هوشنگ اسدی: چرا به آزادی نمی رسیم؟
سپتامبر 23, 2011
کتاب تازه هوشنگ اسدی
سپتامبر 23, 2011
سپتامبر 18, 2011
هوشنگ اسدی: به خشم و خروش آمده ایم باز. شلاق بر تن همه ما فرود آمده است. تک تک مارا با دستبند وپابند به اوین برده اند و شلاق زده اند. تحقیرمان کرده اند همان اوباش که در تابستانی دیگر گل های باغمان را بر لوله های شوفازخانه آویختند. فریادشان هنوز در گوشم است:
– حاجی بیا حال کن…
تازه نیست این تازیانه جهل. از همان فردای پیروزی انقلاب اسلامی بر قامت ایران فرود آمده است و سی سال و بیشتر است که مدام، مدام مارا می کوبد. سمیه تازه ترین است تا امروز و اولین نیست و آخرین هم نیست. خروش زنان بی حجاب را بیاد بیاوریم در اسفند ۵۷٫ برآنان یورش بردند . بی حجاب ونا مسلمانی اتهامشان بود. به تصویر سمیه بنگرید. به کلماتش. به تمامی زنی مسلمان است و با حجاب. شلاق بر پیکرش فرود می آید. ازهمان دم که شاعر بزرگ آزادی” بن بست” را چون پیشگوئی پیامبرانه ای تقد یم ادبیات ایران کرد:
قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
وسی و چند سال است که روزگار غریبی است نازنین. شلاق می زنندو ما به خروش در می آئیم. می کشند و فر یاد ما ن به آسمان می رود. همه ندا می شویم. همه به هیئت سهراب در می ائیم. و بعد در خود می شویم، به خود باز می گردیم.
تبسم را بر لبها جراحی می کنند. دهانت رامی بویند. فرهنگت را بخاک می سپارند. بر شیرین و فرهاد راه می بندند. هدایت و فرو غ را حذف می کنند. سی سال است، نرم نرمک فرهنگ ایران را، میراث انقلاب مشروطیت را سر می برند.حتی، راه بر رود می گیرند و تیغ بر گلوی دریاچه می کشند.
و ما چون عادتی کهنه دیگر، به خشم وخروش در می آئیم. هق هق گریه هایمان ستاره ها را فرومی کشد. ژرفنای اندوهمان بر سینه کوه سنگینی می کند. وباز، درخود می شویم. به خود باز می گردیم. و تا نگاه کنی” همه کیهان شده ایم.”
اکنون، زخم سمیه بر تنمان گل کرده است. بازبه خشم و خروش درآمده ایم. اما بخود نیامده ایم. کدام شلاق ما را بخود خواهد آورد. کی ا زخود در خواهیم آمد و بخود خواهیم آمد؟
کدام شلاق باید به ما بگوید: از ماست که بر ماست. که تا چنین پراکنده ایم، تا تاب شنیدن سخن هم را نداریم، تا گلوی هم می دریم و من استبدادی بر روح تک تکمان سلطه دارد، تا قلبمان با ضربان جدائی می زند؛ روزگار چون سی و اندی ساله خواهد رفت.
– براستی کدام شلاق مارا بخود خواهد آورد؟
***
برخی مطالب و مقالات هوشنگ اسدی:
سپتامبر 8, 2011
«یکی از همکاران مجلسی، چند روز پس از انتخابات سال ۸۸ می گفت این ۳ نفر را به من تحویل دهید، در میدان قیام اعدام میکنم. هیچ اتفاقی هم نمیافتد.»
راوی محمد رضا باهنر است. از مجلس منظورش مجلس شورای اسلامی و 3 نفرهمکسانی نیستند جز سران «فتنه»؛ یعنی موسوی و کروبی و خاتمی.
نماینده مربوطه که قطعا جزو گروه بندی امنیتی – نظامی های مجلس است، «متاسفانه» طلب «میوه کال» می کرده است و آقای باهنر که دست راستش توی دست هیات موتلفه است باهماهنگی با مقامات بالای نظام، برنامه ای ریخته اند که لابد میوه برسد.

وحالا در نیمه ماه که هفته به سالگرد دیگری از 17شهریور می رسد، کسی نمی داند نماینده ای که می خواست «3 نفر» را در میدان قیام اعدام کند، کجاست؛ اما موسوی و کروبی و خاتمی در میدان اند و از کالی هم در آمده اند. حرف هایشان نشان می دهد درآفتاب حوادث که به خانه های امنیتی هم راه دارد، حسابی پخته شده اند.
مهدی کروبی-ـ شیخ دلاورـ- هفته پیش گفت که ذره ای کوتاه نمی آید. این هفته، نوبت میرحسین موسوی است. اووهمسرش زهرا رهنورد از هرنوع وسایل ارتباطی محرومند. حتی قلم وکاغذ ندارند و حتما نمی دانند که در زادگاه موسوی و ارومیه مردم به خیابان آمده اند. حتما اگر شعار اصلی تظاهرات را بشنوند، بغضشان می ترکد:
گلین گداخ آغلیاخ، اورمو گلین دولدوراخ
بیان بریم گریه کنیم، دریاچه ارومیه رو پر کنیم
حتما هم کسی به آنها نگفته که برای هر چهار نفر یک مامور فرستاده اند و معترضین به مرگ دریاچه ارومیه را بیرحمانه سرکوب کرده اند.
اما موسوی همان حرف شیخ رامی زند، حالا می خواهد اختصاص «۸۰۰ تا ۹۰۰ میلیون دلار» برای نجات دریاچه ارومیه ازطرف دولت واقعیت باشد یا وعده سرخرمن.
میرحسین موسوی می گوید: «آینده روشن است. به توجه به تداوم وضعیت فعلی نمی توان امیدی به انتخابات و شرکت در آن داشت.»
محمد خاتمی که هنوز به اخبار دسترسی دارد و می تواند سخن بگوید، سقوط قذافی و به لرزه افتادن بساط قدر قدرتی بشار اسد را به وضعیت ایران پیوند می زند: «سخن مردم این کشورها این است که حکومتهای خودکامه باید بروند؛ سیستمی که میگوید احزاب مختلف نباشند، باید برود و این خواستهها تبلور روح زمانه است. وضع کشور خوب نیست. مملکت دارد از بین میرودو البته مثل ریگ هم دروغ می گویند.»
بعد همان را می گوید که موسوی و کروبی هم بی شک اگر مجال داشتند، می گفتند: «ما از حق مردم و آزادی انتخابات دفاع میکنیم. ما حتی میگوییم کسی که خدا و پیامبر را قبول ندارد، اگر دست به سلاح نمیبرد و براندازی نمیکند، آزاد باشد. مگر میشود انتخابات آزاد نباشد؟ مگر میشود کروبی و موسوی در حصر و حبس باشند؛ افراد دیگری در حصر حیثیتی باشند؟»
محمد خاتمی، رک و راست- نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد – خواهان «انتخابات آزاد» است. همین خواست را 33 زندانی سیاسی هم دارند و در نامه ای از داخل زندان اعلامش می کنند.
و طالبان شیعه حاکم بر ایران که به گفته دکتر عبد الکریم سروش «هنوز مدافع برده داری هستند»، باتمام نیرو کشور را از بین می برند و مثل ریگ دروغ می گویند.
آیت الله نمازی-عضو مجلس خبرگان رهبری- به کشف تازه ای نایل می شود: «انتخابات در نظام توحیدی مبتنی بر اصول و فروع احکام دینی است و از همین رو باید 3عنصر فقه انتخاباتی، اخلاق انتخاباتی و قانون انتخابات مورد توجه قرار گیرد.» وازکاندیداها می خواهد برای مانور وحدت در جامعه ستاد تبلیغاتی مشترک بزنند.
حیدر مصلحی باردیگر در نقش سعید صحاف ظاهر می شود، برای «سران فتنه» تقاضای اشد مجازت می کندو ازنخستین» ائتلاف علنی و عمدتا مخفی» تاریخ سیاسی جهان پرده بر می دارد: «جریان فتنه» و «جریان انحرافی» ائتلافی علنی و عمدتاً مخفی، انجام دادهاند. این دو جریان هر دو با ویژگیهای مشترکی در راستای تقابل جدی با نظام و ولایت فقیه تحرکاتی را دارند و ائتلاف کردهاند تا به این وسیله با خط اصلی نظام و انقلاب اسلامی مقابله کنند. این دو جریان بر ملیگرایی افراطی، شبه مدرنیسم و ناکارآمد بودن اسلام و ناکارآمد بودن روحانیت تأکید دارند و درخصوص رابطه با آمریکا «دارای علاقهمندی جدی هستند.ائتلاف این دو جناح از پیچیدهترین مسائلی است که نظام با آن روبهرو است.
احتمالا دراویش هم در چهار چوباین تحلیل مالیخولیائی می گنجند که با شعار «مرگ بر درویش آمریکائی» مورد حمله اوباش تحت فرمان قرار می گیرند، یک نفرشان را بضرب گلوله می کشند و خلوت دوردست کوآر و سروستان را با حکومت نظامی می آلایند.
لابد باید فکری هم باید برای چین، این متحد نازنین کنند که بازار ایران را یکسره در اختیارش گذاشته وکاری کرده اند که «فرش کاشان» به ایران صادر می کند، و حالا
گزارشها حکایت دارد کهزمزمه کنارهگیری از سرمایهگذاریهای جدید در بخش انرژی ایران را ساز کرده است.
یکی از معاونان ارشد در کنگره آمریکا که نخواسته نامش فاش شود به خبرگزاری رویترز می گوید: «چینیها به خاطر همکاری بیشتری که در زمینه تحریمهای ایران با ما دارند در حال کسب اعتبار و امتیاز بیشتر نزد مقامهای آمریکایی هستند.»
و البته فقط چینی ها که در نظریه نگاه به شرق – ساخته و پرداخته محمد جواد لاریجانی- به متحداستراتژیک جمهوری اسلامی تبدیل شدند، نیستند که نرم نرمک ساز دیگر می زنند. روس ها هم این هفته قرارداد نفتی ۵۰۰ میلیارد دلاری با آمریکاییها امضاء می کنند ویک قدم دیگر به رویای جهانی شدن شرکت های خود در بخش انرژی نزدیک می شوند.
ترکیه هم روز روشن دست در دست آمریکا می گذارد وبا نصب رادار سامانه ضدموشکی سازمان ناتو در خاک خود موافقت می کند. نخستین هدف نصب این رادار «مقابله با تهدید موشکی جمهوری اسلامی ایران» است.
جمهوری اسلامی واکنشی سخت انفعالی به خرج می دهد. آخر دارند دندان های شیر پرچم را یکی یکی می کشند و باگام های سنجیده جلو می آیند:
آژانس بینالمللی انرژی اتمی، گزارش دیگری از برنامه اتمی ایران منتشر می کند که در آن برای نخستین بار از «افزایش» نگرانیهای آژانس درباره ابعادِ احتمالیِ نظامیِ برنامه هستهای ایران سخن به میان آمده است.

رضاتقی زاده-ـ تحلیلگر سیاسی-ـ می نویسد:»ابراز نگرانی دبیر کل آژانس بینالمللی انرژی اتمی در قبال فعالیتهای مشکوک اتمی-موشکی جمهوری اسلامی، بخصوص طراحی کلاهک اتمی قابل نصب در دماغه موشکهای بالستیک، و همچنین نصب سانتریفیوژهای پی-۱ در مرکز تازه غنیسازی اورانیوم در فردو، نشانه بینتیجه ماندن طرح روسیه در زمینه انجام گفتوگوهای گامبهگام با تهران است.»
فریدون عباسی، رئیس سازمان انرژی اتمی، برگ کهنه ای را بار دیگر رومی کند: «اگر تحریمهای ایران لغو شود و آژانس در گزارشهایش به «مطالعات ادعایی» و دیگر فعالیتهای «اعلامنشده» اشاره نکند، میتواند برای یک دوره پنج ساله بر فعالیتهای هستهای ایران نظارت داشته باشد.»
رئيس اداره سياسي سپاه پاسداران، تازه یاد حرف نیکلای سارکوزی در باره تهدید نظامی می افتد و توی دهان غرب می زند: «امروز ملت ايران تهديدهاي نظامي غرب را تهي ميبينند چون آمريكا و غرب در حد و اندازهاي نيست كه بتواند اقدام نظامي عليه ايران انجام دهد.»
وباین ترتیب در روزهائی که جهان به 11 سپتامبر می رسد، «یونس الموریتانی»، یکی از دیگر از سران القاعدهو مامور اجرای برنامه های بین المللی آن دستگیر می شود، جمهوری اسلامی غرب را سرجایش می نشاند و به حل و فصل مسائل داخلی می پردازد که برخی ازآنها مانندچادر سیاه از مساله اتمی هم مهمترند.
لاله افتخاری، نماینده مجلس در شبکه تلویزیونی قرآن، از این مهم جهانیان را مطلع می کند: «امروز چادر مشکی از بحث هستهای برای ما مهمتر است.» و توضیح می دهد که «رواج بدحجابی به زمان آدم و حوا بر می گردد.این اقدامات از آنجا ریشه گرفته و هنوز چه در غرب و چه در داخل ادامه دارد.»
و تابحث لباس پیش می آید علی کریمی، پیراهن شماره 16تیم شالکه را در می آورد و قدم زنان در «وادی فتنه»آن را به جانباخته جنبش سبز اشکان سهرابی تقدیم می کند. و صدافسوس که شادمانی این گل ملی را خبر لبخند زدن احمد جنتی به عزرائیل بر باد می دهد.هزاران کاربر اینترنت بعد از شنیدن خبرفوت دبیر شورای نگهبان بر اثر سکته مغزی و قلبی دست بکار می شوندو در وصف نمیرالمومنین هزاران استتوس، توییت، یادداشت و… می نویسند. وسرانجام معلوم می شود کار، کار رسانه های توطئه گر و دست های پنهان بیگانگان بوده است وبس.
و ملت در آزاد ترین کشور دنیا به میمنت شنیدن این خبر برای خوردن بستنی باروکش طلا صف می کشند. قیمت این بستنی 400 هزارتومان است، تولید آن یک روز طول میکشد و باید یک روز قبل ثبت سفارش شود.
یک و نیم میلیون کارگری را که حسن صادقي، معاون دبیرکل خانه کارگر، خبر بیکار شدن آنها راداده است، قطعا نمی توانند به این صف بپیوندند. اما احتمال می رود، سر وکله پارچه فروشان و طلافروشان اعتصابی بازار که علیرغم جو پلیسی برای وساطت حبیب اله عسگراولادی هم تره خردنکرده اند؛ پیدا شود.
برای همین هم «دفتر آیت الله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی در پاسخ به استفتایی در مورد خوردن بستنی طلا، هرگونه خوردن بستنی حاوی عنصر طلا را «حرام» اعلام می کند.» و به اینترتیب مساله فاصله طبقاتی ناچیز ناشی از استقرار عدل اسلامی هم از میان می رود.

هفته ای دیگر به پایان می رسد. معمرالقذافی که دنبال سوراخ موش می گردد، مخالفان خود را «زن» می نامد.
«بلال صائب» از استادان موسسه مطالعات بینالمللی «مونتِری» در وبسایت «کریستین ساینس مانیتور» مینویسد: «عربستان سعودی با بزرگترین معضل و در عین حال بزرگترین فرصت در سیاست خارجی خود روبهرو است که نتیجه و پیامد آن برای آمریکا بسیار مهم خواهد بود.چگونگی برخورد عربستان با بحران سوریه نقش رهبری این کشور در منطقه و توانایی آن برای مهار ایران را تعیین خواهد کرد.»
جنگندههای سوریه دیوار صوتی شهر حمص را می شکنند وآلن ژوپه، وزیر خارجه فرانسه بشار اسد، رابه «ارتکاب جنایت علیه بشریت» متهم می کند. دخالت نظامی ناتواز همین مسیر می گذرد.
براساس نظرسنجی جدیدی که «جامعه اعراب آمریکایی» در شش کشور عربی انجام داده، میزان محبوبیت حکومت ایران در نگاه افکار عمومی عرب به شدت کاهش یافتهاست.در میان پاسخدهندگان مصری فقط ۳۷ درصد نظر مثبتی راجع به نقش حکومت ایران دارند، در حالیکه درصد کسانی که در این کشور در سال ۲۰۰۶ به حکومت ایران با دید مثبت نگاه میکردند قریب به ۹۰ درصد بود. در عربستان سعودی درصد کسانی که نظر مثبتی به ایران داشتند از ۸۵ درصد در سال ۲۰۰۶ به شش درصد در سال جاری تنزل پیدا کرده و در اردن این دیدگاه از ۷۵ درصد به ۲۳ درصد کاهش یافتهاست.
ئون پانتا، وزیر دفاع جدید آمریکا، میگوید: «جنبشهای جهان عرب قطعا به ایران هم خواهد رسید.انقلاب در ايران به نظر میرسد دير يا زود به وقوع میپيوندد.»
احمدجنتی در صف اول کسانی است که چندان در انتظار لبخند عزرائیل نخواهند ماند.
و خسروگلسرخی باآن فرنچ نظامی معروف، از فیس بوک سر بر می کشد و می خواند:
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟
گیرم که می کُشید
گیرم که می برید
گیرم که می زنید
با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟ !
سپتامبر 6, 2011
می شورد. می شورد.
– گم شو بشار
– ما آزادی می خواهیم
– آزادی
– آزادی
مردم در خیابانند. کشته می شوند وباز هم می آیند. بوی خاک از شهری در سوریه می زند: «حما غرق شده در پیکرهای تکه پاره مردمش و در زیر سایه چندش آور سکوت جهان آزاد، ماه هاست که ایستاده است؛ سال هاست که ایستاده است؛ ایستاده است …»
مردم چنان صدای «ابراهیم» را تکرار می کنند که زمان پاره پاره می شود. صدای او در تاب نیل به ام کلثوم می رسد و تا کنسرت های میهنی عارف قزوینی می آید. صفحه های سی و سه دور به زحمت می چرخیدند هنوز و کجا تا رادیو وتلویزیون و ماهواره و اینترنت که تو درتهران بخوانی و من در پاریس گریه کنم. حما درجهان سر ریز می کند و به تابستان سبز می رسد.
پاریس بود و خون ندا تازه بود. ایران تکه تکه شده یکی می شد. دختران و پسران با دستبندهای سبز می آمدند و می پرسیدند:
– چکار باید بکنیم؟
محسن مخملباف پر شور و پر خروش پشت میزی سرگرم مذاکره با خواننده نامدار بود که گویا همه هستی به او وامدار بود. شاهد بودم تا گفت وگوی طولانی به پایان رسید. ساعات طولانی نشسته و شعری را با هم نوشته بودند. قرار بود، شعر در صدای خواننده نامدار درخیابان ها سرود نبرد شود. گفتی به سنت عارف بر می گشتیم. محسن آه بلندی کشید و خسته برخاست. باید جوانی را می دید که از لندن آمده بود و طرح سازمان جوانان را داشت و خودش از حالا وزارت جوانان را طلب می کرد. محسن پوزخندی زد وگفت:
– دیوانه است…
خواننده درمحاصره خیل عاشقان رفت و گفت و صد بار گفت و قول داد که تا پس فردا دست بالا- شعر رابه سرود تبدیل کند و بفرستد. ده روز بعد صدا رسید. همه با اشتیاق جمع شدیم. صدای سوزناکی ترانه ای دلگیر را می خواند. کسی پرسید:
– چه شد آن شعر؟
جواب این بود:
– خواننده نامدار پیغام داده است: من این را می پسندم و صلاح می دانم.
جوانان هنوز بودند و بسیار بودند، اما کسی این راز را ندانست و ما پیرانه سر خجالت کشیدیم و هر کدام به سوئی رفتیم.
پیکر ابراهیم قاشوش راپاره پاره یافتند. «بلبل انقلاب سوریه» که در» جمعه رفتن» صدها هزار نفر را به خیابان آورده بود، در بستر خشک رودخانه العاصی غرق بخون افتاده بود. گلوئی را که فریاد آزادی می کشید سراسر دریده بودند. ماموران امنیتی تهران – دمشق پیکر خواننده آزادی را چندان دریده بودند که تلویزیون العربیه نمی توانست فیلم وعکسش را نشان بدهد.
پیکر بی جان رزا لوکزامبورگ را هم در رودخانه یافته بودند ومهر خونین سربازان هیتلر رابر سراسر بدنش دیده بودند. دستهای بی جان زن انقلابی هنوز به دسته چمدان کهنه پر ازاعلامیه ای، حلقه بود.
» جمعه رفتن» راهم فرهاد خوانده بود و رفته بود و حالا در گور دوردستش در حاشیه پاریس با مردگان از آرزوی بازگشت می گفت.
ما، من شدیم. جمع پریشان حافظ از قلب تاریخ برگشت. آنکه صدایش اسطوره بود آنقدر با لباس نظامی بر بالای تانک های صدامی ایستاد تا مرگ صدایش زد. دیگری که آوازش پدیده است و هنوز می تواند چند هزار ایرانی را گرد بیاورد، دارد در گرانترین شهر دنیا به صحنه می رود. و ما، ما که برای خرید یک کتاب دیناری نمی دهیم، و ما، ما ایرانیان عزیز که اگر هرکدام ماهی فقط یک یورو بدهیم صاحب رسانه ملی می شویم، از چهار سوی اروپا روانه ایم. نفری چندصد یورو خرج می کنیم. می رقصیم. می نوشیم. شاید هم آخر سر جام های خودرا برای پرچم ایران بالا ببریم.
مبارک است عزیزان. حالش را ببریم. گور پدر وطن.
خاک بوی خون گرفت: «نتیجه اعتراضات سوریه هر چه باشد، حما به تاریخ پیوسته است. حافظ اسد یک بار در سال 1982 حما را به خاک و خون کشید. تعداد کشته های شهر در آن سال آنقدر زیاد بود که جزو آمار محسوب نمی شود. حداقل و در خوشبینانه ترین گزارش ها 10 هزار نفر. بشار اسد فرزند خلف دیکتاتور، 30 سال پس از پدر، خاطره تاریخ را در حما بار دیگر به خون مزین کرد. این شهر آنقدر در خون زنان و مردان خود آب تنی خواهد کرد تا عاقبت آزادی را برای سوریه به ارمغان بیاورد. شاید امروز، شاید فردا»
در تهران و شهرهای دیگر آدمکشان نایب امام زمان شمشیرها را از رو بستند. گرفتند وبردند وکشتند. رقم جانباختگان ما به دویست نفر نرسید. در کمیت ما کجا و سوریه کجا؟ کشته شدن هنر نیست. جان دادن در راه آزادی کمیت نیست، کیفیت است. تونس با خودسوزی یک نفرشعله ور شد. مهم این است که زندگان نبردافزار جانباختگان را زمین نگذارند. ما چنین کردیم. خون جان باختگان را بهانه تازه کردن دعواهای کهنه کردیم. باچوپ پرچمها که همه سه رنگ ایران را داشت، اما نشانه هایش فرق می کرد به جان هم افتادیم.
درتهران پیکر جنبش آزادی را کشتند و ما در سراسر جهان روحش را پاره پاره کردیم. جلاد را واگذاشتیم و به جان هم افتادیم. دست به دست هم دادیم و موسوی و کروبی را به حبس خانگی انداختیم. حالا گریبان خاتمی را گرفته ایم. از مسعود بهنود هم نمی گذریم. دنبال شکار می گردیم. رد خون تازه را می جوئیم.
و بامزه است واقعا. بعد افسرده می شویم. بقول صادق هدایت» چس ناله» می کنیم. یکیمان هوس دمپختک مامانش را می کند. دیگری در اندوه جاده هراز آه می کشد. وشاید از شدت افسردگی است که بجان هم می افتیم و
….. و سکوت بهتر. کیهان به اندازه کافی خوراک دارد. شاید در این سکوت به خود بیائیم. به خود برگردیم.
خانم ها! آقایان !
من به خودم می گویم:
خجالت، خجالت!
نمی دانم اگر در آینه های تو در تو ندا را ببینیم که هنوز ما را می نگرد،چه می گوید؟شاید خون از دهانش تراوش کند و صدای جنبش را به ما برگرداند:
خانم ها! آقایان!هنوز ما همه با هم هستیم…
شایدسهراب شال سبز غرقه در خونش را تکان بدهد وبانگ بر کشد:
– خانم ها! آقایان! نترسیم، نترسیم
از کهریزک، فریاد شکنجه شدگان و از سلولهای انفرادی، فریاد زندانیان، شاید چنین بر آید:
خانم ها! آقایان! نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران
راستی یادمان هست؟
جانم فدای ایران
جانم فدای ایران
ودریغا،زهرا کاظمی را می بینم. درسالگرد قتلش، عکس ما رامی گیرد و زیر لب شعر فروغ می خواند:
مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکيده و مبهوت
در زير بار شوم جسدهاشان
از غربتي به غربت ديگر مي رفتند
و ميل دردناک جنايت
در دستهايشان متورم ميشد
گاهي جرقه اي، جرقه ناچيزي
اين اجتماع ساکت بيجان را
يکباره از درون متلاشي ميکرد
آنها به هم هجوم ميآوردند
مردان گلوي يکديگر را
با کارد ميدريدند
بوی خاک می زند:»یک دنیا اشک و احترام برای سرافرازترین مردم تاریخ و یک دنیا پستی و نفرت از آن سیاه ترین دیکتاتورها در سوریه و حامیانشان در ایران. «
و درخیابان های سوریه صدای ابراهیم سرود شده است:
طائب و رادان به دستور سید علی در ایران کشتند و حالا در سوریه می کشند. مردم در خیابان اند. اپوزیسیون سوریه گرد آمده اند. غیر ازحزب کمونیست همه با هم اند. سوری ها متحدند و پیروزند. ما متفرق ایم و بازنده ایم. راز دوام جهوری اسلامی تفرقه و ترس ماست.
خانم ها! آقایان!
همه افتخارات تاریخی پیشکش، بیائید آینه حقیقت رامقابل رخسارمان بگیریم:
می توانیم به خود بگوییم سرافرازترین مردم دنیا…؟
سپتامبر 6, 2011
آهای دوستان، ياران، عزيزان، قديمیها، بروبچههای جديد، فيسبوکيان، اهالی بالاترين، ساکنان روز، ميهمانان گويا
آهای کليکزنان وبلاگها، سخنوران راديوها ، چهرههای تلويزيونی… آهای من، همسرم، تو، او
آهای ايرانيان!
گرگ هاری شدهايم.
همه به جان هم افتادهايم. تاب هم را نداريم. رقابت را جای رفاقت نشاندهايم. اين روی صحنه است. پشت سر برای هم خنجر میکشيم. دشنام میدهيم. يکديگر را مامور میخوانيم. حتی به بچههای زندانی هم رحم نمیکنيم. از زبان باندهای بیشمار که درست کردهايم به نام زنان و حقوق بشر و روزنامهنگاران و….خبرهای پلشت از رقبای زندانی پخش میکنيم. اين يکی ساخته، ديگری باخته. و شرمآورتر فلان زن ميهمان اتاق رئيس زندان است، بهمان زن
حتی لحظهای فکر نمیکنيم که نابودکردن زندانی و درهمشکستن او اگر با شکنجه ميسر نشود، از راه توطئه و تفتين و شايعه به نتيجه میرسد.اين شيوهای کهنه است. ماموران امنيتی خبرهای دروغ میپراکنند ، شايعهها را منتشر میسازند و ما که قربانيان آنهائيم ، دام امنيتی را بهعنوان حقيقت و دفاع از حقانيت، در سراسر جهان پهن میکنيم. ما، ناخواسته مامور امنيتی میشويم. سخن «سربازان بدنام امام زمان» را کسی باور نمیکند. اما وقتی نامداران ردای آنها را بر تن میکنند، دروغ به واقعيت و پلشتی به حقيقت مبدل میشود.
مهاجرت با ما شروع نشده است، شايد هم با ما به آخر نرسد. اما باورکنيد گندش را درهمين چندماههی بعد از کودتای انتخاباتی درآوردهايم. اولين مهاجرت دامنهدار بعد از به توپبستن مجلس اول مشروطيت توسط مستبدی چکمهپوش شکل گرفت. مبارزانی که از قضا بيشترين آنها روزنامهنگار بودند، مجبور به ترک وطن شدند. استانبول و قاهره و برلين پناهگاه اصلی بود. کمی هم پاريس و لندن. کتاب ارزشمند «برلنی» نوشته دکتر جمشيد بهنام را تورقی کنيم. آن گريختهگان از استبداد بقالی کوچکی در برلين بهراه انداختند. با درآمد آن قوت روزانه را تامين کردند، روزنامه ايرانشهر را منتشر ساختند و انديشه قانون و آزادی را رواج دادند به زمانی که چندماهی طول میکشيد تا نشريه آنها به تهران برسد. در استانبول و قاهره هم وضع چنين بود.
دهخدای بزرگ که در پاريس میگشت و به تقیزاده مینوشت: «پول برای خريدن نان ندارم»، اکنون بخش بزرگی از فرهنگ ماست و ديگران و ديگران. چه آنان که در پای درخت نسترن سرشان را بريدند و چه ديگران که سرانجام بازگشتند.
وما صدواندی سال بعد، چه میکنيم؟ با اينهمه رسانه که خبر و انديشه را مثل برق جابهجا میکنند، بهراستی در چه کاريم؟ کارهای خردی را هم صدالبته کردهايم. اما در عصری مشابه که مستبدی ديگرنعلين بر گلوی فرهنگ و انديشهی ميهن ما گذاشته است، بيشتر سرگرم چه هستيم؟ فرهنگ میسازيم يا در فکر ساختوسازيم و بدتر از آن براندازيم؟ اشغالگران ميهن زخمی، ما را به اتهام «براندازی» راندهاند؛ و تازه در جهان آزاد دريافتهايم که راست میگفتند. منتها ما برانداز خوديم.
سال پيش در چنين روزهائی شما به تن د ر ميهن و ما به قلب در غربت، برابر ديکتاتور صفکشيده بوديم. بیآنکه نام و مسلک هم را بپرسيد به خيابان میرفتيد. فرياد مرگ بر ديکتاتور سرمیداديد. ما تکرارش میکرديم و استبداد بیپرسيدنِ نام و اعتقاد کسی به آزادی شليک میکرد.
راستی را کسی میداند ندا چه اعتقادی داشت؟ سهراب چه؟ امير؟ و… تنها يک خروش بود که جهان را درمینورديد:
– مرگ بر ديکتاتور..
– نه غزه، نه لبنان، جانام فدای ايران
– ما همهگی ندائيم ، ما همه يکصدائيم
– نترسيد، نترسيد… ما همه با هم هستيم
و هنوز سالی بيشتر نرفته، ما که چنين بهجان هم افتادهايم ، بايد سرود را ديگر کنيم:
– نترسيد، نترسيد… ما همه با هم نيستيم
ما فريادهای سال پيش را ديگر میکنيم. » نه غزه، نه لبنان» را از حافظه تاريخ خط میزنيم و مینويسيم «هم غزه، هم لبنان» ما با چفيههای سبز در پاريس میگرديم و از خطوط میگوئيم، از جدائی. از خودی و غير خودی. ما از تورنتو دستور اخراج افرادی را میدهيم که عضو «سازمان» تحت فرمائدهی پدرمان بودهاند، چون ضدانقلاباند. چرا؟ چون با فلان شبکهی تلويزيونی مصاحبه کرده و پرده از شکنجههای خود برداشتهاند. ما در لندن… ما در لوس آنجلس
فريادهای نفرتآور خودی وغير خودی مدام بلند و بلندتر میشود. زمزمهی شوم اتهامات، پيوسته دامنهی بيشتری میگيرد. رقابتها به تخطئه کشيده است به توطئه. يادمان رفته است که همه قربانيان استبداديم و اگر در ميهن بوديم در سلولها و بندها بايد گرمای ۴۴ درجه را تاب میآورديم. و اگر آب میخواستيم، دشنام میشنيديم.
فراموش کردهايم که تا استبداد هست ما هم درغربتيم. چشمهایمان را باز کنيم. کنار گوشمان مبارزانی را ببينيم که مسلسل در دست داشتند و خوردن قرص سيانور برایشان آسانتر از فرودادن آب دهان بود. ما که جای خود را داريم. سرنوشت همه ما يکی است اگر سرشت آزادی را درنيابيم و به ظاهر بسنده کنيم: درغربت میپوسيم اگر کنار هم نباشيم.
تلخ است. تلخ. جرس استبداد را نمیشنويم، هرچند خود از رهروان کاروانيم. جمهوری اسلامی در هرچه شکست خورده، در يک امر حياتی موفق شده است. حکومت سی سالهی جور، مخالفاناش را هم به شکل خود در آورده است. هر کدام ما حسن طائب شدهايم. به شيوهی سردار نقدی سخن میگوئيم و خدای من بروش بردار بازجو حسين شريعتمداری مینويسيم.
خانم ها! آقايان!
حواس مبارکتان هست؟ گرگ هاری شدهايم. تلخ است. تلخ. قرار بود همهی ما رسانه باشيم، همه کيهان برادر حسين شدهايم.