنامهنگار و نویسندهی مقیم پاریس در کافه کوچه از شکنجه میگوید. موضوعی که خود در زندان جمهوری اسلامی تجربه کرده و به تازگی هم به تفصیل دربارهاش در کتابی با عنوان« نامههایی به شکنجه گرم» نوشته است. از آنجا که در حال حاضر تنها متن انگلیسی کتاب موجود است، فرصت را مغتنم شمردیم و از زبانش درباره چیستی و هدف شکنجه شنیدیم. شما هم در نوشیدن این قهوه تلخ با ما شریک شوید .
.
آقای اسدی، به عنوان کسی که در دو نظام سیاسی تجربه زندان و آشنایی با مقوله شکنجه را دارد میخواهم قیاسی میان شیوههای اعمال شکنجه پیش و پس از انقلاب ۵۷ داشته باشید.
.
شکنجه به هر حال، هر سیستم و هر رژیمی و با هر بهانهای امری غیرانسانی است. روش هر یک از سیستمهای سیاسی در اعمال شکنجه بازتاب ماهیت آن رژیم است. قبل از انقلاب ما با سیستم شکنجهای روبهرو بودیم که هدفش کسب اطلاعات از زندانی بود. به محض اینکه شما اطلاعاتی را که میخواستند در اختیارشان میگذاشتید تا نه، این اطلاعات را نمیدادید و آنان ناامید از کسب اطلاع میشدند شکنجه پایان مییافت. اما در جمهوری اسلامی، که یک سیستم ایدئولوژیک مذهبی است، اولین چیزی که به ویژه در برابر کسانی که به لحاظ ایدئولوژیک با آنان فرق میکردند هدف قرار میگرفت شکستن زندانی بود. میخواستند که زندانی شخصیتش خرد شود و پیش از هر چیز فرد به ایدئولوژی خود پشت کند و سپس به سراغ کسب اطلاعات سیاسی میرفتند. بنابراین در جمهوری اسلامی هدف شکستن انسان و اعلام تغییر هویت فرد بود و البته باید بعد از این مرحله در برابر دوربین تلویزیون ظاهر میشدی و میگفتی که داوطلبانه و با مطالعه عقایدم را تغییر دادهام. این امر اساسن در نظام گذشته مطرح نبود و این تفاوت عظیمی بین دو سیستم شکنجه است.
.
نوع شکنجهها در این دو نظام چگونه بود؟
.
من قبل از انقلاب شکنجه نشدم اما شاهد شکنجههای زیادی بودم و بسیاری از دوستانم شکنجه شدند. اساس شکنجه فشار روانی و فیزیکی توامان است. یکسری از بازجویان شما را میزنند و یکسری دیگر نقش بازجوی خوب را بازی میکنند برای اینکه این میان شما خرد شوید. بازجویان میگویند که حرف زندانی کف پایشان است اما ما از دهانشان بیرون میآوریم. این علت فیزیولوژیک دارد چراکه اعصاب بدن به کف پا ختم میشود و شما بیشترین درد را آنجا حس میکنید. بنابراین اصلیترین و مهمترین سلاح شکنجهگران شلاق است. در هر دو سیستم از شلاق استفاده میکردند. شلاق هم انواعی دارد؛ نازک، کلفت، سیم، شلنگ، کابل و به هر حال شلاق است.
.
کسانی که شلاق میزنند در این کار تخصص دارند یعنی میدانند که به کجاهای پا، چند ضربه و کی باید ضربه بزنند و کی باید این کار را متوقف کنند تا اعصاب پا از کار نیافتد. من تا حدود زیادی در مورد خودم که چگونه عمل کردهاند در کتابم توضیح دادهام. مرحله پس از شلاق، دستبند قپانی است که از سقف فرد را آویزان میکنند در حالی که فقط نوک پا به زمین میرسد و مرحله پیشرفتهتر آن آویزان کردن فرد از پا به سقف است، در این وضع فقط سر روی زمین است و در این حال شلاق میزنند. مراحل خیلی پیشرفتهتری هم وجود دارد نظیر کشیدن دندان و ناخن که زیاد رایج نیست. تا جایی که من تجربه دارم این سه مدل اعمال میشود. مواردی از شکنجه استثنایی هم وجود دارد ؛ چنانکه خود من تجربهاش را دارم و برای مثال مدفوعم را به خوردم دادند.
این اتفاقی که به عنوان یکی از روشهای استثنایی شکنجه از آن یاد کردید مربوط به تجربه شما در زندان جمهوری اسلامی است؟
بله. در زندان جمهوری اسلامی روی داد .
.
شما اخبار زندانیان را پیگیر هستید. ظاهرن اتفاقاتی در زندانها در این سالها روی داده و شیوهها پیشرفتهتر شده است. آیا شما هم تفاوتی میان شکنجه در دوران اولیه انقلاب و حال حاضر میبینید؟
بله. تفاوت به این معنا روی داده است که در دورانی که من زندانی بودم، زندانیان سیاسی به دو گروه تقسیم میشدند. زندان کمیته مشترک که حالا تبدیل به موزه عبرت شده است مخصوص زندانیان چپ بود و زندان اوین مخصوص بیشتر بچههای مذهبی و مجاهدین. زندان اوین دست گروه لاجوردی و کمیتهها بود. میدانید که لاتها در ابتدای انقلاب تشکیل دهنده کیمتهها بودند. زندان کمیته مشترک دست حفاظت اطلاعات سپاه بود که بیشتر دانشجو بودند و در دیدگاه خود اعتقاد و آرمان داشتند. هرچند آنان شکنجه میکردند اما فکر میکردند که آرمان خود را محقق میسازند.
.
در تحولات اخیر این دو، یکپارچه شده است. یعنی در عمل، لاتها و اوباش بالا آمدهاند و در سیستم شکنجه هیچ حریمی را قایل نیستند. زمانی که ما زندان بودیم، اخباری بود مبنی بر تجاوز به دخترانی که اعدامی بودند. این تجاوز بر این اصل استوار بود که آنان باکره از دنیا نروند. حالا اما تجاوز درباره هم دختر و هم پسر صورت میگیرد و اینطور که من شنیدهام و برخی از شاهدان برایم گفتهاند شکنجهگران از این کار لذت میبرند. در واقع سرنوشت جوانان ما را دست اوباش سپردهاند. آنان هیچ اعتقادی ندارند و بنابراین برای شکنجه حد و مرزی قایل نیستند. سیستم شکنجه در جمهوری اسلامی از یک سیستم ایدئولوژیک در زمان ما، به سیستم شکنجهگری اوباشها در حال حاضر بدل شده است.
.
اگر امروز شما جزو زندانیان سیاسی و عقیدتی ایران بودید، توقعتان از خانواده و آشنایان و حتا مردم چه بود؟ آیا کسانی که بیرون از زندان هستند برای عزیزان خود اصلن کاری میتوانند انجام دهند یا نه؟
.
زندانی و به ویژه زندانی سیاسی در فضایی ایزوله به سر میبرد و همه هدف زندانبان آن است که به شیوههای مختلف او را بشکند. زندانی سیاسی وقتی میتواند بر این فضا غلبه کند که احساس کند از بیرون پشتیبانی میشود . اوایل جنبش وقتی که شروع به دستگیری کردند و در پی آن اعترافاتی پخش شد، همواره در مصاحبههایم تاکید کردم که به این اعترافات توجه نکنید چراکه زیر شکنجه گرفته شده است. اکنون شاهد روندی خوشحالکننده هستم و آن مقاومت زندانیان است. به ویژه مقاومتی که از سوی دوستان روزنامهنگاری چون آقایان «عیسا سحرخیز»، «بهمن احمدی امویی»، «احمد زیدآبادی» و دیگران دیده میشود. میبینم که این مقاومت به دلیل احساس پشتوانه است. آنان زمانی زندانی شدند که جمعیت عظیمی در خیابانها حضور داشت. بنابراین وقتی پشتوانه مردمی حس شود مقاومت بالاتر میرود و هرچه زندانیان ما قویتر باشند زندانبانان را زودتر شکست خواهند داد.
زبان سگ، زبان آقا
جون 5, 2010
آقا» در سخنان آخر خود گفتند: «دشمن به زبان سگ سخن می گوید.»
می شود گفت که این «آقا» دیگر آن «آقا» نبود. سخت نیست که روی هراس پنهان در کلمات تهدید آمیز تاکید کرد. واقعا آدم غصه اش می گیرد که «آقا» رو بروز بیشتر شبیه احمدی نژاد می شود. تلخ است که کسی در محضر استاد امیری فیروزکوهی چهار زانو نشسته باشد و حالا سخنانش بیشتر و بیشتر بوی ادبیات خیابانی بگیرد. باورکردنی نیست آن «آقا» که در سلول از اخوان می خواند و نام شفیعی کدکنی بوجدش می آورد، مرتب آب برود وبه قدو قامت کوتوله هائی در بیاید که در حالیکه بقول فروغ- دستش را می بوسند، در ذهن خودطناب دارش را می بافند. قدرت واسبابش جای خود. لابدکسی نیست از «یاران خراسانی» که این فریاد بلندخورشید خراسان را برای «آقا» بخواند:
– من آنم که در پای خوکان نریزم، مر اين قيمتی ُدّر ِ لفظِ دری را..
نمی خواهم از این حرف ها بزنم. راستش دلم بحال «سگ» سوخته است. می خواهم در باره «سگ» حرف بزنم. آشکار است که ما سگی داریم بنام «سانی» یا » آقای سانی». عکسش روی فیس بوک همسرم هست. حالا ده سالش می شود. در ایران به خانه ما آمده. یک بار با من در خیابان دستگیر شده. شاهد ایام خوفناک خروج ناچار ما از میهن محبوب بوده است و…
ومن در این دهسال با «جناب سانی» وارد دنیای سگی شده ام. دنیائی دیده ام خالص و پاک. هیچ سگی را ندیده ام که بیشتر از نیازش بخورد و بنوشد. همان یک محل خواب برایش کافی است. نیاز ندارد که کارخانه شکر به اسمش کنند، یا 300 هکتار زمین را در ورامین بیاندازند پشت قباله اش. حتی به فکرش هم نمی رسد که با سگ های دیگر یکی شود و ثروت مملکتی را باسم خودش کند. دیروز مخابرات، امروز بنیاد مستعفان و پروژه های نفتی…
و چون سگ ها اساسا با این دنیا بیگانه اند، فرمانده و رهبر هم ندارند. درنتیجه کهریزکی هم نمی تواند بوجود بیاید، چه برسد به اوین و رجائی شهر..
البته سگها دعوا می کنند. «جناب سانی» نهایت خشونتش پارس کردن است و بس. بعضی ازهم جنس هایش خون و خونریزی هم راه می اندازند. اما تا حالا سگی دیده نشده که سگ های دیگر را بگیرد، دستنبد بزند، شکنجه کند، مورد تجاوز قرار بدهد و بخواهد که توبه کنند و یا تقاضای عفو بنویسند…
سگ ها به روش خودشان «ازدواج» هم می کنند. یکی مثل «مهندس سانی» یک بار. بعضی ها خداد بار. یک سگ تازی ایرانی را می شناسم باسم رستم. کاری جز «ازدواج» بی وقفه ندارد تا نژاد کمیابش منقرص نشود، اما تاحالا هیچ سگی دیده نشده که کهریزکی برای تجاوز به پا دارد.
سگ ها پاچه هم می گیرند. «جناب سانی» وقتی خیلی خوشحال است پاچه می گیرد تا مجبورت کند با او بازی کنی. سگ هائی هم هستند که جدی پاچه می گیرند. اما تاکنون سگی دیده نشده که با عده ای مسلح باتوم به کمر و دوربین بدست در خیابان راه بیافتد و پاچه همه را بگیرد:
– چرا اینو پوشیدی؟ چرا رنگ لباست روشنه؟ چراعینک زدی؟ چرا؟ چرا؟
بعد هم ازاین پاچه گیری فیلم بردارد. بعنوان سند ببرد دادگاه. پرونده درست کند. جریمه های سنگین بگیرد و…
و می شود مثنوی هفت من در باره این حیوان مهربانی نوشت که آدمی جماعت، خل و خوی خودش را بارش کرده است.
در کتاب خاطراتم که به نام نامه هائی به شکنجه گرم همین روزها منتشر شده، نوشته ام در زندان شاه، «آقا» نگهبانهای بد اخلاق را «سگ باد» می خواند :
– سگ باد اول
– سگ باد دوم
چند سال بعد درهمان زندان، بازجویم «برادر حمید» وادارم می کرد چهار دست و پا راه بروم و مثل سگ واق واق کنم. آن زمان هنوز «سانی» را نداشتیم. بعد که واق واق تمام می شد و «برادرحمید» می خواست مرا چشم بند به چشم به «اتاق» ببرد، یک چوب می داد دستم. سر دیگرش را خودش می گرفت. علتش این بود که ما «مثل سگ نجس» بودیم و نباید با ما تماس گرفته می شد. حال هم «آقا» دشمن را به سگ مانند می فرمایند. «زبان سگ» هم لابد یعنی داشتن سلاح های مخوف و استثمار مردم، غارت ملتها و…
بیچاره سانی، بیچاره سگ هاکجا بمب اتم دارند و یا ملتی را به نابودی می کشند که صاحب بمب اتمی بشوند. چقدرخوب بود که»آقا» عبای قدرت راچند روزی می کند. به گذشته بر می گشت. حرف ها را بالبخند می شنید و بجای اینکه از من «ژان کریستف» و «زمین نو آباد» بگیرد و بخواند، دست از عناد با صادق هدایت بر می داشت و «سگ ولگرد»ش رامی خواند. بعد هم به این پیشنهاد هم سلولی اش گوش می داد که درضمن همان شوخی های همیشگی می گفت:
– خدائیش بیائید و چند صباحی همه این «آدم ها»ی دو رو برتان راعوض کنید و جایشان سگ بگذارید. ببینید دنیا چقدرعوض می شود. هیچ سگی پای شما را نخواهد لیسید الا از سر عشق. هیچ سگی «محصول» زحمت ملت را بالا نخواهد کشید.هیچ سگی مردم را برای رفتن به «جنت» به فلاکت نخواهد انداخت. قدرت و ثروت بی معنا خواهد شد. هیچ سگ ثروتمندی در تاریخ هستی وجود نداشته و نخواهد داشت. قدرت در زندگی سگی معنائی بی معناست. ثروت و قدرت که نبود.، زندان نخواهید داشت، شکنجه بی معنا می شود، ندا را در خیابان و سهراب را در زندان نمی کشند….
و دشمن هم اگر همین کار را بکند، دنیای دیگری می شود. باورکنید «آقا». باور کنید. آن سگی که در ذهن شماست، تصویر آدم هائی است که شما را محاصره کرده اند. تلخ است بگویم که شما را دارند کاملا مثل خودشان می کنند و آنوقت است که خنجر قدرت بر گلویتان بکشند. یا بدتر، شما بر گلوی آنها بکشید.
و «سانی» که سهل است، هیچ سگی در این دنیا این کار را نمی کند…
بازهم اعتراف می کنم
ژوئیه 7, 2009
نیمه های شب بود. از پله های بلند بی پایان «بالا» می رفتیم. «برادر بازجو» جلو می رفت و من کشان کشان دنبالش. در پاگردی ایستادم. دیگر توان رفتن بر پاهای خونین نداشتم. «برادر بازجو» هم ایستاد. او را که نمی دیدم. در روزهای بازجویی که حالا از یک ماه گذشته بود، یاد گرفته بودم از صدای دمپایی اش بفهمم کی می آید، چه زمانی می رود، چه موقعی می ایستد. حتی می فهمیدم خشمگین است و دارد می بردم «پایین» و یا سرحال است و می رویم «بالا».
«پایین» اسم مستعار سلول دو در شکنجه بود که «زیر هشت بند 2» کمیته مشترک قرار داشت و «بالا» نام اتاقی که «اعترافات داوطلبانه پائین» را می نوشتیم.
«برادربازجو» که صدای دمپایی اش می گفت: «ایستاد…» برای بار چندم تکرار کرد:
ـ دلم نمی خواد برگردیم پایین…. فهمیدی…
آن موقع عاشق آیت اله منتظری بود و راست یا دروغ می گفت دانشجوی علم و صنعت است. بعدا شد معاون وزارت اطلاعات و سفیر جمهوری اسلامی…
سرم را تکان دادم. خوب فهمیده بودم. خیلی خوب. بیشتر از یک ماه بود که داشتم می فهمیدم.
ـ راه بیفت قهرمان….
این را همیشه به مسخره می گفت. راه افتادیم. این «بالا» با همیشه فرق داشت. چقدر طولانی بود. سرانجام رسیدیم. حس می کردم سالن بزرگی است. «برادر بازجو» آستین لباسم را گرفت و مرا روی یک صندلی نشاند. نگهبان ها چوب دست ما می دادند و بازجوها آستین لباسمان را می گرفتند که با ما تماس پیدا نکنند و نجس نشوند. صدای دمپایی دور شد. از جایی زمزمه ای می شنیدم. سرم را کمی بالا آوردم. با ابرو، چشم بندم را تاجایی که می شد بالا زدم. سالن بزرگی بود. عینک که نداشتم. چشم بندهم که بود، بیشتر نمی دیدم. صدای دمپایی آمد. آستینم را گرفت و کشاند. از دو سه پله که موکت پوش بود بالا رفتیم. چند تا صندلی سیاه را می دیدم. » برادر بازجو» روی یکی نشاندم.
ـ چشم بندت را بردار…
برداشتم.
ـ عینکت را بزن. بر نگرد.
عینک را زدم. اتاق روشن شد. برنگشتم. روی سکویی بودم به ارتفاع سه پله از زمین. جلویم میز چوبی. روبرویم دوربین های تلویزیونی و کنارش چند نفر با شلوارهای سپاه پاسداران و صورت های بسته. عین کوکلس کلان ها. صدای «برادر بازجو» را از پشت سرم شنیدم:
ـ دستم را که بلند کردم، شروع کن. عین همان ها که بالاخره «اعتراف کردی»….
سرش را آورد نزدیک گوشم:
– و گرنه می رویم «پایین»..
صدای دمپایی دور شد. نقاب پوش لاغر اندامی را دیدم که از پله ها پایین رفت و به جمع پیوست. چند کلمه ای با هم رد و بدل کردند. دستی بلند شد؛ چراغ ها روشن و دوربین ها راه افتاد. خودم را توی مونیتور کنار دستم می دیدم. برای اولین بار بعد از سی و چند روز. ریشم انبوه شده بود و به خرمایی می زد. هنوز تا سفید شدن راه داشت. دستی به ریشم کشیدم. بعدا فهمیدم که در نسخه آزمایشی اعتراف که کاربردش درونی است کاری به سرو وضع «اعتراف» کننده ندارند. برادر باز جو دوباره دستش را بلند کرد. شروع کردم:
ـ بسم الله… داوطلبانه…. اعتراف… جاسوسی… خیانت…
و ناگهان گریه ای سخت مرا در هم شکست. چراغ ها خاموش شد. چند نفر بالا دویدند و مرا کشان کشان «پایین» بردند.
اینها همه در زمستان ١٣٦١ بود. درآغاز دهه وحشت بزرگ. دستور روز، سرکوب احزاب و گروهها بود. «اعتراف گیری» از آیت اله شریعتمداری شروع شده بود. مرجع عالیقدر شیعیان جهان به شراکت درکودتائی «اعتراف» کرده بود که به خواست «دشمن» قراربود «نظام مقدس جمهوری اسلامی» رابراندازی کند. دشمن هم آمریکا بود و انگلیس و اسرائیل و اتحاد شوروی که هنوز بود. حالا نوبت ما بود. فقط من نبودم که «اعتراف» کردم. رفقایم را زیر شکنجه وادار به اعتراف کردند. از پیرمردهای بالای ٧٥ سال گرفته تاجوان هایی که تازه از خانه های تیمی آمده بودند.
نمیه شب تابستانی ١٣٨٨- درست ٢٧ سال بعد- و این بار در سال های پایانی دهه هشتاد، با صدای گریه همسرم از خوب آشفته می پرم. آن روزهای هولناک را دیده است که مرا بردند و یاران و همراهان ما را و حالا خبر رسیده که سحر خیز را برده اند. پیشتر حجاریان را برده بودند، بنی یعقوب را، مازیاربهاری را و… حالا بند ها پر است ازسبزها. مدتهاست شکنجه ها شروع شده است. آن وقت ها خبری درز نمی کرد. جهان دیگری بود. حالا خبرها می رسد. ٢٧ سال آنچه بر بهترین فرزندان ایران رفت، راهی به آفتاب نداشت. سال ها گذشت و تیغ مرگ درتابستان ١٣٦٧ بر انبوهی گذشت تا پرتوی بر سیاهچال ها و گورهای جمعی افتاد.
حالا خبرها درز می کند. روشن است که همان سیستم دهه شصت- بیرحمی توامان طالبان شیعی و روسی- بکار افتاده است. آن موقع برادر حسن و حسین کارآموز بازجوئی بودند، حالا حتما سر بازجویند. آن موقع بازجوها در کمیته مشترک بچه های «سپاه» بودند وبیشتر دانشجو. حالا یک مشت لات و لوتند. اوباش از بالا تائین «نظام مقدس» را قبضه کرده اند. میهمان آقایان لات ها هم فرزندان «نظام»، سازندگان و موسسین آنند. داستان همه انقلاب ها تکرار شده است. لات های بی ریشه دارند کلک سابقه دارها را می کنند.
شیوه اما همان است. زندانی باید » اعتراف» کند. جرایم او، اندیشه هایش، دانسته وحتی نادانسته هایش راهم برادر حسین وحسن نوشته اند و یا دارند می نویسند. آنها فقط باید «اعتراف» کنند و می کنند. شکنجه ها مدرن شده است. دستگاههای مدرن از روسیه و آلمان رسیده است. شلاق نمی زنند که جایش چرک کند و برای همیشه روی بدن بماند.
لات و لوت ها به دختران وپسران بی مهابا تجاوز می کنند. فقط تجاوز می کنند. نشان می دهند که کار»نظام» به کجا رسیده است. افراد نامداررا شکنجه سفید می دهند تا پیش بینی های برادر حسین را مهر تائید بزنند. هدف»بریدن سر جنبش» مدنی ایران است که حالا رنگ سبز دارد. بعداز » اعتراف» نوبت تلویزیون و محاکمه است. خاموش کردن سران برای پراکنده ساختن بدنه. تجربه روسی و طالبان ایرانی.آمیزش اسلام ناب محمدی و مارکسیسم قلابی و همه برای حفاظت از مافیاهای روسیه و ایران.
همسرم هنوز می گرید. می گوید :
– شما را می دیدم که از بند آویزانتان کرده اند. یکی یکی می آئید و به من که می رسید، سربر می گردانید. حفره چشم هایتان خالی است، دهان خونین تان به فریادی گشوده مانده است…
ومن زندانیان امروز را می بینم. همکاران دیده و نادیده. محمد قوچانی که درشمار یکی از دو روزنامه نویس بر آمده از سالهای اخیر است؛و او را هرگز ندیده ام. ژیلا بنی یعقوب که یک باراو را دیده ام و شجاعتش راهمیشه ستایش کرده ام.
و دیگران را. دیگری را. اراذل کیهان دشنام شان می دهند. و چاقوکشان لابد برایشان اسلام را تعریف می کنند و به نمایندگی از جانب خداوند شلاق شان می زنند… آنهارا هم بعد از»شکنجه»
شدید جسمی» از پله ها»بالا» خواهند برد. در مقابل دوربین خواهند نشست و «خواست های آنها» را «اعتراف» خواهندکرد.
اشکم می ریزد و قلب مریضم سخت می زند. همه»کمیته های مشترک» در هم می آمیزند. ماموران امنیتی، می خواهند شناسنامه ایرانی داشته باشند، یاروسی باشندو یا هر کوفت دیگری، دست در دست هم می دهند و حلقه شومی را می سازند. آنان زندگی انسانی را به گند حاکمانی می آلایند که بقایشان از راهروهای بویناک شکنجه و اعتراف می گذرد و مشروعیت وحقانیت شان را باید کسانی در » بالا» اعتراف کنند که در «پائین» آنها را «تحت فشارهای روحی ـ روانی وشکنجه های شدید جسمی قرار» داده اند.
صدای»برادر بازجو» بعد از ربع قرن در گوشم می پیچد. اول وضو می ساخت. این را به من می گفت و می رفت و با حکمی شرعی می آمد که نام «شکنجه » را به «تعزیر» دیگر می کرد و کابل را «تقدس» می بخشید. مرابصورت روی تخت سیمی می خواباند. دست و پایم رامحکم می بست و بعد از فریادش می فهمیدم که شلاق فرو خواهد آمد:
– یا فاطمه زهرا…
و نام دخت پیامبر اسلام با هر شلاقی تکرار می شد و درهم گره می خوردو یکی می شد.
نیمه شب بهاری در گریه و اندوه به صبح پیوند خورده است.هنوز کف پایم زق زق می کند و قلبم تند می زند. این منم که باز دارم اعتراف می کنم. قوچانی شده ام و سحر خیز و بنی یعقوب. من آزادی که به دروغین بودن خودم اعتراف می کنم. یاوه می بافم. می گویم صبح آمده است و بر سرزمین من طلا باریده است. مردمان همه خوشبختند. من دشمن مردمم. دین وایمان ندارم. فاسق وفاجرم. بگذارید بروم و دست، نه پای «اقا» راببوسم.
اما دمی که «برادر بازجو» می رود تا چلوکباب با پیاز بخورد ومژده شکستن انسانی دیگر را به اربابش بدهد، روی پاهای خونینم می ایستم.
در راهروهای همه «کمیته مشترک»ها و بند ٢۰٩ های دنیا.
فریاد می زنم :
– آی بازجوها نمی توانید جلوی آمدن بهار را بگیرید.
ما روزی همه شکنجه گاهها را ویران می کنیم و شما ماموران امنیتی را محکوم می کنیم که بر خرابه های شکنجه گاه ها بذر عشق بپاشید.
برادر حسين راست مي گويد
مِی 5, 2009

