هوشنگ اسدی نویسنده ی ایرانی در کنار برنده ی نوبل ادبیات

در خبرها اینگونه آمده بود که یک نویسنده ی ایرانی در کنار نویسندگان بزرگ و صاحب نام جهانی به اجلاس سالیانه ی کتاب در وین دعوت شده است. ماجرا از این قرار است که “هوشنگ اسدی ” که چندی پیش برای نگارش کتاب ” نامه هایی به شکنجه گرم ” موفق به دریافت جایزه ی جهانی حقوق بشر شده بود،


گفت و گو با هوشنگ اسدی

در خبرها اینگونه آمده بود که یک نویسنده ی ایرانی در کنار نویسندگان بزرگ و صاحب نام جهانی به اجلاس سالیانه ی کتاب در وین دعوت شده است. ماجرا از این قرار است که “هوشنگ اسدی ” که چندی پیش برای نگارش کتاب ” نامه هایی به شکنجه گرم ” موفق به دریافت جایزه ی جهانی حقوق بشر شده بود، از سوی مسئولین  اجلاس ” یک شهر، یک نویسنده ” به این جلسه ی سالیانه دعوت شده است تا در کنار بزرگانی همچون ماریو بارگاس یوسا به بحث و تبادل نظر باب مسائل روز جهانی بپردازد.

سابقه ی آشنایی اسدی با یوسا به سالهای خاکستری دهه ی شصت بر می گردد. جایی که هوشنگ اسدی در زندان، کتاب ” عصر قهرمان ” این نویسنده را به فارسی بر گرداند. او پیشتر در گفت و گوهایش شرح کوتاهی بر این آشنایی غیر مستقیم داده:

” در سال شصت و پنج، برای مدت کوتاهی اجازه دادند که کتاب به داخل زندان بیاید. آنروزها همسرم برای من چند کتاب آورد از جمله یکی ” عصر قهرمان ” به قلم نویسنده ای که من حتی اسمش را هم نشنیده بودم. اما کتاب آنقدر جذاب بود که من همین که به دستم آمد تا انتهایش را خواندم. بعد، شروع کردم این کتاب را ترجمه کردن، ترجمه را تمام کردم و به صورت مخفیانه توسط همسرم از زندان خارج کردم. بعد ها این کتاب در دوران وزارت آقای خاتمی در وزارتخانه ی ارشاد، توسط انتشارات مهناز به چاپ رسید و در بازار بود تا زمانی که آقای خاتمی به ریاست جمهوری رسید. در آن زمان روزنامه ی کیهان در مطلبی ششصد و بیست کتاب را تحت عنوان کتاب های حامل فساد و فحشا دسته بندی کرد. کتابهایی که همه در زمان وزارت آقای خاتمی به چاپ رسیده بودند. به هر حال همگی این کتاب ها از بازار جمع شد، عصر قهرمان هم… “

اما اکنون، و پس از گذشت یک ربع قرن از آن آشنایی و آن تجربه، و در شرایطی که خفقان و سانسور تمام زوایای زندگی ادبی و اجتماعی ایرانیان را در بر گرفته، فرصت دیداری رودرو با این نویسنده، نصیب هوشنگ اسدی، نویسنده، روزنامه نگار و مترجم ایرانی شده است.

روز گذشته، پیش از سفر هوشنگ اسدی به وین برای شرکت در این اجلاس در یک گفت و گوی کوتاه تلفنی، از او درباره ی چند و چون این اجلاس و موضوع مورد بحث در نشست این دوره جویا شدم. این نویسنده ی کهنه کار، درباره ی شیوه ی کاری و مدعوین به این اجلاس چنین گفت:

” این نهمین دوره ی این اجلاس است. اسمش هست ” یک شهر، یک نویسنده ” . برنامه ی کاری این اجلاس هم این طور بوده که اینها معمولاً یک نویسنده ی مشهور و جهانی را به این اجلاس دعوت می کنند به عنوان نویسنده ی مهمان اصلی و سوای از او هم نویسنده های دیگری از چهارسوی دنیا به این اجلاس دعوت می شوند تا در کنار هم راجع به یکی از موضوعات روز جهان به بحث و تبادل نظر بپردازند. میهمان اصلی امسال هم ماریو بارگاس یوسا، نویسنده ی مشهور پرویی است. از ایران هم من افتخار شرکت در این مراسم را پیدا کرده ام. “

از او درباره ی ” موضوع ” مورد بحث در نشست امسال پرسیدم و او پاسخ داد:

” موضوع امسال این اجلاس، ” نظام های سیاسی در حال تغییر ” است و معطوف است به حوادثی که این روزها در جهان می گذرد و نظامهای سیاسی ای که طی سال گذشته تغییرات بنیادین پیدا کرده اند. “

اما از دیرباز دنیای سیاست و ادبیات پیوستگی ها و گسست های فزون از شماری داشته است. از هوشنگ اسدی درباره ی ارتباط سیاست و ادبیات پرسیدم و اینکه یک موضوع صرفاً سیاسی چطور مورد بحث نویسندگان ادبی قرار گرفته است… برنده ی جایزه ی بین المللی حقوق بشر به سوال من اینگونه پاسخ داد:

” البته این ماجرا از زاویه ای اجتماعی مورد بحث قرار می گیرد و الزامی بر سیاسی بودن بحث نیست. می دانید که آقای یوسا یک نویسنده ی اجتماعی ست و در کتابهایش به طور گسترده مسائل جامعه ی پرو را مطرح می کند. خب به هر حال ایشان نامزد ریاست جمهوری پرو هم بوده است، هر چند که رای نیاورد ولی منظورم این است که ایشان نویسنده ای ست که یک فعال اجتماعی هم به حساب می آید… “

اما اوضاع و احوال جامعه ی ایران در روزهای اخیر و تغییراتی که انگار در نظام سیاسی اجتماعی ایران ” لابد ” جلوه می کند، سوال بعدی من از هوشنگ اسدی بود، از او باب موضوع سخنرانی اش پرسیدم و نظر او درباره ی تغییرات احتمالی در نظام سیاسی ایران…

” من متنی برای سخنرانی ام تنظیم کرده ام که حالا آن را در اختیار رسانه های عمومی قرار خواهم داد. من درباره ی این موضوع بحث خواهم کرد که اساساً تغییر در جامعه ای که من از آن می آیم چه ریشه هایی دارد و دیگر اینکه برخواهم شمرد که به چه دلایلی جامعه ی ما در حال یک تغییر اساسی در نظام سیاسی اش است. یک سری موضوع های دیگر هم هست که من گمان می کنم برای نویسنده هایی که کمتر از ایران می دانند جذاب و مفید باشد. “

در روزهایی که از شوربختی ما و بی شرمی ارباب دوران، هنرمندان زیادی در زندان های جمهوری اسلامی روزگار می گذرانند، حمایت جامعه جهانی ادبیات از این هنرمندان در بند، می تواند به آزادی آنان مدد فراوانی برساند، برای سوال آخر از هوشنگ اسدی در باره ی همین موضوع پرسیدم و اینکه آیا او تلاشی هم برای جلب حمایت نویسندگان جهانی از هنرمندان ایرانی انجام خواهد داد، یا نه، او گفت:

” من تمام تلاشم را خواهم کرد که توجه نویسنده های جهان را به سانسور ادبیات و مطبوعات در ایران جلب کنم و سعی می کنم با تمام توانم در این مسیر قدم بردارم. به هر حال آقای یوسا یک شخصیت جهانی ست و من سعی خواهم کرد تا او را از احوال ایران با خبر کنم. در این زمینه کوشش خواهم کرد که گزارش جامعی از روند سانسور و بازداشت و شکنجه ی نویسندگان و سینماگران و شعرا در اختیار آقای یوسا قرار دهم و حمایت او از هنرمندان ایرانی را خواستار شوم.

http://www.khalije-fars.com/item/4242

هوشنگ اسدی

ماریا وارگاس یوسا برنده نوبل ادبیات -هوشنگ اسدی در اجلاس جهانی نویسندگان

 

قاتل نهال(هوشنگ اسدی)

هوشنگ ا

تلخ است. تلخ. تبدیل جنایتی دیگر به حادثه ای زرد تلخ است. فروکاستن زنی از بلندای عشق به ایران به ژولیت تایمز لندن فاجعه  است. بردن بانوئی ایرانی از صحنه نبرد برای آزادی در خیابان های داغ تهران به بستر سرد جنسی نشریات  فرنگی برای کسب تیراژ بیشتر یکسره جنایت است.

و قاتل مائیم. دست های ما ا ز این جنایت هولناک یکسره خونی است.  قاتل مائیم. من. تو وما. همه ما که قلم دردست داریم ، یابرتکمه های کیبورد می کوبیم ، یا روبه دوربین هانشسته ایم. ما قاتلیم. همه ما که بهر دلیل اهل رسانه ایم.

 ازواگوئی این واقعیت تلخ بخود و دیگران نهراسیم. به خشم نیائیم و برای تبرئه خود به هزارو یک وسیله توسل نجوئیم. به آّینه بنگریم. درخود به آینه بنگریم. به چشمان خود خیره شویم و ا زخود بپرسیم:

– کیستیم؟ از کجا آمده ایم؟ چه می خواهیم؟ به کجا می رویم؟

تازه به خیابان های سر د غربت آمده ایم، امامیهمان صد ساله ایم وبیشتر. هنوز می توان در برلین آن بقالی کوچک را پیدا کردکه در آن تقی زاده ، محمدقزوینی ، محمد علی جمالزاده ، مشفق کاظمی ، کاظم زاده ایرانشهر و ابرا هیم پور داود و …..زنجیره ای ازنام های تاریخی به نوبت بقالی می کردند و سپس به سراغ جدال با استبداد می رفتند. سال ۱۹۱۵ بودو تازه اولین حلقه روشنفکران مهاجر در اروپا شکل گرفته بود. پیشتر تفلیس ، بادکوبه ، اسلامبول،قاهره وکلکته مرکز مهاجرین بود. بعد ها پاریس و لندن وژنو و دیگر شهرهای اروپا پناهگاه دهخدا و هدایت و…. شدند.

روزگاری بود که به افسانه ها می ماند. قلم جدال با جهل و استبداد که بعد از کار نوبتی بقالی بر کاغذ می رفت سه تاشش ماه طول می کشید تا به تهران برسد. حاصل این کار جانفرسا انتشار چهار مجله و دو روزنامه بود. تفصیل نبرد و زندگی اولین اندیشمندان و روزنامه نگاران ایرانی ساکن اروپا را می توان و باید در کتاب”برلنی ها” نوشته

دکترجمشید بهنام خواند. حاصل چنین بود:” مجلات کاوه ، ایرانشهر، نامه فرنگستان و علم و هنر چون حلقه ای یک زنجیر یک پس ا زدیگری از ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۸ انتشار یافتند و موضوع هائی چون اخذ تمدن غرب، تساهل مذهبی، ساخت قدرت، وضع زنان  و اصلاحات ضروری در ایران را مطرح کردند…..”

۵ سال دیگر می شود درست یک قرن. پدران معنوی ما در سرمای هولناک برلین بقالی کردند و باچهار مجله که ماهها طول می کشید تا بایران برسد، بنیاد اندیشگی ایران نو را ریختند. اندیشه قانون و مساوات و آزادی هم جلوتراز حلقه روشنفکران ایرانی- بیشتر روزنامه نویسان- آمده بود که از هراس استبداد به کشورهای همسایه مهاجرت کرده بودند.

از ۱۹۱۶ برلین واستامبول به ۲۰۰۱۱ پاریس و لندن و واشنگتن و دیگر شهرهای جهان بر گردیم. از آن نبرد دشواردیروز که میوه شیرین داد به واقعیت امروز بیائیم. مونیتورها روشن است. همه جهان  در اختیار ماست. کسی در اصفهان سرفه کند، صدایش در جهان می پیچد.

ما- غیر از اندکی که براه نیاکان برلنی ما می روند- چه می کنیم؟ هنوزهمان بقالی را به اسامی دیگر داریم.نان شبمان که کم و زیاد فراهم شد؛ چه می کنیم؟  هرکدام در آینه بنگریم، دهها مجموعه توطئه و تفتین از ذهنمان می گذرد . از حسادت ها، رقابت ها، خاله زنک بازی، کشاکش ها باندی و گروهی، خود خواهی ها و خود رابه آب وآتش و زدن برای ماندن، مطرح ماندن، بر سر زبانها بودن، حکایت ها بر زبانها جاریست که یکی ا زآنها حتی برای میهمانی بزرگ کیهان تهران کفایت می کند.

زبان در می کشم، هرچند در دفتر خاطرات ایام یکایک می نویسم و به نام و نشان تمام.

قربانی این فضای مسموم نهال ترد آزادی است که بیشتر از قلم ما بر خود می شکند تا تبر استبداد.

 تلخ است این پرسش. تلخ. حتی شراب تلخ حافظ هم درمانش را کفایت نمی کند:

– ما، عاشقان آزادی، قربانیان استبداد مذهبی ، ما خود به شکل دشمن خود نیستیم؟ آیا جمهوری اسلامی مخالفین خود را به هیئت خود در نیاورده است؟

آینه د رما می نگرد:

– قاتل واقعی آزادی کیست که ندا را در خیابان می کشد و نهال را در رسانه؟

و تاریخ دیرو یا زود از ما خواهد پرسید:

– د رخانه کوچک لایبتیس اشتراسه د رمحله شالوتنبرگ برلن به سال ۱۹۱۶ اندیشه ایران نو  متولد شد. از شما بیشماران در سراسر جهان، که مدرنترین وسایل ارتباطی را دارید برای ایران چه ماند؟

http://houshangassadi.com/

ابراهیم حاتمی کیا و کاکل نظام (هوشنگ اسدی)

 

پرسش خوبی است که چشمان خیس شما منتشر می کند؛ آقای حاتمی کیا:

– درجامعه چه اتفاقی افتاده؟

شما نمی دانید؟ واقعا نمی دانید؟ شما از اشک های امروز سینماگران زندانی، گریه های دیروز رسول ملاقلی پور در دفتر دنگال یوسف آباد، از سیل گریه پریروز فاطمه معتمد آریا درخلوت بی پایان خیابانهای پاریس بی خبرید؟ اسم ندا را شنیده اید؟ سهراب را می شناسید؟

یادتان هست آخرین بار که همدیگر را دیدیم؟ مجله مارا بسته بودند. تازه بسته بودند. زخم ما خیلی تازه بود. ازآن خون می چکید. ازمن پرسیدید:

– چه اتفاقی افتاده است؟

بغضم را خوردم. پرسیدم:

-ـ شما نمی دانید چه اتفاقی افتاده؟ وقتی می دانید که برای شما هم بیافتد.

ما غریبه بودیم آقا ابراهیم. خودی نبودیم. «نظام» ما را بر نتابید که در یک مجله سینمائی که شما خیلی خوب می شناختید، کارکنیم. و ما اولین نبودیم و آخرین هم. «نظام» به تمامی «آژانس شیشه ای» مارا درمحاصره داشت. کاری می کرد که در «ارتفاع پست » بمانیم، یابمیریم یا خانه خود را بگذاریم و برویم.

در زندان های » نظام» تاحد مرگ شکنجه شدیم. بازجویم که حتما شما او رامی شناسید، همان «برادر حمید» که به نام اصلی اش سفیر ایران در تاجیکستان شد، قبل از شکنجه وضوء می ساخت. شلاق رابنام فاطمه زهرا فرود می آورد و بیاد شهدا. چه قشنگ گفتید آقا ابراهیم: «کاکل نظام». کاکل خونی بچه هائی را که در جنگ جان داده بودند تا ایران بماند را بهانه کردند. گرفتند و کشتند و بردند. و می گیرند و می کشندو می برند. برایتان گفته بودم. برای رسول هم گفته بودم. همان روزها که می رفتید ودر هوای محفل بچه های مخلص برگشته از جنگ سم جامعه را درمان می کردید. و تازه آغاز کار بود. ما ضدانقلاب وغیر خودی و فاسد و افسد و مامور شرق و غرب بودیم. با» کاکل نظام» چه کردند؟ چشم های خیستان رابشوئید و به اطراف دقیقتر نگاه کنید. طبقه هشتم بیمارستان خاتم الانبیاء را که حتما دیده اید. یکی از بچه های جبهه که در سینما کار می کرد، مارا به آنجا برد. پنجره ها را چندلایه کرده بودند که سرداران و سربازان اسلام خود را از پنجره به بیرون پرت نکنند. این دلاور مردان جبهه که ماننداشباح در راهروهای خاکستری راه می رفتند «شهدای زنده» بودند.

لازم نیست که من برای شمابگویم. خودتان «کاکل شناس» درجه اولید. با حاج داود چه کردند؟ با هزاران حاج داود چه کردند.

و هنوز کار تمام نیست آقا ابراهیم. «به نام پدر» تتمه «بوی پیراهن یوسف» را «از کرخه تا راین» به باد تمام خواهند داد. از» وصل نیکان» چیزی نخواهد ماند. چیزی هم در واقع نمانده است.

سهمیه دانشگاه واقعاچیزی نیست. اما چرااز سهمیه ای نمی پرسید که صفرهایش را نمی شود شمرد واین روزها کاسه رسوائی اش از بام افتاده است؟ «دیده بان» شما انگار سالهاست «برج مینو» را ترک کرده. غارت را نمی بیند. آقا ابراهیم حتی دارند به اسم «کاکل نظام» دریاچه رضائیه را می کشند. آذربایجان در خونت شعله نکشید، وقتی شنیدی که مردم به ترکی می خوانند:

گلین گداخ آغلیاخ، اورمو گلین دولدوراخ
بیان بریم گریه کنیم، دریاچه ارومیه رو پر کنیم

می بینی آقای حاتمی کیا، فقط چشمان شما خیس نیست. مردم آذربایجان می خواستند بگریند ودریاچه ارومیه را پر کنند و میراث خواران، کاکل خونی بچه های جنگ جوابشان را با باطوم و زندان دادند.

آقا ابراهیم که به صداقت می شناسمت. چشمهای خیس ات را بشور. جوری بشور که سهراب گفت. انقلابی که ما به رویای آزادیش و تو به ندای اسلامی اش دلباخته بودیم، سالهاست بخاک سپرده شده است. خوب که نگاه کنی اوباش جای سرداران را گرفته اند. کاکل های خونین بهانه نشستن در کاخ های افسانه ای شده است. مگر می شود هنرمند بود و این فاجعه را ندید؟ می توان حاتمی کیابود و از این واقعیت تن زد؟

چه اتفاقی افتاده است آقای حاتمی کیا؟

هیچ. هیچ. «هویت» ما را دزدیده اند.

و شما اینرا بهتر از من می دانی آقای حاتمی کیا. نمی دانی؟ باور کنم که اوباش را بجای فرماندهان جنگ پذیرفته ای؟ فکر نمی کنی روز مبادا که برسد، حاج داود و محمد جهان آراء و باکری و…. از تو خواهند پرسید:

-ـ چرا سکوت کردی و فریاد نزدی، ای ابراهیم، ای بچه پاچنار؟

آقا ابراهیم! اتفاقی که در جامعه افتاده این است:

– مردان آرمانی به» رنگ ارغوان» پشت کرده اند و دارند به بارگاه قدرت «روبان قرمز» می بندند.

نکند این اتفاق شوم برای ابراهیم حاتمی کیا «متولد سال 1340 در یک خانواده مذهبی با اصالت آذربایجانی» هم بیافتد.

 

هوشنگ اسدی

هوشنگ اسدی: چرا به آزادی نمی رسیم؟

در گفت وگو با علی لیمونادی

هوشنگ اسدی در ادامه گفت وگوهای تلویزیون ایرانیان http://www.irtv.com/ با نخبگان ایرانی تحت عنوان » تلاش صدساله ملت ایران برای آزادی» به این پرسش پاسخ داده است: – چرا به آزادی نمی رسیم.

صفحه نوپای فیس بوکی گفتمان ، دیدگاه هوشنگ اسدی به بحث و گفت وگو گذاشته است.

 

این سایت جدید شماست؟ برای فعال‌سازی ویژگی‌های مدیریتی و رد کردن این پیام، وارد شوید.
وارد شدن