قرمزته خاتمی!

هوشنگ اسدی

اسکار و چادر، گلشیفته و خاتمی؛ موج درموج می آیند و «ما» رابا خود می برند. سینما و سیاست و فوتبال و هرچیز و همه چیز در گرداب گفتمان قبیلگی می افتد و جنگ قرمز وآبی تا حد جنون اوج می گیرد. بالا می شویم. نه، بالایمان می کنند وبرموج ها می برند تاباسر فروافتیم در شادی برد یا اندوه باخت. و بعد نفس بریده می ایستیم تا موج تازه برسد و مارا از اعماق انفعال و یاس به جنون پرشور دیگری بر کشد. هان! دیگر بار مشت ها گره کنیم و نعره برکشیم. و هرگز، هرگز نگاه نمی کنیم که امواج از کجا آمده اند و بوقی های استادیوم که مارا سمت می دهند، کدامین اند. سخت جان ترین استبدادخیمه زده بر میهن را، نمی بینیم. و «نظام» مدام مارابا خود می برد. «ما» را که راهیان گفتمان آزادی بر آمده از ماهیت و هویت طبقه متوسط باشیم، «نظام» امنیتی – اقتصادی که نیروی بسیج شده» حاشیه» را همراه دارد، می کشاند مدام به جایزه ای در سینما، بردی در فوتبال و می کُشاند دم به دم به خون ندا یا رای خاتمی. و دست ازدامان «نظام» نمی گیریم که نمی گیریم. می خواهد چادرباشد که پوششی است مانند دیگر لباس ها و محترم؛ مگر آنکه نماد ایدئولوژی خاصی شود و یا عبا که لباس اهل منبر است و رنگ شکلاتی اش نشانه سیدمحمد خاتمی. و حالا نوبت، نوبت اوست:

– قرمزته خاتمی!

– آبیته خاتمی!

شروع می شود چنین و دامن می گسترد چندان که موافقان عبارات عاشقانه می نویسندومخالفان دشنام های پلشت می دهند؛ و همه انگار تیم محمد خاتمی همین چند ساعت پیش وارد میدان شده و برای «ما» ناشناخته بوده است. به خشم آمده ایم که به دروازه «ما» گلی تاریخی زده و آزرده ایم که چرا چشم از دروازه تیم خود گرفته و توپ سیاست را روانه سنگر «نظام» نکرده است.

شاید بر ما پوشیده باشد یابه عمد چشم بسته باشیم که نبینیم طبقه متوسط در فیلم مورد دعوای ما چگونه تصویر شده است، اما سید محمد خاتمی که دیگر آشنا از آشناتر است. بارای «ما»، طبقه متوسط- بود که بر صندلی ریاست جمهور نشست. به دیروز تاریخی دوم خرداد نگاه کنیم. رای «ما» ازآگاهی طبقاتی می آمد، از چاره ناچاری که قتل عام برآمدگان از انقلاب مشروطه بدست «نظام» سببش بود، یا رفتن بر موجی که آمدن خاتمی را از رفع حجاب اجباری تا بر انداختن حکومت تبلیغ می کرد؟ هرچه بود، جامعه بار دیگر سرشت تاریخی خود را تکرار می کرد و بدیل «نظم مستقر» را در درون آن می یافت. نو در دل کهنه می شکفت. از لوتر روحانی تا سر توماس مور نجیب زاده می آمد ؛ در سرزمین ما به امیر کبیر آشپز زاده می رسید، دکتر مصدق اشرافی را دیدار می کردو درآخرین تجارب تاریخی دست دبیر اول حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی را می گرفت و «میخائیل» رابه شکستن نهاد قدرت یکی ازدو ابر قدرت وقت می خواند.

در همه این تجارب تاریخی سه عنصر اصلی آمیخته و در آمیخته با هم دوران «گذار» را سبب شدند: ماهیت ساختار استبدادی، روح زمانه و شخصیت مصلح. این سه عنصر درمتن آرایش قوای طبقاتی گاه سرتوماس مور به تیغ جلادسپردند، زمانی رگهای میرزا تقی خان گشودند و در روزگارانی هم راه به تغییر و اصلاح بردند.

محمد خاتمی با ریشه ـ نه ریش ـ و پیشینه، با اندیشه و جامه به «نظام» دینی حاکم بر ایران تعلق داشت و دارد؛ بر این فتوای بنیانگذار جمهوری اسلامی بجان باور که «حفظ نظام» اصلح است وحتی با تعطیل واجبات دین. اقلیتی در درون ساختارقدرت «اصلاح» برخی از امورحقوقی را مایه «حفظ نظام» می دانند و از سقف اجرای بی تنازل قانون اساسی فراتر نمی روند. محمدخاتمی درسپهر اندیشه این اقلیت درون «نظام» به کف خواست ها هم راضی است. به «روزنه» هم قانع است.

محمد خاتمی باهمین «بینش» ـ نه، اندیشه اصلاح ساختاری ـ در لحظه نا منتظری از تاریخ از درون جان سخترین استبداد ایرانی بیرون می آید و با بیرونی ترین حلقه گفتمان روز طبقه متوسط هم پوشی می یابد. طبقه متوسط که برای اولین بار در تاریخ ایران از زیر سرکوب ایدئولوژیک چپ سنتی و مذهب بیرون آمده و گفتمان آزادی لیبرالی را فریاد می کند، در فقدان هر نوع امکان دیگر

«سید مظلوم» را نماینده طبقاتی خود می پندارد و بر بنیاد فرهنگ ایرانی به قهرمان تبدیل می کند.

محمد خاتمی اما هر چه هست، قهرمان نیست. و این عیب نیست. خود خاتمی درهمان روزهای نخست سخنی گفت که جمله معروف برتولت برشت را به یاد آورد: «بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز دارد. »

و محمد خاتمی اما هرچه هست، دروغزن و دروغگو نیست. ازهمان نخست روش اصلاحی خود را – به معنای توضیح داده شده در بالا روشن می کند. از این منظر طبیعی است که او سالمرگ اسداله لاجوردی را تسلیت بگوید. برای او لاجوردی جلاد مخوف و قاتل بهترین فرزندان ایران نیست، بلکه کوشنده «حفظ نظام» است. واین مسیر تا ریختن خون ندا ادامه می یابد. ندا، نماد طبقه متوسط است، اما آزادی که او به نمایندگی طبقه اش می طلبد، با آزادی درباور محمد خاتمی سالهای نوری فاصله دارد. ؛ همان فاصله نوری که گفتمان «آزادی» و اندیشه «نظام» را از هم دور می کند.

محمد خاتمی در تجربه روزانه یک رئیس جمهوراسلامی ـ– ونه در رمانتیسیسم یک آزادی خواه با اندیشه جمهورناب -ـ یک دست خود را در دستان «نظام» و دست دیگرش را در پنجه های «ما» ـ طبقه متوسط ـ دیدو کوشید این دو دست را بهم برساند. تلاشی آرمان گرایانه است. این دو دست دیگر در دوسوی تاریخ ایستاده اند. پنجه شکسته طبقه متوسط به دست آهنین آلوده به خون «نظام» نمی رسد. عصر تاریخی این پیوند را غیر ممکن ساخته است. و محمد خاتمی نه میرزا تقی خان امیر کبیر است که هزاران بهائی را شمع آجین کند و خود در حمام فین رگ هایش را بروی تاریخ بگشاید؛ و نه دکتر محمد مصدق که راه خانه گیرد و دست آشتی بسوی استبداد زمانه دراز نکند. ایندو هیچکدام از جنس قدرت هائی که در صدد اصلاحش برآمدند، نبودند. بیرون از «نظام» حاکم جای نداشتند، اما از

«جنس» آنهم نبودند. محمد خاتمی با هزار ریشه به سنت و اسلام و حکومت وصل است ؛و تازه دو دوره نشستن بر صندلی ریاست جمهوری، جایگاه سیاسی او را در طول نظام قرار داده است و نه درعرض آن. و همه اینها بدورانی است که قدرت حاکم در جمهوری اسلامی به روزگار هنری هشتم در قرن شانزدهم میلادی انگلستان و زمانه ناصرالدین شده درایران قرن نوزدهم بیشتر شبیه است. شاه انگلیسی نخست وزیر اصلاح طلب خودرا گردن زد و پادشاه ایران به فرمان گشودن رگ امیر کبیر داد که براه اصلاحات می رفت.

دراین بستر حکومت خشن خدایگانی، محمدخاتمی بر سرشت خود، دستش را نرم نرمک از پنچه های منتظر مردم بیرون کشید. این را یارو مشاور نزدیکش محمد علی ابطحی از نزدیک و زودتر دید ودر مصاحبه ای گفت. همه رویدادهای متنوع و متعدد دوران دوم ریاست جمهوری محمدخاتمی هم اینرا تائید می کند. و بعد هم در رخدادهای سال ۸۸ به اوج رسید. می شد فریاد زد: خاتمی کجائی؟ خاتمی کجائی؟

و او را درمتن واقعی خود پیدا کرد که اینروزها در نامه تو ضیحی اش بار دیگر به صراحت اعلام می شود: «اقدام من از منش و بينش سياسی و فکری من و آن چه به آن باور دارم و پای بندم ريشه می گيرد. من براساس راهبرد اصلاح طلبانه به آشتی ملی و بازگشت به آرمان های اصيل انقلاب و قانون اساسی و ايجاد فضای همدلی و مشارکت همگان دعوت کرده و می کنم. در هر اقدام سياسی در نظر گرفتن مصالح و شرايطی که نيروهای فعال در داخل کشور با آن مواجه اند ضرورت دارد….. به جای هرگونه توجيهی، چه از سر افراط و چه از سر تفريط، درستی تصميم هايی در جهت منافع و مصالح ملی و پيشبرد اصلاحات در درون نظام جمهوری اسلامی گرفته می شود اولويت پيدا کند و ان شاء الله گشايش در کارها فراهم آيد.»

این دقیقا همان محمدخاتمی است که بود، هست و می تواند برای همیشه هم باشد. او شاید از معدودترین کسانی هم باشد که در صد سال اخیر بهر دلیل در صحنه سیاست ایران حاضر شده و برمنش و روش خود استوار مانده اند؛ بااین تفاوت که سیمای معتدل، نرم گو و مهربان خاتمی منحصر بفرد هم هست.

این محمد خاتمی از منظر «واقعیت» از «ما» ـ– طبقه متوسط پیگیر گفتمان آزادی ـ– نیست. و بر «ما» هم نیست. او می کوشد تیغ استبداد را کند سازد و هدفش درنهایت «اصلاحات در درون نظام جمهوری اسلامی» است و این یعنی حفظ «نظام» واقعا موجود در چهار چوب حقوقی «اسلام». این خواست، با کوچکترین حلقه گفتمان «آزادی»، بیشتر همپوشی ندارد. بروشنی آفتاب پیداست که محمد خاتمی درموضع «تحریم «- یعنی نفی چهار چوب حقوقی «نظام»- نمی ایستد.

اگر «واقعیت» محمد خاتمی این است که خود درعمل و حرف و نوشته می گوید، دیگر گناه» ما» ست که از او قهرمان می سازیم و در نبرد بی امان اجتماعی حتی پرچم طبقه خود بدستش می دهیم. رویا می بافیم. به انتظار می نشینیم و ناگهان ضربه ای هولناک می خوریم.

پایوران سیاسی ـ امنیتی «نظام» که باهم درحال رقابت و علیه «ما» متحدند، بر عکس «ما» واقعیت محمد خاتمی را بدقت می شناسند و در لحظه مناسب مهره اورا در صفحه بغایت پیچیده شطرنج سیاسی ایران حرکتی می دهند که در بازی «برد- برد» تعریف کرده اند.

آرایش صحنه با اختصار تمام چنین است: برای نخستین بار در تاریخ سی واند ساله جمهوری اسلامی تقریبا همه نیروهای سیاسی ایران به انتخابات «نه» گفته اند. این واقعیت تلخ که بخش عمده این اتحاد ناگفته حاصل سیاست «نظام» است و نه توافق نیروهای سیاسی، از اهمیت آن نمی کاهد.

حضور یا عدم حضور خاتمی بیش ازهمه بسود و یازیان «ما» ست. «ما»ی طبقه متوسط که از گفتمان آزادی دفاع می کنیم. گروههای سیاسی دیگر که جانبدار سیاست های دیگر هستند و بطور موقت و بر سر تحریم انتخابات در کنار «ما» هستند، نه نماینده ای در صحنه سیاسی ایران دارند و نه به دلیل سرکوب می توانند داشته باشند. این محمد خاتمی است که در داخل ایران است. یکی از رهبران جنبش سبز محسوب می شود. برد جهانی دارد و باین ترتیب نقطه طلائی برای پیروزی یا شکست انتخابات است.

«نظام» که بقایش نه برگزاری یک انتخابات نمایشی دیگر، بلکه به تفرقه مخالفانش بستگی تام و تمام دارد، بروشنی می داند که محمد خاتمی رای می دهد. امیر محبیان این مهم را در مصاحبه باروز و به نقل از خاتمی می گوید و درست چند روز به انتخابات. و «ما»ئیم که شاید اصلا نمی شنویم که باور کنیم و یانه.

روز موعود می رسد. «ما» بارویاهای خود و «نظام» با تکیه بر واقعیت چشم به صحنه می دوزیم. و هنوز ظهر نشده تیر خاتمی از کمان حادثه شلیک می شود. او در محلی دور افتاده رای می دهد. کسی عکس می گیرد و خبرگزاری فارس مخابره اش می کند. تردیدی نیست که «واقعیت» بر «رویا» پیروز شده است.

و»ما» دامن کشان بر یکی دیگر از امواج «نظام» می رویم. بسرعت برق و باد تیم های قرمز وآبی شکل می گیرند. ابتدا حضور و رای خاتمی «دروغ» بشمار می آید و عکس ساختگی. سپس شایعات گوناگون از صندوق قدیمی»تئوری توطئه» سر بر می کشد: خاتمی را گرفته اند. تحت فشار بوده. خانواده اش را می خواسته اندبکشند. گفته اند در برابر چشمانت به زندانیان سیاسی تجاوز می کنیم و….. ای «رویا» ی بر باد رفته که چشم بر واقعیت نمی گشائی…. تیم مقابل به پاسخگوئی بر می آیند. بدنه «ما» در فضای مجازی به یک استادیوم بزرگ مبدل می شود. گروهی فریاد می زنند. از سخره خاتمی می آغازد وتا بدترین دشنام ها دامن می گیرد. گروه مقابل از تائید شروع می کند و به نامه های عاشقانه می رسد. هنوز شب نشده رای خاتمی اصل انتخابات را تحت الشعاع قرار داده است. تلفن های ماروزنامه نگاران زنگ می زنند و همکارانمان در رسانه های خارجی جویای واقعیت می شوند. چه از پاسخ ما قانع کننده بگیرند یانه، کارگزاران «نظام» دارند آخرین آجرهای انتخابات بدقت مهندسی شده را خندان خندان روی هم می گذارند و رویاهای «ما» را زیرش دفن می کنند. و دعوا هنوز ادامه دارد. «ما» هنوز هم بعد از انتشار نامه خاتمی به بازی قرمز وآبی ادامه می دهیم.

اتحاد نخستین و بی سابقه از حساسترین جاشکسته است. جبهه ای که زیر فشار واقعیت و بناچار تشکیل شده بود، با حرکت دادن یک مهره ضربه کاری خورده و تفرقه بیشتر را در چشم انداز قرار داده است.

و «ما» مانده ایم و دریغی دیگر. خورشيد ما يگانگی است که نداريم. يگانه که نيستيم، انديشه و برنامه نداريم و بناچار بر موج ها می رويم، اغلب ساخته و پرداخته «نظام»…. دیروز اسکارو گلشیفته. امروز محمدخاتمی و فردا؟ همین فردا اگر موسوی و کروبی زیر فشار بشکنند و یا اندیشه دگر کنند، چه می کنیم؟ فریادهای قرمز و آبی برای خنک کردن دل، برای فرونشاندن غضب خوب است. بازنده باد و مرده باد نمی توان ایران را از قید هولناک ترین استبداد تاریخش آزاد ساخت.

آزادی برنامه می خواهد، یگانگی می طلبد و صحنه نبرد دشوار اجتماعی را، ارزیابی واقعی نیروها و اشخاص سامان می دهد. ازاین منظر قهرمان کار ساز نیست. رویا جز به سراب نمی رسد. چهره های سیاسی را باید در وضعیت واقعا موجود آنها ارزیابی کرد. و محمد خاتمی یکی از این چهره هاست. او نه از «ما» ست و تا این لحظه نه بر «ما». مشی سیاسی او اصلاح «نظام» از درون باهمه مقتضیات آن است. این مشی طرفدارانی هم دارد، هم در نیروهای سیاسی قدیمی ایران و هم در فعالان کنونی در داخل وخارج کشور. در این متن محمدخاتمی و حامیانش و طرفدارانش یکی از گروههای سیاسی متعدد و متفرق ایرانی هستند. نه بانامه عاشقانه می شود این واقعیت را تغییر داد و نه بادشنام می توان زدودش.

محمد خاتمی، محمدخاتمی است. عیبی اگر هست در ماست. چنین گفت فرزانه دوران، شاعر بزرگ ایران، ملک الشعراء بهار:

اين دود سيه فام که از بام وطن خاست

از ماست که بر ماست

وين شعله سوزان که بر آمد ز چپ و راست

از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد از غير نناليم

… با کس نسگاليم

از خويش بناليم که جان سخن اينجاست

از ماست که بر ماست

خاتمی، خاتمی، کجائی؟

توجه: این نوشته در 25 خرداد 1388 منتشر شده است

ميهن را باز به خون کشيده اند. از ايران صدای فرياد و گلوله می آيد. صدای قديمی رنج برآسمان خونين ايران بال می کشد:
– از خون جوانان …. لاله…. لاله دميده…

سربازان گمنام و با نام» نظام» قداره از رو بسته اند. باتوم است که برپيکر جوانان فرود می آيد. اينجا چشمان دختری از کاسه بيرون می زند. آنجا پسر جوانی را که از » انقلاب اسلامی» عمر کمتری دارد؛ بر اسفالت خيابان انداخته اند و لگدکوب می کنند. در ويتنام بر مردم اين نرفت که درايران.
درغزه چنين نکردند که در تهران. تازه آنها بيگانه بودند: آمريکائی و اسرائيلی. ادعای رافت و مهر ورزی نداشتند. اينان کيانند که خوابگاه دانشگاه را به خون تازه ای می آلايند ؟ اينان از کدام تبارند که از کودتای ٢٢ خرداد چنين پاس می دارند؟ جز اين است که اينان پروردگان » نظام » هستند که تقدس را با مشت و باطوم و گازاشک آور اثبات می کنند و آزادی برايشان معنائی جز کشتار ندارد؟
اين آدمکشان که ياد آور مغولان وتازيان هستند ، در مدرسه های طالبانی» نظام» آموزش ديده اند و پروار شده اند، حتی بر فرزندان راستين نظام مانند موسوی وکروبی و خاتمی هم رحم نمی کنند. آنها را دشمن می خوانند و بعد از پايمال کردن رايشان ، برای بريدن سرشان آماده اند. بر فرزندان «انقلاب اسلامی» و بر » ياران امام» که اين می رود، وای بر مردم. وای بر جوانان. وای برگيسوان خونين دختران. وای بر دهان پرخون پسران. وای بر ايران. وای بر ما…
و وای بر شما محمد خاتمی. سيدمظلوم. مرد لبخند . آقای گفت وگو. وای برشما که اين بار شال سبزی را به گردن موسوی انداختيد که رنگش رنگ انقلاب آرام مردم ايران شد. حالا کجا هستيد؟ چراسکوت کرده ايد؟ در دوران هشت ساله رياست جمهوری خود با همه مماشات، سکوت و عقب نشينی که کرديد ، خود را ميان «نظام» و» مردم» نگه داشتيد. يکی از مشاوران و ياران نزديک آن روز شما ، درمصاحبه ای دردفترش به ما گفت:
– » خاتمی دستی در دست مردم و دستی در دست نظام دارد…. نمی داند چه کند…» و چشمهايش پر از اشک شد.
و شما کوشيديد اين دو دست را به هم برسانيد. خواستيد «شال ميرحسين» را به «چفيه سيد علی» گره برنيد. ديديد که نشد. آقای خاتمی! سيد!ديديد که نمی شود؟ آن چفيه ملکوک است از انديشه کسانی که «انقلاب اسلامی» را دزديده اند. نخوانديد که هاشمی با اشک نوشت:» فقط مادو سه نفر مانده ايم…» ؟ حالا نوبت هاشمی وموسوی است و شما و خيلی زود شمشير بر گردن «رهبر» طالبان شييعی هم فرو خواهد آمد.
آقای خاتمی آن «نظام» که شما در ذهن داريد به تاريخ پيوسته است. صبح وقتی که هواروشن شد- بقول نيما- آن را درمزبله ها خواهند جست. » نظام» واقعی اين است که درخيابان ها می بينيد. فريادهائی است که می شنويد.
آقای خاتمی ، گوش کنيد. اين صدای احمدشاملو است:
آهای !
از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد!
خون را به سنگفرش ببينيد! …
اين خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاينگونه می تپد دل خورشيد
در قطره های آن …

آهای !
اين خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاينگونه می تپد دل خورشيد
در قطره های آن …

از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد

خون را به سنگفرش ببينيد !

خون را به سنگفرش
بينيد !

خون را
به سنگفرش …

آقای خاتمی، خون رابر سنگفرش می بينيد؟ آقای خاتمی. اين خون بر می گردد و به تاريخ ايران پيوند می خورد :
– از خون جوانان وطن لاله…. لاله دميده…

کجائيد آفای خاتمی؟ کجائيد؟

کجائيد آفای خاتمی؟ کجائيد؟ عکسی روی فيس بوک می رسد. شما را محاصره کرده اند. آدمکشان دورتان راگرفته اند. عمامه اتان راکشيده اند. به ميان مردم آمده ايد. مبارک است. اين عکس دو روز پيش است. اما امروز باز از آن اعلاميه های نه سيخ بسوزد نه کتاب صادر می کنيد. هنوز اين کودتاگران را» نظام» می خوانيد و انتظار مجوز داريد؟
دست مردم را بگيريد آقای خاتمی…
دست تان را از دستان خونين نظام بيرون بکشيد.

——————————–

قاب خالی از شال آبی، هوشنگ اسدی، روز آنلاين
هان! بشنو سروش آزادی، هوشنگ اسدی، روزآنلاين
برادر حسين راست می گويد، هوشنگ اسدی، روزآنلاين

آقای خامنه ای و هم سلولی هايش، هوشنگ اسدی، روز آنلاين
شاه ماند، کيهان رفت، هوشنگ اسدی

زمستان سخت

هوشنگ اسدی

بیست و دوم بهمن دیگری می رسد. قامت مقوائی»امام» انقلاب رابر فرش می برند و جانشینش رابرعرش می نشانند. رئیس دفترش «رهبر من» را بر دهان نلسون ماندلا می گذارد ومشاورویژه نظامی اش او را «رهبر مسامانان جهان» می داند. وصفات تازه ای برای سیدعلی خامنه ای ردیف می شودکه یکی هم در وصف سید روح اله خمینی نیامده بود:یکی از تفضلات خداوند متعال، یکی از عنایات خاص حضرت مهدی برای ملت ما و برای ملت‌های اسلامی جهان، هوش و توانایی متحیر کننده، تدبیر، خردمندی، دوراندیشی، قاطعیت و مدیریت.

در بیست و دوم بهمن ۱۳۵۷ «رهبر کبیر انقلاب» انجام شعارهای «استقلال، آزادی» را وظیفه خود دانست، آباد سازی قبرستان ها را به «نظام ستمشاهی» نسبت داد و» نظام اسلامی» را تنها راه رسیدن به رفاه و آزادی تبلیغ کرد.

اکنون بعد از سی و سه سال قبضه کامل امور توسط جمهوری اسلامی، کسب در آمد افسانه ای از نفت، «رهبر فرزانه» بر ایران حاکم است چنان سلطانی لباس شیخ پوشیده وگوش بسته بر هراس سردارانی چون حسین علائی که بازتولید سلطنت را هشدار می دهند.

ناظرانی بردن «امام» بر مقوا را «خمینی زدائی» ارزیابی می کنند: تصویر رهبر کبیر انقلاب و همراهان و یارانش باید از اذهان پاک شود. گفتی، این وظیفه را پدر عروس «امام خامنه ای» بر عهده می گیرد.

غلامعلی حداد عادل رک و پوست کنده بر»امام» و یارانش خط قرمز می کشد و تکذیب بعدیش هم قابل فهم است: «امام خمینی که معصوم نبود. خیلی از کارهایش ممکن است اشتباه بوده باشد. ایشان در سن هفتاد و شش سالگی رهبری نظام را بر عهده گرفت و به لحاظ جسمانی ایشان رهبری نشسته بودند. رهبری نشسته که اطرافیانی آلوده داشت. آنهائی که در بیت حضرت امام (ره) بودند و زمانی از امام حکم داشتند و مملکت را اداره می کردند الان ماهیتشان روشن شده، اما افکار این ها از همان ابتدا نیز چنین بود و متاسفانه به خاطر باطن پاک و زلال امام که کمی آغشته با زودباوری بود اینها توانسته بودند به بالاترین لایه های حکومت اسلامی رسوخ کنند.عده ای می گویند آقای هاشمی ایشان (خامنه ای) را به رهبری رساند. اما واقعا این خدا بود که آقای هاشمی را دچار محاسبات اشتباه کرد. آقای هاشمی محاسباتش دنیوی بود پیش خودش احساس کرد دوستی اش با حضرت آقا برای آینده سیاسی اش مفید است.»

از کسانی که از «پیر و ساده و نشسته » بودن «امام» سودجستند ودربیتش «رسوخ» کردند، سه تن را می توان در حوادث هفته دید: هاشمی در میدان مین سیاست و موسوی و کروبی در زندان.

هاشمی رفسنجانی که به ترفند خامنه ای را برکشید، اکنون می کوشد تا از «کشتی نظام» به دریای توفانی پرتاب نشود. و سالگرد حبس خانگی دودیگر می رسد. فرزندانشان در نامه ای به حبس «غیرقانونی و غیرانسانی» آنها اعتراض می کنند.

و «نظام» به تمامی در قبضه «رهبر خردمند» است و ایران تحت سلطه اش در هفته منجربه سالگرد دیگری از انقلاب چهره ای چنین دارد:

پاسخ کارشناس اقتصادی به روز چنین است:جمهوری اسلامی در آستانه ورشکستگی است.

جعفر قادری، عضو کميسيون برنامه و بودجه مجلس، آمار می دهد: «خط فقر ۱۵ تا ۲۰ درصد نسبت به سال گذشته افزايش پيدا کرده و با اين حساب به ۹۶۰ هزار تومان ‌رسيده است.»

عباس وطن پرور، نماينده سابق کارفرمايان در سازمان بين المللی کار، این آمار را دقیق می کند: «نرخ خط فقر در شهرهای بزرگ ايران يک ميليون و ۶۰۰ هزار تومان است.»

هفت ميليون و ۵۰۰ هزار کارگر ايرانی را که با خانواده‌هایشان حدود ۳۰ ميليون نفر از جمعيت ايران را تشکيل می‌دهند.، می توان پشت این خط سیاه دید. ۸۰ درصد کارگران در ايران حداقل حقوق ۳۳۰ هزار تومانی دريافت می کنند. کارگرانی که «امام خمینی» در شعار دست و بازویشان را می بوسید و «امام خامنه» ای درعمل نان شبشان راهزینه ساختن سلاح اتمی می کندو برای کشتار مردم سوریه در اختیار دیکتاتورسوریه می گذارد.

حدود ۷۰ درصد از بازنشستگان تامين اجتماعی ماهانه حدود ۴۰۰ هزار تومان حقوق دريافت می کنند. واینها تنها آمار هفته ایست که به سالروز «انقلاب شکوهمند اسلامی» می رسد.

روزنامه ها در فضای خفقانی تحت سلطه «رهبر فرزانه» یک نفس بلندتر بزنند به روزگار» روزگار» و» آئین گفت وگو» دچار می شوند. رسانه های معتبر جهانی جای آنها را پر می کنند.

نیویوریک تایمز می نویسد: «یکی از راه های شناسایی اضطراب عمیقی که بر جامعه ایران سایه افکنده است سر زدن به خیابان منوچهری در قلب تهران است؛ جایی که انبوهی ازجمعیت روزانه، درست مثل مبادله مواد مخدر، به خرید و فروش دلار آمریکا مشغول هستند.حمید، مهندس ساختمان، که در کنار دلالان ارز ایستاده است می گوید: «می ترسم یا نه؟ معلوم است که می ترسم. ولی نیاز به پول دارم. قیمت خوراک بالا می رود و حقوق من کفاف نمی دهد.» او با نگاهی به اطراف می گوید اکنون تمام دارایی خود رابه دلار تبدیل کرده است. او هم مانند بسیاری دیگر ازایرانیان، مقادیری برنج و حبوبات انبار کرده است.»

عامل این معاملات دیوانه وار شوک واقعی اقتصادی نیست؛ تحریم های نفتی اروپا هنوز به اجرا در نیامده است؛ نوعی ترس از وضعیت کشور و احتمال بروز جنگ و وخامت اوضاع اقتصادی باعث این وضعیت شده است.

تحریم ها، مانند آب رخنه کرده به سرعت راه بازمی کنند و تاثیر خود را نشان می دهند.کشتی های غله از بنادر کشور برگشته اند. بیم خطر قحطی نان و مواد غذائی می رود.

تحریم ها این هفته هم گسترش می یابد. اول هفته، باراک اوباما دستور توقیف دارایی‌های بانک مرکزی، نهادها و وابستگان حکومت ایران را صادر ودر نامه ای به کنگره آمريکا تصريح می کند: «با توجه به اقدامات فريبکارانه بانک مرکزی و ديگر بانک های ايران برای پنهان کردن معاملات (افراد و نهادهای) مورد تحريم، نبود مقرارات ضد پولشويی موثر و اجرای آن، و همچنين با توجه به اينکه فعاليت های ايران برای نظام مالی بين المللی خطری مدوام و غيرقابل قبول است، تحريم های بيشتر را ضروری می دانم.»

آخر هفته، کمیته امور بانکی مجلس سنای آمریکا، بررسی طرح‌ها و پیشنهاد‌های تازه‌ای را برای گسترش تحریم‌های یک‌جانبه آمریکا علیه جمهوری اسلامی در دستور کار قرار می دهد.یکی از این طرح‌ها قطع مهم‌ترین کانال ارتباطی سیستم بانکی ایران با دنیای خارج است. ایران در سال گذشته میلادی تنها با استفاده از سیستم «ارتباطات الکترونیکی میان‌بانکی» حدود ۳۵ میلیارد دلار از امور تجاری خود را با اروپا انجام داده است.

امارات و قطر نیز بانك مركزی ایران را تحریم می کنند.

دادصادرکنندگان هندی برنج به ایران در می آید: ایران از پرداخت پول ۲۰۰ هزار تن برنج به آنها بازمانده است.

حتی مالزی هم از قطع صدور روغن نخل خود به ایران خبر می دهد.

بحران در صدور و دریافت بهای نفت، مدام عمیق تر می شود.مشتری های باقیمانده دبه در می آورند و «نظام» از موضع «اقتدار» گردن می گذارد. وزارتخانه زیر رهبری سردار رستم قاسمی توافق می کند تا ۴۵ درصد از پول فروش نفت خود به هند را به روپيه دريافت کند. ايران سالانه ۱۲ ميليارد دلار نفت به هند صادر می کند.

چینی ها هم که خریدنفت را نصف کرده اند «بهای نازل‌تر و با شرایط مناسب‌تری» را انتظار می کشند. دلار هم این هفته مورد بحث است تا از مناسبات مالی دو کشور حذف شود. جمهوری اسلامی روز روشن طلای سیاه می دهد و بنجل می گیرد.

پاسخ مدیران لبیک گوی «رهبر دور اندیش»:

یا شعار است:

سردار شکنجه محمدرضا نقدی، توی دهان جهان می زند و همه اثرات تحریم را یک تنه از میان می برد: «انقلابی به عظمت انقلاب اسلامی هرگز تسليم بوروکراسی اداری که به اسم تحريم تصويب شده است، نمی شود. محصول تحريم‌های غرب به وجود آمدن يک اقتصاد شکوفا و شکست‌ناپذير است. تصويب تحريم عليه ايران نشان‌دهنده دست خالی اروپا و غرب است. تحريم غربی‌ها در نطفه شکست خورده و بی‌خاصيت است، چراکه اساسا ماهيت اقتصادی ندارد و ماهيت آن اداری و بوروکراتيک است.»

یا بازی با اعداد روی صفحه کاغذ:

احمد توکلی، رئیس مرکز پژوهش های مجلس می گوید: «بودجه، از جهت نقض قوانین بودجه ریزی و عدم رعایت قوانین، حیرت آور است.»

و یا تهدید تو خالی:

سردار قاسمی، فرمایش می فرمایند: «اروپا نباید خود را از یک انرژی مطمئن همچون گاز طبیعی ایران بی‌بهره سازد. کشورهای اروپایی باید به دنبال خرید گاز از ایران باشند تا در زمستان‌های سخت با قطعی گاز طبیعی روبه‌رو نشوند.»

اشاره مقاطعه کار بزرگ که برصندلی وزیر نفت نشسته به بارش برف و سرمای شدیدی است که از قزاقستان تا اروپا را فراگرفته ‌است.

مجلسیان هم همین ساز ناشیانه را می زنند: «ایران منتظر فرا رسیدن زمان تحریم خرید نفتی نمی‌ماند.»

این دویست نماینده «خواستار جایگزین کردن خریداران نفت ایران در اروپا با کشورهای دیگر» هستند.

معلوم نیست سواد خواندن اخبار را ندارند و یا اجازه اش را. ظاهرا کسی باید خبر روز رابرایشان بخواند: «دیوید پترائوس رئیس سازمان اطلاعات و امنیت آمریکا (CIA) می گوید: درصورت تحریم نفت ایران، عربستان سعودی می تواند با افزایش تولید، این کمبود را در بازارهای جهانی جبران کند.»

پیشتر هم علی النعیمی وزیر نفت عربستان سعودی از آمادگی کشورش، برای جبران کمبود نفت در بازارهای جهانی خبر داده بود.

اوضاع داخلی «ام القرای اسلام» چنین است. امن وامان. مردمان در رفاه و آسایش. «رهبر مسلمانان جهان» باید به فکر امور جهانی باشد که هست. درنمازجمعه حضور می یابد ودرمیان جمعیت سازمان داده شده قول می دهد که هر کسی با «غده سرطانی» اسرائیل مقابله کند از حمایت و کمک ایران برخوردار می شود: «از حالا به بعد، در هر جایی، اگر ملتی یا کشوری با رژیم صهیونیستی مقابله کند، ما آن را تائید می کنیم و به آن کمک می کنیم. ما از بیان این مطلب ترسی نداریم.»

جان هادسن در آتلانتیک وایر می نویسد: «این سخنان در زمانی گفته شده که لئون پانه تا معتقد است اسرائیل تا چند ماه دیگر به ایران حمله می کند. اکنون ببینیم علی خامنه ای قصد دارد به چه گروه هایی کمک کند تا به «مقابله» با اسرائیل بپردازند. پاسخ این است: القاعده، حماس، جهاد اسلامی فلسطین، جبهه اسلامی فلسطین و حزب الله.»

«رهبر فرزانه» گویا از تحولات روز هم بی خبر است. حماس و فتح به وساطت قطرتوافق می کنند که ریاست دولت انتقالی برعهده‌ محمود عباس باشد.اسماعیل هنیه، بعد از اقامت چند روزه در دوحه و انجام مذاکرات رسمی با مقامات قطر به تهران می آید. ناظران سیاسی معتقدند: «این سفر در آستانه خانه‌تکانی سیاسی با اهمیتی صورت می‌گیرد که در نهایت گروه نظامی‌گرای حماس را از محور دمشق ـ-تهران دور و به عمل‌گرایان ثروتمند و بانفوذ منطقه نزدیکتر خواهد ساخت.»

تغییر جهت سیاسی حماس و دور شدن از روش‌های افراطی گذشته را، که بیش از هر عامل دیگری می‌توان به شکل گرفتن تغییرات سیاسی ناشی از بهار عرب، و اکثریت یافتن اخوان‌المسلمین و اسلام گرایان معتدل در پارلمان مصر نسبت داد، عملا از ماه‌های پایانی سال گذشته مسیحی، با آزادی گیلعاد شلیط، سرباز اسیر اسرائیلی و مبادله او با ۱۰۲۷ زندانی فلسطینی به مرحله تازه‌ای وارد شد. شلیط که در سال ۲۰۰۷ توسط مردان مسلح فلسطینی ربوده شد، و بیش از ۵ سال در اسارت بسر ‌برد، با فشار دولت تازه مصر و حمایت اسلامگرایان آن کشور، از سوی حماس آزاد شد.

«هوش و توانایی متحیر کننده» رهبرجمهوری اسلامی باز هم به نتیجه رسیده ومیلیون ها دلار پرداختی از کیسه مردم ایران به حماس عملا بر باد رفته است. ایشان «با قاطعیت و مدیریت» خود، در مناسب ترین دوره برای دفاع مجدد از بشار اسد وارد صحنه می شوند.اخبار هم بی کم و کاست این فراست رهبری را تائید می کنند.

بان گی مون، دبیرکل سازمان ملل می گوید: «کشتار حمص، مشروعیت حکومت سوریه را از بین برده است.»

دست سردارقاسم سلیمانی هم از این کشتار بی سابقه، خونین است. تجربه سرکوب جنبش سبز را به دمشق برده وحالا در اتاق جنگ سوریه به کارگرفته است.

آمریکا سفارتش را در سوریه می بندد. بریتانیا، فرانسه و اسپانیا سفیران خود در سوریه را فرا می خوانند. اتحادیه اروپا نیز برای وضع تحریم‌های شدیدتری علیه رژیم بشار اسد آماده می‌شود.

کشورهای شورای همکاری خلیج، سفیران خود از دمشق باز می خوانند و سفرای سوریه را اخراج می کنند.

فرماندهان جدا شده از ارتش سوریه از تاسیس شورای نظامی انقلابی سوریه خبر می دهند.سر لشکرمصطفی احمد الشیخ، یکی از فرماندهان عالی رتبه که ازارتش سوریه جدا شده، می گوید: «این شورا به مثابه اعلام آماده باش عمومی برای رهایی سوریه از رژیم اسد است.»

تنها روسیه و چین با وتوی قطعنامه شورای امنيت عليه دولت سوريه، به آن «مجوز برای ادامه کشتار» می دهند.

پشتيبانی نمادین مسکو از رژيم اسد، اقدامی است برای يافتن راهکار مسالمت آميز تغيير رژيم سوريه، با حفظ نفوذ و حضور روسيه در آن کشور. بشار اسد در حضورلاوروف وزیر خارجه روسیه که به دمشق رفته، وعده رفراندوم اصلاح قانون اساسی سوریه درآینده نزدیک را می دهد.

امیر طاهری- تحلیل گر سیاسی- پشت صحنه حمایت روسیه را می بیند: «روسیه منافع استراتژیکی در حفظ رژیم بشار اسد دارد. بندر طرطوس در سوریه تنها پایگاه نیروی دریایی روسیه در مدیترانه است. اگر این بندر از دست برود، روسیه عملا تبدیل به کشوری خواهد شد که نمی‌تواند نیروی دریایی در آب‌های آزاد داشته باشد. از سوی دیگر قرارداد اجاره‌ای که روسیه برای پایگاه اصلی نیروی دریایی خود در سباستوپول اوکراین دارد تا سال ۲۰۱۷ به اتمام می‌رسد و احتمالا اگر اوکراین به پیمان آتلانتیک شمالی بپیوندد، روسیه آن پایگاه را هم از دست خواهد داد.»


و همه راهها به «مساله اتمی» ختم می شود.منابع ديپلماتيک می گويند: «ايران فعاليت غنی سازی اورانيوم در تاسيسات زير زمينی فردو، در نزدیکی شهر قم، را گسترش داده است.»

غنی سازی به ساختن بمب اتمی راه دارد. همه گزینه ها برای جلوگیری ازاین امر روی میز است و چشمان نگران به پرونده جنگ دوخته شده است.

یک نظر سنجی عمومی در آمریکا نشان می دهد 49 درصد آمریکائیان از اقدام نظامی علیه ایران برای جلوگیری از دست یابی این کشور به سلاح هسته ای حمایت خواهند کرد در حالیکه 31 درصد با آن مخالف هستند.

آخرین سخنان «رهبر فرزانه» بهترین دستمایه برای راندن آن 31 درصد به سوی مقابل است: دولت یهود «غده اي سرطاني است که باید از بین برود.»

لوموند از حضور» مخفیانه» رییس موساد در واشنگتن خبر می دهد که معلوم نیست چرا به مطبوعات راه می یابد. موضوع اصلی دیدار این است: «حمله به تاسیسات تهران.»

در اسرائيل ژنرال جديدی به فرماندهی نيروی هوايی اين کشور منصوب می شود که پيشتر آشکارا گفته است: «وجود يک ايران اتمی موجب ايجاد يک جنگل جهانی هسته ای می شود و لذا ايران هسته ای قابل تحمل نيست.»

ژنرال امير ايشيل، بعد از انتخاب تنها سخنش این است: «من به بزرگی و خطير بودن اين مسئوليت آگاه هستم و مصمم هستم تا هر چه که در توان دارم، برای اجرای شايسته وظيفه ای که به من محول شده است، به کار ببرم.»

گزارش فیگارو از منطقه آتش خواندنی است: «اعزام ناو و کماندوهای آمریکایی به خلیج فارس»

هفته به آخر می رسد. مراسم دولتی سالگرد «انقلاب شکوهمند» در راه است. سخت ترین زمستان جمهوری اسلامی به پایان ماه نخست خود می رسد.

گرگها بر سر تصاحب آرای فرمایشی می جنگند. هر قبیله سهم بیشتری می خواهد.

خبرگزاری دانشجویان ایران تفسیری تازه از جمله معروف «امام خمینی» ـ میزان رای مردم است ـ می دهد تا معلوم شود: رای مردم همیشه میزان نیست.

با نزديک شدن به زمان برگزاری انتخابات مجلس در دوازدهم اسفندماه، شکاف و اختلاف بين اصولگرايان تشديد شده است و جريان‌های مختلف درون اين جناح با پنج فهرست جداگانه در انتخابات تهران شرکت خواهند کرد.

محمود احمدی‌نژاد برای پاسخگویی به مجلس احضار می‌شود.

و ماه اول، زمستان سخت به آخر می رسد.آفتابکاران در پشت سیاهی و سرما، گل سرخ خورشیدرا می بینند و فضای مجازی را روشنائی می دهند:

سر اومد زمستون شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومدو شب شد گریزون

کوهها لاله زارن لاله ها بیدارن

تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو می کارن

توی کوهستون دلش بیداره

تفنگ و گل و گندم داره میاره

توی سینه اش جان جان جان

یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره

سر اومد زمستون شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومدو شب شد گریزون

لبش خنده نور دلش شعله شور

صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور

توی کوهستون دلش بیداره

تفنگ و گل و گندم داره میاره

توی سینه اش جان جان جان

یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره


عکس «جاسوسان ایرانی» در بنیاد اولاف پالمه!

جمعی از «جاسوسان ایرانی» بطور «مخفی » در بنیاد اولاف پالمه کنفرانسی تشکیل دادند. عکس حاضران و اسناد بدست آمده ا زاین گردهم آئی بطور اختصاصی منتشر می شود. 

 گزارش نشست استکھلم : جمع متنوعی از مخالفان جمھوری اسلامی ايران، در تاريخ 15و 16 بھمن ماه 1390 (4 و5 فوریه 2012)  به دعوتمرکز بين المللی اولاف پالمه در سوئد گرد ھم آمدند و در يک فضای دوستانه ، بر ادامه گفتگو و ضرورت وفاق ایرانی برای نفی استبداد، و نفی ھرگونه تبعيض و نقض حقوق بشر، برای دموکراسی بر مبنای جدايی نھاد دين از دولت و انتخابات آزاد بر اساس معيارھای بين المللی توافق کردند.

 شرکت کنندگان در اين نشست، برای تداوم و گسترش اين گفت و گوھا در جمع ھرچه بزرگ تری از نيروھای اپوزيسيون ھم صدا شدند.

امضا کنندگان:

امين احمدی

فريدون احمدی

شھريار آھی

ھوشنگ اسدی

جواد اکبرين

نوشابه اميری

ناصر بليده ای

جما بورش

ناھيد بھمنی

رامين پرھام

مھشيد پگاھی

ليلی پورزند

محمد تھوری

آرام حسامی

ناھيد حسينی

محسن خاتمی

جواد خادم

مھدی خرازی

فرشاد دوستی پور

نيما راشدان

احمد رأفت

محسن سازگارا

ماشا: سليمی

گلاله شرفکندی

حسن شريعتمداری

رضا طالبی

شھران طبری

مزدک عبدی پور

 اکبر عطری

نادر عصاره

خالد عزيزی

ميرو علی يار

شھلا فريد

سعيد قاسمی نژاد

ياسين قبيشی(اھوازی)

مھرانگيز کار

گيتی کاوه

بھزاد کريمی

مسعود مافان

محسن مخملباف

مريم معمار صادقی

منوچھر مقصودنيا

عبدالله مھتدی

عليرضا نوری زاده

سينه زير چادر، هوشنگ اسدی

هوشنگ اسدی

از عجايب روزگار پر عجايب ما شايد هم يکی اين باشد که سينه زير چادر از نظرها افتاد چندانکه همه از موافق و مخالف درگير سايه سار چادر بودند.

کمتر هم توجه شد که «ما» ی مخاطب اين نوشته ـ– من و شما وما-ـ طبقه متوسط است که درهمه جاو ايران، زادگاه»فرد» و خاستگاه حقوق بشری است؛و صدالبته در همه جاو ايران»ما»های ديگری هم هست. سی و اندی سال می گذرد که يکی از اين»ما»ها ـ– طبقات و اقشار اجتماعی-ـ همه هستی»ما» ها ی ديگر را انکار کرده و هرجا صدائی برخاسته به خون کشيده است. اين»ما»ی سرکوبگر ديگر حامل «فرهنگ» خوداست با معيارهايش و»گفتمان» خاصش .يکی از سنگ پايه های اين «گفتمان» لباس زنان است که در چادر و»حجاب برتر» تجلی می يابد. و اين نيز آشکار است که در «گفتمان ما» ـ معتقدان به جنبش مدنی-ـ چادر فقط يکی از انواع پوشش زنان است و هربانوئی حق دارد که به انتخاب خود آن را بسر کند و يانه. از ديدگاه مدنی چادر پوش به همان اندازه حقوق انسانی دارد که بيکينی بر تن.

بحث صاحب اين قلم در باره فيلمی که چادر الگوی جمهوری اسلامی را بر تن شخصيت اصلی خود می پوشاند و ازآن معيار فرهنگی بر می کشد ،ادامه دارد که هم فيلم در راه کسب جوايز جهانی ديگر است و هم بحثکی که درزير موج گسترده دفاع ناموسی از فيلم پديد آمده، ادامه آن را ضروری تر از آغاز می کند.

**

اما، مراد از بازنوشت بخش دوم نوشتار» ما عاشقان چادر و سينه» نشان دادن مستندات آن و رابطه اش با حقوق انسانی در جامه مدنی است.

بحث در باره «سينه برهنه» که فشرده اش در آن نوشتار آمد، چنين است به تفصيل :دستی سينه برهنه بازيگری ايرانی را از ميان يک فيلم مستند می برُد و به فضای مجازی می برد. «ما» -، تاکيد می کنم «ما»ی پيرو گفتمان «آزادی» که عموما برخاسته از طبقه متوسط هستيم ،- به لحظه ای حيران سينه برهنه می شويم. محصولی ديگربرآمده از سياست های جمهوری اسلامی.همان سياست سينمائی که درها را بروی بازيگر»زن» جوان موفقی چنان به خشم بست که با چشمان گريان ترک وطن کرد. او نخستين نبود، اميدوارم آخرين باشد. بياد بياوريم شهره آغداشلو را، آذر شيوا را، سوسن تسليمی را وبرسيم به شبنم طلوعی و با پوزش از نام هائی که به ياد نمی آيد؛ تابرسيم در اين لحظه به گلشيفته فراهانی . از کودکی خيابان مدبر می شناسمش در دامان خانواده فرهيخته. فهميه ای فهيم و صبور که خود سوخته سياست های جمهوری اسلامی است و بهزاد که»سفر سنگ «را برای ويرانی خانه ظلم می خواست و در سفر زندگی، پير دير شد که شنيده ام در صحنه می گريد و چندان که سالن به هق هق درمی آيد.

درآخرين ديدار تهران با دخترکم گلشيفته که ديگر زنی تمام بود و بر پله های اول نردبام هنر، شادمانه رقصيده ام. او به مهارت يک ستاره و من به ناشيگری مردی از دوران گذشته. وگرداگرد ما ميهمانان آن عروسی به نظاره: بيشتر بر بادشدگان جمهوری اسلامی. زنی شويش قربانی کشتار تابستان مرگ باگيسوانی که درانتظار بهبود » گيتی» سپيد شده بود و هنوز اميد را آه می کشيد. و»عمو»يی بلند بالا،بازمانده نيم قرن رنج و زندان و….

شبی که خبر ممنوع الخروج بودن «گلی» را از تهران گرفتم و فردايش تيتر اول»روز» شد، دانستم خنجر بر گلوی دخترکم گذاشته اند. داستان احضار و بازجوئيش را شنيده بودم. بيرون دربازجوئی اوباش جمهوری اسلامی به تهديد برای تجاوز ايستاده بودند و دخترکم وقتی برگشت جامه اش از هراس خونين بود….ترس حتی بر طبيعت غلبه کرده بود….

و حالا زاده فهميه و بهزاد، دختر»ما»،در فضای سينمائی فرانسه زندگی می کند. جز يک بار» جن توله»-ـ به تعبير همسرم ـ– را نديده ايم. و مدام در نگاه ماست . و سينمای فرانسه اين روزها دارد به بزرگترين حادثه سال خود يعنی مراسم سزار نزديک می شود . فرانسوی ها که بزرگترين و معتبرترين جشنواره هنری جهان را هر سال در کن بر می گزار می کنند، بجان می کوشند اين اسکار فرانسوی را رنگ و روغن بيشتر بزنند تاباندازه های حريف قدر آمريکائی برسد. مجله استوديو هم که برای ادامه حيات مدتهاست با مجله سينه لاو يکی شده، هرسال درآستانه برگزاری سزارابتکار تازه ای دست و پا می کند. امسال، قرعه فال به نام ژان پاتيست موندينو-ـ عکاس سرشناس فرانسوی-ـ می زنند.او هم۲۸ بازيگر از ميان ۳۱ هنر پيشه معرفی شده به جشنواره سزار را تحت عنوان «تن ها و روان ها» موضوع کليپی ۹۰ ثانيه ای قرار می دهد . بازيگران از زن ومرد در برابر دوربين جامه از بالا تنه خود می گيرند و شعری در باره» برهنگی تن و روان» می خوانند. همين. فيلمی است که داستان کامل ساختنش ، عکس ها و شعر متن اش را باترجمه صحيح می توان اينجا ديد. فيلم در ۴۰۰ سينمای فرانسه در حال نمايش است تاپايان ژانويه و آکادمی سزار دو تن از اين ۲۸ بازيگر را بر می گزيند. تمام. به همين سادگی. و بازيگر ايرانی تنها يکی از اين ۲۸نفر است. نه فيلم کاری به مبارزه دارد ،چه برسد به نبرد سهمگين «ما» با استبداد مذهبی خونريز.نه در باره برهنگی به معنای جنسی آن است که نه بدن، روح را هم می طلبد. نه ربطی به اصل فمينيسم و نسخه های بدلش دارد. تمامی کليپ درمتن فرهنگ سينمائی قابل درک است. هيچ چيز نوئی هم نيست. برای همين آب هم از آب تکان نمی خورد. البته در فرانسه. بی شک اين کليپ و حتی مراسم سزار مخالف هم دارد. اما تکيلف جامه مدنی با آن روشن است. هر انسانی حقوقی دارد تعريف شده و دامنه بلندی برای تحرک و پيشرفت. سينما هم خصوصيات خودش را دارد. سينماست. هنر است. سلحشور نامی که نماينده تام وتمام «گفتمان» فرهنگی جمهوری اسلامی است ، سينمارا چنين می فهمد و هنر راکه هر زن بازيگری حتی دررخت و لباس تحميلی و مسخره سينمای «ما»ی سلحشور «روسپی» است. و هنر که زاينده ونوس است و مجسمه داوود، برهنگی را از متن ضرورت بيان هنری بر خيزد؛ هنر می داندو حتی بر سقف و ديوار مقدس ترين مکان ها فرشتگان خدا را برهنه تصوير می کند و پايش امضای خدايان هنر را می گذارد.

عجيب نيست سخن انواع سلشحور ها که مدافع «گفتمان» دروغزن و ريا کارانه «ما» ی حاکم بر سياست و هنر ايرانند. شگفت است که»ما» ـ– تکرار می کنم «ما» ی پيرو انديشه مدنی-ـ به لحظه ای سينه برهنه را پرچم مبارزه می کنيم. توفانی بپا می شود. موافق و مخالف. تفسيرو خبر. جنگ و جدال. همه عقده های جامعه ايران که در آستانه» انفجار جنسی» است بيرون می ريزد. سينه برهنه ۲۷ بازيگر ديگر را که نيمی از آنان مردانند ،نمی بينيم. سينه بازيگرايرانی می شود محمل . بياد نمی آوريم تاريخ خودرا. قره العين را بخاطر نداريم که پيشتر از يک قرن پيش در برابر ۰۰ ۳هزار شمشير برهنه حجاب از سر گرفت. نمی بينيم دختران ما را، پرستو را،مرضيه را، فاطمه را… که درهمين روزها دستبند می زنند و می برند. گل های باغ»ما» رايکی يکی می چينند به خشم ونفرت. به زندان می برند با غل و زنجير.

-احسان هوشمند ، سعيد مدنی ، فاطمه خردمند ، پرستو دو کوهی ، مرضيه رسولی ، سهام الدين بورقانی ،شاهرخ زمانی…

برای اندکی از ما دفاع از آزادی مدنی بازيگر ايرانی تناقضی با دفاع از ياران زندانی ندارد. درست هم همين است. سخن با آن انبوه است که درعمل نشان می دهد:

– بی خيال، گلشيفته را بچسب…

و حال می کنيم. مهم نيست که خود صاحب سينه ادعا ندارد که برای مبارزه اين کار را کرده.او بازيگر است و براه حرفه خود می رود. اما برای»ما»-ـ لطفا به تعريف من از «ما» در سطور بالا توجه کنيد-ـ چه اهميت دارد که در متن يک توليدسينمائی اين کار شده است؟ انگار نه انگار ناوهای جنگی به آبهای ايران می روند. نمی شنويم برطبل جنگ می کوبند.رفتن ايرج گرگين را که در ايجاد جهان مدرن رسانه در ايران نقش اساسی داشت. عبداله مومنی در زندان گم شد. حتی اندکی فکر نمی کنيم که اگر سينه برهنه علامت مبارزه باشد، زنان بسياری در سينمای ايران برهنه شده اند. مشهورترينشان مادر يکی از بازيگران همين فيلم » جدائی نادر از جنبش «-ـ به تعبير من-ـ است. بازيگر نامی شهره آغداشلو به تبع نقش در هتل آستوريا چنين کرد سی سال پيش و لوناشاد در فيلم محسن مخملباف همين چند سال پيش.

برای»ما» ـ– همان «ما» که در پی آزادی و حقوق بشر و جامعه مدنی است- ـ اينها مهم نيست. سوار بر موجيم. می رويم ومی رويم تا بازجويان روزنامه نويس درتهران همه پلشتی خو درا در فيلمی خلاصه کنند که قربانی آن قهرمان ماست: بازيگر جوانی که درمتن فعاليت سينمائی دريک فيلم، نقشی کمتر از يک ثانيه ايفاء کرد. شمقدری ها و سلحشور ها خيلی بسرعت و صراحت و وقاحت نشان می دهند که»ما» ی آنها با»ما» ی ما فرق دارد.

اما»ما»ی ما همين دو روز ديگر بازيگر جوان خود را بدست سرنوشت و حرفه خواهيم سپرد. بهاروعيد در راه است. راه مبارزه بسته است. در تهران نفس نمی توان کشيد. درپاريس و لندن و نيويورک و ديگر بلاددنيا که دست خونين جمهوری اسلامی مارا درآنها پراکنده، نمی توان کاری کرد که نمی کنيم؟ نمی شود برابر سفارت خانه های سوريه جمع شد و خود را از جنايات «نظام» مبری داشت؟ امکان ندارد که سفارت های روسيه و چين را در حلقه های انسانی محصور کنيم و بکوشيم دست آنها را از پشت نظام برداريم. ؟ معلوم است که دارد. هزار در باز است، هزاران راه هموار. و صدالبته که سنگر مبارزه خالی نيست. وگرنه بايد سرمان را می گذاشتيم و با همه افتخارات تاريخی می مرديم. تمام.

و، دريغا!بيشترين «ما» دوباره به خلوت بر می گرديم. خنجربرگلوی خود می کشيم. راه هم را می بنديم. هرجمعی رامی پراکنيم. آه می کشيم. عزای وطن می گيريم و بانتظار می نشينيم تا وسيله ای بيابيم و به آن بياويزيم.

شاملوی بزرگ ، سی سال پيش، «ما» را با اندوه تمام نگريست و .. سرود:

ای کاش می‌توانستم

يک لحظه می‌توانستم ای کاش

بر شانه‌های خود بنشانم

اين خلقِ بی‌شمار را،

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست

خورشيد»ما» يگانگی است که نداريم. يگانه که نيستيم، انديشه و برنامه نداريم وبناچار بر موج ها می رويم .

اين نوشتار-ـ دراين بخش و قسمت بعدی که تفصيل حکايت چادر سياه است-ـ مدعائی ندارد جز اين:

– «ما» ی» ما» تا مرزهايش را درفرهنگ و سياست از»ما»ی حاکم بر ايران جدا نکند، تابراه» گفتمان» خود نرود ، موج درموج به گرداب می رسد.

وگلشيفته از»ما» ست نه » برهنگی» اش در فيلم وسيله ما. به مصاحبه هايش گوش بدهيد. تاهمين بلندی که رسيده، سخن از ميهنش می گويد که پايکوب استبداد است. پيروزی او درسزار که انتظارش را می کشم، دستمايه شادمانی «ما» ست که شادی کمترين حقمان است.

و حکايت اما باقی است…

این سایت جدید شماست؟ برای فعال‌سازی ویژگی‌های مدیریتی و رد کردن این پیام، وارد شوید.
وارد شدن