برادر حسين راست مي گويد

باز تير ملامت بر برادر حسين باريدن گرفته است.ياران سابق ازجمله ايشان را متهم کرده اند به «بازجو» بودن و ايشان ‏که هميشه حسرت خوار و دريغ گويند که از «ثواب» بازجوئي محروم مانده اند، سندي درتائيد سخن مکرر درمکرر ‏خودآورده و «مباحثه» بااحسان طبري را ياد آور شده اند.‏

اين بنده کمترين، با اينکه بارها و بارها موردلطف برادر حسين وهمکاران ايشان قرار گرفته، انواع دشنام هاي سياسي ‏را دريافت کرده و به عضويت در سازمانهاي جاسوسي همه بلاد عالم مفتخر شده ام، بايد شرط انصاف بجا بياورم و ‏بعنوان يک «شاهد» بگويم:‏
‏- برادرحسين راست مي گويد…‏

دهه شصت بود. معروف به دهه وحشت بزرگ. دهه اي که اين روزها دارند استخوان هاي قربانيان آن را هم ازخاوران ‏مي برند. سحرگاه 17 بهمن 1361نوبت به من رسيد. درست در شب سالگرد ازدواجم. مرا ابتدا به مرکز سپاه بردند ‏درميدان عشرت آباد که از قضا در روز آزادي پادگانش، تفنگ در دست، همراه مردم بودم.‏

دستگير شدگان بسيار بودند که بعدها راهشان به آشويتس اوين ختم شد و آنان را از ميله هاي شوفاژخانه اوين يا دارهاي ‏مسجد رجائي شهر آويختند.‏

ساعتي بعد خود را در «کميته مشترک » يافتم. جايم در راهروي بند يک و روي يک پتو بود. سلول ها لبالب و راهروها ‏پر بود. کميته مشترک نام شکنجه گاه مخوف زمان شاه بود که حالا «بند 3000» و «زندان توحيد» ناميده مي شد. در ‏زمان شاه باآقاي خامنه اي و کروبي درهمين زندان بودم. حالا- سال 61- زندان بطور کامل دراختياراطلاعات سپاه ‏پاسداران قرار داشت و ميهمان هايش گروههاي سلطنت طلب و چپ بودند. اين زندان سالهاي بعد به » موزه عبرت» ‏تبديل شد با مجسمه هاو تصاوير شکنجه گران زمان شاه تا آيندگان از آنان «عبرت» بگيرند. سازندگان موزه، جانشينان ‏شکنجه گران ساواک بودند، معروف به «سربازان گمنام امام زمان».‏

از همان شب اول، سربازان گمنام امام زمان بي وقفه به کار «تعزير» پرداختند که چون باحکم مجتهدي اجرا مي شد ‏ديگر نه تنها نامش شکنجه نبود، انجامش «ثواب» هم داشت. ثوابي که دريغا برادر حسين از آن محروم ماند و نتوانست ‏درکنار برادرها «حميد»، «مجتبي»، «محمود»، «رحيم» و…. راه بهشت را هموار کند.‏

سه ماهي گذشت و برادران در سه شيفت شبانه روزي شلاق دردرست، کمر بندي قپاني برکمر، غزلخوان وسر مست ‏هر چه رامي خواستند «اعتراف» گرفتند. من هم در برابر شلاق و آويزان شدن از دست و پا، سرانجام به جاسوسي و ‏براندازي و…. داوطلبانه «اعتراف» کردم. حتي با دست باد کرده که قادر به گرفتن خودکار بيک نبود، نوشتم:‏
‏- من جاسوس انگليس هم هستم….‏

و تازه من رقمي نبودم. خبرنگاري جوان و بس. مي توان تصورکرد چه بلائي بر سر ديگران آوردند.‏

صبح زود 6 ارديبهشت 1362 حالا مرا که در سلول بودم و اتفاقا سلول مجاور سلولي که زمان شاه با آقاي خامنه اي ‏آنجابودم، به سلول ديگري بردند چسبيده به توالت. از زير چشم بند مي ديدم که دارند مريم فيروز را ازآن سلول مي ‏برند. مرا پرت کردند تو. سلولي بود دو برابر سلول هاي ديگر اما به تمامي خيس. ديوار مجاور توالت آب داده بود و ‏خيسي آلوده ديوار تا نيمه سلول آمده بود. درتمام شبانه روز بوي توالت و صداهايش نمي گذاشت تنهائي را حس کني. ‏اگر وقت رفتن به توالت در يکي از سه نوبت شبانه روز در را هم باز مي گذاشتي، موشهاي چاق و چله به درون مي ‏آمدند که ملاقاتي هم داشته باشي.‏

ساعتي بعد جواني را به داخل سلول انداختند. «نفوذي» در اطلاعات سپاه بود و بعد ها اعدام شد. همه برادران را مي ‏شناخت از نگهبان ها تا بازجوها. او گفت که «طبري» راهم درموج جديد دستگيري گرفته اند. راهرو را از سوراخ ‏مقوايي که دريچه گرد روي در را مي بست بطور نوبتي ديده باني مي کرديم.‏

ظهر نشده بود که بر اساس اطلاع ديده بان، احسان طبري را به سلول روبروي ما آوردند. سلولي که درست وضعيت ‏سلول ما را داشت. رفت وآمد پيرمرد فرزانه را به نوبت نگاه مي کرديم. درلباس آبی زندان که برقامت بلندش ناساز ‏بود، باچشم هاي پوشيده از چشم بد، از آن سلول عفن دمي بيرون مي آمد تا به دستشوئي يا بازجوئي برود.‏

اول وقت او را مي بردند. مدتي کنار اتاق «تعزير» مي ماند تا همه فريادها و ضجه ها را بشنود. بعد حتما به ساختمان ‏بازجوئي مي رفت تا با چشم بسته بحث کند، فرو ماند و استدلال کساني را که نمي ديد، بپذيرد.‏

چگونه مي توانستند آن درياي دانش را رام کنند؟ نوارهاي مصاحبه هاي «داوطلبانه» را برايش مي گذاشتند. با يارانش ‏روبرويش مي کردند که پاهايشان باد کرده و پيچیده در باند بود. پيرمرد که حتي در آزادي هم شکننده بود و سخت ‏محترم، از اين جهان خوفناک به «زير هشت» بازمي گشت و گوش پر از صداهاي فرياد زنان و مردان زير شکنجه به ‏سلول- توالت بر مي گشت.‏

و سلول از سحر، منزلگاه «عبدالباسط» بود که قرآن مجيد تلاوت مي کرد تا يازده شب که نوبت خاموشي بود. بلند گو را ‏بر سه کنج بالاي سلول نصب کرده بودند وحتي باگرفتن گوشها هم نمي توانستي از اين آموزش بگريزي. وقت تفريح، ‏شب هائي بود که دعاي کميل پخش مي شد و يا «ارتش اسلام» به روايت صدا و سيما به فتح الفتوحي جديد دست يافته ‏بود و عبدالباسط جاي خودرا به آهنگران مي داد….‏

‏»سربازان گمنام امام زمان» همه جوان بودند، بيشتر دانشجو. در شکستن تخصص داشتند و خماندن آن مرد شعر ودانش ‏که به ساقه ترد نيلوفري مي ماند بر سجاده گشوده در سلول عفن، زود به نتيجه رسيد.‏

حالا چنان که نويسنده روزنامه اعتماد ملي نوشته اين «دموكرتيس (فيلسوف ماده‌گرا) » با آستين بالا زده و دست هاي ‏خيس از دستشوئي بر مي گشت. نمي دانم وقتي طبري را از سلول مي بردند تا هرروز با «برادر سعيد» ديدار کند، ‏‏»برادر حسين» هم درکنارش بود يانه. نام او راوقتي شنيدم که بامشتي کتاب درآستانه در سلول نشست و طبري چشم بند ‏سياه برچشم برابرش. هم سلولم او را مي شناخت وگفت:‏
‏- اوخ اوخ برادر حسين…‏

ومن با اين نام که هنوز شهره آفاق نبود، آشنا شدم. گويا اين آغاز»ماموريت» او بود چنان که خود نوشته است. از ‏سوراخ، «مباحثه» هر روزه او رامي ديدم که برابر مردي چشم بسته و خسته نشسته است و بحثي»برابر» را پيش مي ‏برد. آن سو، مردي در طراز» دموکريتس» کشورش، اگر نگوئيم نامداري در جهان فلسفه مادي. چشمهايش بسته بود و ‏ياران در هم شکسته خود را زير شکنجه ديده بود، هنوز هم صداي فرياد از شکنجه گاه مي آمد و در سالن موج مي زد.‏
روزي که از مناظره تلويزيوني برگشته بود و درخنکاي کتابخانه کوچک خانه من جان تازه مي کرد، گفت:‏
‏- وقتي ما را مي برند روي صندلي بي خدائي مي نشانند و آن آهنگ مخصوص به صدا در مي آيد، در برابرم تل آتش ‏مجسم مي شود ومي فهمم بر گاليله چه رفت…‏

درتلويزيون برابرش دکتر سروش بود و مصباح يزدي و اينجا ـ دراين سلول- توالت لازم نبود با «ارسطو و افلاطون» ‏مورد نظر اعتماد ملي روبروي باشد. برادر حسين کافي بود. اين ارسطو ها و افلاطون ها نيستند که از گاليله توبه مي ‏گيرند، بزرگترين روشنفکران روسيه را به «کرم» تبديل مي کنند، اينان هميشه «ماموران دون پايه» اند. دروصفشان بود ‏که برتولدبرشت نوشت:‏
‏- با پلنگان جنگيدم و دريغا از خرچسونه ها شکست خوردم…‏

برادر حسين راست مي گويد. بازجو که شکنجه مي کند ازجنس ديگري است. دستان ظريف ندارد و باادبيات آشنا نيست ‏وحتماملاصدرا را با»س» مي نويسد. او مامور شکستن جسم است. قانون هستي مي گويد:‏
‏- هيچ گوشتي در برابر تازيانه دوام نمي آورد…‏

و وقتي شلاق و شکنجه سفيد پيروز شد، «مامور ايدئولوژيک» از راه مي رسد. او جهان را دريک رنگ خلاصه کرده ‏است. خود را نماينده مطلق قدرت مي داند و خدائي کوچک است. کارش شکستن روح غول هاست، نابودي انديشه و ‏باورشان. امري که درزندگي آزاد ممکن نيست. اينجا ـ زير آفتاب آزادي ـ دموکريتس و افلاطون نبرد انديشه را پيش ‏مي برند. حتي سروش و طبري جدال مي کنند. يادم هست طبري بعد ازآن مناظره ها مي گفت که سروش را جذاب و ‏باسواد يافته است. يا وقتي از ديدار مخفيانه بامحمد تقي جعفري برمي گشت، شاداب مي نمود. او به طبري گفته بود:‏
‏- مارکسيسم به اندازه يک فولکس واگن است….‏

طبري جواب داده بود:‏
‏- اشتباه مي کنيد. مارکسيسم يه اندازه يک ارزن است. اما همه دنيا از اين ارزن ساخته شده است…‏

و هردو خنديده بودند. حسابي خنديده بودند.‏
آن دو با دو انديشه، عالم بودند. اما برادر حسين چنانکه خودگفته «ماموريت» داشته است. جهان را در قوطي کبريتي جا ‏داده بود و مي خواست آن را به مرد چشم بسته ثابت کند….‏

و شما آقاي مهدي کروبي که در مقامات بوديد و شما آقاي مهنس موسوي که نخست وزيري کشور را داشتيد، پيروزي ‏برادر حسين درشکنجه گاه رابر شاعر، نويسنده و دانشمندي که چهار زبان رابه خوبي مي دانست ودهها کتاب نوشته ‏بود «فتح» اسلام دانستيد و جشن گرفتيد. چنان مست قدرت بوديد که نپرسيديد چرا کسي مانند طبري که شهرت جهاني هم ‏دارد و اسلام آورده، آزاد نمي شود تا درچهار سوي جهان بگردد و بطلان انديشه مادي را فرياد کند؟ و او در حبس ‏خانگي ماند تا براي هميشه خاموش شد.‏

برادر سعيد و برادر حسين و برادر حسن اما راه را ادامه دادند. اکنون نام سعيدي سيرجاني را به ياد مي آوريد. اما ‏سيرجاني و طبري تنها دو نام مشهور تر درميان هزاران قرباني سيستمي هستند که «برادر حسين» را به پاسداري ‏مرزهاي ايدئولوژيک خود گماشته است.‏

برادر حسين راست مي گويد. او بازجو نبوده است. اما «ماموريت» خود را چنان باصداقت انجام داده است، که ‏همسرمرادش سعيد امامي را هم بعد از اقدامات بازجو،به» مباحثه» گرفته است. شک نکنيد آقاي کروبي اگر نوبت شما ‏هم برسد، برادر حسين «ماموريت» خود را چنان خوب انجام مي دهد که شما اعتراف کنيد کافري هستيد فطري و ‏مرتکب انواع و اقسام فساد: شرابخوره و زنباره و آن کاره……‏

اگر نوبت به «آقا» هم برسد، برادرحسين از ايشان اعتراف خواهد گرفت که از کودکي عامل صهيونيست ها بوده و به ‏دستور استکبار جهاني خود را به مقام ولايت رسانده است…..‏

و شما آقاي شيخ مهدي کروبي که فحاشي برادرحسين سبب شد تابه خشم درآئيد وکمي پرده را کنار بزنيد، چه درمقام ‏روحاني، چه به نام يک ايراني که حالا مي خواهد رئيس جمهورش شوید، اگر تاريخ سي سال اعتراف گيري وشکنجه و ‏حذف بهترين فرزندان کشور را نبينيد و فرياد نکنيد، دعوايتان با برادر حسين شخصي خواهد ماند….‏

راست مي گويد برادرحسين. به حرفش گوش کنيد…

آقاي خامنه اي و هم سلولي هايش

 

چشم هايم را مي بندم آقاي خامنه اي وهمراه شما وارد راهروهاي کميته مشترک مي شوم. دررداي ولايت مي رويد و ‏خدم و حشم دنبالتان هستند. من مثل همان سي و اندي سال پيش جز قباي آزادي به دوش ندارم.‏

با هم زنداني شاه بوديم و هم سلول. حالا تبعيدي شمايم. شما در مقام ولايت. من در غربت.‏‎ ‎آخر ماموران شما به من ‏گفتند: «تو دراينجا غريبه اي. برو گمشو.» باور مي کنيد در کشور خودم به من گفتند تو غريبه اي. همان غير خودي. اما ‏شما که رهبر خودي ها هستيد، داريد به همان سلولي مي رسيد که با هم بوديم. چه خوب هم يادتان است. هزار ماشاء اله ‏به اين حافظه. من هم مثل سايه دنبالتان هستم. کسي حرفهاي شما را کلمه به کلمه ثبت کرده و روي سايت گذاشته. من ‏اين نوشته را مي خوانم و همراه شما مي آيم. ‏

از حمام رفتن گفته ايد. يادتان هست چهار نفري ـ با علي و ساسان- باآن صابون هاي رختشويي خودمان را گربه شور ‏مي کرديم؟ چقدر خجالت مي کشيديد و چقدر مي خنديديم. در آن فضاي ظلمت و زور چقدرخوش بوديم. تحقير مي شديم. ‏کتک مي خورديم. موهاي شما را مي گرفتند ومي کشيدند. ساسان را زير شکنجه به حال مرگ انداخته بودند. وقتي ‏دردهان آن «کمونيست» بادست خودتان غذا مي گذاشتيد چه برقي داشت چشم هايتان.‏

همه اينهارا يک بار بطور مختصر تحت عنوان با آقاي خامنه اي در زندان شاه نوشته ام. بطور مفصل هم درکتاب ‏خاطراتم هست. از شما چه ينهان مي ترسم منتشر کنم و مامورين شماکار دستم بدهند و در اين پيري و غربت بلائي سرم ‏بياورند. هرچند در کتاب من جز چهره سي و چند سال پيش شمانيست. ‏

بله آقاي خامنه اي. شما رابه ياد مي آورم که داريد زار مي زنيد و قرآن مي خوانيد. نگاهتان از پنجره سلول به آسمان ‏است. خدائي را مي جوئيد که رحمان و رحيم است. و من جوان خام چهارزانو نشسته ام و در روياهايم روزي رامي بينم ‏که آزادي بيايد. روزي که شما قرآن ونمازتان را بخوانيد. من هم شولوخوف و فروغ و شاملو. شما ازکنار «گنبد فيروزه» ‏بگذريد و به مسجد برويد. ما هم در‎ ‎خيابان استانبول ماهي فروش ها را ردکنيم و به باده فروشي «احمد باده» برويم. و ‏همه هم فکر ساختن ايران باشيم. شما آخرت مردم را مراقب باشيد و ما هم امروزشان را…‏

صداي فريادي از زير هشت مي آيد و هر دو ساکت مي شويم. شما آن فريادها را هنوز به ياد داريد.خودتان گفته ايد و‎ ‎يکي نوشته است. چه خوب است سلول و شکنجه و فرياد را فراموش نکرده ايد. از بازجويتان هم نام برده ايد: ‏منوچهري. بله. يادم هست.‏

چه جالب آقاي خامنه اي. منوچهري بازجوي عليرضا اکبري شانديزهم بود. او رابه ياد داريد ؟ شانديز ييلاق معروف و ‏خوش و آب هواي مشهد است. شما هم در ايام سختي و فشار دستگاه مي رفتيد خانه آنها به پناه. خانم هاي دو خانه هم با ‏هم رفت آمد داشتند. عليرضا را گرفتند. علي آن چريک مسلمان ‏‎18‎‏ ساله و ساسان آن فدائي مسلح شش سال زندان ‏گرفتند. همه هم سلولي ها زنده مانديم من ششماه بعد و شما هشت ماه بعد آزاد شديم. علير ضا که بازجويش هم با شما ‏يکي بود، به يک سال محکوم شد. او زنده ماند.‏

اينها را در سلول 9 همين بندي که شما داريد بازديد مي کنيد، برايم گفت.نه. نه. زمان شاه نبود. زمان شما بود. شما ‏حالارئيس جمهوربوديد و ما هر دو زنداني. ديگر منوچهري و رسولي و ازغندي و بقيه نبودند. حالا «برادر» ها جايشان ‏را گرفته بودند. عجيب است واقعا آقاي خامنه اي. عجيب است. اين بار بازجوي من و عليرضا يکي بود: «برادرحميد». ‏شما او را خيلي خوب مي شناسيد. آقاي ناصر سرمدي پارسا را مي گويم. وقتي شنيدم سربند قتل هاي زنجيره اي چنان ‏سرش داد زده ايد که سکته کرده دلم بيشتر بحالش سوخت. شکنجه آدم ها براي رسيدن به قدرت و «سکته زدن» در ‏برابر قدرت بزرگتر. تازه به قول شما معتقدين جواب آن دنيايش هنوز مانده است. ‏

بله آقاي خامنه اي شما سرکسي داد زده بوديد که مراسه ماه تمام شکنجه داد. به زوروادارم کرد مدفوعم را بخورم. ‏خدائيش منوچهري و دوستانش اين کار ها را نمي کردند. مي کردند؟ «برادر حميد» شبيه اين رفتار را هم با عليرضا ‏اکبري کرد. زندگي مرا زنده نگه داشت، اما عليرضا را اعدام کردند. جرمش؟ خوب معلوم است همه ما «جاسوس» ‏جائي هستيم. قصدبراندازي داشته ايم. فساد جنسي داريم… و…‏

خوشمزه اينجاست آقا ي خامنه اي که من و عليرضا طبق خط و ربط سياسي جرياني که به آن وابسته بوديم از» انقلاب ‏شکوهمند اسلامي» دفاع مي کرديم. جانانه دفاع مي کرديم. درست مثل رحمان هاتفي. آن جوان چشم سبز موخرمائي ‏حتما يادتان هست. سال 55 با هم آمديم خانه شما در کوچه فريدوني مشهد. چه سادگي و روحانيتي داشت آن خانه. يک ‏نوکر بيشتر نداشتيد که بعدا ملک الشعرايتان شد. شما و رحمان سه چهار ساعتي با هم بحث کرديد. وقت خداحافظي، ‏درست درچهار چوب در بازوي مرا گرفتيد و آهسته گفتيد:‏
‏- جوان نازنين با سوادي است، حيف که کمونيست است…‏

آن جوان نازنين هم تا لحظه آخر نه تنها از انقلاب دفاع کرد، که دفاع از انقلاب را هم تئوريزه کرد و عجبا گير «برادر ‏حميد» افتاد. و او بامشارکت «برادر مجتبي» چنان بلائي سرش آوردند که صورتش را با ناخن دريد و بعد رگ هايش را ‏با دندان جويد.‏

به آذين که در سلول کناري من خبري راشنيد، مدت ها با صداي بلند مي گريست. محمود اعتماد زاده ـ به آذين- را مي ‏دانم که خوب مي شناسيد. کلي در باره اش حرف زديم. بعد ها هم که ترجمه هايش را از شولوخف برايتان آوردم خوانديد ‏ونکاتي را از آنها بيرون کشيديد که راستش حظ کردم. مرتب هم از «نثرمحشر» به آذين تعريف مي کرديد.‏

‏ بله آقاي خامنه اي. به قول شاملو- که شما اصلا از او خوشتان نمي آيد- «روزگارغريبي» شد. شما رئيس جمهور ‏بوديد. من در سلولي بودم که در زمان شاه در سلول کناريش با هم بوديم.‏

‏ شما هنوز داريد از» موزه عبرت» بازديد مي کنيد که همان «کميته مشترک» خودمان باشد. در سلول کناري من «به ‏آذين» بود و پشت پنجره پيکر بيجان رحمان هاتفي را انداخته بودند. نه من، نه به آذين، نه رحمان و نه عليرضا هيچ ‏جرمي نداشتيم جز اختلاف عقيده با حکومت شما. همين. آن سه نفر ديگر نيستند و مرا ازخانه ام بيرون کرده اند.‏

شما داريد هنوز از موزه عبرت بازديد مي کند. از کنار مجسمه منوچهري و ازغندي مي گذريد. دارند يک زنداني را ‏شلاق مي زنند، سر ديگري را درحوض کرده اند و شمابه خاطر داريد کسي را از ميله ها آويخته بودند….‏

اينها را مي بينيد وسر تکان مي دهيد به افسوس و مي گذريد. کسي نيست که از او بپرسيد:‏
‏- در فاصله 1357 تا 1380 که کميته مشترک موزه عبرت شد، دراينجا چه خبر بود؟ سراغ برادرها»حميد» و»مجتبي» ‏و «محمود» و «رحيم» وبقيه را بگيريد. شايد کسي باشد به شمابگويد اين»برادر» ها روي منوچهري و حسيني و رسولي ‏را سفيد کردند. شايد به شمابگويند که صداي فريادي که در زمان شاه از اتاق شکنجه مي شنيديد، بلند وبلندتر شده بود. ‏

همه هم سلولي هايتان که مخالف رژيم شاه بودند، زنده ماندند. شماو عليرضا و اکبري شانديز و رحمان هاتفي و به آذين ‏که از سران گروههاي مخالف شاه بوديد، زنده مانديد. و حالا شما و من مانده ايم. خانه کوچک کوچه فريدوني تبديل شده ‏به کاخ. هرسال شاعران دسته دسته مي آيند و در وصف شما شعر مي خوانند. يادتان مي آيد که زماني درمجلس شعر ‏اميري فيروز کوهي، مهدي اخوان ثالث و شفيعي کدکني مي نشستيد ؟
‏ ‏
خودتان برايم تعريف کرده ايد. براي من که شانسي زنده ام. اگر به موقع نمي آمدم بيرون حتما کلکم را کنده بودند. برادر ‏سعيد مرتضوي که مي گويند قاضي محبوب شماست به من گفت: «بيخود به تو رحم کرديم و زنده ماندي. هنوز هم دير ‏نشده است.»‏
‏ ‏
آقاي خامنه اي! شما کساني راکه نام بردم مي شناسيد. و ما نام هاي نخستين يک فهرست بلند تمام نشدني هستيم که مي ‏شناسيد و نمي شناسيد. از گاکيک آوانسيان شروع کنيد و بيائيد جلو. چند هزار نفري مي شوند که اعدام شده اند، سال ‏هاي دراز زنداني بوده اند، از سر ناچاري کشور خود را ترک کرده اند، بيکارند، خانه نشين اند و اغلب از بهترين ‏فرزندان ايرانند.‏

شما را به خدائي که عشق ورزي تان را با او شاهد بوده ام، تنگ غروب هاي سلول همين کميته مشترک گريه مي کرديد ‏که منوچهري ها و رسولي ها و ازغندي ها بروند و به جايشان برادر حميدها ومجتبي ها و رحيم ها بيايند؟ کافي بود از ‏بلندگوي کميته مشترک صداي اذان بلند شود و جاي فريادهاي مستانه شبهاي رسولي را بگيرد؟ باتغيير اسم شکنجه به ‏‏»تعزير» همه چيز حل مي شد؟ اينها را مي خواستيد؟

بعد هم بيست سال و اندي تاريخ کميته مشترک را که شده بود «زندان توحيد» و «بند 3000 اوين» خط مي زدند و اسمش ‏را مي گذاشتند «موزه عبرت» همه چيز را حل مي کرد؟‏

شما داريد در ميان بادمجان دور قاب چين ها کميته مشترک را ترک مي کنيد. من مي روم وگوشه همان سلول که با هم ‏بوديم، مي نشينم. چشم هاي خيسم را مي بندم. بر اين جهان تلخ مي بندم. نگهبان در را قفل مي کند. شما مي رويد که ‏کارجهان رافيصله بدهيد. چقدر دلم مي خواهد شما بر گرديد. علي و ساسان هم بيايند. چهار نفري گرد سفره بنشنيم و ‏طرحي نو در اندازيم:‏

‏- نه.نه. بچه ها نشد. قرارمان اين نبود. هرکدام از مابه قدرت مي رسيديم حتما کاردو حکومتي راکه اين زندان را برپا ‏نگه داشتند مي کرديم. شايد هم بدتر. به اسم دين، خلق، آزادي و… اسم ها عوض مي شد و رسم ها باقي مي ماند. نه. ‏بيائيد فراموش کنيم. قول بدهيم هر کدام به قدرت رسيديم، همان روز بگوئيم همه زندان ها را مبدل کنند به گلفروشي، ‏باده فروشي، کتابفروشي و نماز خانه. درآنجا گل آزادي بفروشيم. باده عشق بنوشيم. کتاب قانون بفروشيم. همه عقايد و ‏مذاهب را دعوت کنيم تا به درگاه خداي خويش سجده کنند. باده نوشان رکعتي نمازبخوانند و نمازگزاران قطره اي مي ‏بنوشند تا تکه هاي پراکنده ايران به هم برسد. آخر اين چه دياري است که هم باده نوشان در قدرت ما را مي کشند و همه ‏مومنين بر مصدر؟

حالا شما رسيده ايد به مقر فرماندهي خود. ناهار نوش جان مي کنيد. سر بر سجاده مي گذاريد و کميته مشترک و موزه ‏عبرت را فراموش مي کنيد. و من گوشه همان سلول نشسته ام و تا ابد زار مي زنم. تا روزي که آزادي درکشورم بال ‏بگشايد، قانون حاکم شود، قدرت در انحصار کسي نماند، هيچ کس در کشور خود غريبه نباشد….‏

خواهش مي کنم در را باز نکنيد. بگذاريد در اشک وآروزي خود غوطه بزنم.‏

گل ياپوچ با کروبي در زندان شاه

درست همين روزها بود. بهار سال 1354 داشت مي آمد. در سلول 9 بند 5 کميته مشترک زير آفتاب کم رمق نشسته ‏بوديم و داشتيم شپش مي کشتيم. 9 نفر بوديم. دو مذهبي: شيخ کروبي واحمدشاه کرمي. يک مجاهد: محسن سياه کلاه و ‏بقيه چپي.‏

مرا آوردند اينجا که عمومي بود.‏

شيخ کروبي همين شخصيتي را داشت که حالا دارد. گاهي فکر مي کنم که هنوز هيچ تغييري نکرده است. جوشي و ‏صريح اللهجه. بسيار ساده مي نمود و سخت مهربان بود. روستايي مردي تمام عيار که به خاطر زخم معده اش سهميه ‏شير داشت. روزي يک شيشه شير کوچک برايش مي آوردند. اول اصرار داشت همه به شير لب بزنند که از گلويش ‏پايين برود.‏

اول 7 نفر بوديم.ايرج را دو سه شب بعد آوردند. معلم بود. با قدي بسيار بلند و سخت رنج ديده. او طرفدار فدائيان بود و ‏جرمش سرودن يک شعر 6 سطري در مدح چريکهاي فدائي خلق.شبي که ماموران به خانه اش ريخته بودند، از ميان ‏کتاب هايش آن شعر را پيدا کرده بودند. کتک مفصلي خورده بود. او به 12 سال زندان محکوم شد. ‏

مسعود را بعد آوردند. دانشجوي دانشگاه آريامهر بود. حالا که در روزشمار تاريخ ايران زمانش را پيدا مي کنم، بايد 15 ‏يا 16 اسفند 1353 بوده باشد. چون به نوشته روزشمار 12 اسفند همان سال سروان نوروزي رياست گارد دانشگاه ‏صنعتي آريامهر به ضرب گلوله کشته شده بود. مسعود، اين جوان رنگ پريده بلند بالا که شاگرد اول دانشگاه بود، در ‏ارتباط با اين ترور دستگير شده بود. مي گفت: «وقتي با پدرم به سر کوچه مان رسيديم، ديديم محله در محاصره کلاه ‏سبزهاست. وارد کوچه که شديم، پر از افراد غريبه بود. يکي از آنها جلو آمد و اسمم را پرسيد. تا گفتم ريختند و مرا به ‏زمين زدند.»‏

ساواک در تعقيب سروان منصوري، محمد معصوم خاني را گرفته بود و درخانه او که ضارب سروان نوروزي بود، ‏کروکي خانه مسعود را يافته بود. مسعود که با او درس مي خواند، اساساً از وضعيت سياسي اش خبر نداشت و براي ‏جلسه درس بعدي آدرس خانه اش را کشيده و به او داده بود. ساواک هم فکر کرده بود، اين نقشه يک خانه تيمي است.‏

مسعود را هر روز به بازجويي مي بردند. وقتي برمي گشت، گيج و آشفته دور خودش مي چرخيد و از ما مي خواست، ‏هر اسمي را مي دانيم بگوييم. يکي مي گفت: ‏

‏- داود…‏

 

سري تکان مي داد و مي گفت: ‏

 

‏- نه نه نه… اينو گفتم… يکي ديگر…‏

 

و خودش گفت از او خواسته اند، هر کسي را که در دانشگاه مي شناسد، معرفي کند تا آزادش کنند و او دنبال اسم تازه ‏مي گشت. ‏

معلوم بود که تعادل رواني اش را از دست داده است، اما وضع او جو سلول را هم تغيير داد؛ قراردادي نانوشته راه هر ‏نوع بحث را بست و فضاي شوخي بر سلول حاکم شد و بازي گل يا پوچ جاي همه چيز را گرفت. ‏

پيشتر هر روز بحث داشتيم داغ داغ. بحث هم از واعظ معروفي شروع شد که آنروزها بازارش سکه بود. جلال که بعد ‏از انقلاب آزادشد و در راه مشهد در تصادف قطار کشته شد، چند بار او را در زادگاهش ديده بود که شعبده مي کرد، از ‏بالاي منبر با امام زمان حرف مي زد و مي گفت امام مي گويد: ‏

‏- هرکس منتظر ظهور من است واق واق کند‏

 

و مردم در مسجد واق واق مي کردند. محسن هم او را در مهديه تهران ديده بود. بچه هاي فدائي ومجاهد مي گفتند در ‏حاليکه چريکها دارند بامسلسل بارژيم مي جنگند اين کارها تحميق مردم است. احمدهم کم و بيش موافق بود.‏

آقاي کروبي با همان لهجه معروف، مخالفت مي کرد. مدافع نبود، اما مي گفت که اين اسلام واقعي نيست. اسلام راستين ‏رابايد نزد آقاي خميني يافت. همه مي گفتند آقاي خميني. بعدها بود که درجه امام گرفت. آقاي کروبي باشور تمام حرف ‏مي زد تادهانش کف مي کرد. مي گفت که مدينه فاضله واقعي را اسلام مي سازد. اخيرا هم در مصاحبه باروزنامه اش ‏گفته بود در جواني مي خواستيم مدينه فاضله بسازيم. دراين مدينه فاضله همه آزاد بودند. علماي اسلام با صاحبان عقايد ‏مختلف بحث مي کردند جوري که سوسک بشوند و بروند روي ديوار. کميته مشترک خراب مي شد و جايش پارک مي ‏ساختند.‏

بعد از آمدن مسعود اين جو عوض شد. کسي بحث نمي کرد. دو دسته مي شديم: تيم تهران که من سر گروهش بودم و تيم ‏اصفهان که احمد، آن رند اصفهاني دوست داشتني بقول خودش، فرمانده عملياتش بود. همه خانواده اش عضوگروه ‏چريکي مهديون بودند.‏

براي هر دور بازي اعضاي تيم را تغيير مي داديم. هيچ کدام هم کروبي را انتخاب نمي کرديم. بعد از چند دور بازي ‏فهميده بوديم که نمي تواند اين بازي را ياد بگيرد.‏

بارها من و احمد با هم و جدا جدا به او گفته بوديم: «گل را که توي دست شما مي گذارند، دست تان را باز نمي کنيد، ‏مگر اينکه سرگروه تيم مقابل دستي را که گل توي آن است بگيرد و بگويد: گل را بده… يا پوچ است.»‏

کروبي هم سر تکان مي داد که متوجه شده است. اما همين که گل را به دست او مي دادند و يکي از گروه مقابل مثلاً مي ‏پرسيد: ‏

‏-آقاي کروبي گل داريد؟

 

او اگر گل داشت مي گفت: «بله که دارم» و دستش را بلافاصله باز مي کرد و اگر نداشت مي گفت: » نخير. به من گل ‏ندادند.» ‏

اول از اين ماجرا بلند بلند مي خنديديم، طوري که نگهبان ها به اعتراض در را مي کوبيدند. کمي بعد اين ماجرا مشکل ‏شد، چون هميشه بازي را متوقف مي کرد. با احمد تصميم گرفتيم به آقاي کروبي گل ندهيم و او يک بار در اين تيم و ‏يک بار در آن تيم به اصطلاح نخودي باشد. اما همين که گل را پخش مي کرديم و به اقاي کروبي نمي داديم، دست هايش ‏راباز مي کرد و مي گفت: ‏

‏- به من گل ندادند.‏

 

مجبور شديم باز هم گل را بدهيم. هر بار هم کلي باشيخ سر و کله مي زديم و قواعد بازي را يادش مي داديم. او هم سرش ‏را تکان مي داد که فهميده است. و بازي شروع مي شد. اما تا يکي از تيم مقابل روي دستش مي زد و مي گفت: ‏

‏- نوچ… لوچ…‏

 

و يا اگر ‏

‏- گل داري راستش را بگو…‏

 

شيخ دستش را باز مي کرد يا راستش را مي گفت و بازي به هم مي خورد.‏

 

‏ ‏

 

روزهاي حمام، ما را بين دو دوش تقسيم مي کردند. به همان شيوه سلول انفرادي، گربه شور مي کرديم و برمي گشتيم. ‏شيخ کروبي حساسيت هاي آقاي خامنه اي رانداشت. با ما راحت بود.‏

 

يک بار که از حمام برگشتيم، احساس کردم تنم مي خارد. فکر کردم از ناقص بودن شست و شو است. پيراهنم را در ‏آوردم. زير بغلش غرق موجودات ريز بود. به جلال نشان دادم. او گرفت. باانگشت فشار داد وگفت: ‏

‏- شپش…‏

 

بقيه بچه ها پيراهن هايشان را معاينه کردند و معلوم شد، شپش سراسر اتاق را گرفته است. به نگهبان هايي که غذا مي ‏آوردند، گفتيم. خنديدند و رفتند. ‏

کارمان شده بود که نشسته در آفتابي که از شيشه اتاق به داخل مي ريخت، شپش ها را بکشيم. گاهي هم صداي گوگوش ‏از پنجره مي آمد که همسايه بخش اداري شهرباني بود و راديويشان اغلب روشن.‏

اول مسعود را بردند. بعد من آزاد شدم. بعد احمد. از بقيه خبر نداشتم تا شيخ مهدي ودوستان را در مراسم معروف عفو ‏زمان شاه ديدم. معلوم شد شيخ گل ياپوچ سياسي را خوب بلد است. شيخ و هيات موتلفه به بهانه مبارزه بامارکسيسم از ‏شاه عفوگرفتند و آمدند بيرون.‏

بقيه که در بازي سياسي، پوچ آورده بودند ماندند زندان و همه بعد از انقلاب آزاد شدند. يک بار هم در خيابان بهار ‏درخانه جلال جمع شديم و کدورت خطوط سياسي، همه آن رفاقت سلول را بر باد داد. پس پراکنده شديم.‏

شيخ کروبي در بازي سياسي هي گل آورد. اول نماينده مجلس از اليگودرز شد. فريبرز صالحي يکي از رقبايش بود که ‏چند سال بعد اعدامش کردند.‏

بعد شيخ رئيس مجلس شد. حالا من دوباره د رهمان سلول 9 بند 5 بودم و اين بار يازده نفر بوديم. کميته مشترک نه تنها ‏پارک نشده بود، سلول هايش پر پر بود.‏

‏ 9 هم سلولي سلول 9 بند 5 زمان شاه همه زنده مانديم ازجمله آقاي کروبي. بعد ازانقلاب خدمتمان رسيدند. عده اي را ‏گرفتند. بعضي ها اعدام شدند، کساني راهي غربت. از 11 هم سلولي سلول 9 بند 5 روزگاري که شيخ کروبي داشت ‏مدينه فاضله را مي ساخت و ادعاهاي زندان شاه را ثابت مي کرد؛ 2 نفر جان سالم بدر برديم.‏

و شيخ مهدي کروبي، همچنان با مهارت بازي گل يا پوچ سياست را پيش برد. حالا حزب دارد. روزنامه دارد و با ‏قدرت مرتب گل را ردو بدل مي کنند. ديروز هم سلولي هايش پوچ مي آوردند و حالا دوستانش. و تازه شاه گل بازي ‏مانده است. شيخ کروبي که اسم خودش را گذاشته سرواصلاحات دارد آماده مي شود رئيس جمهور شود.‏

و من سخت خوشحالم که در بازي زمانه پوچ آورده ام. دلم براي همه بچه هاي سلول 9 بند 5 تنگ مي شود واين صبح ‏بهاري باراني در کنج غربت را به صد تا صندلي مجلس و رياست جمهوري ترجيح مي دهم که زيرش خون هم سلولي ‏هايم جاري باشد.‏

‏ ‏

 

با آقاي خامنه اي در زندان شاه

خبر ديدار آقاي خامنه اي را از «موزه عبرت» خواندم که نام جديد کميته مشترک است. بي اختيار به چنين روزهائي در ‏‏33 سال پيش برگشتم که هر دو در اين زندان مخوف هم سلول بوديم و شرح مفصلش را در کتاب خاطراتم نوشته ام که ‏اميدوارم به زودي منتشر شود.‏

نگهبان مرا به داخل هدايت کرد و در را محکم بست. وقتي بلند شدم، کتم‎ ‎‏ را برداشتم و عينکم را زدم. مرد خيلي لاغري ‏که ريش سياه بلندي داشت و عينک به چشم، را ديدم که روي کپه پتوهاي سياه نشسته بود. از عمامه اي که با پيراهن ‏لباس زندان براي خودش درست کرده بود، فهميدم آخوند است. او با ديدن من برخاست و با لبخند شيريني خوش آمد ‏گفت. دستش را جلو آورد و اسمش را گفت:‏ 

‏- سيد علي خامنه اي…‏ 

اولين بار در زندگي بود که با يک آخوند از نزديک برخورد مي کردم. آخوند براي من بالاي منبر بود و با ذهنيتي که ‏هزاران سال نوري از من فاصله داشت. کافر بالقوه وجود من نمي دانم از کجاي تاريخ در من خانه کرده بود و نسب به ‏کدامين ژن در اجدادم مي برد. ‏

دستم را دراز کردم و بي اراده گفتم:‏

‏- من چپي هستم… اسمم هم…‏ 

هم سلولي جديد من خنده شيريني کرد و مرا کنارش روي پتوها نشاند. حالا که شرح زندگيش را روي اينترنت مي ‏خوانم، مي فهمم که درست ده سال از من بزرگ تر است. در آن موقع من وارد بيست و پنج سالگي شده بودم. و او 35 ‏سالگي را پشت سر مي گذاشت. 32 سال پيش.‏
سر و صدا که خوابيد پتوها را تقسيم کرديم. هر کسي 2 پتو بيشتر نداشت، يکي براي رو و يکي براي زير. نمي دانم ‏چرا اين همه پتو در آن سلول جمع شده بود. هر کدام بقول آقاي خامنه اي صاحب بارگاهي شديم که خيلي زود آن ها را ‏از دست داديم. وقتي به دستشويي مي رفتيم، نگهبان ها «اضافي» ها را بردند. نگهبان ها بيشتر سرباز بودند و مرتب ‏عوض مي شدند، چند تايي هم نگهبان دايم داشتيم. آقاي خامنه اي با طنزي که در کلامش جاري بود و با خنده دايمي اش ‏مي آميخت، هر کدام از آنها را نامي داده بود:‏
– سگ باد اول‏ 

‏- سگ باد دوم‏

ايام طولاني و سرد را به حرف زدن مي گذرانديم. وقتي نوبت دستشويي مي رسيد، آقاي خامنه اي پيراهن زندان را به ‏صورت عمامه بر سرش محکم مي کرد. بيشتر نگهبان ها که شايد دستوري را اجرا مي کردند، آن را از سرش مي ‏گرفتند و با توهين از سلول بيرونش مي بردند. يک بار هم سگ باد اول موهايش را گرفت و کشان کشان تمام طول ‏راهرو را برد. او در دستشويي وضو مي ساخت، سخت با اخلاص. اغلب، و هميشه غروب ها، رو به پنجره بلند مي ‏ايستاد. زير لب قرآن تلاوت مي کرد، نماز مي خواند و بعد هاي هاي مي گريست، طولاني و تلخ. يک پارچه در خدا گم ‏مي شد. در اين رفتار روحانيتي بود که بر دل مي نشست. هر وقت اندوه بر من غلبه مي کرد و گوشه اي کز مي کردم، ‏صدايم مي زد:‏ 

‏- هوشنگ پاشو به گردش برويم….‏

در اين گردش هاي هر روز آن قدر طول يک متري سلول را مي رفتيم و مي آمديم که خسته مي شديم. گاه اين گردش ‏در بلوار کشاورز تهران اتفاق مي افتاد، زماني به طرف شانديز مي رفتيم. من از کودکيم، خانواده ام و کار روزنامه ‏نگاري مي گفتم. او هم بيشتر از خانواده.‏ 

من، شب آخر بزرگ ترين عشق زندگيم را واگذاشته و براي هميشه آمده بودم. هنوز نمي دانستم که او کمي بعد از ‏دستگيري من براي ادامه تحصيل به انگلستان رفته است. اما برايم ديگر عشقي بر باد رفته بود. وقتي از او گفتم، هم ‏سلولي ام به سخن آمد. ماجراي آشنايي عاشقانه و ازدواجش با همسرش را تعريف کرد. از آن بلوار بزرگي گفت که ‏روزي در پاي درختي و کنار چشمه اي بر آن سفره گشاده نان و سبزي، قصدش را از ازدوج گفته بود. در آن زمان دو ‏پسر داشت، گمانم مصطفي و احمد. خيلي زودتر از زود، محبتي غريب بين اين چپي جوان ساده دل و آن عاقله مرد کار ‏کشته سياست به وجود آمد. ‏ 

من نمي دانستم اين محبت را چگونه تفسير کنم و آقاي خامنه اي يک بار به من گفت:‏ 

‏- در قلب تو حضور خدا را مي بينم…‏

هنوز هم که سال هاي دراز از ان روزها مي گذرد و من تبعيدي «در غربت» هستم و آقاي خامنه اي د رمقام » ولايت» ‏آن روزهاي مهرباني از دلم نرفته است. آنچه را در باره نقش او در سياست مي گويند، عقلم مي پذيرد و احساسم رد مي ‏کند. ‏

علاقه و آشنايي من به ادبيات و به ويژه شعر زمينه مناسبي براي صحبت هاي طولاني بود و در آنجا متوجه شدم او ‏تسلط خاصي به ادبيات امروز و به ويژه شعر دارد. هر چند از اينکه فروغ و شاملو را دوست نداشت، دلگير بودم. اما ‏در علاقه عاشقانه اش به اخوان و سايه همراه مي شدم. هدايت را هم دوست نمي داشت و من که عاشق هدايت بودم، مي ‏کوشيدم قانعش کنم. از من مي خواست داستان هايي را که نخوانده بود برايش بگويم يا شعرهايي را که آن زمان حفط ‏بودم، تکرار کنم. خود اوهم تعداد زيادي شعر از حفظ داشت. ‏

گاه هم مي شد که سرودهاي انقلابي را که در زندان اهواز ياد گرفته بودم، مي خواندم و او با لذت گوش مي داد. بچه ها ‏روي ترانه «بار ديگر ساقي ميخواران» که ويگن خوانده بود، براي شانزده آذر سرودي ساخته بودند: «بار ديگر ‏شانزدهم آذر…» اقاي خامنه اي به سرود گوش مي داد و وقتي به شوخي ترانه اصلي را مي خواندم، مي خنديد و مي ‏خواست که آن را نخوانم.‏ 

چند بار هم درس روزنامه نگاري گذاشتم و آنچه را مي دانستم به صورت تئوريک بيان کردم. با علاقه گوش مي داد و ‏سوال هاي دقيقي مطرح مي کرد. يکي از آموزش هاي من اين بود:‏ 

‏- به تيترها توجه نکنيد، در داخل مطالب دنبال حرف هايي بگرديد که به شکل هاي گوناگون زده مي شود….‏ 

به دقت گوش مي کرد و «سفيد خواني» را مي آموخت. سخت دلبند سيگار بود. هر زنداني روزي يک نخ سيگار داشت. ‏من سيگاري نبودم و سيگارم را به او مي دادم. دو سيگار را با دقت به شش قسمت تقسيم مي کرد و هر بار يکي از آنها ‏را با لذت تمام آتش مي زد.‏ 

گاه جوک هم مي گفتيم. شوخي هاي لطيف را برمي تابيد و با صداي بلند مي خنديد. يک بار هم سگ دوم، صداي خنده ‏ما را شنيد. در سلول را باز کرد و هر کدام چکي نصيب مان شد. اما شوخي هايي را که کمي «خاکي» مي رفت، برنمي ‏تابيد و رو ترش مي کرد. و من گاهي به عمد شوخي هايي تعريف مي کردم که از لطافت خارج مي شد. مرز اين لطافت ‏ورود به مسائل جنسي بود. چند بار هم، آقاي خامنه اي برايم لطيفه گفت و خاطره… ‏ 

سلول انفرادي که ما دو نفر در آن بوديم، يک ماهي را در اين فضا پشت سر گذاشت. يکي دو بار آقاي خامنه اي را ‏براي بازجويي بردند و يک بار هم مرا صدا زدند. ‏ 

نيمه شبي در سلول باز شد و کسي را به درون انداختند. جوان کوچک اندامي بود که پاهايش آش و لاش بود. جايي ‏برايش درست کرديم. هر چه مي پرسيديم، جواب نمي داند و فقط فرياد مي زد. تا صبح بيدار مانديم و از اولين نگهباني ‏که براي دستشويي ما را مي برد، کمک خواستيم. هيچ توجهي نکرد. جوان را کشان کشان تا دستشويي برديم و ‏برگردانديم. تا عصر آن روز هر چه در زديم و نگهبان را خواستيم، کسي جواب نداد. سرانجام يک نفر آمد و در را باز ‏کرد. آقاي خامنه اي گفت:‏ 

‏- اين دارد مي ميرد…‏ 

نگهبان نگاهي به جوان انداخت و گفت:‏ 

‏- به جهنم…‏  

و رفت. يادم نيست سرانجام کي آمدند، او را بردند و با همان پاهاي باندپيچي شده برگرداندند. بعدها که چند کلمه حرف ‏زد، فهميديم » ساسان» از هواداران فدائيان است. او به شدت کتک خورده بود. دچار حمله عصبي شده بود. نه حرف مي ‏زد، نه مي خوابيد، نه بدتر از همه غذا مي خورد. شروع کرديم راه هاي مختلف غذا دادن به او را آزمودن. سرانجام ‏دريافتيم که از تهديد کتک لحظه اي به خود مي آيد و دندان هايش را که قفل شده باز مي کند. بعد از کشف اين راه حل، ‏وقتي غذا را آوردند که معمولاً يک کاسه مسي بزرگ پر از آب با يک تکه گوشت بود، و ما مجبور بوديم آن را بدون ‏قاشق بخوريم، اقاي خامنه اي دستش را در کاسه مي کرد و گوشت را درمي آورد و من نقش بازجو را به عهده مي ‏گرفتم. ‏

‏»ساسان» را تهديد به زدن مي کردم. به محض اينکه دهانش باز مي شد، آقاي خامنه اي گوشت را دهانش مي گذاشت. او ‏به اين ترتيب زنده ماند. بعد از انقلاب هم يک بار او را ديدم. هوادار حزب توده شده بود. ‏ 

نيمه شبي ديگر در باز شد و اين بار جوان بلند بالايي را به داخل سلول انداختند. او را هنگامي که با يک ساک براي ‏منفجر کردن مجسمه شاه به داخل ميدان اصلي بروجرد مي رفت، دستگير کرده بودند. در زندان همان شهر بازجويي ‏پس داده و حالا براي اعدام به تهران منتقل شده بود. او با ديدن آقاي خامنه اي بسيار با احترام برخورد کرد. چنددقيقه بعد ‏همه چيز را درباره اش مي دانستيم. نامش علي حسيني بود که بعدها در غربت عکس او را جزو اصلاح طلبان مجلس ‏ششم ديدم. دادگاه به عنوان ضديت با نظام احضارش کرده بود. جوان 18 ساله و بلندبالاي 1353 مرد مو ريخته سال ‏‏1382 با اندوه از خاطره زندانش گفته بود و اينکه بعد از انقلاب آزاد شده و به جبهه رفته و جنگيده و چند سالي هم در ‏اسارت عراق بوده است. ‏ 

اکنون او از اصلاحات و نرمش مي گفت. اما در آن نيمه شب زمستان سال هاي دور، هر چه از او مي پرسيديم، يک ‏جواب مي داد:‏ 

‏- مبارزه يعني تق تق…‏ 

و انگشت هايش را به شکل هفت تير درمي آورد. و ما مي خنديديم، بيشتر از همه آقاي خامنه اي مي خنديد. حالا 4 نفر ‏بوديم و در يک سلول انفرادي. آنقدر جا بود که ما دو چپي و دو مذهبي دور ظرف غذا چمباتمه بزنيم و يا به پهلو ‏بخوابيم. کنار هم بوديم و زندگي آماده مي شد تا در برابر هم قرارمان بدهد. از «ساسان» خبر ندارم. سه نفر بقيه هر کدام ‏در يک جبهه ايم امروز و من چقدر دلم مي خواهد زمستان سرد 1353 بود و کنار هم بوديم هنوز.‏ 

همه چيز مدام سخت تر مي شد. اوج دوران سرکوب جنبش چريکي بود. خبر نداشتيم که بيرون از زندان شاه تشکيل ‏حزب رستاخير را اعلام کرده است.‏ 

اول علي را بردند، بعد «ساسان» را. هر دو به زندان محکوم شدند و تا پيروزي انقلاب اسلامي در زندان ماندند. و ما ‏دوباره تنها شديم. مانند گذشته به گردش مي رفتيم و خاطره مي گفتيم. شب هاي دراز در سرماي سخت زمستان زير پتو ‏مي لرزيديم. صداي فرياد مدام از راهرو ها مي آمد. روزها هفته مي شد. حالا هم سلولي من به انکه به طور مشخص از ‏کسي نام ببرد يا از جرياني دفاع کند، از برنامه اسلام مي گفت. من گوش مي دادم و صحبت را با شوخي مي بريدم. در ‏دنياي ساده ذهني من اسلام و دين جايي نداشت. ‏ 

سه ماه کم و بيش گذشته بود؛ سه ماهي که عمقي بيشتر از سه سال داشت. ديگر تکرار نشد که زماني به اين کوتاهي به ‏کسي دل ببندم يا حتي نزديک شوم. روزي در باز شد. نگهبان اسمم را گفت:‏ 

– پتوهاتو بردار و حاضر باش…‏ 

معنايش اين بود که جايم را عوض مي کنند. قرار و مدارهاي ديدار را در صورت آزادي بارها گذاشته بوديم و نشاني هم ‏سلولي را هنوزبعد از اين همه سال به ياد دارم:‏ 

‏- مشهد، گنبدسبز کوچه فريدوني، پلاک 4…‏

همديگر را در آغوش گرفتيم و گريستيم. احساس کردم هم سلولي، سخت مي لرزد. گمان بردم از سرماي زمستان است، ‏ژاکتم را در آوردم و به اصرار به او دادم. نمي پذيرفت. نمي دانم چرا گفتم:‏ 

‏- فکر کنم آزاد بشوم..‏

و او گرفت و پوشيد. همديگر را در آغوش گرفتيم. اشک هاي گرم را حس کردم که مي ريخت و صدايي که هنوز در ‏گوشم زنگ مي زند:‏ 

‏- در حکومت اسلامي، قطره اشکي از چشم بيگناهي نمي ريزد.‏‎.‎‏.‏

 نگهبان گفت:‏ 

‏- بيا بيرون…‏ 

کتم را روي سرم انداختم و بيرون آمدم. از راهرو گذشتيم و از پله ها بالا رفتيم. ‏ 

چقدر دلم مي خواست در ديدار آقاي خامنه اي در کميته مشترک بودم که نام جديدش «موزه عبرت» است. مي رفتم و در ‏سلول 11 بند يک را باز مي کردم ومي پرسيدم:‏ 

– آن روزها يادتان هست؟ کامل آن را در خاطرات زندانم نوشته ام که بزودي منتشر مي شود و مختصرش را اينجا ‏آوردم که درحوصله اينترنت باشد.‏ 

بعد به شما مي گفتم- نه بعد از انقلاب به شما گفتم – که روز فتح کميته مشترک من هم همراه مردم بودم. رفتم و به ‏سلولمان سر زدم. بعد جمهوري اسلامي آمد و شما رئيس جمهور شديد. ماموران حکومت شما باز هم مراگرفتند و به ‏همان بندبردند، اما به سلول 15.‏ 

‏ به شما گفته اند که با من و ما چه کردند؟ صداي فريادهاي مستانه رسولي يادتان هست؟ چکي راکه ازغدي به ما زد ‏بخاطر داريد؟ بازجويان حکومت جمهوري اسلامي کاري کردند که آنها روسفيد تاريخ شدند. مرا 666 روز در انفرادي ‏نگه داشتند. از صبح 19 بهمن 1361 تا 12 فروردين1362 زير شکنجه بودم. جزء به جزء را درکتابم نوشته اند. ‏شب هاي دراز از دست ياپا آويزانم کردند. سه بار خودکشي کردم. وقتي از ناچاري الکل را داروي مرگ پنداشتم و ‏براي خودکشي خوردم هشتاد ضربه شلاق ديگر برايم بريدند. برادر حميد و برادر رحيم و برادر مجتبي و برادر محمود ‏و برادر هيکل مسخره ام مي کردند که در زندان جمهوري اسلامي عرق خورده ام.‏

‏ برادر حميد بازجويم مي خواست من اعتراف کنم که جاسوس انگلستان هستم و بعد جاسوس شوروي و همه اين ‏اعترافات را از من گرفت. از سقف آويزانم کردند و ببخشيد مدفوعم را بخوردم دادند.‏ 

نمي دانم اصلا مشغله ولايت اجازه مي دهد حرف هاي هم سلولي خود رابخوانيد يانه. نمي خواهم شرح سه ماه شکنجه ‏را بدهم. درکتابم آمده است. مي توانم نشاني بازجويم را هم بدهم که کاملا اتفاقي موفق به زيارت عکسش شدم. شما ‏خوب او را مي شناسيد. شايع است وقتي گزارش قتلهاي زنجيره اي را به شما داد بر او نهيب زديد. درآن زمان گويا ‏معاون وزارت اطلاعات بود و بعد سفير ايران شد در تاجيکستان. بله برادر ناصر سرمدي پارسا را مي گويم. مي توانيد ‏از او بپرسيد که با من چه کرد.‏

‏ وايکاش فقط من بودم. هزاران هزار زن و مرد سرنوشت مرا پيدا کردند. تازه من شانس آورد ه ام که از دادگاه مرگ ‏گريختم. هزاران نفر را، مادران را، پسران نوجوان را، پيرمرهاي کمر خميده را از دار آويختند.‏ 

‏ چقدر دلم مي خواست در راهروهاي کميته که قدم مي زديد، برايتان مي گفتم که بر پا کنندگان زندان عبرت، ادامه ‏دهندگان همانانند که تاريخ ستمشان را موزه کرده اند.‏ 

اما بيشتردلم مي خواست درست مثل همين روزها در زمستان 1353 زنداني ستمي بوديم که براي براندازي آن دست در ‏دست داشتيم. باورکنيد دوستي ما از ولايت شما و غربت من دلنشين تر بود…‏ 

بهار و اعتراف

 http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/////-fbf13ec45f.html  

نيمه هاي شب بود. از پله هاي بلند بي پايان «بالا» مي رفتيم. «برادربازجو» جلو مي رفت و من کشان کشان دنبالش. در پاگردي ايستادم. ديگر توان رفتن بر پاهاي خونين نداشتم. «برادر بازجو» هم ايستاد. او را که نمي ديدم. در روزهاي بازجويي که حالا از يک ماه گذشته بود، ياد گرفته بودم از صداي دمپايي اش بفهمم کي مي آيد، چه زماني مي رود، چه موقعي مي ايستد. حتي مي فهميدم خشمگين است و دارد مي بردم»پايين» و يا سرحال است و مي رويم»بالا». .  

  

«برادربازجو» که صداي دمپايي اش مي گفت: «ايستاد…» براي باز چندم تکرار کرد: 

ـ دلم نمي خواد برگرديم پايين…. فهميدي…  

  

آن موقع عاشق آيت اله منتظري بود و راست يادروغ مي گفت دانشجوي علم وصنعت است. بعدا شد معاون وزارت اطلاعات و سفير جمهوري اسلامي…  

سرم را تکان دادم. خوب فهميده بودم. خيلي خوب. بيشتر از يک ماه بود که داشتم مي فهميدم.  

  

ـ راه بيفت قهرمان….
 

 اين را هميشه به مسخره مي گفت. راه افتاديم. اين «بالا» با هميشه فرق داشت. چقدر طولاني بود. سرانجام رسيديم. حس مي کردم سالن بزرگي است. «برادر بازجو» آستين لباسم را گرفت و مرا روي يک صندلي نشاند. نگهبان ها چوب دست ما مي دادند و بازجوها آستين لباسمان را مي گرفتند که با ما تماس پيدا نکنند و نجس نشوند. صداي دمپايي دور شد. از جايي زمزمه اي را مي شنيدم. سرم را کمي بالا آوردم. با ابرو، چشم بندم را تاجايي که مي شد بالا زدم. سالن بزرگي بود. عينک که نداشتم. چشم بندهم که بود. بيشتر نمي ديدم. صداي دمپايي آمد. آستينم را گرفت و کشاند. از دو سه پله که موکت پوش بود بالا رفتيم. چند تا صندلي سياه را مي ديدم. » برادر بازجو» روي يکي نشاندم.  

ـ چشم بندت را بردار…

  

 

 برداشتم.   

  

ـ عينکت را بزن. بر نگرد.   

عينک را زدم. اتاق روشن شد. برنگشتم. روي سکويي بودم به ارتفاع سه پله از زمين. جلويم ميز چوبي. روبرويم دوربين هاي تلويزيوني و کنارش چند نفر با شلوارهاي سپاه پاسداران و صورت هاي بسته. عين کوکلس کلان ها. صداي «برادر بازجو» را از پشت سرم شنيدم: 

ـ دستم را که بلند کردم، شروع کن. عين همان ها که بالاخره «اعتراف کرد»….  

  

سرش را آورد نزديک گوشم: 

– و گرنه مي رويم «پايين»..  

صداي دمپايي دور شد. نقاب پوش لاغر اندامي را ديدم که از پله ها پايين رفت و به جمع پيوست. چند کلمه اي با هم رد و بدل کردند. دستي بلند شد. چراغ ها روشن و دوربين ها راه افتاد. خودم را توي مونيتور کنار دستم مي ديدم. براي اولين باز بعد از سي و چند روز. ريشم انبوه شده بود و به خرمايي مي زد. هنوز تا سفيد شدن راه داشت. دستي به ريشم کشيدم. بعدا فهميدم که در نسخه آزمايشي اعتراف که کاربردش دروني است کاري به سرو وضع «اعتراف» کننده ندارند. برادر باز جو دوبار دستش را بلند کرد. شروع کردم: 

  

ـ بسم الله… داوطلبانه…. اعتراف… جاسوسي… خيانت…  

و ناگهان گريه اي سخت مرا در هم شکست. چراغ ها خاموش شد. چند نفر بالا دويدند و مرا کشان کشان»پايين» بردند.  

صبح بهاري 22 اسفند 1385. درست 25 سال بعد. روي اينترنت، روزنامه هاي وطنم را ورق مي زنم. روزنامه ايران. عکس سردار عليرضا عسگري و خبر: «يک مقام امنيتي فاش کرد: بر اساس اطلاعات به دست آمده، کميته مشترک آمريکا، رژيم صهيونيستي و انگليس عليرضا عسگري را به سبک زندانيان گوانتانامو و ابوغريب عراق در شرايط سخت، تحت فشارهاي روحي ـ رواني و شکنجه شديد جسمي قرار داده و همه تلاش خود را براي مجبور کردن وي براي قرار گرفتن در برابر دوربين و بيان خواسته هاي آنها به کار بسته است….» 

چشم هاي خيسم را مي بندم. حتما «عليرضا عسگري» را هم بعد از «شکنجه شديد جسمي» از پله ها»بالا» خواهند برد. در مقابل دوربين خواهد نشست و «خواسته هاي آنها» را «اعتراف» خواهد کرد.  

 نمي دانم چرا فکر مي کنم اين»مقام امنيتي» که اين صحنه شوم را با دقت تمام تصوير مي کند، يکي از همان چند نفري است که صورتش را بسته بود و»اعتراف» مرا انتظار مي کشيد. منتظر بود تا»خواسته هاي آنها» را که طي»شکنجه هاي شديد جسمي» به من تفهيم شده بود، بر زبان بياورم. اين حس شايد از ترکيب لعنتي»کميته مشترک» مي آيد 

اشکم مي ريزد و قلب مريضم سخت مي زند. همه»کميته هاي مشترک» در هم مي آميزند. ماموران امنيتي، مي خواهند ايراني باشند يا آمريکايي، يا انگليسي، يا متعلق به»رژيم صهيونيستي» و يا هر کوفت ديگري دست در دست هم مي دهند و حلقه شومي را مي سازند. آنان زندگي انساني را به گند حاکماني مي آلايند که بقايشان از راهروهاي بويناک شکنجه و اعتراف مي گذرد و مشروعيت وحقانيت شان را بايد کساني در » بالا» اعتراف کنند که در «پائين» آنها را «تحت فشارهاي روحي ـ رواني وشکنجه هاي شديد جسمي قرار» داده اند.  

  

عليرضا عسگري را در اندازه همين خبرها و تنها عکسش مي شناسم. نمي دانم و حتي نمي خواهم بدانم به راستي کيست و چه کرده؛ اما «موقعيت» او را با همه روح و جسم درک مي کنم. تک تک کلمات مقام امنيتي برايم معنا دارد: «فشارهاي روحي ـ رواني و شکنجه شديد جسمي». نمي دانم وقتي شلاق بر پاي او فرود مي آيد، «مستر بازجو» چه مي گويد. اما صداي»برادر بازجو» بعد از ربع قرن در گوشم مي پيچد. اول وضو مي ساخت. اين را به من مي گفت و مي رفت و با حکمي شرعي مي آمد که نام «شکنجه » را به «تعزير» ديگر مي کرد و کابل را «تقدس» مي بخشيد. مرابصورت روي تخت سيمي مي خواباند. دست و پايم رامحکم مي بست و بعد از فريادش مي فهميدم که شلاق فرو خواهد آمد: 

– يا فاطمه زهرا…  

و نام دخت پيامبر اسلام با هر شلاقي تکرار مي شد و درهم گره مي خوردو يکي مي شد.  

براي من «برادر بازجو» با «مستر بازجو» فرق ندارد. خوب مي فهمم به کار بردن «همه تلاش» براي «قرار گرفتن در مقابل دوربين» و بيان خواسته هاي «آنها» چه معنايي دارد. نمي دانم «مستر بازجو» هم قبل از «اعتراف» از «عليرضا عسگري» مي خواهد که عقايد خود رانفي و توبه کند يا نه؟ نمي دانم زنداني که «عليرضا عسگري» هست اينطور که خبرهاي متناقص مي گويند کجاي دنيا است. هر جا که هست بهار حتما از ديوارهايش رخنه مي کند و بازجو مي خواهد راه بهار را ببندد. اول شلاقت مي زند. بعد آويزانت مي کند. از دست و ازپا. حتي مي تواند درحاليکه فرياد مي کشد يا فاطمه زهرا، مدفوعت رابه خوردت بدهد تا آنچه را که او مي خواهد بگويي.  

  

صبح بهاري تلخ و ويران مي شود. هنوز کف پايم زق زق مي کند و قلبم تند مي زند. در راهروهاي همه «کميته مشترک»هاي دنيا مي دوم و فرياد مي زنم  

– آي بازجوها نمي توانيد جلوي آمدن بهار را بگيريد.  

چقدر دلم مي خواهد روزي بيايد که همه»کميته هاي مشترک» ويران شود و مجازات ماموران امنيتي اين باشد که بر خرابه هاي شکنجه گاه ها بذر عشق بپاشند. 

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

این سایت جدید شماست؟ برای فعال‌سازی ویژگی‌های مدیریتی و رد کردن این پیام، وارد شوید.
وارد شدن