برادر حسين راست مي گويد
مِی 5, 2009
توسط Houshang Assadi
باز تير ملامت بر برادر حسين باريدن گرفته است.ياران سابق ازجمله ايشان را متهم کرده اند به «بازجو» بودن و ايشان که هميشه حسرت خوار و دريغ گويند که از «ثواب» بازجوئي محروم مانده اند، سندي درتائيد سخن مکرر درمکرر خودآورده و «مباحثه» بااحسان طبري را ياد آور شده اند.
اين بنده کمترين، با اينکه بارها و بارها موردلطف برادر حسين وهمکاران ايشان قرار گرفته، انواع دشنام هاي سياسي را دريافت کرده و به عضويت در سازمانهاي جاسوسي همه بلاد عالم مفتخر شده ام، بايد شرط انصاف بجا بياورم و بعنوان يک «شاهد» بگويم:
- برادرحسين راست مي گويد…
دهه شصت بود. معروف به دهه وحشت بزرگ. دهه اي که اين روزها دارند استخوان هاي قربانيان آن را هم ازخاوران مي برند. سحرگاه 17 بهمن 1361نوبت به من رسيد. درست در شب سالگرد ازدواجم. مرا ابتدا به مرکز سپاه بردند درميدان عشرت آباد که از قضا در روز آزادي پادگانش، تفنگ در دست، همراه مردم بودم.
دستگير شدگان بسيار بودند که بعدها راهشان به آشويتس اوين ختم شد و آنان را از ميله هاي شوفاژخانه اوين يا دارهاي مسجد رجائي شهر آويختند.
ساعتي بعد خود را در «کميته مشترک » يافتم. جايم در راهروي بند يک و روي يک پتو بود. سلول ها لبالب و راهروها پر بود. کميته مشترک نام شکنجه گاه مخوف زمان شاه بود که حالا «بند 3000» و «زندان توحيد» ناميده مي شد. در زمان شاه باآقاي خامنه اي و کروبي درهمين زندان بودم. حالا- سال 61- زندان بطور کامل دراختياراطلاعات سپاه پاسداران قرار داشت و ميهمان هايش گروههاي سلطنت طلب و چپ بودند. اين زندان سالهاي بعد به » موزه عبرت» تبديل شد با مجسمه هاو تصاوير شکنجه گران زمان شاه تا آيندگان از آنان «عبرت» بگيرند. سازندگان موزه، جانشينان شکنجه گران ساواک بودند، معروف به «سربازان گمنام امام زمان».
از همان شب اول، سربازان گمنام امام زمان بي وقفه به کار «تعزير» پرداختند که چون باحکم مجتهدي اجرا مي شد ديگر نه تنها نامش شکنجه نبود، انجامش «ثواب» هم داشت. ثوابي که دريغا برادر حسين از آن محروم ماند و نتوانست درکنار برادرها «حميد»، «مجتبي»، «محمود»، «رحيم» و…. راه بهشت را هموار کند.
سه ماهي گذشت و برادران در سه شيفت شبانه روزي شلاق دردرست، کمر بندي قپاني برکمر، غزلخوان وسر مست هر چه رامي خواستند «اعتراف» گرفتند. من هم در برابر شلاق و آويزان شدن از دست و پا، سرانجام به جاسوسي و براندازي و…. داوطلبانه «اعتراف» کردم. حتي با دست باد کرده که قادر به گرفتن خودکار بيک نبود، نوشتم:
- من جاسوس انگليس هم هستم….
و تازه من رقمي نبودم. خبرنگاري جوان و بس. مي توان تصورکرد چه بلائي بر سر ديگران آوردند.
صبح زود 6 ارديبهشت 1362 حالا مرا که در سلول بودم و اتفاقا سلول مجاور سلولي که زمان شاه با آقاي خامنه اي آنجابودم، به سلول ديگري بردند چسبيده به توالت. از زير چشم بند مي ديدم که دارند مريم فيروز را ازآن سلول مي برند. مرا پرت کردند تو. سلولي بود دو برابر سلول هاي ديگر اما به تمامي خيس. ديوار مجاور توالت آب داده بود و خيسي آلوده ديوار تا نيمه سلول آمده بود. درتمام شبانه روز بوي توالت و صداهايش نمي گذاشت تنهائي را حس کني. اگر وقت رفتن به توالت در يکي از سه نوبت شبانه روز در را هم باز مي گذاشتي، موشهاي چاق و چله به درون مي آمدند که ملاقاتي هم داشته باشي.
ساعتي بعد جواني را به داخل سلول انداختند. «نفوذي» در اطلاعات سپاه بود و بعد ها اعدام شد. همه برادران را مي شناخت از نگهبان ها تا بازجوها. او گفت که «طبري» راهم درموج جديد دستگيري گرفته اند. راهرو را از سوراخ مقوايي که دريچه گرد روي در را مي بست بطور نوبتي ديده باني مي کرديم.
ظهر نشده بود که بر اساس اطلاع ديده بان، احسان طبري را به سلول روبروي ما آوردند. سلولي که درست وضعيت سلول ما را داشت. رفت وآمد پيرمرد فرزانه را به نوبت نگاه مي کرديم. درلباس آبی زندان که برقامت بلندش ناساز بود، باچشم هاي پوشيده از چشم بد، از آن سلول عفن دمي بيرون مي آمد تا به دستشوئي يا بازجوئي برود.
اول وقت او را مي بردند. مدتي کنار اتاق «تعزير» مي ماند تا همه فريادها و ضجه ها را بشنود. بعد حتما به ساختمان بازجوئي مي رفت تا با چشم بسته بحث کند، فرو ماند و استدلال کساني را که نمي ديد، بپذيرد.
چگونه مي توانستند آن درياي دانش را رام کنند؟ نوارهاي مصاحبه هاي «داوطلبانه» را برايش مي گذاشتند. با يارانش روبرويش مي کردند که پاهايشان باد کرده و پيچیده در باند بود. پيرمرد که حتي در آزادي هم شکننده بود و سخت محترم، از اين جهان خوفناک به «زير هشت» بازمي گشت و گوش پر از صداهاي فرياد زنان و مردان زير شکنجه به سلول- توالت بر مي گشت.
و سلول از سحر، منزلگاه «عبدالباسط» بود که قرآن مجيد تلاوت مي کرد تا يازده شب که نوبت خاموشي بود. بلند گو را بر سه کنج بالاي سلول نصب کرده بودند وحتي باگرفتن گوشها هم نمي توانستي از اين آموزش بگريزي. وقت تفريح، شب هائي بود که دعاي کميل پخش مي شد و يا «ارتش اسلام» به روايت صدا و سيما به فتح الفتوحي جديد دست يافته بود و عبدالباسط جاي خودرا به آهنگران مي داد….
»سربازان گمنام امام زمان» همه جوان بودند، بيشتر دانشجو. در شکستن تخصص داشتند و خماندن آن مرد شعر ودانش که به ساقه ترد نيلوفري مي ماند بر سجاده گشوده در سلول عفن، زود به نتيجه رسيد.
حالا چنان که نويسنده روزنامه اعتماد ملي نوشته اين «دموكرتيس (فيلسوف مادهگرا) » با آستين بالا زده و دست هاي خيس از دستشوئي بر مي گشت. نمي دانم وقتي طبري را از سلول مي بردند تا هرروز با «برادر سعيد» ديدار کند، »برادر حسين» هم درکنارش بود يانه. نام او راوقتي شنيدم که بامشتي کتاب درآستانه در سلول نشست و طبري چشم بند سياه برچشم برابرش. هم سلولم او را مي شناخت وگفت:
- اوخ اوخ برادر حسين…
ومن با اين نام که هنوز شهره آفاق نبود، آشنا شدم. گويا اين آغاز»ماموريت» او بود چنان که خود نوشته است. از سوراخ، «مباحثه» هر روزه او رامي ديدم که برابر مردي چشم بسته و خسته نشسته است و بحثي»برابر» را پيش مي برد. آن سو، مردي در طراز» دموکريتس» کشورش، اگر نگوئيم نامداري در جهان فلسفه مادي. چشمهايش بسته بود و ياران در هم شکسته خود را زير شکنجه ديده بود، هنوز هم صداي فرياد از شکنجه گاه مي آمد و در سالن موج مي زد.
روزي که از مناظره تلويزيوني برگشته بود و درخنکاي کتابخانه کوچک خانه من جان تازه مي کرد، گفت:
- وقتي ما را مي برند روي صندلي بي خدائي مي نشانند و آن آهنگ مخصوص به صدا در مي آيد، در برابرم تل آتش مجسم مي شود ومي فهمم بر گاليله چه رفت…
درتلويزيون برابرش دکتر سروش بود و مصباح يزدي و اينجا ـ دراين سلول- توالت لازم نبود با «ارسطو و افلاطون» مورد نظر اعتماد ملي روبروي باشد. برادر حسين کافي بود. اين ارسطو ها و افلاطون ها نيستند که از گاليله توبه مي گيرند، بزرگترين روشنفکران روسيه را به «کرم» تبديل مي کنند، اينان هميشه «ماموران دون پايه» اند. دروصفشان بود که برتولدبرشت نوشت:
- با پلنگان جنگيدم و دريغا از خرچسونه ها شکست خوردم…
برادر حسين راست مي گويد. بازجو که شکنجه مي کند ازجنس ديگري است. دستان ظريف ندارد و باادبيات آشنا نيست وحتماملاصدرا را با»س» مي نويسد. او مامور شکستن جسم است. قانون هستي مي گويد:
- هيچ گوشتي در برابر تازيانه دوام نمي آورد…
و وقتي شلاق و شکنجه سفيد پيروز شد، «مامور ايدئولوژيک» از راه مي رسد. او جهان را دريک رنگ خلاصه کرده است. خود را نماينده مطلق قدرت مي داند و خدائي کوچک است. کارش شکستن روح غول هاست، نابودي انديشه و باورشان. امري که درزندگي آزاد ممکن نيست. اينجا ـ زير آفتاب آزادي ـ دموکريتس و افلاطون نبرد انديشه را پيش مي برند. حتي سروش و طبري جدال مي کنند. يادم هست طبري بعد ازآن مناظره ها مي گفت که سروش را جذاب و باسواد يافته است. يا وقتي از ديدار مخفيانه بامحمد تقي جعفري برمي گشت، شاداب مي نمود. او به طبري گفته بود:
- مارکسيسم به اندازه يک فولکس واگن است….
طبري جواب داده بود:
- اشتباه مي کنيد. مارکسيسم يه اندازه يک ارزن است. اما همه دنيا از اين ارزن ساخته شده است…
و هردو خنديده بودند. حسابي خنديده بودند.
آن دو با دو انديشه، عالم بودند. اما برادر حسين چنانکه خودگفته «ماموريت» داشته است. جهان را در قوطي کبريتي جا داده بود و مي خواست آن را به مرد چشم بسته ثابت کند….
و شما آقاي مهدي کروبي که در مقامات بوديد و شما آقاي مهنس موسوي که نخست وزيري کشور را داشتيد، پيروزي برادر حسين درشکنجه گاه رابر شاعر، نويسنده و دانشمندي که چهار زبان رابه خوبي مي دانست ودهها کتاب نوشته بود «فتح» اسلام دانستيد و جشن گرفتيد. چنان مست قدرت بوديد که نپرسيديد چرا کسي مانند طبري که شهرت جهاني هم دارد و اسلام آورده، آزاد نمي شود تا درچهار سوي جهان بگردد و بطلان انديشه مادي را فرياد کند؟ و او در حبس خانگي ماند تا براي هميشه خاموش شد.
برادر سعيد و برادر حسين و برادر حسن اما راه را ادامه دادند. اکنون نام سعيدي سيرجاني را به ياد مي آوريد. اما سيرجاني و طبري تنها دو نام مشهور تر درميان هزاران قرباني سيستمي هستند که «برادر حسين» را به پاسداري مرزهاي ايدئولوژيک خود گماشته است.
برادر حسين راست مي گويد. او بازجو نبوده است. اما «ماموريت» خود را چنان باصداقت انجام داده است، که همسرمرادش سعيد امامي را هم بعد از اقدامات بازجو،به» مباحثه» گرفته است. شک نکنيد آقاي کروبي اگر نوبت شما هم برسد، برادر حسين «ماموريت» خود را چنان خوب انجام مي دهد که شما اعتراف کنيد کافري هستيد فطري و مرتکب انواع و اقسام فساد: شرابخوره و زنباره و آن کاره……
اگر نوبت به «آقا» هم برسد، برادرحسين از ايشان اعتراف خواهد گرفت که از کودکي عامل صهيونيست ها بوده و به دستور استکبار جهاني خود را به مقام ولايت رسانده است…..
و شما آقاي شيخ مهدي کروبي که فحاشي برادرحسين سبب شد تابه خشم درآئيد وکمي پرده را کنار بزنيد، چه درمقام روحاني، چه به نام يک ايراني که حالا مي خواهد رئيس جمهورش شوید، اگر تاريخ سي سال اعتراف گيري وشکنجه و حذف بهترين فرزندان کشور را نبينيد و فرياد نکنيد، دعوايتان با برادر حسين شخصي خواهد ماند….
راست مي گويد برادرحسين. به حرفش گوش کنيد…
دوست داشتن در حال بارگذاری...
مرتبط