آقا» در سخنان آخر خود گفتند: «دشمن به زبان سگ سخن می گوید.»
می شود گفت که این «آقا» دیگر آن «آقا» نبود. سخت نیست که روی هراس پنهان در کلمات تهدید آمیز تاکید کرد. واقعا آدم غصه اش می گیرد که «آقا» رو بروز بیشتر شبیه احمدی نژاد می شود. تلخ است که کسی در محضر استاد امیری فیروزکوهی چهار زانو نشسته باشد و حالا سخنانش بیشتر و بیشتر بوی ادبیات خیابانی بگیرد. باورکردنی نیست آن «آقا» که در سلول از اخوان می خواند و نام شفیعی کدکنی بوجدش می آورد، مرتب آب برود وبه قدو قامت کوتوله هائی در بیاید که در حالیکه بقول فروغ- دستش را می بوسند، در ذهن خودطناب دارش را می بافند. قدرت واسبابش جای خود. لابدکسی نیست از «یاران خراسانی» که این فریاد بلندخورشید خراسان را برای «آقا» بخواند:
– من آنم که در پای خوکان نریزم، مر اين قيمتی ُدّر ِ لفظِ دری را..
نمی خواهم از این حرف ها بزنم. راستش دلم بحال «سگ» سوخته است. می خواهم در باره «سگ» حرف بزنم. آشکار است که ما سگی داریم بنام «سانی» یا » آقای سانی». عکسش روی فیس بوک همسرم هست. حالا ده سالش می شود. در ایران به خانه ما آمده. یک بار با من در خیابان دستگیر شده. شاهد ایام خوفناک خروج ناچار ما از میهن محبوب بوده است و…
ومن در این دهسال با «جناب سانی» وارد دنیای سگی شده ام. دنیائی دیده ام خالص و پاک. هیچ سگی را ندیده ام که بیشتر از نیازش بخورد و بنوشد. همان یک محل خواب برایش کافی است. نیاز ندارد که کارخانه شکر به اسمش کنند، یا 300 هکتار زمین را در ورامین بیاندازند پشت قباله اش. حتی به فکرش هم نمی رسد که با سگ های دیگر یکی شود و ثروت مملکتی را باسم خودش کند. دیروز مخابرات، امروز بنیاد مستعفان و پروژه های نفتی…
و چون سگ ها اساسا با این دنیا بیگانه اند، فرمانده و رهبر هم ندارند. درنتیجه کهریزکی هم نمی تواند بوجود بیاید، چه برسد به اوین و رجائی شهر..
البته سگها دعوا می کنند. «جناب سانی» نهایت خشونتش پارس کردن است و بس. بعضی ازهم جنس هایش خون و خونریزی هم راه می اندازند. اما تا حالا سگی دیده نشده که سگ های دیگر را بگیرد، دستنبد بزند، شکنجه کند، مورد تجاوز قرار بدهد و بخواهد که توبه کنند و یا تقاضای عفو بنویسند…
سگ ها به روش خودشان «ازدواج» هم می کنند. یکی مثل «مهندس سانی» یک بار. بعضی ها خداد بار. یک سگ تازی ایرانی را می شناسم باسم رستم. کاری جز «ازدواج» بی وقفه ندارد تا نژاد کمیابش منقرص نشود، اما تاحالا هیچ سگی دیده نشده که کهریزکی برای تجاوز به پا دارد.
سگ ها پاچه هم می گیرند. «جناب سانی» وقتی خیلی خوشحال است پاچه می گیرد تا مجبورت کند با او بازی کنی. سگ هائی هم هستند که جدی پاچه می گیرند. اما تاکنون سگی دیده نشده که با عده ای مسلح باتوم به کمر و دوربین بدست در خیابان راه بیافتد و پاچه همه را بگیرد:
بعد هم ازاین پاچه گیری فیلم بردارد. بعنوان سند ببرد دادگاه. پرونده درست کند. جریمه های سنگین بگیرد و…
و می شود مثنوی هفت من در باره این حیوان مهربانی نوشت که آدمی جماعت، خل و خوی خودش را بارش کرده است.
در کتاب خاطراتم که به نام نامه هائی به شکنجه گرم همین روزها منتشر شده، نوشته ام در زندان شاه، «آقا» نگهبانهای بد اخلاق را «سگ باد» می خواند :
– سگ باد اول
– سگ باد دوم
چند سال بعد درهمان زندان، بازجویم «برادر حمید» وادارم می کرد چهار دست و پا راه بروم و مثل سگ واق واق کنم. آن زمان هنوز «سانی» را نداشتیم. بعد که واق واق تمام می شد و «برادرحمید» می خواست مرا چشم بند به چشم به «اتاق» ببرد، یک چوب می داد دستم. سر دیگرش را خودش می گرفت. علتش این بود که ما «مثل سگ نجس» بودیم و نباید با ما تماس گرفته می شد. حال هم «آقا» دشمن را به سگ مانند می فرمایند. «زبان سگ» هم لابد یعنی داشتن سلاح های مخوف و استثمار مردم، غارت ملتها و…
بیچاره سانی، بیچاره سگ هاکجا بمب اتم دارند و یا ملتی را به نابودی می کشند که صاحب بمب اتمی بشوند. چقدرخوب بود که»آقا» عبای قدرت راچند روزی می کند. به گذشته بر می گشت. حرف ها را بالبخند می شنید و بجای اینکه از من «ژان کریستف» و «زمین نو آباد» بگیرد و بخواند، دست از عناد با صادق هدایت بر می داشت و «سگ ولگرد»ش رامی خواند. بعد هم به این پیشنهاد هم سلولی اش گوش می داد که درضمن همان شوخی های همیشگی می گفت:
– خدائیش بیائید و چند صباحی همه این «آدم ها»ی دو رو برتان راعوض کنید و جایشان سگ بگذارید. ببینید دنیا چقدرعوض می شود. هیچ سگی پای شما را نخواهد لیسید الا از سر عشق. هیچ سگی «محصول» زحمت ملت را بالا نخواهد کشید.هیچ سگی مردم را برای رفتن به «جنت» به فلاکت نخواهد انداخت. قدرت و ثروت بی معنا خواهد شد. هیچ سگ ثروتمندی در تاریخ هستی وجود نداشته و نخواهد داشت. قدرت در زندگی سگی معنائی بی معناست. ثروت و قدرت که نبود.، زندان نخواهید داشت، شکنجه بی معنا می شود، ندا را در خیابان و سهراب را در زندان نمی کشند….
و دشمن هم اگر همین کار را بکند، دنیای دیگری می شود. باورکنید «آقا». باور کنید. آن سگی که در ذهن شماست، تصویر آدم هائی است که شما را محاصره کرده اند. تلخ است بگویم که شما را دارند کاملا مثل خودشان می کنند و آنوقت است که خنجر قدرت بر گلویتان بکشند. یا بدتر، شما بر گلوی آنها بکشید.
و «سانی» که سهل است، هیچ سگی در این دنیا این کار را نمی کند…
نیمه های شب بود. از پله های بلند بی پایان «بالا» می رفتیم. «برادر بازجو» جلو می رفت و من کشان کشان دنبالش. در پاگردی ایستادم. دیگر توان رفتن بر پاهای خونین نداشتم. «برادر بازجو» هم ایستاد. او را که نمی دیدم. در روزهای بازجویی که حالا از یک ماه گذشته بود، یاد گرفته بودم از صدای دمپایی اش بفهمم کی می آید، چه زمانی می رود، چه موقعی می ایستد. حتی می فهمیدم خشمگین است و دارد می بردم «پایین» و یا سرحال است و می رویم «بالا».
«پایین» اسم مستعار سلول دو در شکنجه بود که «زیر هشت بند 2» کمیته مشترک قرار داشت و «بالا» نام اتاقی که «اعترافات داوطلبانه پائین» را می نوشتیم.
«برادربازجو» که صدای دمپایی اش می گفت: «ایستاد…» برای بار چندم تکرار کرد:
ـ دلم نمی خواد برگردیم پایین…. فهمیدی…
آن موقع عاشق آیت اله منتظری بود و راست یا دروغ می گفت دانشجوی علم و صنعت است. بعدا شد معاون وزارت اطلاعات و سفیر جمهوری اسلامی…
سرم را تکان دادم. خوب فهمیده بودم. خیلی خوب. بیشتر از یک ماه بود که داشتم می فهمیدم.
ـ راه بیفت قهرمان….
این را همیشه به مسخره می گفت. راه افتادیم. این «بالا» با همیشه فرق داشت. چقدر طولانی بود. سرانجام رسیدیم. حس می کردم سالن بزرگی است. «برادر بازجو» آستین لباسم را گرفت و مرا روی یک صندلی نشاند. نگهبان ها چوب دست ما می دادند و بازجوها آستین لباسمان را می گرفتند که با ما تماس پیدا نکنند و نجس نشوند. صدای دمپایی دور شد. از جایی زمزمه ای می شنیدم. سرم را کمی بالا آوردم. با ابرو، چشم بندم را تاجایی که می شد بالا زدم. سالن بزرگی بود. عینک که نداشتم. چشم بندهم که بود، بیشتر نمی دیدم. صدای دمپایی آمد. آستینم را گرفت و کشاند. از دو سه پله که موکت پوش بود بالا رفتیم. چند تا صندلی سیاه را می دیدم. » برادر بازجو» روی یکی نشاندم.
ـ چشم بندت را بردار…
برداشتم.
ـ عینکت را بزن. بر نگرد.
عینک را زدم. اتاق روشن شد. برنگشتم. روی سکویی بودم به ارتفاع سه پله از زمین. جلویم میز چوبی. روبرویم دوربین های تلویزیونی و کنارش چند نفر با شلوارهای سپاه پاسداران و صورت های بسته. عین کوکلس کلان ها. صدای «برادر بازجو» را از پشت سرم شنیدم:
ـ دستم را که بلند کردم، شروع کن. عین همان ها که بالاخره «اعتراف کردی»….
سرش را آورد نزدیک گوشم:
– و گرنه می رویم «پایین»..
صدای دمپایی دور شد. نقاب پوش لاغر اندامی را دیدم که از پله ها پایین رفت و به جمع پیوست. چند کلمه ای با هم رد و بدل کردند. دستی بلند شد؛ چراغ ها روشن و دوربین ها راه افتاد. خودم را توی مونیتور کنار دستم می دیدم. برای اولین بار بعد از سی و چند روز. ریشم انبوه شده بود و به خرمایی می زد. هنوز تا سفید شدن راه داشت. دستی به ریشم کشیدم. بعدا فهمیدم که در نسخه آزمایشی اعتراف که کاربردش درونی است کاری به سرو وضع «اعتراف» کننده ندارند. برادر باز جو دوباره دستش را بلند کرد. شروع کردم:
ـ بسم الله… داوطلبانه…. اعتراف… جاسوسی… خیانت…
و ناگهان گریه ای سخت مرا در هم شکست. چراغ ها خاموش شد. چند نفر بالا دویدند و مرا کشان کشان «پایین» بردند.
اینها همه در زمستان ١٣٦١ بود. درآغاز دهه وحشت بزرگ. دستور روز، سرکوب احزاب و گروهها بود. «اعتراف گیری» از آیت اله شریعتمداری شروع شده بود. مرجع عالیقدر شیعیان جهان به شراکت درکودتائی «اعتراف» کرده بود که به خواست «دشمن» قراربود «نظام مقدس جمهوری اسلامی» رابراندازی کند. دشمن هم آمریکا بود و انگلیس و اسرائیل و اتحاد شوروی که هنوز بود. حالا نوبت ما بود. فقط من نبودم که «اعتراف» کردم. رفقایم را زیر شکنجه وادار به اعتراف کردند. از پیرمردهای بالای ٧٥ سال گرفته تاجوان هایی که تازه از خانه های تیمی آمده بودند.
نمیه شب تابستانی ١٣٨٨- درست ٢٧ سال بعد- و این بار در سال های پایانی دهه هشتاد، با صدای گریه همسرم از خوب آشفته می پرم. آن روزهای هولناک را دیده است که مرا بردند و یاران و همراهان ما را و حالا خبر رسیده که سحر خیز را برده اند. پیشتر حجاریان را برده بودند، بنی یعقوب را، مازیاربهاری را و… حالا بند ها پر است ازسبزها. مدتهاست شکنجه ها شروع شده است. آن وقت ها خبری درز نمی کرد. جهان دیگری بود. حالا خبرها می رسد. ٢٧ سال آنچه بر بهترین فرزندان ایران رفت، راهی به آفتاب نداشت. سال ها گذشت و تیغ مرگ درتابستان ١٣٦٧ بر انبوهی گذشت تا پرتوی بر سیاهچال ها و گورهای جمعی افتاد.
حالا خبرها درز می کند. روشن است که همان سیستم دهه شصت- بیرحمی توامان طالبان شیعی و روسی- بکار افتاده است. آن موقع برادر حسن و حسین کارآموز بازجوئی بودند، حالا حتما سر بازجویند. آن موقع بازجوها در کمیته مشترک بچه های «سپاه» بودند وبیشتر دانشجو. حالا یک مشت لات و لوتند. اوباش از بالا تائین «نظام مقدس» را قبضه کرده اند. میهمان آقایان لات ها هم فرزندان «نظام»، سازندگان و موسسین آنند. داستان همه انقلاب ها تکرار شده است. لات های بی ریشه دارند کلک سابقه دارها را می کنند.
شیوه اما همان است. زندانی باید » اعتراف» کند. جرایم او، اندیشه هایش، دانسته وحتی نادانسته هایش راهم برادر حسین وحسن نوشته اند و یا دارند می نویسند. آنها فقط باید «اعتراف» کنند و می کنند. شکنجه ها مدرن شده است. دستگاههای مدرن از روسیه و آلمان رسیده است. شلاق نمی زنند که جایش چرک کند و برای همیشه روی بدن بماند.
لات و لوت ها به دختران وپسران بی مهابا تجاوز می کنند. فقط تجاوز می کنند. نشان می دهند که کار»نظام» به کجا رسیده است. افراد نامداررا شکنجه سفید می دهند تا پیش بینی های برادر حسین را مهر تائید بزنند. هدف»بریدن سر جنبش» مدنی ایران است که حالا رنگ سبز دارد. بعداز » اعتراف» نوبت تلویزیون و محاکمه است. خاموش کردن سران برای پراکنده ساختن بدنه. تجربه روسی و طالبان ایرانی.آمیزش اسلام ناب محمدی و مارکسیسم قلابی و همه برای حفاظت از مافیاهای روسیه و ایران.
همسرم هنوز می گرید. می گوید :
– شما را می دیدم که از بند آویزانتان کرده اند. یکی یکی می آئید و به من که می رسید، سربر می گردانید. حفره چشم هایتان خالی است، دهان خونین تان به فریادی گشوده مانده است…
ومن زندانیان امروز را می بینم. همکاران دیده و نادیده. محمد قوچانی که درشمار یکی از دو روزنامه نویس بر آمده از سالهای اخیر است؛و او را هرگز ندیده ام. ژیلا بنی یعقوب که یک باراو را دیده ام و شجاعتش راهمیشه ستایش کرده ام.
و دیگران را. دیگری را. اراذل کیهان دشنام شان می دهند. و چاقوکشان لابد برایشان اسلام را تعریف می کنند و به نمایندگی از جانب خداوند شلاق شان می زنند… آنهارا هم بعد از»شکنجه»
شدید جسمی» از پله ها»بالا» خواهند برد. در مقابل دوربین خواهند نشست و «خواست های آنها» را «اعتراف» خواهندکرد.
اشکم می ریزد و قلب مریضم سخت می زند. همه»کمیته های مشترک» در هم می آمیزند. ماموران امنیتی، می خواهند شناسنامه ایرانی داشته باشند، یاروسی باشندو یا هر کوفت دیگری، دست در دست هم می دهند و حلقه شومی را می سازند. آنان زندگی انسانی را به گند حاکمانی می آلایند که بقایشان از راهروهای بویناک شکنجه و اعتراف می گذرد و مشروعیت وحقانیت شان را باید کسانی در » بالا» اعتراف کنند که در «پائین» آنها را «تحت فشارهای روحی ـ روانی وشکنجه های شدید جسمی قرار» داده اند.
صدای»برادر بازجو» بعد از ربع قرن در گوشم می پیچد. اول وضو می ساخت. این را به من می گفت و می رفت و با حکمی شرعی می آمد که نام «شکنجه » را به «تعزیر» دیگر می کرد و کابل را «تقدس» می بخشید. مرابصورت روی تخت سیمی می خواباند. دست و پایم رامحکم می بست و بعد از فریادش می فهمیدم که شلاق فرو خواهد آمد:
– یا فاطمه زهرا…
و نام دخت پیامبر اسلام با هر شلاقی تکرار می شد و درهم گره می خوردو یکی می شد.
نیمه شب بهاری در گریه و اندوه به صبح پیوند خورده است.هنوز کف پایم زق زق می کند و قلبم تند می زند. این منم که باز دارم اعتراف می کنم. قوچانی شده ام و سحر خیز و بنی یعقوب. من آزادی که به دروغین بودن خودم اعتراف می کنم. یاوه می بافم. می گویم صبح آمده است و بر سرزمین من طلا باریده است. مردمان همه خوشبختند. من دشمن مردمم. دین وایمان ندارم. فاسق وفاجرم. بگذارید بروم و دست، نه پای «اقا» راببوسم.
اما دمی که «برادر بازجو» می رود تا چلوکباب با پیاز بخورد ومژده شکستن انسانی دیگر را به اربابش بدهد، روی پاهای خونینم می ایستم.
در راهروهای همه «کمیته مشترک»ها و بند ٢۰٩ های دنیا.
فریاد می زنم :
– آی بازجوها نمی توانید جلوی آمدن بهار را بگیرید.
ما روزی همه شکنجه گاهها را ویران می کنیم و شما ماموران امنیتی را محکوم می کنیم که بر خرابه های شکنجه گاه ها بذر عشق بپاشید.
باز تير ملامت بر برادر حسين باريدن گرفته است.ياران سابق ازجمله ايشان را متهم کرده اند به «بازجو» بودن و ايشان که هميشه حسرت خوار و دريغ گويند که از «ثواب» بازجوئي محروم مانده اند، سندي درتائيد سخن مکرر درمکرر خودآورده و «مباحثه» بااحسان طبري را ياد آور شده اند.
اين بنده کمترين، با اينکه بارها و بارها موردلطف برادر حسين وهمکاران ايشان قرار گرفته، انواع دشنام هاي سياسي را دريافت کرده و به عضويت در سازمانهاي جاسوسي همه بلاد عالم مفتخر شده ام، بايد شرط انصاف بجا بياورم و بعنوان يک «شاهد» بگويم:
- برادرحسين راست مي گويد…
دهه شصت بود. معروف به دهه وحشت بزرگ. دهه اي که اين روزها دارند استخوان هاي قربانيان آن را هم ازخاوران مي برند. سحرگاه 17 بهمن 1361نوبت به من رسيد. درست در شب سالگرد ازدواجم. مرا ابتدا به مرکز سپاه بردند درميدان عشرت آباد که از قضا در روز آزادي پادگانش، تفنگ در دست، همراه مردم بودم.
دستگير شدگان بسيار بودند که بعدها راهشان به آشويتس اوين ختم شد و آنان را از ميله هاي شوفاژخانه اوين يا دارهاي مسجد رجائي شهر آويختند.
ساعتي بعد خود را در «کميته مشترک » يافتم. جايم در راهروي بند يک و روي يک پتو بود. سلول ها لبالب و راهروها پر بود. کميته مشترک نام شکنجه گاه مخوف زمان شاه بود که حالا «بند 3000» و «زندان توحيد» ناميده مي شد. در زمان شاه باآقاي خامنه اي و کروبي درهمين زندان بودم. حالا- سال 61- زندان بطور کامل دراختياراطلاعات سپاه پاسداران قرار داشت و ميهمان هايش گروههاي سلطنت طلب و چپ بودند. اين زندان سالهاي بعد به » موزه عبرت» تبديل شد با مجسمه هاو تصاوير شکنجه گران زمان شاه تا آيندگان از آنان «عبرت» بگيرند. سازندگان موزه، جانشينان شکنجه گران ساواک بودند، معروف به «سربازان گمنام امام زمان».
از همان شب اول، سربازان گمنام امام زمان بي وقفه به کار «تعزير» پرداختند که چون باحکم مجتهدي اجرا مي شد ديگر نه تنها نامش شکنجه نبود، انجامش «ثواب» هم داشت. ثوابي که دريغا برادر حسين از آن محروم ماند و نتوانست درکنار برادرها «حميد»، «مجتبي»، «محمود»، «رحيم» و…. راه بهشت را هموار کند.
سه ماهي گذشت و برادران در سه شيفت شبانه روزي شلاق دردرست، کمر بندي قپاني برکمر، غزلخوان وسر مست هر چه رامي خواستند «اعتراف» گرفتند. من هم در برابر شلاق و آويزان شدن از دست و پا، سرانجام به جاسوسي و براندازي و…. داوطلبانه «اعتراف» کردم. حتي با دست باد کرده که قادر به گرفتن خودکار بيک نبود، نوشتم:
- من جاسوس انگليس هم هستم….
و تازه من رقمي نبودم. خبرنگاري جوان و بس. مي توان تصورکرد چه بلائي بر سر ديگران آوردند.
صبح زود 6 ارديبهشت 1362 حالا مرا که در سلول بودم و اتفاقا سلول مجاور سلولي که زمان شاه با آقاي خامنه اي آنجابودم، به سلول ديگري بردند چسبيده به توالت. از زير چشم بند مي ديدم که دارند مريم فيروز را ازآن سلول مي برند. مرا پرت کردند تو. سلولي بود دو برابر سلول هاي ديگر اما به تمامي خيس. ديوار مجاور توالت آب داده بود و خيسي آلوده ديوار تا نيمه سلول آمده بود. درتمام شبانه روز بوي توالت و صداهايش نمي گذاشت تنهائي را حس کني. اگر وقت رفتن به توالت در يکي از سه نوبت شبانه روز در را هم باز مي گذاشتي، موشهاي چاق و چله به درون مي آمدند که ملاقاتي هم داشته باشي.
ساعتي بعد جواني را به داخل سلول انداختند. «نفوذي» در اطلاعات سپاه بود و بعد ها اعدام شد. همه برادران را مي شناخت از نگهبان ها تا بازجوها. او گفت که «طبري» راهم درموج جديد دستگيري گرفته اند. راهرو را از سوراخ مقوايي که دريچه گرد روي در را مي بست بطور نوبتي ديده باني مي کرديم.
ظهر نشده بود که بر اساس اطلاع ديده بان، احسان طبري را به سلول روبروي ما آوردند. سلولي که درست وضعيت سلول ما را داشت. رفت وآمد پيرمرد فرزانه را به نوبت نگاه مي کرديم. درلباس آبی زندان که برقامت بلندش ناساز بود، باچشم هاي پوشيده از چشم بد، از آن سلول عفن دمي بيرون مي آمد تا به دستشوئي يا بازجوئي برود.
اول وقت او را مي بردند. مدتي کنار اتاق «تعزير» مي ماند تا همه فريادها و ضجه ها را بشنود. بعد حتما به ساختمان بازجوئي مي رفت تا با چشم بسته بحث کند، فرو ماند و استدلال کساني را که نمي ديد، بپذيرد.
چگونه مي توانستند آن درياي دانش را رام کنند؟ نوارهاي مصاحبه هاي «داوطلبانه» را برايش مي گذاشتند. با يارانش روبرويش مي کردند که پاهايشان باد کرده و پيچیده در باند بود. پيرمرد که حتي در آزادي هم شکننده بود و سخت محترم، از اين جهان خوفناک به «زير هشت» بازمي گشت و گوش پر از صداهاي فرياد زنان و مردان زير شکنجه به سلول- توالت بر مي گشت.
و سلول از سحر، منزلگاه «عبدالباسط» بود که قرآن مجيد تلاوت مي کرد تا يازده شب که نوبت خاموشي بود. بلند گو را بر سه کنج بالاي سلول نصب کرده بودند وحتي باگرفتن گوشها هم نمي توانستي از اين آموزش بگريزي. وقت تفريح، شب هائي بود که دعاي کميل پخش مي شد و يا «ارتش اسلام» به روايت صدا و سيما به فتح الفتوحي جديد دست يافته بود و عبدالباسط جاي خودرا به آهنگران مي داد….
»سربازان گمنام امام زمان» همه جوان بودند، بيشتر دانشجو. در شکستن تخصص داشتند و خماندن آن مرد شعر ودانش که به ساقه ترد نيلوفري مي ماند بر سجاده گشوده در سلول عفن، زود به نتيجه رسيد.
حالا چنان که نويسنده روزنامه اعتماد ملي نوشته اين «دموكرتيس (فيلسوف مادهگرا) » با آستين بالا زده و دست هاي خيس از دستشوئي بر مي گشت. نمي دانم وقتي طبري را از سلول مي بردند تا هرروز با «برادر سعيد» ديدار کند، »برادر حسين» هم درکنارش بود يانه. نام او راوقتي شنيدم که بامشتي کتاب درآستانه در سلول نشست و طبري چشم بند سياه برچشم برابرش. هم سلولم او را مي شناخت وگفت:
- اوخ اوخ برادر حسين…
ومن با اين نام که هنوز شهره آفاق نبود، آشنا شدم. گويا اين آغاز»ماموريت» او بود چنان که خود نوشته است. از سوراخ، «مباحثه» هر روزه او رامي ديدم که برابر مردي چشم بسته و خسته نشسته است و بحثي»برابر» را پيش مي برد. آن سو، مردي در طراز» دموکريتس» کشورش، اگر نگوئيم نامداري در جهان فلسفه مادي. چشمهايش بسته بود و ياران در هم شکسته خود را زير شکنجه ديده بود، هنوز هم صداي فرياد از شکنجه گاه مي آمد و در سالن موج مي زد.
روزي که از مناظره تلويزيوني برگشته بود و درخنکاي کتابخانه کوچک خانه من جان تازه مي کرد، گفت:
- وقتي ما را مي برند روي صندلي بي خدائي مي نشانند و آن آهنگ مخصوص به صدا در مي آيد، در برابرم تل آتش مجسم مي شود ومي فهمم بر گاليله چه رفت…
درتلويزيون برابرش دکتر سروش بود و مصباح يزدي و اينجا ـ دراين سلول- توالت لازم نبود با «ارسطو و افلاطون» مورد نظر اعتماد ملي روبروي باشد. برادر حسين کافي بود. اين ارسطو ها و افلاطون ها نيستند که از گاليله توبه مي گيرند، بزرگترين روشنفکران روسيه را به «کرم» تبديل مي کنند، اينان هميشه «ماموران دون پايه» اند. دروصفشان بود که برتولدبرشت نوشت:
- با پلنگان جنگيدم و دريغا از خرچسونه ها شکست خوردم…
برادر حسين راست مي گويد. بازجو که شکنجه مي کند ازجنس ديگري است. دستان ظريف ندارد و باادبيات آشنا نيست وحتماملاصدرا را با»س» مي نويسد. او مامور شکستن جسم است. قانون هستي مي گويد:
- هيچ گوشتي در برابر تازيانه دوام نمي آورد…
و وقتي شلاق و شکنجه سفيد پيروز شد، «مامور ايدئولوژيک» از راه مي رسد. او جهان را دريک رنگ خلاصه کرده است. خود را نماينده مطلق قدرت مي داند و خدائي کوچک است. کارش شکستن روح غول هاست، نابودي انديشه و باورشان. امري که درزندگي آزاد ممکن نيست. اينجا ـ زير آفتاب آزادي ـ دموکريتس و افلاطون نبرد انديشه را پيش مي برند. حتي سروش و طبري جدال مي کنند. يادم هست طبري بعد ازآن مناظره ها مي گفت که سروش را جذاب و باسواد يافته است. يا وقتي از ديدار مخفيانه بامحمد تقي جعفري برمي گشت، شاداب مي نمود. او به طبري گفته بود:
- مارکسيسم به اندازه يک فولکس واگن است….
طبري جواب داده بود:
- اشتباه مي کنيد. مارکسيسم يه اندازه يک ارزن است. اما همه دنيا از اين ارزن ساخته شده است…
و هردو خنديده بودند. حسابي خنديده بودند.
آن دو با دو انديشه، عالم بودند. اما برادر حسين چنانکه خودگفته «ماموريت» داشته است. جهان را در قوطي کبريتي جا داده بود و مي خواست آن را به مرد چشم بسته ثابت کند….
و شما آقاي مهدي کروبي که در مقامات بوديد و شما آقاي مهنس موسوي که نخست وزيري کشور را داشتيد، پيروزي برادر حسين درشکنجه گاه رابر شاعر، نويسنده و دانشمندي که چهار زبان رابه خوبي مي دانست ودهها کتاب نوشته بود «فتح» اسلام دانستيد و جشن گرفتيد. چنان مست قدرت بوديد که نپرسيديد چرا کسي مانند طبري که شهرت جهاني هم دارد و اسلام آورده، آزاد نمي شود تا درچهار سوي جهان بگردد و بطلان انديشه مادي را فرياد کند؟ و او در حبس خانگي ماند تا براي هميشه خاموش شد.
برادر سعيد و برادر حسين و برادر حسن اما راه را ادامه دادند. اکنون نام سعيدي سيرجاني را به ياد مي آوريد. اما سيرجاني و طبري تنها دو نام مشهور تر درميان هزاران قرباني سيستمي هستند که «برادر حسين» را به پاسداري مرزهاي ايدئولوژيک خود گماشته است.
برادر حسين راست مي گويد. او بازجو نبوده است. اما «ماموريت» خود را چنان باصداقت انجام داده است، که همسرمرادش سعيد امامي را هم بعد از اقدامات بازجو،به» مباحثه» گرفته است. شک نکنيد آقاي کروبي اگر نوبت شما هم برسد، برادر حسين «ماموريت» خود را چنان خوب انجام مي دهد که شما اعتراف کنيد کافري هستيد فطري و مرتکب انواع و اقسام فساد: شرابخوره و زنباره و آن کاره……
اگر نوبت به «آقا» هم برسد، برادرحسين از ايشان اعتراف خواهد گرفت که از کودکي عامل صهيونيست ها بوده و به دستور استکبار جهاني خود را به مقام ولايت رسانده است…..
و شما آقاي شيخ مهدي کروبي که فحاشي برادرحسين سبب شد تابه خشم درآئيد وکمي پرده را کنار بزنيد، چه درمقام روحاني، چه به نام يک ايراني که حالا مي خواهد رئيس جمهورش شوید، اگر تاريخ سي سال اعتراف گيري وشکنجه و حذف بهترين فرزندان کشور را نبينيد و فرياد نکنيد، دعوايتان با برادر حسين شخصي خواهد ماند….
درست همين روزها بود. بهار سال 1354 داشت مي آمد. در سلول 9 بند 5 کميته مشترک زير آفتاب کم رمق نشسته بوديم و داشتيم شپش مي کشتيم. 9 نفر بوديم. دو مذهبي: شيخ کروبي واحمدشاه کرمي. يک مجاهد: محسن سياه کلاه و بقيه چپي.
مرا آوردند اينجا که عمومي بود.
شيخ کروبي همين شخصيتي را داشت که حالا دارد. گاهي فکر مي کنم که هنوز هيچ تغييري نکرده است. جوشي و صريح اللهجه. بسيار ساده مي نمود و سخت مهربان بود. روستايي مردي تمام عيار که به خاطر زخم معده اش سهميه شير داشت. روزي يک شيشه شير کوچک برايش مي آوردند. اول اصرار داشت همه به شير لب بزنند که از گلويش پايين برود.
اول 7 نفر بوديم.ايرج را دو سه شب بعد آوردند. معلم بود. با قدي بسيار بلند و سخت رنج ديده. او طرفدار فدائيان بود و جرمش سرودن يک شعر 6 سطري در مدح چريکهاي فدائي خلق.شبي که ماموران به خانه اش ريخته بودند، از ميان کتاب هايش آن شعر را پيدا کرده بودند. کتک مفصلي خورده بود. او به 12 سال زندان محکوم شد.
مسعود را بعد آوردند. دانشجوي دانشگاه آريامهر بود. حالا که در روزشمار تاريخ ايران زمانش را پيدا مي کنم، بايد 15 يا 16 اسفند 1353 بوده باشد. چون به نوشته روزشمار 12 اسفند همان سال سروان نوروزي رياست گارد دانشگاه صنعتي آريامهر به ضرب گلوله کشته شده بود. مسعود، اين جوان رنگ پريده بلند بالا که شاگرد اول دانشگاه بود، در ارتباط با اين ترور دستگير شده بود. مي گفت: «وقتي با پدرم به سر کوچه مان رسيديم، ديديم محله در محاصره کلاه سبزهاست. وارد کوچه که شديم، پر از افراد غريبه بود. يکي از آنها جلو آمد و اسمم را پرسيد. تا گفتم ريختند و مرا به زمين زدند.»
ساواک در تعقيب سروان منصوري، محمد معصوم خاني را گرفته بود و درخانه او که ضارب سروان نوروزي بود، کروکي خانه مسعود را يافته بود. مسعود که با او درس مي خواند، اساساً از وضعيت سياسي اش خبر نداشت و براي جلسه درس بعدي آدرس خانه اش را کشيده و به او داده بود. ساواک هم فکر کرده بود، اين نقشه يک خانه تيمي است.
مسعود را هر روز به بازجويي مي بردند. وقتي برمي گشت، گيج و آشفته دور خودش مي چرخيد و از ما مي خواست، هر اسمي را مي دانيم بگوييم. يکي مي گفت:
- داود…
سري تکان مي داد و مي گفت:
- نه نه نه… اينو گفتم… يکي ديگر…
و خودش گفت از او خواسته اند، هر کسي را که در دانشگاه مي شناسد، معرفي کند تا آزادش کنند و او دنبال اسم تازه مي گشت.
معلوم بود که تعادل رواني اش را از دست داده است، اما وضع او جو سلول را هم تغيير داد؛ قراردادي نانوشته راه هر نوع بحث را بست و فضاي شوخي بر سلول حاکم شد و بازي گل يا پوچ جاي همه چيز را گرفت.
پيشتر هر روز بحث داشتيم داغ داغ. بحث هم از واعظ معروفي شروع شد که آنروزها بازارش سکه بود. جلال که بعد از انقلاب آزادشد و در راه مشهد در تصادف قطار کشته شد، چند بار او را در زادگاهش ديده بود که شعبده مي کرد، از بالاي منبر با امام زمان حرف مي زد و مي گفت امام مي گويد:
- هرکس منتظر ظهور من است واق واق کند
و مردم در مسجد واق واق مي کردند. محسن هم او را در مهديه تهران ديده بود. بچه هاي فدائي ومجاهد مي گفتند در حاليکه چريکها دارند بامسلسل بارژيم مي جنگند اين کارها تحميق مردم است. احمدهم کم و بيش موافق بود.
آقاي کروبي با همان لهجه معروف، مخالفت مي کرد. مدافع نبود، اما مي گفت که اين اسلام واقعي نيست. اسلام راستين رابايد نزد آقاي خميني يافت. همه مي گفتند آقاي خميني. بعدها بود که درجه امام گرفت. آقاي کروبي باشور تمام حرف مي زد تادهانش کف مي کرد. مي گفت که مدينه فاضله واقعي را اسلام مي سازد. اخيرا هم در مصاحبه باروزنامه اش گفته بود در جواني مي خواستيم مدينه فاضله بسازيم. دراين مدينه فاضله همه آزاد بودند. علماي اسلام با صاحبان عقايد مختلف بحث مي کردند جوري که سوسک بشوند و بروند روي ديوار. کميته مشترک خراب مي شد و جايش پارک مي ساختند.
بعد از آمدن مسعود اين جو عوض شد. کسي بحث نمي کرد. دو دسته مي شديم: تيم تهران که من سر گروهش بودم و تيم اصفهان که احمد، آن رند اصفهاني دوست داشتني بقول خودش، فرمانده عملياتش بود. همه خانواده اش عضوگروه چريکي مهديون بودند.
براي هر دور بازي اعضاي تيم را تغيير مي داديم. هيچ کدام هم کروبي را انتخاب نمي کرديم. بعد از چند دور بازي فهميده بوديم که نمي تواند اين بازي را ياد بگيرد.
بارها من و احمد با هم و جدا جدا به او گفته بوديم: «گل را که توي دست شما مي گذارند، دست تان را باز نمي کنيد، مگر اينکه سرگروه تيم مقابل دستي را که گل توي آن است بگيرد و بگويد: گل را بده… يا پوچ است.»
کروبي هم سر تکان مي داد که متوجه شده است. اما همين که گل را به دست او مي دادند و يکي از گروه مقابل مثلاً مي پرسيد:
-آقاي کروبي گل داريد؟
او اگر گل داشت مي گفت: «بله که دارم» و دستش را بلافاصله باز مي کرد و اگر نداشت مي گفت: » نخير. به من گل ندادند.»
اول از اين ماجرا بلند بلند مي خنديديم، طوري که نگهبان ها به اعتراض در را مي کوبيدند. کمي بعد اين ماجرا مشکل شد، چون هميشه بازي را متوقف مي کرد. با احمد تصميم گرفتيم به آقاي کروبي گل ندهيم و او يک بار در اين تيم و يک بار در آن تيم به اصطلاح نخودي باشد. اما همين که گل را پخش مي کرديم و به اقاي کروبي نمي داديم، دست هايش راباز مي کرد و مي گفت:
- به من گل ندادند.
مجبور شديم باز هم گل را بدهيم. هر بار هم کلي باشيخ سر و کله مي زديم و قواعد بازي را يادش مي داديم. او هم سرش را تکان مي داد که فهميده است. و بازي شروع مي شد. اما تا يکي از تيم مقابل روي دستش مي زد و مي گفت:
- نوچ… لوچ…
و يا اگر
- گل داري راستش را بگو…
شيخ دستش را باز مي کرد يا راستش را مي گفت و بازي به هم مي خورد.
روزهاي حمام، ما را بين دو دوش تقسيم مي کردند. به همان شيوه سلول انفرادي، گربه شور مي کرديم و برمي گشتيم. شيخ کروبي حساسيت هاي آقاي خامنه اي رانداشت. با ما راحت بود.
يک بار که از حمام برگشتيم، احساس کردم تنم مي خارد. فکر کردم از ناقص بودن شست و شو است. پيراهنم را در آوردم. زير بغلش غرق موجودات ريز بود. به جلال نشان دادم. او گرفت. باانگشت فشار داد وگفت:
- شپش…
بقيه بچه ها پيراهن هايشان را معاينه کردند و معلوم شد، شپش سراسر اتاق را گرفته است. به نگهبان هايي که غذا مي آوردند، گفتيم. خنديدند و رفتند.
کارمان شده بود که نشسته در آفتابي که از شيشه اتاق به داخل مي ريخت، شپش ها را بکشيم. گاهي هم صداي گوگوش از پنجره مي آمد که همسايه بخش اداري شهرباني بود و راديويشان اغلب روشن.
اول مسعود را بردند. بعد من آزاد شدم. بعد احمد. از بقيه خبر نداشتم تا شيخ مهدي ودوستان را در مراسم معروف عفو زمان شاه ديدم. معلوم شد شيخ گل ياپوچ سياسي را خوب بلد است. شيخ و هيات موتلفه به بهانه مبارزه بامارکسيسم از شاه عفوگرفتند و آمدند بيرون.
بقيه که در بازي سياسي، پوچ آورده بودند ماندند زندان و همه بعد از انقلاب آزاد شدند. يک بار هم در خيابان بهار درخانه جلال جمع شديم و کدورت خطوط سياسي، همه آن رفاقت سلول را بر باد داد. پس پراکنده شديم.
شيخ کروبي در بازي سياسي هي گل آورد. اول نماينده مجلس از اليگودرز شد. فريبرز صالحي يکي از رقبايش بود که چند سال بعد اعدامش کردند.
بعد شيخ رئيس مجلس شد. حالا من دوباره د رهمان سلول 9 بند 5 بودم و اين بار يازده نفر بوديم. کميته مشترک نه تنها پارک نشده بود، سلول هايش پر پر بود.
9 هم سلولي سلول 9 بند 5 زمان شاه همه زنده مانديم ازجمله آقاي کروبي. بعد ازانقلاب خدمتمان رسيدند. عده اي را گرفتند. بعضي ها اعدام شدند، کساني راهي غربت. از 11 هم سلولي سلول 9 بند 5 روزگاري که شيخ کروبي داشت مدينه فاضله را مي ساخت و ادعاهاي زندان شاه را ثابت مي کرد؛ 2 نفر جان سالم بدر برديم.
و شيخ مهدي کروبي، همچنان با مهارت بازي گل يا پوچ سياست را پيش برد. حالا حزب دارد. روزنامه دارد و با قدرت مرتب گل را ردو بدل مي کنند. ديروز هم سلولي هايش پوچ مي آوردند و حالا دوستانش. و تازه شاه گل بازي مانده است. شيخ کروبي که اسم خودش را گذاشته سرواصلاحات دارد آماده مي شود رئيس جمهور شود.
و من سخت خوشحالم که در بازي زمانه پوچ آورده ام. دلم براي همه بچه هاي سلول 9 بند 5 تنگ مي شود واين صبح بهاري باراني در کنج غربت را به صد تا صندلي مجلس و رياست جمهوري ترجيح مي دهم که زيرش خون هم سلولي هايم جاري باشد.
خبر ديدار آقاي خامنه اي را از «موزه عبرت» خواندم که نام جديد کميته مشترک است. بي اختيار به چنين روزهائي در 33 سال پيش برگشتم که هر دو در اين زندان مخوف هم سلول بوديم و شرح مفصلش را در کتاب خاطراتم نوشته ام که اميدوارم به زودي منتشر شود.
نگهبان مرا به داخل هدايت کرد و در را محکم بست. وقتي بلند شدم، کتم را برداشتم و عينکم را زدم. مرد خيلي لاغري که ريش سياه بلندي داشت و عينک به چشم، را ديدم که روي کپه پتوهاي سياه نشسته بود. از عمامه اي که با پيراهن لباس زندان براي خودش درست کرده بود، فهميدم آخوند است. او با ديدن من برخاست و با لبخند شيريني خوش آمد گفت. دستش را جلو آورد و اسمش را گفت:
- سيد علي خامنه اي…
اولين بار در زندگي بود که با يک آخوند از نزديک برخورد مي کردم. آخوند براي من بالاي منبر بود و با ذهنيتي که هزاران سال نوري از من فاصله داشت. کافر بالقوه وجود من نمي دانم از کجاي تاريخ در من خانه کرده بود و نسب به کدامين ژن در اجدادم مي برد.
دستم را دراز کردم و بي اراده گفتم:
- من چپي هستم… اسمم هم…
هم سلولي جديد من خنده شيريني کرد و مرا کنارش روي پتوها نشاند. حالا که شرح زندگيش را روي اينترنت مي خوانم، مي فهمم که درست ده سال از من بزرگ تر است. در آن موقع من وارد بيست و پنج سالگي شده بودم. و او 35 سالگي را پشت سر مي گذاشت. 32 سال پيش.
سر و صدا که خوابيد پتوها را تقسيم کرديم. هر کسي 2 پتو بيشتر نداشت، يکي براي رو و يکي براي زير. نمي دانم چرا اين همه پتو در آن سلول جمع شده بود. هر کدام بقول آقاي خامنه اي صاحب بارگاهي شديم که خيلي زود آن ها را از دست داديم. وقتي به دستشويي مي رفتيم، نگهبان ها «اضافي» ها را بردند. نگهبان ها بيشتر سرباز بودند و مرتب عوض مي شدند، چند تايي هم نگهبان دايم داشتيم. آقاي خامنه اي با طنزي که در کلامش جاري بود و با خنده دايمي اش مي آميخت، هر کدام از آنها را نامي داده بود:
– سگ باد اول
- سگ باد دوم
ايام طولاني و سرد را به حرف زدن مي گذرانديم. وقتي نوبت دستشويي مي رسيد، آقاي خامنه اي پيراهن زندان را به صورت عمامه بر سرش محکم مي کرد. بيشتر نگهبان ها که شايد دستوري را اجرا مي کردند، آن را از سرش مي گرفتند و با توهين از سلول بيرونش مي بردند. يک بار هم سگ باد اول موهايش را گرفت و کشان کشان تمام طول راهرو را برد. او در دستشويي وضو مي ساخت، سخت با اخلاص. اغلب، و هميشه غروب ها، رو به پنجره بلند مي ايستاد. زير لب قرآن تلاوت مي کرد، نماز مي خواند و بعد هاي هاي مي گريست، طولاني و تلخ. يک پارچه در خدا گم مي شد. در اين رفتار روحانيتي بود که بر دل مي نشست. هر وقت اندوه بر من غلبه مي کرد و گوشه اي کز مي کردم، صدايم مي زد:
- هوشنگ پاشو به گردش برويم….
در اين گردش هاي هر روز آن قدر طول يک متري سلول را مي رفتيم و مي آمديم که خسته مي شديم. گاه اين گردش در بلوار کشاورز تهران اتفاق مي افتاد، زماني به طرف شانديز مي رفتيم. من از کودکيم، خانواده ام و کار روزنامه نگاري مي گفتم. او هم بيشتر از خانواده.
من، شب آخر بزرگ ترين عشق زندگيم را واگذاشته و براي هميشه آمده بودم. هنوز نمي دانستم که او کمي بعد از دستگيري من براي ادامه تحصيل به انگلستان رفته است. اما برايم ديگر عشقي بر باد رفته بود. وقتي از او گفتم، هم سلولي ام به سخن آمد. ماجراي آشنايي عاشقانه و ازدواجش با همسرش را تعريف کرد. از آن بلوار بزرگي گفت که روزي در پاي درختي و کنار چشمه اي بر آن سفره گشاده نان و سبزي، قصدش را از ازدوج گفته بود. در آن زمان دو پسر داشت، گمانم مصطفي و احمد. خيلي زودتر از زود، محبتي غريب بين اين چپي جوان ساده دل و آن عاقله مرد کار کشته سياست به وجود آمد.
من نمي دانستم اين محبت را چگونه تفسير کنم و آقاي خامنه اي يک بار به من گفت:
- در قلب تو حضور خدا را مي بينم…
هنوز هم که سال هاي دراز از ان روزها مي گذرد و من تبعيدي «در غربت» هستم و آقاي خامنه اي د رمقام » ولايت» آن روزهاي مهرباني از دلم نرفته است. آنچه را در باره نقش او در سياست مي گويند، عقلم مي پذيرد و احساسم رد مي کند.
علاقه و آشنايي من به ادبيات و به ويژه شعر زمينه مناسبي براي صحبت هاي طولاني بود و در آنجا متوجه شدم او تسلط خاصي به ادبيات امروز و به ويژه شعر دارد. هر چند از اينکه فروغ و شاملو را دوست نداشت، دلگير بودم. اما در علاقه عاشقانه اش به اخوان و سايه همراه مي شدم. هدايت را هم دوست نمي داشت و من که عاشق هدايت بودم، مي کوشيدم قانعش کنم. از من مي خواست داستان هايي را که نخوانده بود برايش بگويم يا شعرهايي را که آن زمان حفط بودم، تکرار کنم. خود اوهم تعداد زيادي شعر از حفظ داشت.
گاه هم مي شد که سرودهاي انقلابي را که در زندان اهواز ياد گرفته بودم، مي خواندم و او با لذت گوش مي داد. بچه ها روي ترانه «بار ديگر ساقي ميخواران» که ويگن خوانده بود، براي شانزده آذر سرودي ساخته بودند: «بار ديگر شانزدهم آذر…» اقاي خامنه اي به سرود گوش مي داد و وقتي به شوخي ترانه اصلي را مي خواندم، مي خنديد و مي خواست که آن را نخوانم.
چند بار هم درس روزنامه نگاري گذاشتم و آنچه را مي دانستم به صورت تئوريک بيان کردم. با علاقه گوش مي داد و سوال هاي دقيقي مطرح مي کرد. يکي از آموزش هاي من اين بود:
- به تيترها توجه نکنيد، در داخل مطالب دنبال حرف هايي بگرديد که به شکل هاي گوناگون زده مي شود….
به دقت گوش مي کرد و «سفيد خواني» را مي آموخت. سخت دلبند سيگار بود. هر زنداني روزي يک نخ سيگار داشت. من سيگاري نبودم و سيگارم را به او مي دادم. دو سيگار را با دقت به شش قسمت تقسيم مي کرد و هر بار يکي از آنها را با لذت تمام آتش مي زد.
گاه جوک هم مي گفتيم. شوخي هاي لطيف را برمي تابيد و با صداي بلند مي خنديد. يک بار هم سگ دوم، صداي خنده ما را شنيد. در سلول را باز کرد و هر کدام چکي نصيب مان شد. اما شوخي هايي را که کمي «خاکي» مي رفت، برنمي تابيد و رو ترش مي کرد. و من گاهي به عمد شوخي هايي تعريف مي کردم که از لطافت خارج مي شد. مرز اين لطافت ورود به مسائل جنسي بود. چند بار هم، آقاي خامنه اي برايم لطيفه گفت و خاطره…
سلول انفرادي که ما دو نفر در آن بوديم، يک ماهي را در اين فضا پشت سر گذاشت. يکي دو بار آقاي خامنه اي را براي بازجويي بردند و يک بار هم مرا صدا زدند.
نيمه شبي در سلول باز شد و کسي را به درون انداختند. جوان کوچک اندامي بود که پاهايش آش و لاش بود. جايي برايش درست کرديم. هر چه مي پرسيديم، جواب نمي داند و فقط فرياد مي زد. تا صبح بيدار مانديم و از اولين نگهباني که براي دستشويي ما را مي برد، کمک خواستيم. هيچ توجهي نکرد. جوان را کشان کشان تا دستشويي برديم و برگردانديم. تا عصر آن روز هر چه در زديم و نگهبان را خواستيم، کسي جواب نداد. سرانجام يک نفر آمد و در را باز کرد. آقاي خامنه اي گفت:
- اين دارد مي ميرد…
نگهبان نگاهي به جوان انداخت و گفت:
- به جهنم…
و رفت. يادم نيست سرانجام کي آمدند، او را بردند و با همان پاهاي باندپيچي شده برگرداندند. بعدها که چند کلمه حرف زد، فهميديم » ساسان» از هواداران فدائيان است. او به شدت کتک خورده بود. دچار حمله عصبي شده بود. نه حرف مي زد، نه مي خوابيد، نه بدتر از همه غذا مي خورد. شروع کرديم راه هاي مختلف غذا دادن به او را آزمودن. سرانجام دريافتيم که از تهديد کتک لحظه اي به خود مي آيد و دندان هايش را که قفل شده باز مي کند. بعد از کشف اين راه حل، وقتي غذا را آوردند که معمولاً يک کاسه مسي بزرگ پر از آب با يک تکه گوشت بود، و ما مجبور بوديم آن را بدون قاشق بخوريم، اقاي خامنه اي دستش را در کاسه مي کرد و گوشت را درمي آورد و من نقش بازجو را به عهده مي گرفتم.
»ساسان» را تهديد به زدن مي کردم. به محض اينکه دهانش باز مي شد، آقاي خامنه اي گوشت را دهانش مي گذاشت. او به اين ترتيب زنده ماند. بعد از انقلاب هم يک بار او را ديدم. هوادار حزب توده شده بود.
نيمه شبي ديگر در باز شد و اين بار جوان بلند بالايي را به داخل سلول انداختند. او را هنگامي که با يک ساک براي منفجر کردن مجسمه شاه به داخل ميدان اصلي بروجرد مي رفت، دستگير کرده بودند. در زندان همان شهر بازجويي پس داده و حالا براي اعدام به تهران منتقل شده بود. او با ديدن آقاي خامنه اي بسيار با احترام برخورد کرد. چنددقيقه بعد همه چيز را درباره اش مي دانستيم. نامش علي حسيني بود که بعدها در غربت عکس او را جزو اصلاح طلبان مجلس ششم ديدم. دادگاه به عنوان ضديت با نظام احضارش کرده بود. جوان 18 ساله و بلندبالاي 1353 مرد مو ريخته سال 1382 با اندوه از خاطره زندانش گفته بود و اينکه بعد از انقلاب آزاد شده و به جبهه رفته و جنگيده و چند سالي هم در اسارت عراق بوده است.
اکنون او از اصلاحات و نرمش مي گفت. اما در آن نيمه شب زمستان سال هاي دور، هر چه از او مي پرسيديم، يک جواب مي داد:
- مبارزه يعني تق تق…
و انگشت هايش را به شکل هفت تير درمي آورد. و ما مي خنديديم، بيشتر از همه آقاي خامنه اي مي خنديد. حالا 4 نفر بوديم و در يک سلول انفرادي. آنقدر جا بود که ما دو چپي و دو مذهبي دور ظرف غذا چمباتمه بزنيم و يا به پهلو بخوابيم. کنار هم بوديم و زندگي آماده مي شد تا در برابر هم قرارمان بدهد. از «ساسان» خبر ندارم. سه نفر بقيه هر کدام در يک جبهه ايم امروز و من چقدر دلم مي خواهد زمستان سرد 1353 بود و کنار هم بوديم هنوز.
همه چيز مدام سخت تر مي شد. اوج دوران سرکوب جنبش چريکي بود. خبر نداشتيم که بيرون از زندان شاه تشکيل حزب رستاخير را اعلام کرده است.
اول علي را بردند، بعد «ساسان» را. هر دو به زندان محکوم شدند و تا پيروزي انقلاب اسلامي در زندان ماندند. و ما دوباره تنها شديم. مانند گذشته به گردش مي رفتيم و خاطره مي گفتيم. شب هاي دراز در سرماي سخت زمستان زير پتو مي لرزيديم. صداي فرياد مدام از راهرو ها مي آمد. روزها هفته مي شد. حالا هم سلولي من به انکه به طور مشخص از کسي نام ببرد يا از جرياني دفاع کند، از برنامه اسلام مي گفت. من گوش مي دادم و صحبت را با شوخي مي بريدم. در دنياي ساده ذهني من اسلام و دين جايي نداشت.
سه ماه کم و بيش گذشته بود؛ سه ماهي که عمقي بيشتر از سه سال داشت. ديگر تکرار نشد که زماني به اين کوتاهي به کسي دل ببندم يا حتي نزديک شوم. روزي در باز شد. نگهبان اسمم را گفت:
– پتوهاتو بردار و حاضر باش…
معنايش اين بود که جايم را عوض مي کنند. قرار و مدارهاي ديدار را در صورت آزادي بارها گذاشته بوديم و نشاني هم سلولي را هنوزبعد از اين همه سال به ياد دارم:
- مشهد، گنبدسبز کوچه فريدوني، پلاک 4…
همديگر را در آغوش گرفتيم و گريستيم. احساس کردم هم سلولي، سخت مي لرزد. گمان بردم از سرماي زمستان است، ژاکتم را در آوردم و به اصرار به او دادم. نمي پذيرفت. نمي دانم چرا گفتم:
- فکر کنم آزاد بشوم..
و او گرفت و پوشيد. همديگر را در آغوش گرفتيم. اشک هاي گرم را حس کردم که مي ريخت و صدايي که هنوز در گوشم زنگ مي زند:
- در حکومت اسلامي، قطره اشکي از چشم بيگناهي نمي ريزد...
نگهبان گفت:
- بيا بيرون…
کتم را روي سرم انداختم و بيرون آمدم. از راهرو گذشتيم و از پله ها بالا رفتيم.
چقدر دلم مي خواست در ديدار آقاي خامنه اي در کميته مشترک بودم که نام جديدش «موزه عبرت» است. مي رفتم و در سلول 11 بند يک را باز مي کردم ومي پرسيدم:
– آن روزها يادتان هست؟ کامل آن را در خاطرات زندانم نوشته ام که بزودي منتشر مي شود و مختصرش را اينجا آوردم که درحوصله اينترنت باشد.
بعد به شما مي گفتم- نه بعد از انقلاب به شما گفتم – که روز فتح کميته مشترک من هم همراه مردم بودم. رفتم و به سلولمان سر زدم. بعد جمهوري اسلامي آمد و شما رئيس جمهور شديد. ماموران حکومت شما باز هم مراگرفتند و به همان بندبردند، اما به سلول 15.
به شما گفته اند که با من و ما چه کردند؟ صداي فريادهاي مستانه رسولي يادتان هست؟ چکي راکه ازغدي به ما زد بخاطر داريد؟ بازجويان حکومت جمهوري اسلامي کاري کردند که آنها روسفيد تاريخ شدند. مرا 666 روز در انفرادي نگه داشتند. از صبح 19 بهمن 1361 تا 12 فروردين1362 زير شکنجه بودم. جزء به جزء را درکتابم نوشته اند. شب هاي دراز از دست ياپا آويزانم کردند. سه بار خودکشي کردم. وقتي از ناچاري الکل را داروي مرگ پنداشتم و براي خودکشي خوردم هشتاد ضربه شلاق ديگر برايم بريدند. برادر حميد و برادر رحيم و برادر مجتبي و برادر محمود و برادر هيکل مسخره ام مي کردند که در زندان جمهوري اسلامي عرق خورده ام.
برادر حميد بازجويم مي خواست من اعتراف کنم که جاسوس انگلستان هستم و بعد جاسوس شوروي و همه اين اعترافات را از من گرفت. از سقف آويزانم کردند و ببخشيد مدفوعم را بخوردم دادند.
نمي دانم اصلا مشغله ولايت اجازه مي دهد حرف هاي هم سلولي خود رابخوانيد يانه. نمي خواهم شرح سه ماه شکنجه را بدهم. درکتابم آمده است. مي توانم نشاني بازجويم را هم بدهم که کاملا اتفاقي موفق به زيارت عکسش شدم. شما خوب او را مي شناسيد. شايع است وقتي گزارش قتلهاي زنجيره اي را به شما داد بر او نهيب زديد. درآن زمان گويا معاون وزارت اطلاعات بود و بعد سفير ايران شد در تاجيکستان. بله برادر ناصر سرمدي پارسا را مي گويم. مي توانيد از او بپرسيد که با من چه کرد.
وايکاش فقط من بودم. هزاران هزار زن و مرد سرنوشت مرا پيدا کردند. تازه من شانس آورد ه ام که از دادگاه مرگ گريختم. هزاران نفر را، مادران را، پسران نوجوان را، پيرمرهاي کمر خميده را از دار آويختند.
چقدر دلم مي خواست در راهروهاي کميته که قدم مي زديد، برايتان مي گفتم که بر پا کنندگان زندان عبرت، ادامه دهندگان همانانند که تاريخ ستمشان را موزه کرده اند.
اما بيشتردلم مي خواست درست مثل همين روزها در زمستان 1353 زنداني ستمي بوديم که براي براندازي آن دست در دست داشتيم. باورکنيد دوستي ما از ولايت شما و غربت من دلنشين تر بود…