گفت وگوی تایمز باهوشنگ اسدی

 

آن زندانی که فرمانده شکنجه گران شد…

 هوشنگ اسدی ، به پرسش های دبیر ارشد روزنامه تایمز پاسخ داد. مارتین فلچر که پیشتر دبیر بخش خارجی تایمز بود ، از سالها پیش مسائل ایران را از نزدیک دنبال می کند و بارها به ایران رفته است. مارتین فلچر، در  هنگام حوادث سال گذشته در ایران بود و به دلیل انتشار چند گزارش در جانبداری از جنبش سبز توسط جمهوری اسلامی اخراج شد.

مارتین فلچر گفت وگویش باهوشنگ اسدی راکه متن آن روز سه شنبه 10 آگوست ( 19 مرداد)  در روزنامه تایمز منتشر شده ، با ذکر آشنائی او با آیت الله علی خامنه ای در زندان های رژیم سلطنتی گشوده و در این باره از قول هوشنگ اسدی اینگونه نوشته است:

» چه غمگنانه است که یکی از زخمیان شکنجه، به روزگاری رسیده است که صدها شکنجه گر را تحت امر خود دارد … من اگر روزی دوباره با او روبرو شوم، خاطره ی روزهایی را به یادش می آورم که در راه مبارزه ی سخت و جانفرسا همدیگر را در آغوش می کشیدیم و به یکدیگر امید می دادیم… قول و قرارش را به یادش می آورم، آنگاه که می گفت در حکومت اسلامی ترس وجود ندارد و به هیچ بی گناهی آزاری نخواهد رسید… «

گفت و گو در ادامه به مرور دوباره ی خاطرات آن روزها می رسد، جایی که اسدی از لبخندهای معصومانه و خنده های مهربانانه ی علی خامنه ای یاد می کند، از باورهای انسانی و پرسه های طولانی مدت دو نفره در یک سلول کوچک چند متری، از رویاهای شیرین برای فردایی آزاد و از گپ و گفت روشنفکری و حرف و حدیث ادب دنیا… در ادامه درباره ی ریزه کاری ای این رفاقت، از جمله آمده است:

» … هوشنگ اسدی که سیگار نمی کشید، سهمیه روزانه ی سیگارش را به علی خامنه ای می داد و او هم با دقت فراوان، سیگار را به سه قسمت تقسیم می کرد و در وعده های متفاوت با میل و رغب فراوان دودشان می کرد … «

خبرنگار روزنامه ی تایمز در ادامه ی مطلبش، قسمتی از متن کتاب هوشنگ اسدی را نقل کرده است، جایی که نویسنده در یک فراز کوتاه می نویسد که پس از آن روزها دیگر هیچگاه نتوانسته است در مدت زمانی کوتاه رفاقتی چنین نزدیک با کسی برقرار کند.

اسدی همچنین درباره ی ادامه ی این رفاقت و سالهای آغازین استقرار جمهوری اسلامی اینگونه پاسخ پرسش های تایمز را می دهد :» این رفاقت در سالهای نخست  انقلاب همچنان ادامه داشت. ادامه آن رمان خوانی ها و گپ و گفت ها. من برایش کتاب های ادبی روز دنیا را می بردم و او را با نویسنده های غربی آشنا می کردم او هم به من پیشنهاد راه اندازی یک روزنامه ی اسلامی را می داد…گ

تایمز می نویسد:» اما در ادامه، رفاقت و دوستی میان جوان چپ گرا و روحانی جوان به قدرت رسیده، آنقدرها هم دیر نپایید. حکومت اسلامی به ناگه  با تمامی احزاب مخالف و همرزمان دیروز سر نزاع گذاشت. هوشنگ اسدی هم در کنار دیگر فعالین چپ به زندان افتاد . چندماه در کمیته مشترک زیر شکنجه و سپس شش سال زندان.»

 

یک نگاه

این یک مطلب در زمینه ی یک  نگاه است .

به زودی تکمیل می شود.

از روزهای قتل عام گلسرخ

بریده ای از کتاب » نامه هائی به شکنجه گرم». بدرقه راه گل های سرخی که در تابستان 67 قتل عام شدند.

همان روزهای اول مرداد است که رادیوی بند یک سخنرانی را پخش می کند. سخنران مرتب داد می زند:

– بکشید…. بکشید اینها را… بکشید…

نمی فهمیدیم منظورش ما هستیم که در این راهروها سرگردان و پریشان می گردیم. بهرام دانش مثل همیشه جلوی در ورودی بند نشسته بود و سرش را مثل پاندول تکان می داد.

این آخرین صدایی بود که شنیدیم. صدای رادیو قطع شد. تلویزیون ها را بردند. روزنامه ها را نیاوردند.

چه خبر شده؟ خبرها دهان به دهان می گشت. بچه ها در ملاقات از خانواده ها شنیده بودند که مجاهدین با شعار «امروز مهران، فردا تهران» وارد خاک ایران شده اند.  ناصریان دادیار اوین هم روز آخرین ملاقات به خانواده یکی از زندانیان گفته بود: «تکلیف همه به زودی روشن می شود.»

بعد بچه ها را در بندهای آموزشگاه جابجا کردند. رابطه سالن های آموزشگاه قطع شد. دیگر اجازه ندادند بچه های سیاسی برای آوردن منبع های بزرگ چایی بین بندها و آشپزخانه رفت و آمد کنند. این کار را زندانیان عادی به عهده گرفتند.

بردن بچه های مجاهدین شروع شد. دو برادر بسیار جوان به نام سعید و مسعود بودند که متاسفانه فامیلی آنها را از یاد برده ام. بچه های «مقصود بیک» تجریش بودند.

یکی شان ده سال حکم داشت و دیگری هنوز زیر حکم بود. مدام گوشه اتاق نشسته بودند و سر بر شانه هم داشتند. رحیم می گفت: «مثل قو سر بر شانه هم گذاشته اند.»

ابتدا آن را که حکم داشت صدا کردند. خداحافظی دو برادر در سکوتی که فقط هق هق گریه آن را می شکست، هرگز از یادم نخواهد رفت. او رفت و برنگشت و بعد آن را که حکم نداشت، خواستند. او هم رفت و برنگشت.

همه حس کرده بودیم، اتفاقی در راه است. اما هیچ کس نمی دانست و نمی توانست بداند، آنها که می روند راهشان به دارهای آویخته از شوفاژخانه اوین ختم می شود.

بعد نوبت مسئول سفره اتاق ما رسید. کورش، مجاهدی بود با شکم بسیار بزرگ، خیلی جوان، سخت شوخ و شیرین. شب ها که سفره را می انداخت، می گفت: «آش داریم، هر شب که هزار شب نمی شود.»

او با آن هیکل تنومندش بسکتبالیست درجه یکی بود. او هم رفت و برنگشت. دریغا که نامش را از خاطر برده ام. اما لبخند شیرینش و جمله اش را هرگز.

روزی چپ ها را جدا کردند و به  سالن ١ بردند. رحیم، بهرام دانش، مهدی و هادی پرتوی در این سالن بودند. همان روزها عده زیادی از بچه های چپ را از بندهای دیگر به آموزشگاه آوردند. آصف رزم دیده، هدایت اله معلم و هیبت اله معینی در میان شان بودند.معلم با من هم اتاق شد و بعدها وقتی رمان کلیدر دولت آبادی را خواندم، فکر کردم شخصیت کفاش توده ای را از روی او نوشته است. پیرمردی استخوانی و استوار با لباس خاصی که او را شبیه پینه دوزهای افسانه ای می کرد. مدام سرگرم سوزن زدن به پتویی بود که داشت آن را به لحاف مبدل می کرد. با آصف تجدید دیدار کردیم. بوی خطر می آمد. اما کسی  دقیقا نمی دانست چه خبر است.

به غیر از دو اتاق سالن ١، بقیه پر از بچه های چپ بود. بچه هایی که از بند های دیگر آورده بودند، در حیاط دور هم جمع می شدند. هواخوری به نوبت شده بود. بند، دو برابر ظرفیت خود زندانی داشت. نیمی از ما شب ها در حیاط می خوابیدم و می دیدیم که تعداد نگهبان ها چند برابر شده است.

مدتی بعد، هدایت اله معلم را صدا زدند. به سرعت وسایلش را جمع کرد. همراهش تا کنار در رفتم. بعد بچه هایی را که از بندهای دیگر آمده بودند، چندتا چندتا بردند. بند تقریبا خالی شد و هواخوری هم قطع.

در راهرو قدم می زدم و غرق اندیشه بودم که بهرام دانش بازویم را گرفت و گفت:

ـ می ترسی با من راه بروی؟

حالا دیگر همه می دانستیم چه خبر است. زندانیان عادی که غذا وچائی را به بند می آوردند، خبر را به دکتر فریبرز بقائی رسانده بودند که قبل از بسته شدن درها، پزشک بهداری زندان بود.

خندیدم. او را بوسیدم و با هم شروع به راه رفتن کردیم. داستان فرارش بعد از شکست قیام افسران خراسان را گفت. تعریف کرد چگونه از بیشه زارها گذشته، به رود زده و خودش را به شوروی رسانده است.

انگار می دانست که امروز نوبت اوست و بود. صدایش زدند. مرا بوسید و گفت:

ـ من برنمی گردم..چیز مهمی نیست یک گنجشک دیگر از این دنیا کم می شود…

و پیرمرد هفتاد و چند ساله، با بدنی که از رنج دراز می خمید و سری که از میگرن همیشه در آستانه انفجار بود، رفت و رفت. جمله اش همیشه در گوشم زنگ می زند:

– جهان جنگل وحشی بزرگی است و ما مانند گنجشکی کوچک بر شاخه های پراکنده نشسته و جیک جیک می کنیم…

صدای جیک جیک گنجشکی که بهرام بود تا زنده ام در گوش من است و همیشه مقابل چشمم سر فرتوتی را می بینم که مانند پاندول ساعت تکان تکان می خورد.

صدا کردن بچه ها شدت گرفت. مدام کسی را صدا می زدند. از بندهای بالا خبر رسید که مرتب دارند بچه ها را می برند. گاه تا نیمه های شب هم کسانی را صدا می زدند. و نوبت من رسید: دهم یا یازدهم شهریور ١٣٦٧…

وقتی صدایم می زنند، هر چه اطرافم را نگاه می کنم، آشنایی برای خداحافظی نمی بینم. نامه ای را که برای زنم نوشته ام، روی وسایلم می گذارم و بیرون می آیم. مینی بوسی که مرا می برد، پر است. از زیر چشم بند نگاه می کنم. کسی را نمی شناسم. در حس رفتن به سوی نامعلوم یخ زده ام. کرخت کرختم. انگار قبل از کشته شدن، مرده ام.

پیاده مان می کنند و به طرف بند وزارت می برند. مرا پشت صف طویلی می نشانند که رو به دیوار با چشم بند معلوم نیست تا کجا ادامه دارد. زمان از رفتن مانده. مرگ است که صف را جابجا می کند.. حس می کنی به دری نزدیک می شوی که به جهنم باز می شود. نزدیک در، صدایی را می شنوم. «مهرداد فرجاد» است. فریاد می زند. انگار کسی دهانش رامی گیرد. صدا خاموش می شود. دوباره مهرداد فریاد می زند. خاموش می شود و سکوت.. کسی زیر بازویم را می گیرد و بلندم می کند. حاج مجتبی است. دری را باز می کند و مرا می برد تو.

ـ چشم بندت را بردار…

برمی دارم و عینکم را می زنم. دو نفر را به سرعت می شناسم، نیری و حاج ناصر. دو نفر دیگر هم هستند. حالا که به عکس های قضات دادگاه مرگ نگاه می کنم، از زیر پرده ای که مانند یخ بر خاطراتم کشیده شده، به زحمت می توانم اشراقی را تشخیص بدهم و «پورمحمدی» را.

حاج ناصر اسم مرا می گوید و می پرسد:

ـ حزب توده را قبول داری یا نه؟

جواب می دهم:

ـ از حزب توده و سیاست متنفرم.

نیری نگاهی به کاغذی که روی میزش است، می اندازد. فکر می کنم الان می گوید:

ـ تو که پرونده ات باز است…

اما می پرسد:

ـ نماز می خوانی؟

صدایش آن نشاط روز دادگاه را ندارد. جواب می دهم:

ـ بله حاج آقا.

ـ جمهوری اسلامی را قبول داری؟

ـ قبل از دستگیری هم داشتم. حالا هم دارم.

حاج ناصر با ریشخند می گوید:

ـ لابد مثل بقیه مدعی هستی که خدمت هم می کرده ای…

می گویم:

ـ بقیه را نمی دانم. اما من قصدم کمک به جمهوری اسلامی ضد امپریالیست بود.

نیری چیزی در گوش حاج ناصر زمزمه می کند. انگار این پچ پچ هزار سال طول می کشد. حاج ناصر جوابش را می دهد. بعد نیری چیزی روی کاغذ می نویسد و به حاج مجتبی می دهد. او کاغذ را می گیرد. به من می گوید:

ـ چشم بندت را بزن…

چشم بند می زنم. حاج مجتبی مرا بیرون می آورد. همچنان یخ زده ام. انگار خاکستر بر من پاشیده اند. از راهرویی می گذرم. دری باز می شود و خودم را در فضای آزاد می یابم. چشم بندم را برمی دارم. در هواخوری بند وزارت هستم. حسن قائم پناه، احمد علی رصدی، دکتر حسین جودت جلویم ایستاده اند و گپ می زنند. از میان آن سه نفر با قائم پناه که در تحریریه مردم بود، دوستی بیشتری دارم. با هم دیده بوسی می کنیم. هر سه را به دادگاه برده اند. قائم پناه مرتب می خندد و معتقد است می خواهند آزادشان کنند. دکتر جودت حرف نمی زند. رصدی هم پیوسته دست هایش را به هم می مالد و می گوید:

ـ ببینیم چه می شود….

اول دکتر جودت را صدا می زنند. کمی بعد نوبت رصدی و قائم پناه می شود. بعد ها می فهمم آنها را به سوی دار برده اند.

نمی دانم چقدر طول می کشد که صدایم می زنند. با چشم بند وارد بند می شویم. در راهرویی دری باز می شود و خودم را در یک سلول انفرادی می بینم. دارم از پا در می آیم. روی زمین دراز می کشم. مثل دوران بازجویی حس هایم را گم کرده ام. گریه ای لازم است تا به خودم برگردم. زنم را می بینم که با چادر سیاه شیون زنان می دود.

و بعد به چاله سیاهی می افتم که نمی دانم خواب است یا انتظار یا لحظات قبل از مرگ. با صدای باز شدن در به خود می آیم. باز هم مرا می برند و پشت صفی می ایستانند که اکنون چند نفر بیشتر در آن نیستند. دوباره هزار سال طول می کشد تا وارد دادگاه می شوم. این بار حاج ناصر نیست، جای او مرد جوان بلند قدی است. می گویند «زمانی»رئیس اطلاعات اوین بوده است. همان سئوالات است. همان جواب ها رامی دهم. نیری می پرسد:

ـ کادر یک حزب بودی؟

می گویم:

ـ من کادر نبودم. عضو بودم.

حتی در آن زمان نمی دانستم کادر یعنی کسی که از حزب حقوق می گیرد. بعداً می فهمم که حزب کادر یک و دو داشته و من کادر دو بوده ام. بعد ها کیانوری می گوید که همان روزها حاج ناصر اصرار داشته که من کادر یک بوده ام و کیانوری پافشاری می کند که کادر دو بوده ام. و تازه می فهمم این یک عدد، فاصله مرگ و زندگی است. فرمان آیت اله خمینی برای کشتار مجاهدین منتشر شده است. اما گفته می شود فرمان منتشر نشده او برای قتل عام مارکسیست ها، بر این قرار بوده است که اعضای رهبری و کادرهای یک گروه های چپ ائمه الکفر هستند و حکم شان اعدام است. سرنوشت کادرهای دو و اعضاء بسته  به این است که در دادگاه چه بگویند.

نیری می گوید:

ـ پس شهادتین را بگو.

فکرمی کنم منظورش اعدام است، می گویم:

ـ اشهد ان لا اله الا الله…

ـ اشهد ان….

نیری به حاج مجتبی اشاره می کند. او می آید و زیر بازویم را می گیرد:

ـ چشم بندت را بزن…

بازویم را سفت نگرفته است و لحن صدایش خشونت ندارد. به خودم امید می دهم:

ـ یعنی زنده می مانم…

چشم بند را می زنم. حاج مجتبی مرا بیرون می آورد. می برد و دستم را روی شانه کسی گذارد. صف دیگری است. به چوبه دار می رود یا به راه زندگی؟

فقط وقتی از در بند تو می روم، می فهمم زنده مانده ام. به اتاقم برمی گردم. زیر پتو می روم و های های می گریم. آن قدر می گریم تا خوابم می برد.

زبان سگ، زبان آقا

آقا» در سخنان آخر خود گفتند: «دشمن به زبان سگ سخن می گوید.»

می شود گفت که این «آقا» دیگر آن «آقا» نبود. سخت نیست که روی هراس پنهان در کلمات تهدید آمیز تاکید کرد. واقعا آدم غصه اش می گیرد که «آقا» رو بروز بیشتر شبیه احمدی نژاد می شود. تلخ است که کسی در محضر استاد امیری فیروزکوهی چهار زانو نشسته باشد و حالا سخنانش بیشتر و بیشتر بوی ادبیات خیابانی بگیرد. باورکردنی نیست آن «آقا» که در سلول از اخوان می خواند و نام شفیعی کدکنی بوجدش می آورد، مرتب آب برود وبه قدو قامت کوتوله هائی در بیاید که در حالیکه  بقول فروغ- دستش را می بوسند، در ذهن خودطناب دارش را می بافند. قدرت واسبابش جای خود. لابدکسی نیست از «یاران خراسانی» که این فریاد بلندخورشید خراسان را برای «آقا» بخواند:

– من آنم که در پای خوکان نریزم، مر اين قيمتی ُدّر ِ لفظِ دری را..

نمی خواهم از این حرف ها بزنم. راستش دلم بحال «سگ» سوخته است. می خواهم در باره «سگ» حرف بزنم. آشکار است که ما سگی داریم بنام «سانی» یا » آقای سانی». عکسش روی فیس بوک همسرم هست. حالا ده سالش می شود. در ایران به خانه ما آمده. یک بار با من در خیابان دستگیر شده. شاهد ایام خوفناک خروج ناچار ما از میهن محبوب بوده است و…

ومن در این دهسال با «جناب سانی» وارد دنیای سگی شده ام. دنیائی دیده ام خالص و پاک. هیچ سگی را ندیده ام که بیشتر از نیازش بخورد و بنوشد. همان یک محل خواب برایش کافی است. نیاز ندارد که کارخانه شکر به اسمش کنند، یا 300 هکتار زمین را در ورامین بیاندازند پشت قباله اش. حتی به فکرش هم نمی رسد که با سگ های دیگر یکی شود و ثروت مملکتی را باسم خودش کند. دیروز مخابرات، امروز بنیاد مستعفان و پروژه های نفتی…

و چون سگ ها اساسا با این دنیا بیگانه اند، فرمانده و رهبر هم ندارند. درنتیجه کهریزکی هم نمی تواند بوجود بیاید، چه برسد به اوین و رجائی شهر..

البته سگها دعوا می کنند. «جناب سانی» نهایت خشونتش پارس کردن است و بس. بعضی ازهم جنس هایش خون و خونریزی هم راه می اندازند. اما تا حالا سگی دیده نشده که سگ های دیگر را بگیرد، دستنبد بزند، شکنجه کند، مورد تجاوز قرار بدهد و بخواهد که توبه کنند و یا تقاضای عفو بنویسند…

سگ ها به روش خودشان «ازدواج» هم می کنند. یکی مثل «مهندس سانی» یک بار. بعضی ها خداد بار. یک سگ تازی ایرانی را می شناسم باسم رستم. کاری جز «ازدواج» بی وقفه ندارد تا نژاد کمیابش منقرص نشود، اما تاحالا هیچ سگی دیده نشده که کهریزکی برای تجاوز به پا دارد.

سگ ها پاچه هم می گیرند. «جناب سانی» وقتی خیلی خوشحال است پاچه می گیرد تا مجبورت کند با او بازی کنی. سگ هائی هم هستند که جدی پاچه می گیرند. اما تاکنون سگی دیده نشده که با  عده ای مسلح  باتوم به کمر و دوربین  بدست در خیابان راه بیافتد و پاچه همه را بگیرد:

– چرا اینو پوشیدی؟ چرا رنگ لباست روشنه؟ چراعینک زدی؟ چرا؟ چرا؟

بعد هم ازاین پاچه گیری فیلم بردارد. بعنوان سند ببرد دادگاه. پرونده درست کند. جریمه های سنگین بگیرد و…

و می شود مثنوی هفت من در باره این حیوان مهربانی نوشت که آدمی جماعت، خل و خوی خودش را بارش کرده است.

در کتاب خاطراتم که  به نام نامه هائی به شکنجه گرم همین روزها منتشر شده، نوشته ام در زندان شاه، «آقا» نگهبانهای بد اخلاق را «سگ باد» می خواند :

– سگ باد اول

– سگ باد دوم

 چند سال بعد درهمان زندان، بازجویم «برادر حمید» وادارم می کرد چهار دست و پا راه بروم و مثل سگ واق واق کنم. آن زمان هنوز «سانی» را نداشتیم. بعد که واق واق تمام می شد و «برادرحمید» می خواست مرا چشم بند به چشم به «اتاق» ببرد، یک چوب می داد دستم. سر دیگرش را خودش می گرفت. علتش این بود که ما «مثل سگ نجس» بودیم و نباید با ما تماس گرفته می شد. حال هم «آقا» دشمن را به سگ مانند می فرمایند. «زبان سگ» هم لابد یعنی داشتن سلاح های مخوف و استثمار مردم، غارت ملتها و…

بیچاره سانی، بیچاره سگ هاکجا بمب اتم دارند و یا ملتی را به نابودی می کشند که صاحب بمب اتمی بشوند. چقدرخوب بود که»آقا» عبای قدرت راچند روزی می کند. به گذشته بر می گشت. حرف ها را بالبخند می شنید و بجای اینکه از من «ژان کریستف» و «زمین نو آباد» بگیرد و بخواند، دست از عناد با صادق هدایت بر می داشت و «سگ ولگرد»ش رامی خواند. بعد هم به این پیشنهاد هم سلولی اش گوش می داد که درضمن همان شوخی های همیشگی می گفت:

– خدائیش بیائید و چند صباحی همه این «آدم ها»ی دو رو برتان راعوض کنید و جایشان سگ بگذارید. ببینید دنیا چقدرعوض می شود. هیچ سگی پای شما را نخواهد لیسید الا از سر عشق. هیچ سگی «محصول» زحمت ملت را بالا نخواهد کشید.هیچ سگی مردم را برای رفتن به «جنت» به فلاکت نخواهد انداخت. قدرت و ثروت بی معنا خواهد شد. هیچ سگ ثروتمندی در تاریخ هستی وجود نداشته و نخواهد داشت. قدرت در زندگی سگی معنائی بی معناست. ثروت و قدرت که نبود.، زندان نخواهید داشت، شکنجه بی معنا می شود، ندا را در خیابان و سهراب را در زندان نمی کشند….

و دشمن هم اگر همین کار را بکند، دنیای دیگری می شود. باورکنید «آقا». باور کنید. آن سگی که در ذهن شماست، تصویر آدم هائی است که شما را محاصره کرده اند. تلخ است بگویم که شما را دارند کاملا مثل خودشان می کنند و آنوقت است که خنجر قدرت بر گلویتان بکشند. یا بدتر، شما بر گلوی آنها بکشید.

و «سانی» که سهل است، هیچ سگی در این دنیا  این کار را نمی کند…

بازهم اعتراف می کنم

نیمه های شب بود. از پله های بلند بی پایان «بالا» می رفتیم. «برادر بازجو» جلو می رفت و من کشان کشان دنبالش. در پاگردی ایستادم. دیگر توان رفتن بر پاهای خونین نداشتم. «برادر بازجو» هم ایستاد. او را که نمی دیدم. در روزهای بازجویی که حالا از یک ماه گذشته بود، یاد گرفته بودم از صدای دمپایی اش بفهمم کی می آید، چه زمانی می رود، چه موقعی می ایستد. حتی می فهمیدم خشمگین است و دارد می بردم «پایین» و یا سرحال است و می رویم «بالا».

«پایین» اسم مستعار سلول دو در شکنجه بود که «زیر هشت بند 2» کمیته مشترک قرار داشت و «بالا» نام اتاقی که «اعترافات داوطلبانه پائین» را می نوشتیم.

«برادربازجو» که صدای دمپایی اش می گفت: «ایستاد…» برای بار چندم تکرار کرد:

ـ دلم نمی خواد برگردیم پایین…. فهمیدی…

آن موقع عاشق آیت اله منتظری بود و راست یا دروغ می گفت دانشجوی علم و صنعت است. بعدا شد معاون وزارت اطلاعات و سفیر جمهوری اسلامی…

سرم را تکان دادم. خوب فهمیده بودم. خیلی خوب. بیشتر از یک ماه بود که داشتم می فهمیدم.

ـ راه بیفت قهرمان….

این را همیشه به مسخره می گفت. راه افتادیم. این «بالا» با همیشه فرق داشت. چقدر طولانی بود. سرانجام رسیدیم. حس می کردم سالن بزرگی است. «برادر بازجو» آستین لباسم را گرفت و مرا روی یک صندلی نشاند. نگهبان ها چوب دست ما می دادند و بازجوها آستین لباسمان را می گرفتند که با ما تماس پیدا نکنند و نجس نشوند. صدای دمپایی دور شد. از جایی زمزمه ای می شنیدم. سرم را کمی بالا آوردم. با ابرو، چشم بندم را تاجایی که می شد بالا زدم. سالن بزرگی بود. عینک که نداشتم. چشم بندهم که بود، بیشتر نمی دیدم. صدای دمپایی آمد. آستینم را گرفت و کشاند. از دو سه پله که موکت پوش بود بالا رفتیم. چند تا صندلی سیاه را می دیدم. » برادر بازجو» روی یکی نشاندم.

ـ چشم بندت را بردار…

برداشتم.

ـ عینکت را بزن. بر نگرد.

عینک را زدم. اتاق روشن شد. برنگشتم. روی سکویی بودم به ارتفاع سه پله از زمین. جلویم میز چوبی. روبرویم دوربین های تلویزیونی و کنارش چند نفر با شلوارهای سپاه پاسداران و صورت های بسته. عین کوکلس کلان ها. صدای «برادر بازجو» را از پشت سرم شنیدم:

ـ دستم را که بلند کردم، شروع کن. عین همان ها که بالاخره «اعتراف کردی»….

سرش را آورد نزدیک گوشم:

– و گرنه می رویم «پایین»..

صدای دمپایی دور شد. نقاب پوش لاغر اندامی را دیدم که از پله ها پایین رفت و به جمع پیوست. چند کلمه ای با هم رد و بدل کردند. دستی بلند شد؛ چراغ ها روشن و دوربین ها راه افتاد. خودم را توی مونیتور کنار دستم می دیدم. برای اولین بار بعد از سی و چند روز. ریشم انبوه شده بود و به خرمایی می زد. هنوز تا سفید شدن راه داشت. دستی به ریشم کشیدم. بعدا فهمیدم که در نسخه آزمایشی اعتراف که کاربردش درونی است کاری به سرو وضع «اعتراف» کننده ندارند. برادر باز جو دوباره دستش را بلند کرد. شروع کردم:

ـ بسم الله… داوطلبانه…. اعتراف… جاسوسی… خیانت…

و ناگهان گریه ای سخت مرا در هم شکست. چراغ ها خاموش شد. چند نفر بالا دویدند و مرا کشان کشان «پایین» بردند.

اینها همه در زمستان ١٣٦١ بود. درآغاز دهه وحشت بزرگ. دستور روز، سرکوب احزاب و گروهها بود. «اعتراف گیری» از آیت اله شریعتمداری شروع شده بود. مرجع عالیقدر شیعیان جهان به شراکت درکودتائی «اعتراف» کرده بود که به خواست «دشمن» قراربود «نظام مقدس جمهوری اسلامی» رابراندازی کند. دشمن هم آمریکا بود و انگلیس و اسرائیل و اتحاد شوروی که هنوز بود. حالا نوبت ما بود. فقط من نبودم که «اعتراف» کردم. رفقایم را زیر شکنجه وادار به اعتراف کردند. از پیرمردهای بالای ٧٥ سال گرفته تاجوان هایی که تازه از خانه های تیمی آمده بودند.

نمیه شب تابستانی ١٣٨٨- درست ٢٧ سال بعد- و این بار در سال های پایانی دهه هشتاد، با صدای گریه همسرم از خوب آشفته می پرم. آن روزهای هولناک را دیده است که مرا بردند و یاران و همراهان ما را و حالا خبر رسیده که سحر خیز را برده اند. پیشتر حجاریان را برده بودند، بنی یعقوب را، مازیاربهاری را و… حالا بند ها پر است ازسبزها. مدتهاست شکنجه ها شروع شده است. آن وقت ها خبری درز نمی کرد. جهان دیگری بود. حالا خبرها می رسد. ٢٧ سال آنچه بر بهترین فرزندان ایران رفت، راهی به آفتاب نداشت. سال ها گذشت و تیغ مرگ درتابستان ١٣٦٧ بر انبوهی گذشت تا پرتوی بر سیاهچال ها و گورهای جمعی افتاد.

حالا خبرها درز می کند. روشن است که همان سیستم دهه شصت- بیرحمی توامان طالبان شیعی و روسی-  بکار افتاده است. آن موقع برادر حسن و حسین کارآموز بازجوئی بودند، حالا حتما سر بازجویند. آن موقع بازجوها در کمیته مشترک بچه های «سپاه» بودند وبیشتر دانشجو. حالا یک مشت لات و لوتند. اوباش از بالا تائین «نظام مقدس» را  قبضه کرده اند. میهمان آقایان لات ها هم فرزندان «نظام»، سازندگان و موسسین آنند. داستان همه انقلاب ها تکرار شده است. لات های بی ریشه دارند کلک سابقه دارها را می کنند.

شیوه اما همان است. زندانی باید » اعتراف» کند. جرایم او، اندیشه هایش، دانسته وحتی نادانسته هایش راهم برادر حسین وحسن نوشته اند و یا دارند می نویسند. آنها فقط باید «اعتراف» کنند و می کنند. شکنجه ها مدرن شده است. دستگاههای مدرن از روسیه و آلمان رسیده است. شلاق نمی زنند که جایش چرک کند و برای همیشه روی بدن بماند.

لات و لوت ها به دختران وپسران بی مهابا تجاوز می کنند. فقط تجاوز می کنند. نشان می دهند که کار»نظام» به کجا رسیده است. افراد نامداررا شکنجه سفید می دهند تا پیش بینی های برادر حسین را مهر تائید بزنند. هدف»بریدن سر جنبش» مدنی  ایران است که حالا رنگ سبز دارد. بعداز » اعتراف» نوبت تلویزیون و محاکمه است. خاموش کردن سران برای پراکنده ساختن بدنه. تجربه روسی و طالبان ایرانی.آمیزش اسلام ناب محمدی و مارکسیسم قلابی و همه برای حفاظت از مافیاهای روسیه و ایران.

همسرم هنوز می گرید. می گوید :

– شما را می دیدم که از بند آویزانتان کرده اند. یکی یکی می آئید و به من که می رسید، سربر می گردانید. حفره چشم هایتان خالی است، دهان خونین تان به فریادی گشوده مانده است…

ومن زندانیان امروز را می بینم. همکاران دیده و نادیده. محمد قوچانی که درشمار یکی  از دو روزنامه نویس بر آمده از سالهای اخیر است؛و او را هرگز ندیده ام. ژیلا بنی یعقوب که یک باراو را دیده ام و شجاعتش راهمیشه ستایش کرده ام.

و دیگران را. دیگری را. اراذل کیهان دشنام شان می دهند. و چاقوکشان لابد برایشان اسلام را تعریف می کنند و به نمایندگی از جانب خداوند شلاق شان می زنند… آنهارا هم بعد از»شکنجه»

 شدید جسمی» از پله ها»بالا» خواهند برد. در مقابل دوربین خواهند نشست و «خواست های آنها» را «اعتراف» خواهندکرد.

اشکم می ریزد و قلب مریضم سخت می زند. همه»کمیته های مشترک» در هم می آمیزند. ماموران امنیتی، می خواهند شناسنامه ایرانی داشته باشند، یاروسی باشندو یا هر کوفت دیگری، دست در دست هم می دهند و حلقه شومی را می سازند. آنان زندگی انسانی را به گند حاکمانی می آلایند که بقایشان از راهروهای بویناک شکنجه و اعتراف می گذرد و مشروعیت وحقانیت شان را باید کسانی در » بالا» اعتراف کنند که در «پائین» آنها را «تحت فشارهای روحی ـ روانی وشکنجه های شدید جسمی قرار» داده اند.

صدای»برادر بازجو» بعد از ربع قرن در گوشم می پیچد. اول وضو می ساخت. این را به من می گفت و می رفت و با حکمی شرعی می آمد که نام «شکنجه » را به «تعزیر» دیگر می کرد و کابل را «تقدس» می بخشید. مرابصورت روی تخت سیمی می خواباند. دست و پایم رامحکم می بست و بعد از فریادش می فهمیدم که شلاق فرو خواهد آمد:

– یا فاطمه زهرا…

و نام دخت پیامبر اسلام با هر شلاقی تکرار می شد و درهم گره می خوردو یکی می شد.

نیمه شب بهاری در گریه و اندوه به صبح پیوند خورده است.هنوز کف پایم زق زق می کند و قلبم تند می زند. این منم که باز دارم اعتراف می کنم. قوچانی شده ام و سحر خیز و بنی یعقوب. من آزادی که به دروغین بودن خودم اعتراف می کنم. یاوه می بافم. می گویم صبح آمده است و بر سرزمین من طلا باریده است. مردمان همه خوشبختند. من دشمن مردمم. دین وایمان ندارم. فاسق وفاجرم. بگذارید بروم و دست، نه پای «اقا» راببوسم.

اما دمی که «برادر بازجو» می رود تا چلوکباب با پیاز بخورد ومژده شکستن انسانی دیگر را به اربابش بدهد، روی پاهای خونینم می ایستم.

در راهروهای همه «کمیته مشترک»ها و بند ٢۰٩ های دنیا.

فریاد می زنم :

– آی بازجوها نمی توانید جلوی آمدن بهار را بگیرید.

ما روزی همه شکنجه گاهها را ویران می کنیم و شما ماموران امنیتی  را محکوم می کنیم که بر خرابه های شکنجه گاه ها بذر عشق بپاشید.

این سایت جدید شماست؟ برای فعال‌سازی ویژگی‌های مدیریتی و رد کردن این پیام، وارد شوید.
وارد شدن