خجالت! خجالت!

 می شورد. می شورد.

– گم شو بشار

– ما آزادی می خواهیم

– آزادی

– آزادی

مردم در خیابانند. کشته می شوند وباز هم  می آیند. بوی خاک از شهری در سوریه می زند: «حما غرق شده در پیکرهای تکه پاره مردمش و در زیر سایه چندش آور سکوت جهان آزاد، ماه هاست که ایستاده است؛ سال هاست که ایستاده است؛ ایستاده است …»

مردم چنان صدای «ابراهیم» را تکرار می کنند که زمان پاره پاره می شود. صدای او در تاب نیل به ام کلثوم می رسد و تا کنسرت های میهنی عارف قزوینی می آید.  صفحه های سی و سه دور به زحمت می چرخیدند هنوز و کجا  تا  رادیو وتلویزیون و ماهواره و اینترنت که تو درتهران بخوانی و من در پاریس گریه کنم. حما درجهان سر ریز می کند و به تابستان سبز می رسد.

پاریس بود و خون ندا تازه بود. ایران تکه تکه شده یکی می شد. دختران و پسران با دستبندهای سبز می آمدند و می پرسیدند:

– چکار باید بکنیم؟

 محسن مخملباف پر شور و پر خروش پشت میزی سرگرم مذاکره با خواننده نامدار بود که گویا همه هستی به او وامدار بود. شاهد بودم تا  گفت وگوی طولانی به پایان رسید. ساعات طولانی نشسته و شعری را با هم نوشته بودند. قرار بود، شعر در صدای خواننده نامدار درخیابان ها سرود نبرد شود. گفتی به سنت عارف بر می گشتیم. محسن آه بلندی کشید و خسته برخاست. باید جوانی را می دید که از لندن آمده بود و طرح سازمان جوانان را داشت و خودش از حالا وزارت جوانان را طلب می کرد. محسن پوزخندی زد وگفت:

– دیوانه است…

خواننده درمحاصره خیل عاشقان رفت و گفت و صد بار گفت و قول داد که تا پس فردا دست بالا- شعر رابه سرود تبدیل کند و بفرستد. ده روز بعد صدا رسید. همه با اشتیاق جمع شدیم. صدای سوزناکی ترانه ای دلگیر را می خواند. کسی پرسید:

– چه شد آن شعر؟

جواب این بود:

– خواننده نامدار پیغام داده است: من این را می پسندم و صلاح می دانم.

جوانان هنوز بودند و بسیار بودند، اما کسی این راز را ندانست و ما پیرانه سر خجالت کشیدیم و هر کدام به سوئی رفتیم.

پیکر ابراهیم قاشوش راپاره پاره یافتند. «بلبل انقلاب سوریه» که در» جمعه رفتن» صدها هزار نفر را به خیابان آورده بود، در بستر خشک رودخانه العاصی غرق بخون افتاده بود. گلوئی را که فریاد آزادی می کشید سراسر دریده بودند. ماموران امنیتی تهران – دمشق پیکر خواننده آزادی را چندان دریده بودند که تلویزیون العربیه نمی توانست  فیلم وعکسش را نشان بدهد.

پیکر بی جان رزا لوکزامبورگ را هم در رودخانه یافته بودند ومهر خونین سربازان هیتلر رابر سراسر بدنش دیده بودند. دستهای بی جان زن انقلابی هنوز به دسته چمدان کهنه پر ازاعلامیه ای، حلقه بود.

» جمعه رفتن» راهم فرهاد خوانده بود و رفته بود و حالا در گور دوردستش در حاشیه پاریس با مردگان از آرزوی بازگشت می گفت.

ما، من شدیم. جمع پریشان حافظ  از قلب تاریخ برگشت. آنکه صدایش اسطوره بود آنقدر با لباس نظامی بر بالای تانک های صدامی ایستاد  تا مرگ صدایش زد. دیگری که  آوازش پدیده است  و هنوز می تواند چند هزار ایرانی را گرد بیاورد، دارد در گرانترین شهر دنیا به صحنه می رود. و ما، ما که برای خرید یک کتاب  دیناری نمی دهیم، و ما، ما ایرانیان عزیز که اگر هرکدام ماهی فقط یک یورو بدهیم صاحب رسانه ملی می شویم، از چهار سوی اروپا روانه ایم. نفری چندصد یورو خرج  می کنیم. می رقصیم. می نوشیم. شاید هم آخر سر جام های خودرا برای پرچم ایران بالا ببریم.

مبارک است عزیزان. حالش را ببریم. گور پدر وطن.

خاک بوی خون گرفت: «نتیجه اعتراضات سوریه هر چه باشد، حما به تاریخ پیوسته است. حافظ اسد یک بار در سال 1982 حما را به خاک و خون کشید. تعداد کشته های شهر در آن سال آنقدر زیاد بود که جزو آمار محسوب نمی شود. حداقل و در خوشبینانه ترین گزارش ها 10 هزار نفر. بشار اسد فرزند خلف دیکتاتور، 30 سال پس از پدر، خاطره تاریخ را در حما بار دیگر به خون مزین کرد. این شهر آنقدر در خون زنان و مردان خود آب تنی خواهد کرد تا عاقبت آزادی را برای سوریه به ارمغان بیاورد. شاید امروز، شاید فردا»

در تهران و شهرهای دیگر آدمکشان نایب امام زمان شمشیرها را از رو بستند. گرفتند وبردند وکشتند. رقم جانباختگان ما به دویست نفر نرسید. در کمیت ما کجا و سوریه کجا؟ کشته شدن هنر نیست. جان دادن در راه آزادی کمیت نیست، کیفیت است. تونس با خودسوزی یک نفرشعله ور شد. مهم این است که زندگان نبردافزار جانباختگان را زمین نگذارند. ما چنین کردیم. خون جان باختگان را بهانه تازه کردن دعواهای کهنه کردیم. باچوپ پرچمها که همه سه رنگ ایران را داشت، اما نشانه هایش فرق می کرد به جان هم افتادیم.

درتهران پیکر جنبش آزادی را کشتند و ما در سراسر جهان روحش را پاره پاره کردیم. جلاد را واگذاشتیم و به جان هم افتادیم. دست به دست هم دادیم و موسوی و کروبی را به حبس خانگی انداختیم. حالا گریبان خاتمی را گرفته ایم. از مسعود بهنود هم نمی گذریم. دنبال شکار می گردیم. رد خون تازه را می جوئیم.

و بامزه است واقعا. بعد افسرده می شویم. بقول صادق هدایت» چس ناله» می کنیم. یکیمان هوس دمپختک مامانش را می کند. دیگری در اندوه جاده هراز آه می کشد. وشاید از شدت افسردگی است که بجان هم می افتیم و

….. و سکوت بهتر. کیهان به اندازه کافی خوراک دارد. شاید در این سکوت به خود بیائیم. به خود برگردیم.

خانم ها! آقایان !

من به خودم می گویم:

خجالت، خجالت!

نمی دانم اگر در آینه های تو در تو ندا را ببینیم که هنوز ما را می نگرد،چه می گوید؟شاید خون از دهانش تراوش کند و صدای جنبش را به ما برگرداند:

خانم ها! آقایان!هنوز ما همه با هم هستیم…

شایدسهراب شال سبز غرقه در خونش را تکان بدهد وبانگ بر کشد:

– خانم ها! آقایان! نترسیم، نترسیم

از کهریزک، فریاد شکنجه شدگان و از سلولهای انفرادی، فریاد زندانیان، شاید چنین بر آید:

خانم ها! آقایان! نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران

راستی یادمان هست؟

جانم فدای ایران

جانم فدای ایران

ودریغا،زهرا کاظمی را می بینم. درسالگرد قتلش، عکس ما رامی گیرد و زیر لب شعر فروغ می خواند:

مردم،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکيده و مبهوت

در زير بار شوم جسدهاشان

از غربتي به غربت ديگر مي رفتند

و ميل دردناک جنايت

در دستهايشان متورم ميشد

 گاهي جرقه اي، جرقه ناچيزي

اين اجتماع ساکت بيجان را

يکباره از درون متلاشي ميکرد

آنها به هم هجوم ميآوردند

مردان گلوي يکديگر را

با کارد ميدريدند

بوی خاک می زند:»یک دنیا اشک و احترام برای سرافرازترین مردم تاریخ و یک دنیا پستی و نفرت از آن سیاه ترین دیکتاتورها در سوریه و حامیانشان در ایران. «

و درخیابان های سوریه صدای ابراهیم سرود شده است:

آزادی در راه است

 ای بشار مشروعیت تو سقوط کرده

گورت را گم کن

 ای بشار، ای دروغگو، سخنرانی هایت تو خالی است

 آزادی در راه است

طائب و رادان به دستور سید علی در ایران کشتند و حالا در سوریه می کشند. مردم در خیابان اند. اپوزیسیون سوریه گرد آمده اند. غیر ازحزب کمونیست همه با هم اند. سوری ها متحدند و پیروزند. ما متفرق ایم و بازنده ایم. راز دوام جهوری اسلامی تفرقه و ترس ماست.

خانم ها! آقایان!

 همه افتخارات تاریخی پیشکش، بیائید آینه حقیقت رامقابل رخسارمان بگیریم:

می توانیم به خود بگوییم سرافرازترین مردم دنیا…؟

حرف روز

حاجی و گل‌های سرخ

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/august/23/article/-9a9322aaa1.html

وافور بختیار

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/august/07/article/-e60e249e16.html

خجالت خجالت

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/july/12/article/-f6d4e12a93.html

همه کیهان شده ایم

http://news.gooya.com/politics/archives/2010/07/107552.php

شاه رفت ، خامنه ای امد

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/january/16/article/-efcec35954.html

قاتل شاهزاده

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/january/08/article/-de1ab5ce7d.html

نازلی سخن نگفت

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2010/november/22/article/-7983dba7c1.html

گور پدر ایران

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2010/august/30/article/-727bca0591.html

ایران: حوادث امروز، فردای جهان

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2010/july/10/article/-1f9a5e2ace.htm

زبان سگ، زبان آقا

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2010/june/05/article/-79f284442d.html

ندا یا ژولیت ؟

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2010/may/01/article/-b8e7de1e50.html

قیصر، وزیر و بازیگر

ttp://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2009/november/16/article/-e132d840f4.html

بازهم اعتراف می کنم

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2009/july/07/article/-71aac11019.html

نترسید، نترسید، ما بسیاریم

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2009/june/15/article/-dd707f2306.html

هان! بشنو سروش آزادی

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2009/may/18/article/-58d18c1d82.html

برادر حسين راست مي گويد

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2009/may/05/article/-6d1d2a6345.htm

سرنوشت عجيب يک عکس

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2009/february/09/article/-55ce0aadab.html

بر ميهنم چه رفته است؟

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2008/october/16/article/-0466996242.html

خانه سياه است

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2007/december/31/article/-acc3b3ee28.html

اي سرکوزي! اي جوان!

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2007/november/20/article/-e4c43326c4.htm

کتاب

روزهای قتل عام گلسرخ

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2010/august/10/article/-bbce21bbfa.html

آقاي خامنه اي و هم سلولي هايش

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2009/february/19/article/-07e94de635.htm

حاجي بيا حال کن….

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2008/august/14/article/-4a3484e2c9.htm

گل ياپوچ با کروبي در زندان شاه

tp://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2008/march/22/article/-e4cf584865.htm

دو قربانی کیهان

http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-0bcb0bf949.html

سینمائی

قاب خالی از شال آبی

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2009/may/31/article/-481ecf2943.html

شخصیت شماره‌ی یک

در این‌جا شخصیت‌های کتاب معرفی می‌شوند.

به زودی راه‌اندازی می‌شود.

شکنجه‌گری اوباش‌، مبنای ایدئولوژیک ندارد – گفتگو با رادیو کوچه

«هوشنگ اسدی»، روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی مقیم پاریس در کافه کوچه از شکنجه می‌گوید‌. موضوعی که خود در زندان جمهوری اسلامی تجربه کرده و به تازگی هم به تفصیل درباره‌اش در کتابی با عنوان« نامه‌هایی به شکنجه گرم» نوشته است‌. از آن‌جا که در حال حاضر تنها متن انگلیسی کتاب موجود است‌، فرصت را مغتنم شمردیم و از زبانش درباره چیستی و هدف شکنجه شنیدیم‌. شما هم در نوشیدن این قهوه تلخ با ما شریک شوید .
.
آقای اسدی‌، به عنوان کسی که در دو نظام سیاسی تجربه زندان و آشنایی با مقوله شکنجه را دارد می‌خواهم قیاسی میان شیوه‌های اعمال شکنجه پیش و پس از انقلاب ۵۷ داشته باشید.
.
شکنجه به هر حال‌، هر سیستم و هر رژیمی و با هر بهانه‌ای امری غیر‌انسانی است‌. روش هر یک از سیستم‌های سیاسی در اعمال شکنجه بازتاب ماهیت آن رژیم است‌. قبل از انقلاب ما با سیستم شکنجه‌ای رو‌به‌رو بودیم که هدفش کسب اطلاعات از زندانی بود. به محض این‌که شما اطلاعاتی را که می‌خواستند در اختیارشان می‌گذاشتید تا نه‌، این اطلاعات را نمی‌دادید و آنان ناامید از کسب اطلاع می‌شدند شکنجه پایان می‌یافت‌. اما در جمهوری اسلامی‌، که یک سیستم ایدئولوژیک مذهبی است‌، اولین چیزی که به ویژه در برابر کسانی که به لحاظ ایدئولوژیک با آنان فرق می‌کردند هدف قرار می‌گرفت شکستن زندانی بود‌. می‌خواستند که زندانی شخصیتش خرد شود و پیش از هر چیز فرد به ایدئولوژی خود پشت کند و سپس به سراغ کسب اطلاعات سیاسی می‌رفتند. بنابر‌این در جمهوری اسلامی هدف شکستن انسان و اعلام تغییر هویت فرد بود و البته باید بعد از این مرحله در برابر دوربین تلویزیون ظاهر می‌شدی و می‌گفتی که داوطلبانه و با مطالعه عقایدم را تغییر داده‌ام‌. این امر اساسن در نظام گذشته مطرح  نبود و این تفاوت عظیمی بین دو سیستم شکنجه است.
.
نوع شکنجه‌ها در این دو نظام چگونه بود‌؟
.
من قبل از انقلاب شکنجه نشدم اما شاهد شکنجه‌های زیادی بودم و بسیاری از دوستانم شکنجه شدند‌. اساس شکنجه فشار روانی و فیزیکی توامان است‌. یک‌سری از بازجویان شما را می‌زنند و یک‌سری دیگر نقش بازجوی خوب را بازی می‌کنند برای این‌که این میان شما خرد شوید‌. بازجویان می‌گویند که حرف زندانی کف پایشان است اما ما از دهانشان بیرون می‌آوریم‌. این علت فیزیولوژیک دارد چراکه اعصاب بدن به کف پا ختم می‌شود و شما بیش‌ترین درد را آن‌جا حس می‌کنید‌. بنابر‌این اصلی‌ترین و مهم‌ترین سلاح شکنجه‌گران شلاق است‌. در هر دو سیستم از شلاق استفاده می‌کردند‌. شلاق هم انواعی دارد‌؛ نازک‌، کلفت، سیم‌، شلنگ‌، کابل و به هر حال شلاق است‌.
.
کسانی که شلاق می‌زنند در این کار تخصص دارند یعنی می‌دانند که به کجاهای پا‌، چند ضربه و کی باید ضربه بزنند و کی باید این کار را متوقف کنند تا اعصاب پا از کار نیافتد‌. من تا حدود زیادی در مورد خودم که چگونه عمل کرده‌اند در کتابم توضیح داده‌ام‌. مرحله پس از شلاق‌، دست‌بند قپانی است که از سقف فرد را آویزان می‌کنند در حالی که فقط نوک پا به زمین می‌رسد و مرحله پیشرفته‌تر آن آویزان کردن فرد از پا به سقف است‌، در این وضع فقط سر روی زمین است و در این حال شلاق می‌زنند‌. مراحل خیلی پیشرفته‌تری هم وجود دارد نظیر کشیدن دندان و ناخن که زیاد رایج نیست‌. تا جایی که من تجربه دارم این سه مدل اعمال می‌شود. مواردی از شکنجه استثنایی هم وجود دارد ؛ چنان‌که خود من تجربه‌اش را دارم و برای مثال مدفوعم را به خوردم دادند‌.

این اتفاقی که به عنوان یکی از روش‌های استثنایی شکنجه از آن یاد کردید مربوط به تجربه شما در زندان جمهوری اسلامی است؟

بله‌. در زندان جمهوری اسلامی روی داد .
.
شما اخبار زندانیان را پی‌گیر هستید‌. ظاهرن اتفاقاتی در زندان‌ها در این سال‌ها روی داده و شیوه‌ها پیشرفته‌تر شده است‌. آیا شما هم تفاوتی میان شکنجه در دوران اولیه انقلاب و حال حاضر می‌بینید‌؟

بله‌. تفاوت به این معنا روی داده است که در دورانی که من زندانی بودم‌، زندانیان سیاسی به دو گروه تقسیم می‌شدند. زندان کمیته مشترک که حالا تبدیل به موزه عبرت شده است مخصوص زندانیان چپ بود و زندان اوین مخصوص بیش‌تر بچه‌های مذهبی و مجاهدین‌. زندان اوین دست گروه لاجوردی و کمیته‌ها بود‌. می‌دانید که لات‌ها در ابتدای انقلاب تشکیل دهنده کیمته‌ها بودند‌. زندان کمیته مشترک دست حفاظت اطلاعات سپاه بود که بیش‌تر دانشجو بودند و در دیدگاه خود اعتقاد و آرمان داشتند. هرچند آنان شکنجه می‌کردند اما فکر می‌کردند که آرمان خود را محقق می‌سازند‌.
.
در تحولات اخیر این دو‌، یک‌پارچه شده است‌. یعنی در عمل‌، لات‌ها و اوباش بالا آمده‌اند و در سیستم شکنجه هیچ حریمی را قایل نیستند‌. زمانی که ما زندان بودیم‌، اخباری بود مبنی بر تجاوز به دخترانی که اعدامی بودند‌. این تجاوز بر این اصل استوار بود که آنان باکره از دنیا نروند‌. حالا اما تجاوز درباره  هم دختر و هم پسر صورت می‌گیرد و این‌طور که من شنیده‌ام و برخی از شاهدان برایم گفته‌اند شکنجه‌گران از این کار لذت می‌برند. در واقع سرنوشت جوانان ما را دست اوباش سپرده‌اند‌. آنان هیچ اعتقادی ندارند و بنابر‌این برای شکنجه حد و مرزی قایل نیستند‌. سیستم شکنجه در جمهوری اسلامی از یک سیستم ایدئولوژیک در زمان ما‌، به سیستم شکنجه‌گری اوباش‌ها در حال حاضر بدل شده است.
.
اگر امروز شما جزو زندانیان سیاسی و عقیدتی ایران بودید‌، توقعتان از خانواده و آشنایان و حتا مردم چه بود‌؟ آیا کسانی که بیرون از زندان هستند برای عزیزان خود اصلن کاری می‌توانند انجام دهند یا نه‌؟
.
زندانی و به ویژه زندانی سیاسی در فضایی ایزوله به سر می‌برد و همه هدف زندان‌بان آن است که به شیوه‌های مختلف او را بشکند. زندانی سیاسی وقتی می‌تواند بر این فضا غلبه کند که احساس کند از بیرون پشتیبانی می‌شود . اوایل جنبش وقتی که شروع به دستگیری کردند و در پی آن اعترافاتی پخش شد‌، همواره در مصاحبه‌هایم تاکید کردم که به این اعترافات توجه نکنید چراکه زیر شکنجه گرفته شده است‌. اکنون شاهد روندی خوشحال‌کننده هستم و آن مقاومت زندانیان است‌. به ویژه مقاومتی که از سوی دوستان روزنامه‌نگاری چون آقایان «عیسا سحرخیز»، «بهمن احمدی امویی»‌، «احمد زید‌آبادی» و دیگران دیده می‌شود‌. می‌بینم که این مقاومت به دلیل احساس پشتوانه است‌. آنان زمانی زندانی شدند که جمعیت عظیمی در خیابان‌ها حضور داشت. بنابر‌این وقتی پشتوانه مردمی حس شود مقاومت بالاتر می‌رود و هرچه زندانیان ما قوی‌تر باشند زندان‌بانان را زودتر شکست خواهند داد.
این سایت جدید شماست؟ برای فعال‌سازی ویژگی‌های مدیریتی و رد کردن این پیام، وارد شوید.
وارد شدن