آلت تناسلی مردانه

خانم ها! آقایان!

سخت شرمنده ام از این تیتر شنیع. مراببخشید. چه کنم سرزمین من  که بیت استاد سخنش سعدی را بر دیوار مجمع عمومی سازمان ملل نویسندو  دانته برای نوشتن کمدی الهی ازآن الهام گیرد،  شعرخواجه شیرازش «شکرکن طوطیان» هند باشد و گوته به تکریمش دیوان شرق بگستراند، خیامش جهان رافتح کند و مولانایش حرف روز باشد، به چنین سرنوشت شومی مبتلا شده است که مداحان رهبرش ثناخوانی ائمه درماه مبارک واگذارند و سخن ازآلت تناسلی و صدالبته مردانه ساز کنند.

سالی دیگر بر کودتای 28 مرداد می گذرد که فاجعه امروز  زاده آن است. در آن مرداد شوم 57سال پیش، باتعطیل کودتائی آزادی وجانشینی استبداد مدرن، دروازه تاریخ  برای قدرت گرفتن میراث داران  شیخ فضل اله نوری باز شد.

چنانکه امروز حسن شریعتمداری می گوید: «اكثريت روحانیون راه خود را از راه دكتر مصدق جدا و از شاه حمايت كردند. در اين ميان حمايت آيت الله بروجردى، وقتى كه شاه در روز سى ام تير از مملكت خارج شد و ايشان با ارسال تلگرافى، خواستار بازگشت شاه شد، تاثيرى تعيين كننده داشت در اينكه روحانيونى كه آيت الله بروجردى را مرجع تقليد بزرگ آن زمان مى دانستند، در حقيقت راه خودشان را از دكتر مصدق جدا کنند. علاوه برآن تغیییر رفتار آیت اله کاشانی هم دراین میان تاثیرات زیادی داشت.»

استبداد مدرن راه هر  تشکیلاتی رابست جز روحانیون که بساط گستردند و دامنه اش را در سراسر ایران استوار کردند تا زمان انقلاب رسید و باردیگر به نام آزادی و به کام شیخ استبداد سکه زدند.

شهره است به تاریخ که «شعبان بی مخ» از راه  اندازان اصلی تظاهرات  خیابانی پشتیبان کودتا، بعد

 ازانقلاب اسلامی سخنی گفت عبرت آموز و جانسوز: «ما لات ها کودتا کردیم و مملکت رابه روشنفکرها سپردیم، روشنفکرها انقلاب کردند و کشور را بدست لاتها دادند.»

شگفتا که این سخن چه از آن شعبان جعفری باشد که در مقایسه با اوباش جمهوری اسلامی به افلاطون می ماند و درغربت خاموش شد، و چه منسوب به او، واقعیت تاریخی تلخی را در خود دارد.

سی واندی سال بعد از انقلابی که رهبراولش آن «انفجارنور» می خواندش، تمامی شرق وغرب عالم رابه تباهی فکری متهم می کرد و سر نجات کون و مکان داشت،»رهبر» دوم که در مکتب اخوان ثالث وامیری فیروزکوهی چهار زانو به ادب می نشست؛ خارج از هر عرف دیپلماتیک، شان رهبری، وحفظ حرمت زن، وزیرخارجه آمریکا را » دوره گرد» خواند. برکشیده اش محمود احمدی نژاد بارها رهبران جهان را » احمق» خطاب کرد.وزرا و فرماندهان سپاه و سفرا دشنامهای لاتی را به گفتمان

«جمهوری اوباش» تبدیل کردند. تا این هفته نوبت رسد به محمد رضا رحیمی ـ همان سرکرده باند خیابان فاطمی- که درمقام معاون اول رئیس جمهور، انگلستان را»استثمارگرواستعمارگر

پير «توصيف کند و بگوید: «اين كشور هيچ ندارد و نه آدم‌هايش آدم و نه مسئولانش مسئول هستند و حتي منابع زير زميني ندارد و يك مشت خرفت هستند كه مافيا بر آنها حاكم است.  جواني كه الان نخست وزیر است احمق‌تر از قبلي است و گويا خداوند آنها را نوكر آمريكا و صهيونيست‌ها آفريده است.»

و کار ادب چنان بالا می گیرد که در همین «روز» خودمان گزارشی منتشر می شود با این عنوان: «تیتر این مطلب به علت غیراخلاقی بودن حذف شد.» 

گزارش می گوید: «دو تن از مداحان مورد علاقه رهبر جمهوری اسلامی در سخنانی جداگانه و البته عمومی، اسفندیار رحیم مشایی را به آلت تناسلی مردانه تشبیه کردند. حاج منصور ارضی و حاج سعید حدادیان که به عنوان مداح، پای ثابت مراسم مداحی و روضه خوانی های حسینیه امام خمینی در دفتر آیت الله خامنه ای به شمار می آیند، در سخنرانی های مجزایی که به مناسبت ماه رمضان در نقاط مختلف تهران داشتند، این تشبیه را در مورد رئیس دفتر احمدی نژاد به کار بردند. «

رئیس دفتر احمدی نژاد، رحیم مشائی است که هنوز بحث بر سر سخنان او در «گردهم آئی ایرانیان خارج از کشور» ادامه دارد. گروهی «ایران، ایران» کردن او را سیاستی برای جذب طبقه متوسط می دانند، جمعی  آن را نشانه های ظهور مافیائی دیگر پنهان در تاریکخانه های هزار لای امنیتی- نظامی جمهوری اسلامی و مهندس موسوی «جنگ زرگری.»

روزنامه رسالت در سرمقاله اش می نویسد: «آقای احمدی نژاد! مسافران بی بلیت را از قطار پیاده کنید.» منظورش حتما «قطار انقلاب » است. سرنشین  بی بلیت هم این بار  رحیم مشائی است. این همان قطاری است که آیت اله منتظری، موسوی خوئینی ها، آیت اله صانعی…… و موسوی و کروبی هم بعد از سالها  معلوم شد بی بلیت سوار شده اند وبزور پیاده شان کردند.

 اما مشکل مشائی به تشخیص اسداله بادامچیان، از اساتید حزب موتلفه، فعلا این است که: «پایش را از گليم‌اش درازتر کرده است.» مهدی محمدی دبیر سیاسی روزنامه کیهان در جمع انصار حزب الله کارت زرد دیگری به مشائی نشان می دهد: «اگر از کسی حمایت می‌کنیم به خاطر این است که حامی اسلام است. رهبر نیز نائب امام زمان است، وگرنه اگر از خط اسلام و رهبری انحرافی پیدا کرد برای ما ارزشی ندارد».

این کارت زردها که گوشه چشمی هم  به رهبر دارد، درجمهوری اسلامی بوی خون می دهد. امارحیم مشائی باید پشتش به کوه باشد که می گوید: «به من گفته‌اند حرف نزن، اما واجب‌تر ديدم حرف بزنم.» و چه حرف هائی هم می زند. خبرگزاری ایرناکه  اکنون به تمامی در اختیار گروه احمدی‌نژاد و دفترچی‌های اوست،حرفهای او راسانسور می کند. اما سایتی به نام «صراط» که از پایگاه‌های خبری اصولگرایان است،  با «انتشار اسناد تكان دهنده‌ای از محتوای حرفهای سانسور شده مشایی در ایرنا پرده از شخصیت رئیس دفتر مرتبط با جاسوسان سیا» بر می دارد.

معلوم نیست چگونه می شود» پرده از شخصیت» کسی برداشت، آنهم مشائی که به «سه سوت» مرتبط با جاسوسان سیا شده است،و انگار»فرهنگ اوباش» راجلوی چشمش گشوده داشته باشد،می گوید: «حرفهای فیروزآبادی غیرمسئولانه و جاهلانه است. چه کسی باید ثابت کند که چه کسی عامل ابر سرمایه داری است؟  تو نمی فهمی! که در این شرایط سیاسی بین المللی ما باید تلاش کنیم زمینه های حضور نخبگان ایرانی خارج از کشور را در ایران فراهم کنیم.آقای عضو شورای امنیت ملی! تو چرا نمی فهمی؟! حالا تو را هم باید توجیه کنم؟! سند ندارم که بگویم فیروزآبادی از جنس گروه شیطان است اما فیروزآبادی سراسر جهالت است.کفار هم چنین نسبت‌هایی را به من نمی دهند که این آقا گفته.»

مهدی کروبی چشم انداز را تشدید «اختلاف اصولگرایان» می بیند، ودر هفته ای که حذف هاشمی رفسنجانی دوباره در دستور کار قرار می گیرد. هيات منصوب خامنه ای برای تعیین تکلیف دانشگاه آزاد به ضرر هاشمي رای می دهد.خبرگزاری امنیتی فارس «پايان 28 ساله مديريت عبدالله جعفر علي جاسبي بر دانشگاه آزاد» را اعلام می دارد.

آخوندهای مخالف اکبر هاشمی رفسنجانی در مجلس خبرگان رهبری، رایزنی برای حذف او از ریاست این مجلس را از سر می گیرند.یک منبع مطلع در شهر قم به «روز» می گوید: «پروژه برکناری هاشمی رفسنجانی از ریاست مجلس خبرگان رهبری و جانشینی شیخ محمد یزدی، نایب رئیس دوم این مجلس به جای او با محوریت برخی از اعضای این مجلس مانند احمد جنتی، احمد خاتمی و محمدتقی مصباح یزدی در حال پیگیری است.»

ناظران سیاسی پروژه حذف هاشمی را بسیار شبیه برکناری آیت اله منتظری می یابند. در آن زمان هم برای تعیین رهبر آینده برنامه ریزی می شد. اکنون هم تنها فردمهم باقیمانده که می تواند نقش کلیدی در برکشیدن جانشین علی خامنه ای بازی کند، هاشمی رفسنجانی است.

و فقط هاشمی رفسنجانی در راس هرم قدرت در خطر حذف نیست. طالبان شیعه در قدرت «گریه شجریان پشت دوربین شیطان بزرگ» را دلیل حذف ربنای او عنوان می کنند. علی کریمی فوتبالیست نامدار ایران که با مچ بندهای سبزش در تاریخ جنبش سبز جاودانه شد، به بهانه روزه خواری وتوسط یک «پاسدار انقلاب» خط می خورد. مصطفی آجورلو، مدیرعامل باشگاه استیل آذین که حکم اخراج کریمی را صادر کرده است، به برنامه تلویزیونی 90 می گوید: «من پاسدار انقلاب هستم. برای فوتبال نیامده‌ام، بلکه برای حفظ ارزشهای انقلاب و دینی خودم آمده ام.»

علی مطهری، و احمد تولکی، در پی انتقادهای تند از محمود احمدی‌نژاد، از نمایندگان طرفدار دولت محمود احمدی‌نژاد در مجلس کارت زرد می گیرند. نمایندگان مربوطه خواهان برخورد  دستگاه قضایی جمهوری اسلامی با این دو نماینده منتقد می شوند. علی مطهری گفته است: «احمدی‌نژاد و نزدیکانش به گروه فرقان شبیه هستند.»

تاریخ معاصر28 مرداد دیگری راهم بخاطر دارد و به سال 1358. در این روز بدستور آیت اله خمینی، یورش به کردستان آغاز شد. سرکوب بیرحمانه مردم و اعدام صدها تن، آغاز سرکوب گسترده ای بودکه دردهه 60 به اوج رسید و آن را به «دهه وحشت بزرگ» مشهور ساخت.

 و در مردادی دیگر، در آغاز هفته، خبر ناگهانیِ بيش از هفتاد نفر در مشهد،جهان را در بهت فرو می برد. خبر هنوز تائید یاتکذیب نشده است خبر می رسد یکی از زنان دستگیرشده روز عاشورا به اعدام محکوم شده است. زندانی سیاسی فرح (آلمیرا) واضحان، اولین زن دستگیر شده حوادث بعد ازکودتای انتخاباتی است که حکم اعدام می گیرد.

سکینه که داستان پرغصه سنگسارش خبر اول بسیاری از مطبوعات جهان شد، مجبور می شود مقابل دوربین تلویزیون بنشیند و «داوطلبانه» به گناهانی اعتراف کند که در جمهوری اسلامی پاداشش مرگ از طریق سنگسار است. رئیس دولت «مهرورزی» پیشنهاد رئیس جمهور برزیل برای دادن پناهندگی به زنی را که قربانی خشونت بدوی طالبان ایرانی است، رد می کندو با رزالتی مثال زدنی: «قرار است به برزیل فناوری بفرستیم نه چنین افرادی را.»

جهان بار دیگر نگران اعدام این زن می شود. آیا او به فهرست 150 نفره سنگسار شدگان سی ساله که رقمش را این هفته لوموند می دهد، اضافه خواهد شد؟

ودر این هفته شوم مردادی، جنگ هم روز خود رادارد. اولین گروه اسیران ایرانی جنگ هشت ساله با عراق در ۲۶ مرداد ۱۳۶۹، به آغوش خانواده های خود بازگشتند.

و حالا بعداز 20 سال، محمد احمدیان، رئیس «ستاد تفحص» کشته شدگان جنگ، به خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران می گویدکه هفت هزار نفر از سربازان ایرانی جنگ با عراق، همچنان «مفقودالاثر» هستند و اطلاعی از وضعیت آنها در دست نیست.

جنگ هشت ساله ایران و عراق که با پذیرش قرداد ۵۹۸ سازمان ملل در تاریخ ۱۵ مرداد ۱۳۸۹ پایان یافت، بر اساس آمارهای بین‌المللی، که فرهنگ رجایی در کتاب «چشم انداز ایرانیان در جنگ ایران و عراق» نقل کرده، یک میلیون کشته و زخمی به جا گذاشت که از این میان تعداد کشته شدگان ایرانی ۲۶۲٬۰۰۰ نفر و تعداد کشته شدگان عراقی ۱۰۵٬۰۰۰ نفر بوده است.

این همان جنگی است که باید بعداز فتح خرمشهر پایان می گرفت، اما به اصرار جانشین فرمانده کل قوا، یعنی علی خامنه ای و فرماندهان تحت  امرش ادامه یافت تا راه قدس از طریق کربلا باز شود.

آن سیاست ماجراجویانه به شکست انجامید. جام زهرش نصیب آیت اله خمینی شد وقدرت برای همانها ماند که قصد فتح قدس داشتند و اکنون به کمتر از مدیریت جهان رضا نمی دهند و بازایران رابه دامان جنگ دیگری می برند.

جان بولتون می گوید: «اسرائیل فقط ۸ روز برای حمله به نیروگاه بوشهر فرصت دارد.»

خبرگزاری پ»ریانووستی» روسیه اعلام می کند: «در 3 هفته اول ماه اکتبر باید منتظر حمله به ایران بود.»
نشریه آمریکایی «اَتلانتیک» از رسیدن به «نقطه بی بازگشت» خبر می دهد. الیوت اَبرمز،‌از سیاستمداران پیشین آمریکا می نویسد: «پیش از این فکر نمی‌کردم که باراک اوباما اهل حمله به ایران باشد،اما اکنون چنین احتمالی هست. اگر ایران در دوره تصدی اوباما به جنگ‌افزار هسته‌ای دست بیابد،او با چشم خود شاهد مضحکه شدن قطعنامه‌های شورای امنیت سازمان ملل خواهد بود. در چنین حالتی، آژانس بین‌المللی انرژی اتمی تبدیل به یک جوک می‌شود، کار پیمان عدم گسترش سلاح هسته‌ای ساخته است و چندجانبه‌گرایی به سبک اوباما به پایان راه می‌رسد. پدید آمدن یک ایران هسته‌ای ثابت خواهد کرد که چیزی به نام «جامعه بین‌الملل» بی‌اثر است و اصلاً وجود ندارد.»

جمهوری اسلامی هم، برای مقابله باحمله احتمالی آماده است. علی شادمانی،رئیس اداره عملیات ستاد کل نیروهای مسلح ایران با اعلام اینکه نیروهای ایرانی سه طرح برای مقابله با حمله احتمالی به ایران آماده کرده‌اند، از حمله به نیروهای آمریکایی مستقر در عراق و افغانستان و نیز بستن تنگه هرمز به عنوان بخش‌هایی از این طرح‌ها یاد می کند. او می گوید: «در بالاترین سطح آمادگی قرار داریم.به آمریکا هشدار می دهیم که اگر قصد شرارت و تجاوز به ایران اسلامی را داشته باشد، تنگه هرمز را به طور کامل در اختیار می‌گیریم.»

«جنگ نظامی» که آخرین «پیروزی» طالبان شیعه را برای ویرانی و تقسیم ایران رقم خواهد زد، ادامه «جنگ اقتصادی» است که سنگر به سنگر ودر میان فریادهای پیروزی همیشگی، فرو ریخته است.

بانک صادرات یکی از آخرین سنگرهاست که مدیر عامل آن این هفته از مسدود شدن صدها میلیون یورو از حسابهایش دراروپا خبرمی دهد.

یحیی آل اسحاق از سران حزب موتلفه و رییس اتاق بازرگانی تهران با اشاره به وضعیت بد بانک‌های کشور و نحوه پرداخت اعتبارات بانکی به بخش خصوصی می گوید: «وقتی دستي مويي ندارد، هي شما بگيد بكن. وقتي ندارد چي را بكند؟ ندارد كه بكند.»
واقعیت را فریدون خاوند، کارشناس اقتصاد آشکارا بزبان می آورد: «به رغم سخن سرایى رهبران جمهورى اسلامى در باره «دست‌آورد هاى بزرگ اقتصادى» آنها، که یاد آور تبلیغات به سبک شوروى سابق البته به سیاق ناشیانه و جهان سومى آن است، اقتصاد ایران با دشوار ترین شرایط در دوران بیست و یک ساله پس از پایان جنگ هشت ساله با عراق روبه‌رو است.سقوط نرخ رشد و اوجگیرى چشمگیر شمار بیکاران، آنهم در فضاى کنونى داخلى و بین المللى کشور، نشان می دهد که اقتصاد رنجور ایران یک بار دیگر بر لبه پرتگاه دست و پا می زند. تنها عاملى که از فرو غلطیدن اقتصاد ایران به درون پرتگاه جلوگیرى میکند، تداوم دستیابى آن به درآمد هاى ارزى حاصلى از فروش نفت در بازار نسبتا پر رونق این کالا است.»

کودتای 28 مرداد، 57ساله می شود. جنگلهای کردستان همچنان می سوزد. این بلا، گریبان جنگلهای ایران را در سال ۸۹ گرفته و رها نمی‌کند. دریاچه ارومیه در حال خشک شدن است. تلاش برای سوزندان وخشکاندن اندیشه و آزادی ادامه دارد. لشکرکشی ایدئولوژیک به مدارس در دستور کاراست. با برگزاری اردوهایی به نام «طرح ولایت» و «ضیافت اندیشه»، اقدام به سازماندهی «بیش از 3000 دانشجوی بسیجی برای مقابله با تهدیدات نرم» کرده اند. وزارت علوم با ارائه طرح هایی، از جمله آغاز زودهنگام سال تحصیلی، اعطای وام دانشجویی قرض الحسنه و نیز اعتراف به «رصد وبلاگ های دانشجویی» می کوشد تا فضای دانشگاه ها را تحت کنترل خود در آورد.»

آموزش فشرده برای شناسایی «فتنه سبز» در برنامه های درسی دانشگاهها گنجانده شده است.

در صدد تاسیس وزارتخانه ای با نام «وزارت جنگ نرم» با حضور اعضای سپاه پاسداران هستند. هنوز دارند با دستگیرشدگان کودتای انتخاباتی که جرمشان شرکت در «جنگ نرم» بود تسویه حساب می کنند.

خبر دیدار سال گذشته»نمایندگان» با رهبر انقلاب  این هفته منتشر می شود تا لابد  این پیام رهبران جنبش سبز داده شود:» محاکمه سران فتنه برای نظام کاری ندارد و این اتفاق هم می افتد.»

مصطفی تاج زاده که همراه هفت اصلاح طلب دیگر از » سردار مشفق» شکایت کرده به زندان بازگردانده می شود. همسر عیسی سحرخیز از وخامت وضعیت جسمانی این روزنامه نگار سرشناس ایرانی خبر می دهد. خانواده های 17 زندانی سیاسی که سه هفته پیش دست به اعتصاب غذا زده بودند می گویند بیش از 3 هفته است در بی خبری مطلق از زندانیان خود به سرمی برند و براساس اخباری که به آنها رسیده، زندانیان همچنان در سلول انفرادی به سر می برند.

حسن قشقایی 35 ساله پس از بازگشت از دادگاه به زندان گوهر دشت، به سلول های انفرادی معروف به «سگدونی»  منتقل می شود و در حالی که دستان و پاهایش با دست بند و پابند بسته شده و چشمانش چشم بند زده شده، مدت طولانی مورد شکنجه قرار می گیرد. سرانجام به کما فرو می رود و بعد از چند ساعت جان خود را از دست می دهد.

در 28 مرداد دیگری هستیم.علی مطهری،  تصریح  می کند: «در کشور شرایط «نیمه خفقان» حاکم شده است.»

فرج سرکوهی گزارشی از حضور غالب «نگاه تراژيك» و فضاى «ياس و شكست» آن دوران می دهد.

اما این 28مرداد دیگری است. محمد نوری زاد بعد از نوشتن نامه هفتم به سیدعلی خامنه ای به زندان  باز خوانده می شود. او در نامه آخرش خدا را خطاب قرار می دهد: «خدایا، سیّدعلی، رسما در دفاع از فرد کم‌خردی چون احمدی‌نژاد به میدان رفت و سیمای مستقل رهبری خود را خرج او کرد تا به‌زعم خویش حفظ نظام را که از اوجب واجبات بود، جامعیت بخشد. و حال آنکه، حفظ نظامی که تا گلو در پلشتی و دروغ و فریب و ورشکستگی فرورفته بود، جفا به مقام خداوندگاری تو، و جفا به ما مردم و نسل‌های بعدی ما بود. باید آن نظام آلوده به دروغ، جایش را به یک نظام درست می‌داد اما خامنه‌ای راه را بر هرگونه تغییر بست تا بساط قدرت، همچنان در اختیار او باشد.»

بابک داد، پاسخ خدا را به او منتشر می کند: «حالا هی بنشين برای اين خدای تازه نامه‌های هشدارباش بنويس که «سيدعلی، از خدا بترس»! کدام خدا؟ راست‌اش اين ملائک هم اخيرا نسبت به مقام الهی ما مشکوک شده اند و هی غر می‌زنند که اگر خدا شمائی، پس اين سيدعلی آقا ديگه کيه؟»

زندانيان سياسی رجايی شهر به دادستانی نامه ای می نویسند: «شما ما را نصيحت کرديد، اجازه دهيد ما نيز به شما و روسايتان انذار دهيم؛ ما به عنوان فرزندان مسلمان ايرانی که در اسارت شما هستيم و زنان و مردانی که در راه آزادی وطنمان از زندان و اعدام ترسی نداريم.به شما و تمام روسا و همکارانتان نصيحت می کنيم بيش از آنکه دير شود به درگاه خدا توبه کنيد، پست های فرمايشی و نمايشی را ترک کنيد و به آغوش ملت بازگرديد.»

و چهارشنبه به روز آخر هفته پیوند می خورد که سخن ميرحسين موسوی همچنين خطاب به دولتمردان انتشار می یابد:» از انحصار گری سرکوب وتخريب دست برداريد به مردم و داوری ملت اعتماد کنيد. صلح اجتماعی ايجاد کنيد. مشکلات به پشتوانه همت اين ملت سر فراز حل می شود و بحران ها پشت سر گذاشته می شود. مشکل موقعی حل می شود که زمينه انتخابات های آزاد غيرگزينشی را فراهم آوريم و قوه قضائيه نشان دهد که از بازجوهای امنيتی فرمان نمي گيرد و مستقل است».

و کسی آخرین شعر نیما را می خواند:

اين منم مانده به زندان شب تيره كه باز
شب همه شب
گوش بر زنگ كاروانستم

شخصیت شماره‌ی یک

در این‌جا شخصیت‌های کتاب معرفی می‌شوند.

به زودی راه‌اندازی می‌شود.

از روزهای قتل عام گلسرخ

بریده ای از کتاب » نامه هائی به شکنجه گرم». بدرقه راه گل های سرخی که در تابستان 67 قتل عام شدند.

همان روزهای اول مرداد است که رادیوی بند یک سخنرانی را پخش می کند. سخنران مرتب داد می زند:

– بکشید…. بکشید اینها را… بکشید…

نمی فهمیدیم منظورش ما هستیم که در این راهروها سرگردان و پریشان می گردیم. بهرام دانش مثل همیشه جلوی در ورودی بند نشسته بود و سرش را مثل پاندول تکان می داد.

این آخرین صدایی بود که شنیدیم. صدای رادیو قطع شد. تلویزیون ها را بردند. روزنامه ها را نیاوردند.

چه خبر شده؟ خبرها دهان به دهان می گشت. بچه ها در ملاقات از خانواده ها شنیده بودند که مجاهدین با شعار «امروز مهران، فردا تهران» وارد خاک ایران شده اند.  ناصریان دادیار اوین هم روز آخرین ملاقات به خانواده یکی از زندانیان گفته بود: «تکلیف همه به زودی روشن می شود.»

بعد بچه ها را در بندهای آموزشگاه جابجا کردند. رابطه سالن های آموزشگاه قطع شد. دیگر اجازه ندادند بچه های سیاسی برای آوردن منبع های بزرگ چایی بین بندها و آشپزخانه رفت و آمد کنند. این کار را زندانیان عادی به عهده گرفتند.

بردن بچه های مجاهدین شروع شد. دو برادر بسیار جوان به نام سعید و مسعود بودند که متاسفانه فامیلی آنها را از یاد برده ام. بچه های «مقصود بیک» تجریش بودند.

یکی شان ده سال حکم داشت و دیگری هنوز زیر حکم بود. مدام گوشه اتاق نشسته بودند و سر بر شانه هم داشتند. رحیم می گفت: «مثل قو سر بر شانه هم گذاشته اند.»

ابتدا آن را که حکم داشت صدا کردند. خداحافظی دو برادر در سکوتی که فقط هق هق گریه آن را می شکست، هرگز از یادم نخواهد رفت. او رفت و برنگشت و بعد آن را که حکم نداشت، خواستند. او هم رفت و برنگشت.

همه حس کرده بودیم، اتفاقی در راه است. اما هیچ کس نمی دانست و نمی توانست بداند، آنها که می روند راهشان به دارهای آویخته از شوفاژخانه اوین ختم می شود.

بعد نوبت مسئول سفره اتاق ما رسید. کورش، مجاهدی بود با شکم بسیار بزرگ، خیلی جوان، سخت شوخ و شیرین. شب ها که سفره را می انداخت، می گفت: «آش داریم، هر شب که هزار شب نمی شود.»

او با آن هیکل تنومندش بسکتبالیست درجه یکی بود. او هم رفت و برنگشت. دریغا که نامش را از خاطر برده ام. اما لبخند شیرینش و جمله اش را هرگز.

روزی چپ ها را جدا کردند و به  سالن ١ بردند. رحیم، بهرام دانش، مهدی و هادی پرتوی در این سالن بودند. همان روزها عده زیادی از بچه های چپ را از بندهای دیگر به آموزشگاه آوردند. آصف رزم دیده، هدایت اله معلم و هیبت اله معینی در میان شان بودند.معلم با من هم اتاق شد و بعدها وقتی رمان کلیدر دولت آبادی را خواندم، فکر کردم شخصیت کفاش توده ای را از روی او نوشته است. پیرمردی استخوانی و استوار با لباس خاصی که او را شبیه پینه دوزهای افسانه ای می کرد. مدام سرگرم سوزن زدن به پتویی بود که داشت آن را به لحاف مبدل می کرد. با آصف تجدید دیدار کردیم. بوی خطر می آمد. اما کسی  دقیقا نمی دانست چه خبر است.

به غیر از دو اتاق سالن ١، بقیه پر از بچه های چپ بود. بچه هایی که از بند های دیگر آورده بودند، در حیاط دور هم جمع می شدند. هواخوری به نوبت شده بود. بند، دو برابر ظرفیت خود زندانی داشت. نیمی از ما شب ها در حیاط می خوابیدم و می دیدیم که تعداد نگهبان ها چند برابر شده است.

مدتی بعد، هدایت اله معلم را صدا زدند. به سرعت وسایلش را جمع کرد. همراهش تا کنار در رفتم. بعد بچه هایی را که از بندهای دیگر آمده بودند، چندتا چندتا بردند. بند تقریبا خالی شد و هواخوری هم قطع.

در راهرو قدم می زدم و غرق اندیشه بودم که بهرام دانش بازویم را گرفت و گفت:

ـ می ترسی با من راه بروی؟

حالا دیگر همه می دانستیم چه خبر است. زندانیان عادی که غذا وچائی را به بند می آوردند، خبر را به دکتر فریبرز بقائی رسانده بودند که قبل از بسته شدن درها، پزشک بهداری زندان بود.

خندیدم. او را بوسیدم و با هم شروع به راه رفتن کردیم. داستان فرارش بعد از شکست قیام افسران خراسان را گفت. تعریف کرد چگونه از بیشه زارها گذشته، به رود زده و خودش را به شوروی رسانده است.

انگار می دانست که امروز نوبت اوست و بود. صدایش زدند. مرا بوسید و گفت:

ـ من برنمی گردم..چیز مهمی نیست یک گنجشک دیگر از این دنیا کم می شود…

و پیرمرد هفتاد و چند ساله، با بدنی که از رنج دراز می خمید و سری که از میگرن همیشه در آستانه انفجار بود، رفت و رفت. جمله اش همیشه در گوشم زنگ می زند:

– جهان جنگل وحشی بزرگی است و ما مانند گنجشکی کوچک بر شاخه های پراکنده نشسته و جیک جیک می کنیم…

صدای جیک جیک گنجشکی که بهرام بود تا زنده ام در گوش من است و همیشه مقابل چشمم سر فرتوتی را می بینم که مانند پاندول ساعت تکان تکان می خورد.

صدا کردن بچه ها شدت گرفت. مدام کسی را صدا می زدند. از بندهای بالا خبر رسید که مرتب دارند بچه ها را می برند. گاه تا نیمه های شب هم کسانی را صدا می زدند. و نوبت من رسید: دهم یا یازدهم شهریور ١٣٦٧…

وقتی صدایم می زنند، هر چه اطرافم را نگاه می کنم، آشنایی برای خداحافظی نمی بینم. نامه ای را که برای زنم نوشته ام، روی وسایلم می گذارم و بیرون می آیم. مینی بوسی که مرا می برد، پر است. از زیر چشم بند نگاه می کنم. کسی را نمی شناسم. در حس رفتن به سوی نامعلوم یخ زده ام. کرخت کرختم. انگار قبل از کشته شدن، مرده ام.

پیاده مان می کنند و به طرف بند وزارت می برند. مرا پشت صف طویلی می نشانند که رو به دیوار با چشم بند معلوم نیست تا کجا ادامه دارد. زمان از رفتن مانده. مرگ است که صف را جابجا می کند.. حس می کنی به دری نزدیک می شوی که به جهنم باز می شود. نزدیک در، صدایی را می شنوم. «مهرداد فرجاد» است. فریاد می زند. انگار کسی دهانش رامی گیرد. صدا خاموش می شود. دوباره مهرداد فریاد می زند. خاموش می شود و سکوت.. کسی زیر بازویم را می گیرد و بلندم می کند. حاج مجتبی است. دری را باز می کند و مرا می برد تو.

ـ چشم بندت را بردار…

برمی دارم و عینکم را می زنم. دو نفر را به سرعت می شناسم، نیری و حاج ناصر. دو نفر دیگر هم هستند. حالا که به عکس های قضات دادگاه مرگ نگاه می کنم، از زیر پرده ای که مانند یخ بر خاطراتم کشیده شده، به زحمت می توانم اشراقی را تشخیص بدهم و «پورمحمدی» را.

حاج ناصر اسم مرا می گوید و می پرسد:

ـ حزب توده را قبول داری یا نه؟

جواب می دهم:

ـ از حزب توده و سیاست متنفرم.

نیری نگاهی به کاغذی که روی میزش است، می اندازد. فکر می کنم الان می گوید:

ـ تو که پرونده ات باز است…

اما می پرسد:

ـ نماز می خوانی؟

صدایش آن نشاط روز دادگاه را ندارد. جواب می دهم:

ـ بله حاج آقا.

ـ جمهوری اسلامی را قبول داری؟

ـ قبل از دستگیری هم داشتم. حالا هم دارم.

حاج ناصر با ریشخند می گوید:

ـ لابد مثل بقیه مدعی هستی که خدمت هم می کرده ای…

می گویم:

ـ بقیه را نمی دانم. اما من قصدم کمک به جمهوری اسلامی ضد امپریالیست بود.

نیری چیزی در گوش حاج ناصر زمزمه می کند. انگار این پچ پچ هزار سال طول می کشد. حاج ناصر جوابش را می دهد. بعد نیری چیزی روی کاغذ می نویسد و به حاج مجتبی می دهد. او کاغذ را می گیرد. به من می گوید:

ـ چشم بندت را بزن…

چشم بند می زنم. حاج مجتبی مرا بیرون می آورد. همچنان یخ زده ام. انگار خاکستر بر من پاشیده اند. از راهرویی می گذرم. دری باز می شود و خودم را در فضای آزاد می یابم. چشم بندم را برمی دارم. در هواخوری بند وزارت هستم. حسن قائم پناه، احمد علی رصدی، دکتر حسین جودت جلویم ایستاده اند و گپ می زنند. از میان آن سه نفر با قائم پناه که در تحریریه مردم بود، دوستی بیشتری دارم. با هم دیده بوسی می کنیم. هر سه را به دادگاه برده اند. قائم پناه مرتب می خندد و معتقد است می خواهند آزادشان کنند. دکتر جودت حرف نمی زند. رصدی هم پیوسته دست هایش را به هم می مالد و می گوید:

ـ ببینیم چه می شود….

اول دکتر جودت را صدا می زنند. کمی بعد نوبت رصدی و قائم پناه می شود. بعد ها می فهمم آنها را به سوی دار برده اند.

نمی دانم چقدر طول می کشد که صدایم می زنند. با چشم بند وارد بند می شویم. در راهرویی دری باز می شود و خودم را در یک سلول انفرادی می بینم. دارم از پا در می آیم. روی زمین دراز می کشم. مثل دوران بازجویی حس هایم را گم کرده ام. گریه ای لازم است تا به خودم برگردم. زنم را می بینم که با چادر سیاه شیون زنان می دود.

و بعد به چاله سیاهی می افتم که نمی دانم خواب است یا انتظار یا لحظات قبل از مرگ. با صدای باز شدن در به خود می آیم. باز هم مرا می برند و پشت صفی می ایستانند که اکنون چند نفر بیشتر در آن نیستند. دوباره هزار سال طول می کشد تا وارد دادگاه می شوم. این بار حاج ناصر نیست، جای او مرد جوان بلند قدی است. می گویند «زمانی»رئیس اطلاعات اوین بوده است. همان سئوالات است. همان جواب ها رامی دهم. نیری می پرسد:

ـ کادر یک حزب بودی؟

می گویم:

ـ من کادر نبودم. عضو بودم.

حتی در آن زمان نمی دانستم کادر یعنی کسی که از حزب حقوق می گیرد. بعداً می فهمم که حزب کادر یک و دو داشته و من کادر دو بوده ام. بعد ها کیانوری می گوید که همان روزها حاج ناصر اصرار داشته که من کادر یک بوده ام و کیانوری پافشاری می کند که کادر دو بوده ام. و تازه می فهمم این یک عدد، فاصله مرگ و زندگی است. فرمان آیت اله خمینی برای کشتار مجاهدین منتشر شده است. اما گفته می شود فرمان منتشر نشده او برای قتل عام مارکسیست ها، بر این قرار بوده است که اعضای رهبری و کادرهای یک گروه های چپ ائمه الکفر هستند و حکم شان اعدام است. سرنوشت کادرهای دو و اعضاء بسته  به این است که در دادگاه چه بگویند.

نیری می گوید:

ـ پس شهادتین را بگو.

فکرمی کنم منظورش اعدام است، می گویم:

ـ اشهد ان لا اله الا الله…

ـ اشهد ان….

نیری به حاج مجتبی اشاره می کند. او می آید و زیر بازویم را می گیرد:

ـ چشم بندت را بزن…

بازویم را سفت نگرفته است و لحن صدایش خشونت ندارد. به خودم امید می دهم:

ـ یعنی زنده می مانم…

چشم بند را می زنم. حاج مجتبی مرا بیرون می آورد. می برد و دستم را روی شانه کسی گذارد. صف دیگری است. به چوبه دار می رود یا به راه زندگی؟

فقط وقتی از در بند تو می روم، می فهمم زنده مانده ام. به اتاقم برمی گردم. زیر پتو می روم و های های می گریم. آن قدر می گریم تا خوابم می برد.

شکنجه‌گری اوباش‌، مبنای ایدئولوژیک ندارد – گفتگو با رادیو کوچه

«هوشنگ اسدی»، روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی مقیم پاریس در کافه کوچه از شکنجه می‌گوید‌. موضوعی که خود در زندان جمهوری اسلامی تجربه کرده و به تازگی هم به تفصیل درباره‌اش در کتابی با عنوان« نامه‌هایی به شکنجه گرم» نوشته است‌. از آن‌جا که در حال حاضر تنها متن انگلیسی کتاب موجود است‌، فرصت را مغتنم شمردیم و از زبانش درباره چیستی و هدف شکنجه شنیدیم‌. شما هم در نوشیدن این قهوه تلخ با ما شریک شوید .
.
آقای اسدی‌، به عنوان کسی که در دو نظام سیاسی تجربه زندان و آشنایی با مقوله شکنجه را دارد می‌خواهم قیاسی میان شیوه‌های اعمال شکنجه پیش و پس از انقلاب ۵۷ داشته باشید.
.
شکنجه به هر حال‌، هر سیستم و هر رژیمی و با هر بهانه‌ای امری غیر‌انسانی است‌. روش هر یک از سیستم‌های سیاسی در اعمال شکنجه بازتاب ماهیت آن رژیم است‌. قبل از انقلاب ما با سیستم شکنجه‌ای رو‌به‌رو بودیم که هدفش کسب اطلاعات از زندانی بود. به محض این‌که شما اطلاعاتی را که می‌خواستند در اختیارشان می‌گذاشتید تا نه‌، این اطلاعات را نمی‌دادید و آنان ناامید از کسب اطلاع می‌شدند شکنجه پایان می‌یافت‌. اما در جمهوری اسلامی‌، که یک سیستم ایدئولوژیک مذهبی است‌، اولین چیزی که به ویژه در برابر کسانی که به لحاظ ایدئولوژیک با آنان فرق می‌کردند هدف قرار می‌گرفت شکستن زندانی بود‌. می‌خواستند که زندانی شخصیتش خرد شود و پیش از هر چیز فرد به ایدئولوژی خود پشت کند و سپس به سراغ کسب اطلاعات سیاسی می‌رفتند. بنابر‌این در جمهوری اسلامی هدف شکستن انسان و اعلام تغییر هویت فرد بود و البته باید بعد از این مرحله در برابر دوربین تلویزیون ظاهر می‌شدی و می‌گفتی که داوطلبانه و با مطالعه عقایدم را تغییر داده‌ام‌. این امر اساسن در نظام گذشته مطرح  نبود و این تفاوت عظیمی بین دو سیستم شکنجه است.
.
نوع شکنجه‌ها در این دو نظام چگونه بود‌؟
.
من قبل از انقلاب شکنجه نشدم اما شاهد شکنجه‌های زیادی بودم و بسیاری از دوستانم شکنجه شدند‌. اساس شکنجه فشار روانی و فیزیکی توامان است‌. یک‌سری از بازجویان شما را می‌زنند و یک‌سری دیگر نقش بازجوی خوب را بازی می‌کنند برای این‌که این میان شما خرد شوید‌. بازجویان می‌گویند که حرف زندانی کف پایشان است اما ما از دهانشان بیرون می‌آوریم‌. این علت فیزیولوژیک دارد چراکه اعصاب بدن به کف پا ختم می‌شود و شما بیش‌ترین درد را آن‌جا حس می‌کنید‌. بنابر‌این اصلی‌ترین و مهم‌ترین سلاح شکنجه‌گران شلاق است‌. در هر دو سیستم از شلاق استفاده می‌کردند‌. شلاق هم انواعی دارد‌؛ نازک‌، کلفت، سیم‌، شلنگ‌، کابل و به هر حال شلاق است‌.
.
کسانی که شلاق می‌زنند در این کار تخصص دارند یعنی می‌دانند که به کجاهای پا‌، چند ضربه و کی باید ضربه بزنند و کی باید این کار را متوقف کنند تا اعصاب پا از کار نیافتد‌. من تا حدود زیادی در مورد خودم که چگونه عمل کرده‌اند در کتابم توضیح داده‌ام‌. مرحله پس از شلاق‌، دست‌بند قپانی است که از سقف فرد را آویزان می‌کنند در حالی که فقط نوک پا به زمین می‌رسد و مرحله پیشرفته‌تر آن آویزان کردن فرد از پا به سقف است‌، در این وضع فقط سر روی زمین است و در این حال شلاق می‌زنند‌. مراحل خیلی پیشرفته‌تری هم وجود دارد نظیر کشیدن دندان و ناخن که زیاد رایج نیست‌. تا جایی که من تجربه دارم این سه مدل اعمال می‌شود. مواردی از شکنجه استثنایی هم وجود دارد ؛ چنان‌که خود من تجربه‌اش را دارم و برای مثال مدفوعم را به خوردم دادند‌.

این اتفاقی که به عنوان یکی از روش‌های استثنایی شکنجه از آن یاد کردید مربوط به تجربه شما در زندان جمهوری اسلامی است؟

بله‌. در زندان جمهوری اسلامی روی داد .
.
شما اخبار زندانیان را پی‌گیر هستید‌. ظاهرن اتفاقاتی در زندان‌ها در این سال‌ها روی داده و شیوه‌ها پیشرفته‌تر شده است‌. آیا شما هم تفاوتی میان شکنجه در دوران اولیه انقلاب و حال حاضر می‌بینید‌؟

بله‌. تفاوت به این معنا روی داده است که در دورانی که من زندانی بودم‌، زندانیان سیاسی به دو گروه تقسیم می‌شدند. زندان کمیته مشترک که حالا تبدیل به موزه عبرت شده است مخصوص زندانیان چپ بود و زندان اوین مخصوص بیش‌تر بچه‌های مذهبی و مجاهدین‌. زندان اوین دست گروه لاجوردی و کمیته‌ها بود‌. می‌دانید که لات‌ها در ابتدای انقلاب تشکیل دهنده کیمته‌ها بودند‌. زندان کمیته مشترک دست حفاظت اطلاعات سپاه بود که بیش‌تر دانشجو بودند و در دیدگاه خود اعتقاد و آرمان داشتند. هرچند آنان شکنجه می‌کردند اما فکر می‌کردند که آرمان خود را محقق می‌سازند‌.
.
در تحولات اخیر این دو‌، یک‌پارچه شده است‌. یعنی در عمل‌، لات‌ها و اوباش بالا آمده‌اند و در سیستم شکنجه هیچ حریمی را قایل نیستند‌. زمانی که ما زندان بودیم‌، اخباری بود مبنی بر تجاوز به دخترانی که اعدامی بودند‌. این تجاوز بر این اصل استوار بود که آنان باکره از دنیا نروند‌. حالا اما تجاوز درباره  هم دختر و هم پسر صورت می‌گیرد و این‌طور که من شنیده‌ام و برخی از شاهدان برایم گفته‌اند شکنجه‌گران از این کار لذت می‌برند. در واقع سرنوشت جوانان ما را دست اوباش سپرده‌اند‌. آنان هیچ اعتقادی ندارند و بنابر‌این برای شکنجه حد و مرزی قایل نیستند‌. سیستم شکنجه در جمهوری اسلامی از یک سیستم ایدئولوژیک در زمان ما‌، به سیستم شکنجه‌گری اوباش‌ها در حال حاضر بدل شده است.
.
اگر امروز شما جزو زندانیان سیاسی و عقیدتی ایران بودید‌، توقعتان از خانواده و آشنایان و حتا مردم چه بود‌؟ آیا کسانی که بیرون از زندان هستند برای عزیزان خود اصلن کاری می‌توانند انجام دهند یا نه‌؟
.
زندانی و به ویژه زندانی سیاسی در فضایی ایزوله به سر می‌برد و همه هدف زندان‌بان آن است که به شیوه‌های مختلف او را بشکند. زندانی سیاسی وقتی می‌تواند بر این فضا غلبه کند که احساس کند از بیرون پشتیبانی می‌شود . اوایل جنبش وقتی که شروع به دستگیری کردند و در پی آن اعترافاتی پخش شد‌، همواره در مصاحبه‌هایم تاکید کردم که به این اعترافات توجه نکنید چراکه زیر شکنجه گرفته شده است‌. اکنون شاهد روندی خوشحال‌کننده هستم و آن مقاومت زندانیان است‌. به ویژه مقاومتی که از سوی دوستان روزنامه‌نگاری چون آقایان «عیسا سحرخیز»، «بهمن احمدی امویی»‌، «احمد زید‌آبادی» و دیگران دیده می‌شود‌. می‌بینم که این مقاومت به دلیل احساس پشتوانه است‌. آنان زمانی زندانی شدند که جمعیت عظیمی در خیابان‌ها حضور داشت. بنابر‌این وقتی پشتوانه مردمی حس شود مقاومت بالاتر می‌رود و هرچه زندانیان ما قوی‌تر باشند زندان‌بانان را زودتر شکست خواهند داد.

زبان سگ، زبان آقا

آقا» در سخنان آخر خود گفتند: «دشمن به زبان سگ سخن می گوید.»

می شود گفت که این «آقا» دیگر آن «آقا» نبود. سخت نیست که روی هراس پنهان در کلمات تهدید آمیز تاکید کرد. واقعا آدم غصه اش می گیرد که «آقا» رو بروز بیشتر شبیه احمدی نژاد می شود. تلخ است که کسی در محضر استاد امیری فیروزکوهی چهار زانو نشسته باشد و حالا سخنانش بیشتر و بیشتر بوی ادبیات خیابانی بگیرد. باورکردنی نیست آن «آقا» که در سلول از اخوان می خواند و نام شفیعی کدکنی بوجدش می آورد، مرتب آب برود وبه قدو قامت کوتوله هائی در بیاید که در حالیکه  بقول فروغ- دستش را می بوسند، در ذهن خودطناب دارش را می بافند. قدرت واسبابش جای خود. لابدکسی نیست از «یاران خراسانی» که این فریاد بلندخورشید خراسان را برای «آقا» بخواند:

– من آنم که در پای خوکان نریزم، مر اين قيمتی ُدّر ِ لفظِ دری را..

نمی خواهم از این حرف ها بزنم. راستش دلم بحال «سگ» سوخته است. می خواهم در باره «سگ» حرف بزنم. آشکار است که ما سگی داریم بنام «سانی» یا » آقای سانی». عکسش روی فیس بوک همسرم هست. حالا ده سالش می شود. در ایران به خانه ما آمده. یک بار با من در خیابان دستگیر شده. شاهد ایام خوفناک خروج ناچار ما از میهن محبوب بوده است و…

ومن در این دهسال با «جناب سانی» وارد دنیای سگی شده ام. دنیائی دیده ام خالص و پاک. هیچ سگی را ندیده ام که بیشتر از نیازش بخورد و بنوشد. همان یک محل خواب برایش کافی است. نیاز ندارد که کارخانه شکر به اسمش کنند، یا 300 هکتار زمین را در ورامین بیاندازند پشت قباله اش. حتی به فکرش هم نمی رسد که با سگ های دیگر یکی شود و ثروت مملکتی را باسم خودش کند. دیروز مخابرات، امروز بنیاد مستعفان و پروژه های نفتی…

و چون سگ ها اساسا با این دنیا بیگانه اند، فرمانده و رهبر هم ندارند. درنتیجه کهریزکی هم نمی تواند بوجود بیاید، چه برسد به اوین و رجائی شهر..

البته سگها دعوا می کنند. «جناب سانی» نهایت خشونتش پارس کردن است و بس. بعضی ازهم جنس هایش خون و خونریزی هم راه می اندازند. اما تا حالا سگی دیده نشده که سگ های دیگر را بگیرد، دستنبد بزند، شکنجه کند، مورد تجاوز قرار بدهد و بخواهد که توبه کنند و یا تقاضای عفو بنویسند…

سگ ها به روش خودشان «ازدواج» هم می کنند. یکی مثل «مهندس سانی» یک بار. بعضی ها خداد بار. یک سگ تازی ایرانی را می شناسم باسم رستم. کاری جز «ازدواج» بی وقفه ندارد تا نژاد کمیابش منقرص نشود، اما تاحالا هیچ سگی دیده نشده که کهریزکی برای تجاوز به پا دارد.

سگ ها پاچه هم می گیرند. «جناب سانی» وقتی خیلی خوشحال است پاچه می گیرد تا مجبورت کند با او بازی کنی. سگ هائی هم هستند که جدی پاچه می گیرند. اما تاکنون سگی دیده نشده که با  عده ای مسلح  باتوم به کمر و دوربین  بدست در خیابان راه بیافتد و پاچه همه را بگیرد:

– چرا اینو پوشیدی؟ چرا رنگ لباست روشنه؟ چراعینک زدی؟ چرا؟ چرا؟

بعد هم ازاین پاچه گیری فیلم بردارد. بعنوان سند ببرد دادگاه. پرونده درست کند. جریمه های سنگین بگیرد و…

و می شود مثنوی هفت من در باره این حیوان مهربانی نوشت که آدمی جماعت، خل و خوی خودش را بارش کرده است.

در کتاب خاطراتم که  به نام نامه هائی به شکنجه گرم همین روزها منتشر شده، نوشته ام در زندان شاه، «آقا» نگهبانهای بد اخلاق را «سگ باد» می خواند :

– سگ باد اول

– سگ باد دوم

 چند سال بعد درهمان زندان، بازجویم «برادر حمید» وادارم می کرد چهار دست و پا راه بروم و مثل سگ واق واق کنم. آن زمان هنوز «سانی» را نداشتیم. بعد که واق واق تمام می شد و «برادرحمید» می خواست مرا چشم بند به چشم به «اتاق» ببرد، یک چوب می داد دستم. سر دیگرش را خودش می گرفت. علتش این بود که ما «مثل سگ نجس» بودیم و نباید با ما تماس گرفته می شد. حال هم «آقا» دشمن را به سگ مانند می فرمایند. «زبان سگ» هم لابد یعنی داشتن سلاح های مخوف و استثمار مردم، غارت ملتها و…

بیچاره سانی، بیچاره سگ هاکجا بمب اتم دارند و یا ملتی را به نابودی می کشند که صاحب بمب اتمی بشوند. چقدرخوب بود که»آقا» عبای قدرت راچند روزی می کند. به گذشته بر می گشت. حرف ها را بالبخند می شنید و بجای اینکه از من «ژان کریستف» و «زمین نو آباد» بگیرد و بخواند، دست از عناد با صادق هدایت بر می داشت و «سگ ولگرد»ش رامی خواند. بعد هم به این پیشنهاد هم سلولی اش گوش می داد که درضمن همان شوخی های همیشگی می گفت:

– خدائیش بیائید و چند صباحی همه این «آدم ها»ی دو رو برتان راعوض کنید و جایشان سگ بگذارید. ببینید دنیا چقدرعوض می شود. هیچ سگی پای شما را نخواهد لیسید الا از سر عشق. هیچ سگی «محصول» زحمت ملت را بالا نخواهد کشید.هیچ سگی مردم را برای رفتن به «جنت» به فلاکت نخواهد انداخت. قدرت و ثروت بی معنا خواهد شد. هیچ سگ ثروتمندی در تاریخ هستی وجود نداشته و نخواهد داشت. قدرت در زندگی سگی معنائی بی معناست. ثروت و قدرت که نبود.، زندان نخواهید داشت، شکنجه بی معنا می شود، ندا را در خیابان و سهراب را در زندان نمی کشند….

و دشمن هم اگر همین کار را بکند، دنیای دیگری می شود. باورکنید «آقا». باور کنید. آن سگی که در ذهن شماست، تصویر آدم هائی است که شما را محاصره کرده اند. تلخ است بگویم که شما را دارند کاملا مثل خودشان می کنند و آنوقت است که خنجر قدرت بر گلویتان بکشند. یا بدتر، شما بر گلوی آنها بکشید.

و «سانی» که سهل است، هیچ سگی در این دنیا  این کار را نمی کند…

این سایت جدید شماست؟ برای فعال‌سازی ویژگی‌های مدیریتی و رد کردن این پیام، وارد شوید.
وارد شدن