حمله، حمله

هفته دوم شهریورماه راروز بروز با حمله رقم زده اند. خانواده «حاکم سابق ليبی» گریخته اند، ماهرویان محافظش دستگیر شده اند، تاحالا ۷۰ ميليارد دلار از ثروتش رو شده است و خود در زادگاهش دنبال سوراخ موش می گردد. خبر ندارد که عشاق دست به گردنش در تهران اعتراف کرده اند که با ناتو برای فتح لیبی همراه بوده اند.

فرمانده شورای انتقالی لیبی فرمان آخرين حمله را می دهد. معلوم نیست وقتی دارد نامه رسیده ازتهران را می خواند، به تمسخر لبخندی می زندو یا از بوی گندریا چهره در هم می کشد. ایران، شورای انتقالی لیبی را هنوز به رسمیت نشناخته، ولی وزیر خارجه، رئیس اش رابه تهران دعوت کرده است.

این برگ سوخته عینا در سوریه هم رو می شود. مخالفان بشار اسد،یکشبه از بازی خوردگان آمریکا واسرائیل تبدیل می شوندبه «معترضین خودجوش و متدین .
 جمهوری اسلامی و حزب اله لبنان هشدار داده اند در صورت حمله به سوریه منطقه را به آتش می کشند و هر دو هم دارند با رهبران مخالفین بشاراسد نرد عشق می بازند.

محمود احمدی‌نژاد، پرچم آزادی و عدالت بدست می گیرد و خواهان «حق انتخابات، آزادی و عدالت برای مردم سوریه» می شود. نه فرمایش همین دوسه روزپیش «رهبر معظم» یادش است که «آمریکایی‌ها با تلاش برای شبیه‌سازی حوادث مصر، تونس، یمن ولیبی در سوریه سعی می‌کنند این کشور را که در خط مقاومت قرار دارد دچار مشکل کنند» و نه حتی حرف، چند روز پیش خودش: «غربی‌ها امید دارند به سوریه حمله کنند، همان گونه که در لیبی دخالت کردند.»

فیگارو می نویسد: «ناظران نرمش موضع ایران نسبت به تحولات سوریه را نشانه نزدیک بودن سقوط بشار اسد قلمداد می کنند.» رویترز، از تشکیل شورای ملی مخالفان خبر می دهد. این شورای 120نفره قرار است پس از سرنگونی حکومت بشار اسد، به انتقال قدرت در این کشور کمک کند. وائل میرزا، دانشمند و سیاستمدار سوری که نقش عمده‌ای در تهیه لیست نامزدهای این شورا بازی کرده ‌است، می گوید: «این شورا صدایی معتبر برای انقلاب دموکراتیک سوریه خواهد بود.»

مهم نیست که رهبر اخوان‌المسلمین مصر برای چندمین بارگفته باشد «نظام ایران سرمشق ما نیست» جمهوری اسلامی  در عمل آزادی و عدالت را به جهانیان عرضه می کند تا مبادا مردم لیبی وسوریه به اشتباه بیافتند.

سازمان حفاظت محیط ‌زیست گفته است: «اگر ‌دریاچه ارومیه خشک شود ۶ میلیون نفر مردم ساکن در این منطقه با مشکلات جدى مواجه خواهند شد.» و بخشی از این جمعیت میلیونی به خیابان آمده اند تافقط بگویند: «دریاچه ارومیه جان می‌دهد.»

مسلمانان اهل سنت کشور که اجازه ندارند نماز عید فطررا به «دین خودشان» بخوانند، می گویند «اقلا بگذارید نمازمان را بخوانیم.» حتی مولوی عبدالمجید، از علمای اهل سنت ایران و رئیس دفتر امام جماعت زاهدان دست بدامان کبریائی «مقام معظم رهبری» می شود.

هفته ای است که «مقام عظمای ولایت» برای نخستین بار با تمام کابینه خود ظاهر شده و «منحرفین» و در راسشان رحیم مشائی را همراه هیئت دولت پذیرفته اند، و دستور داده اند: «انتقاد نبايد طوري باشد كه پازل دشمن را كامل كند.»

معلوم نیست همراهی با ناتو در لیبی و دور زدن متحد استراتژیک در سوریه، پازل دشمن را تکمیل می کند یا حرفهای مظلومانه مردم آذربایجان و اهل سنت. هرچه هست، اوباش به مردم آذربایجان حمله می برند و پلیس امنيت مانع از برگزاری نماز عيد فطر اهل سنت در نقاط مختلف تهران و بسیاری از شهرهای دیگر می شود.

حمله جمهوری اسلامی به جی میل لو می رود. و شیخ دلاور کهنسال مهدی کروبی در حبس خانگی هم موردحمله قرار می گیرد. اورابه خانه امن می برند تا شاید به دامان «اسلام ناب محمدی» بر گردد، بدرستی انتخابات پیشین اعتراف کند و دستوراین هفته «آقا» را برچشم بگذارد: «بجای تأکید بر ایران قبل از اسلام، بر ایران بعد از اسلام تأکید شود.» و مهمتر از همه یادش باشد: «انتخابات نهم مجلس شورای اسلامی نبايد به چالشی برای امنيت ملی تبديل شود.»

شیخ که بعد از هفت ما ه با خانواده اش ملاقات می کند،آب پاکی روی دست «آقا» ومامورانش می ریزد:» من بر مواضع و عقاید فکری خود استوار ایستاده ام و ذره ای از مواضع خود کوتاه نخواهم آمد.»

مواضع مهدی کروبی احتمالا با خاتمی ودیگران برای حضور در انتخابات  یکی  وصدالبته»امری بی خود» است. این را حضرت آیت اله مهدوی فرموده اند و بعنوان حمله نفس گیری از روی صندلی چرخداری که مدتهاست لب گور ایستاده است. حالا بگذار رئیس جمهور سابق ایران، بازهم بگوید: «بیش از همیشه به اطمینان خاطر برای تأمین حقوق و حرمت و معیشت مردم و امکان دخالت آزادانه در تعیین سرنوشت و رفع و دفع مشکلات داخلی و خطرات خارجی نیازمندیم.»

حمله در زمینه های دیگر هم در راس امور است.سردار قاسم سلیمانی، از تسخیر تام وتمام سنگر وزارت نفت نفس تازه کرده ونکرده به کمپانی های نفتی استکباری حمله می برد وبرای اینکه توی دهان شل و توتال بزند، یک قرارداد۵۰۰ میلیون دلاری را برای قرارگاه خاتم الانبیا نهایی می کند. سر دار بر خلاف پیشینیان خودکه كشور را از واردات بنزين بي‌نياز خوانده بودند، مجوز واردات ۱۴ميليون ليتر بنزين با اکتان بالا را صادر می کند تا با بنزين توليد داخل ممزوج شود.

لابد شرکت گازپروم روسيه – بزرگترين شرکت گازی جهان -ـ هم در ادامه حمله از طرح توسعه ميدان مشترک نفتی آذر کنار گذاشته می شود.

مشکل نفت کلا حل می شود و حمله واردات داروئی چین وهند به صنعت داروسازی ایران، نتایج ثمر بخش خودرا روشن می کند: «این صنعت می رود تا به سرنوشت بسیاری از صنایع دیگر مبتلا شود که به دلیل تحریم و سیاست‌های غلط دولت ورشکسته و نابود شده‌اند.»

عین این اتفاق هم در عرصه اخلاق روی می دهد. حمله بی امان سی واندی ساله به ویدئو وماهواره و اینترنت نتیجه می دهد و دشمن در «جدایی مردم از دین و تهی كردن نظام» تو دهنی عجیب و غریبی می خورد.

ابراهیم براتی، معاون اطلاعات سپاه فجر استان فارس با افتخار آمار «تکان دهنده ای» را اعلام می کند: «50 درصد مردم – یعنی 37 میلیون نفر- از ماهواره استفاده می کنند. در زمینه استفاده كاربران اینترنت از سایت‌های غیراخلاقی در بین ۱۸۲ كشور جهان تهران مقام نخست و شیراز رتبه پانزدهم را به خود اختصاص داده است.»

در هفته ای که حمله آمریکا به القاعده دستاورد تازه ای داشته و عطیه عبدالرحمن، نفر دوم القاعده وجانشین بن لادن با استفاده ازهواپیمای بدون سرنشین در پاکستان کشته شده است، احمدوحیدی وزیر دفاع جمهوری اسلامی می‌گوید ایران خط تولید الیاف کربن راه‌اندازی کرده است.و فریدون عباسی که از یک حمله تروریستی جان سالم بدر برد وشدرئیس سازمان انرژی اتمی، می گوید:»بيش از نياز راکتور تهران اورانيوم ۲۰ درصدی توليد کرده ايم.»

نتیجه؟ تهدید به حمله نظامی از زبان نیکلا سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه: «جاه طلبی برنامه اتمی ـ نظامی و بالستیک[ ایران]تهدید فزاینده ای را شکل داده است که احتمال دارد به حمله پیشگیرانه به تاسیسات ایران منجر شود که این می تواند بحران بزرگی را به وجود بیاورد و فرانسه به هر قیمتی خواهان اجتناب از آن است.»

هفته دوم شهریور ماه 1390 به انجام می رسد. سردار نقدی معروف، از ورزشکارانی که «دل‌درد شجاعانه» گرفتند و برای مقابله با تیم والیبال اسرائیل به میدان نرفتند، تجلیل می کند. سردار پاشایی، قهرمان کشتی فرنگی جهان که بناچار ایران را واگذاشت و به آمریکا رفت، انگار جواب شکنجه گر زاده عراق و همه طالبان شیعه همتای او را می دهد:» در ایران شرافت و انسانیت را قربانی می‌کنند.» و ایران بیاد می آورد که پهلوانانی از تبار پوریای ولی و غلامرضا تختی داشت.

عبدالعلی بازرگان»دل درد شجاعانه» را در نمای عمومی می بیند:»در هر حال بحران عظیمی که جامعه امروز ایران را در بر گرفته، بیش و پیش از بحران گسترده سیاسی و اقتصادی، بحران اخلاقی و اجتماعی است که تا این بحران سامان نیابد و به حکم قرآن نفسیات یک ملت تغییر نکند، سرنوشت آن تغییری نخواهد کرد.»

فضل الرحمن اوریا، روزنامه نگار افغانی در برنامه گفت وگوی زنده شبکه خبر حرفی می زند که به مرداول دنیای مجازی تبدیلش می کند:»در حال حاظر ایران تنها كشور دنیا است كه در انزوای كامل و بحران عمیقی به سر می برد و با هیچ یك از همسایگان خود رابطه دوستانه ندارد.»

آزادی چندین زندانی سیاسی و سخنان آیت اله خامنه ای، حکایت از مهندسی دقیقی برای انتخابات آینده می کند. اما انگار گوش شنوائی برای شنیدن سخنان محمدخاتمی نیست:»ملت‌ها بیدار شده اند٬ آزادی می‌خواهند٬ رفع حالت فوق العاده سرکوب و اختناق را طلب می‌کنند، عزت پایمال شده خود را در برابر دیکتاتور‌ها باز می‌جویند. انتخابات آزاد و حکومت‌های مردمی را طلب می‌کنند. مطمئنا این موج همچنان ادامه خواهد یافت و دیر یا زود همه نظام‌های خودکامه وحکومت‌هایی را که از زمان عقبند خواهد گرفت افسوس که خودکامگان نمی‌توانند مقتضیات زمان خود و حق و حرمت مردم را دریابند و اگر هم در یابند وقتی است که دیر شده است.»

و تینوش نظم جو، تکه ای از گفت وگوی نمایش در حال تمرینش راروی فیس بوک می گذارد:

دانيد بدانيد كه پس از ما
ديگرانى مى آيند
صبورتر سمج تر
قوى تر خبره تر
و يك به يك پس مى گيرند از شما
آن چه از ما ربوديد
و اما تكيه كلام شان
همان ترانه هايى خواهد بود
كه ما روزى سروده بوديم…

درس آخر شیخ

هوشنگ اسدی: شیخ، شیخ دلاور خاطره شیخ محمد خیابانی را درذهن زنده می کند، این روزها که تیر خلاص به دریاچه ارومیه می زنند وعاشقانش را در خیابانهای آذربایجان ستارخان بخون می کشند.

تمامی شب بارانی با شیخ می گذرد در زندان شاه – به هنگام ویرایش آخر نسخه فارسی کتاب دردست انتشارم که تمامی” نامه هائی به شکنجه گرم” در زمان سلطان است.

در زمان شاه با شیخ در بند بودیم و ۹ نفر بودیم. عقاید گوناگون داشتیم و تنها شیخ ما مهدی کروبی بود. گل یا پوچ بازی می کردیم. سهمیه شیر شیخ را به اصرار او لب می زدیم وهیچکدام خوا ب هم نمی دیدیم که “انقلاب” شود و هم لباس های مهدی کروبی بر سر کار بیایند و یکایک ما را به مسلخ بفرستند. وچنین شد. و از نه زندانی سلول ۹ بند پنج هیچکس جان بسلامت نبرد و حتی شیخ.

در اولین روزهای پیروزی” انقلاب شکوهمند اسلامی” درخانه خیابان بهار گرد آمدیم. همه آمدند . شیخ را دعوت نکرده بودیم. در شمار حاکمان جدید بود واساسا کسی از ما انقلاب در کسوت روضه خوانی را باور نداشت.

صاحبخانه و همسرش خوش شانس ترین مابودند. وقتی به دیدار شهر خود می رفتند در حادثه قطار جان باختند و عکس شدند در روزنامه کار. دو فدائی دیگر آواره غربتند. مجاهد ما، گمانم درقرار گاه اشرف باشد و یا بهرحال جائی دوراز وطن در کنار همفکرانش. اصفهانی تیزهوش ما که برادرانش همان زمان در زد و خورد کشته شده بودند، از بد حادثه به بختیاری رفته و پیرانه سر کشاورزی می کند. مرد همیشه خوابیده بر برانکارد درآمریکاست. خداکند دو دیگر راجمهوری اسلامی اعدام نکرده باشد.

ومن که شب ، تمام شب را از سلول زندان شاه به خانه امن سلطان می روم و بر می گردم. آخربن نفر، اکنون تحت فشار” روانشناسان” است تا به تلویزیون بیاید. برای او هم همان سرنوشت را تدارک دیده اند که برای بقیه ما. در زندان قزلحصار بود که “برادر معصومی” بفریاد بمن گفت:
– نمی گذاریم مانند زمان شاه قهرمان از زندان بیرون بروید. یا شما را می کشیم و یابه لجن می کشیم…

و حالا می خواهند شیخ رابه لجن بکشند. پیرمرد را که جوانی و هستی خود را در راه انقلاب اسلامی داده است، با اعتراف تلویزیونی نیست کنند.

نمی دانم شیخ لجوجی که من در زندان شاه شناختم چقدر تاب می آورد. بعداز شش ماه بی خبری او را به خانه امن برده اند و “روانشناسان” کارکشته که سی سال سابقه “درمان” زندانی را دارند بر بالنیش حاضرند. همه ابزار را دارند تا سرنوشت آیت اله شریعتمداری، احسان طبری، عزت اله سحابی و… دیگران و دیگران را به واقعیت زندگی شیخ تبدیل کنند.

تمام شب بر خودمی لرزم. می دانم هیچ پرنده ای در قفس به دلخواه خود نمی داند. دلم نمی خواهد شیخ لب از لب باز کند.ظرفیت انسانی بر من آشکار است. عصر قهرمانان به پایان آمده است. فصل های قهرمانی هم به ” نازلی سخن نگفت” می رسد و هم به پاهای گالیله که بر زمین می نوشت نه و به دهان می گفت آری.

شیخ، به تمامی شیخ است و قهرمان در اندیشه. او به قدرت زمانه “نه” گفت و با مو و ریش سفید بر بلندای گفتمان زمانه ” آزادی” رافریاد زد. تن پیرش که از سلول شاه تا خانه امن سلطان آمده می خواهد تاب بیاورد یانه. همه به حضورحسب معمول “داوطلبانه” او در تلویزیون خواهیم خندید و دندان خشم بر جگر خواهیم بست از نظامی که یا می کشد و یا به لجن می کشد.

هم سلولی ها ی ما از معبر زندان وشکنجه گذشتند وبراه های غربت رفتند.آخرین ما- شیخ دلاور- مارا به بخش تاریک و خوفناک دیگری از نظام می برد که هنوز بیشترین بخشش در تاریکی است: خانه های امن امنیتی. دراین خانه ها کتاب های احسان طبری به رشته تحریر در آمد، عمر به آذین در عزلت تا دمی مانده به آخر دوام یافت، فتوای قتل سعیدسیرجانی صادر شد و دیگران که می دانیم و بسیاری که نمی دانیم.

وتمامی این فصل در زمان ولایت سیدعلی خامنه ای گذشت که وقتی ما ۹ هم سلولی در بند بالائی کمیته مشترک بودیم، او در سلول بند پائینی قدم می زد… قاتل مااز آسمان نیامد، او همبند ما بود. او از متن اندیشه استبدادی می آمد.

هم سلولی سالهای دور درخانه امن از خواب بخواندن نماز صبح برخاسته و من به تلخی تمام بااین اندیشه سحرگاهانی گلاویزم:

– اندیشه هر کدام از ما بندیان دیروز پیروز می شد، جز این شد که امروز شد؟

و سرنوشت اعدام و زندان و غربت و خانه تیمی چندان تلخ نمی نماید از پاسخ این پرسش: ما قربانیم استبدادیم چه بسا که عاملان آن می توانستیم بود درجامه دیگر.

واین درس آخر شیخ است بما چه به تلویزیون بیاورندش و چه نیاید:

– آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک

همچون گلوگاه ِ پرنده ای،

هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند.

* houshangassadi.com

گل ياپوچ با کروبي در زندان شاه

درست همين روزها بود. بهار سال 1354 داشت مي آمد. در سلول 9 بند 5 کميته مشترک زير آفتاب کم رمق نشسته ‏بوديم و داشتيم شپش مي کشتيم. 9 نفر بوديم. دو مذهبي: شيخ کروبي واحمدشاه کرمي. يک مجاهد: محسن سياه کلاه و ‏بقيه چپي.‏

از آقاي خامنه اي که جدا شدم و‎ ‎شرحش را‎ ‎پيشتر نوشته ام که مي شود در اين نشاني پيدايش کرد: ‏

با آقاي خامنه اي در زندان شاه‏‎

مرا آوردند اينجا که عمومي بود.

شيخ کروبي همين شخصيتي را داشت که حالا دارد. گاهي فکر مي کنم که هنوز هيچ تغييري نکرده است. جوشي و ‏صريح اللهجه. بسيار ساده مي نمود و سخت مهربان بود. روستايي مردي تمام عيار که به خاطر زخم معده اش سهميه ‏شير داشت. روزي يک شيشه شير کوچک برايش مي آوردند. اول اصرار داشت همه به شير لب بزنند که از گلويش ‏پايين برود.‏

اول 7 نفر بوديم.ايرج را دو سه شب بعد آوردند. معلم بود. با قدي بسيار بلند و سخت رنج ديده. او طرفدار فدائيان بود و ‏جرمش سرودن يک شعر 6 سطري در مدح چريکهاي فدائي خلق.شبي که ماموران به خانه اش ريخته بودند، از ميان ‏کتاب هايش آن شعر را پيدا کرده بودند. کتک مفصلي خورده بود. او به 12 سال زندان محکوم شد. ‏

مسعود را بعد آوردند. دانشجوي دانشگاه آريامهر بود. حالا که در روزشمار تاريخ ايران زمانش را پيدا مي کنم، بايد 15 ‏يا 16 اسفند 1353 بوده باشد. چون به نوشته روزشمار 12 اسفند همان سال سروان نوروزي رياست گارد دانشگاه ‏صنعتي آريامهر به ضرب گلوله کشته شده بود. مسعود، اين جوان رنگ پريده بلند بالا که شاگرد اول دانشگاه بود، در ‏ارتباط با اين ترور دستگير شده بود. مي گفت: «وقتي با پدرم به سر کوچه مان رسيديم، ديديم محله در محاصره کلاه ‏سبزهاست. وارد کوچه که شديم، پر از افراد غريبه بود. يکي از آنها جلو آمد و اسمم را پرسيد. تا گفتم ريختند و مرا به ‏زمين زدند.»‏

ساواک در تعقيب سروان منصوري، محمد معصوم خاني را گرفته بود و درخانه او که ضارب سروان نوروزي بود، ‏کروکي خانه مسعود را يافته بود. مسعود که با او درس مي خواند، اساساً از وضعيت سياسي اش خبر نداشت و براي ‏جلسه درس بعدي آدرس خانه اش را کشيده و به او داده بود. ساواک هم فکر کرده بود، اين نقشه يک خانه تيمي است.‏

مسعود را هر روز به بازجويي مي بردند. وقتي برمي گشت، گيج و آشفته دور خودش مي چرخيد و از ما مي خواست، ‏هر اسمي را مي دانيم بگوييم. يکي مي گفت: ‏

‏- داود…‏

سري تکان مي داد و مي گفت: ‏

‏- نه نه نه… اينو گفتم… يکي ديگر…‏

و خودش گفت از او خواسته اند، هر کسي را که در دانشگاه مي شناسد، معرفي کند تا آزادش کنند و او دنبال اسم تازه ‏مي گشت. ‏

معلوم بود که تعادل رواني اش را از دست داده است، اما وضع او جو سلول را هم تغيير داد؛ قراردادي نانوشته راه هر ‏نوع بحث را بست و فضاي شوخي بر سلول حاکم شد و بازي گل يا پوچ جاي همه چيز را گرفت. ‏

پيشتر هر روز بحث داشتيم داغ داغ. بحث هم از واعظ معروفي شروع شد که آنروزها بازارش سکه بود. جلال که بعد ‏از انقلاب آزادشد و در راه مشهد در تصادف قطار کشته شد، چند بار او را در زادگاهش ديده بود که شعبده مي کرد، از ‏بالاي منبر با امام زمان حرف مي زد و مي گفت امام مي گويد: ‏

‏- هرکس منتظر ظهور من است واق واق کند‏

و مردم در مسجد واق واق مي کردند. محسن هم او را در مهديه تهران ديده بود. بچه هاي فدائي ومجاهد مي گفتند در ‏حاليکه چريکها دارند بامسلسل بارژيم مي جنگند اين کارها تحميق مردم است. احمدهم کم و بيش موافق بود.‏

آقاي کروبي با همان لهجه معروف، مخالفت مي کرد. مدافع نبود، اما مي گفت که اين اسلام واقعي نيست. اسلام راستين ‏رابايد نزد آقاي خميني يافت. همه مي گفتند آقاي خميني. بعدها بود که درجه امام گرفت. آقاي کروبي باشور تمام حرف ‏مي زد تادهانش کف مي کرد. مي گفت که مدينه فاضله واقعي را اسلام مي سازد. اخيرا هم در مصاحبه باروزنامه اش ‏گفته بود در جواني مي خواستيم مدينه فاضله بسازيم. دراين مدينه فاضله همه آزاد بودند. علماي اسلام با صاحبان عقايد ‏مختلف بحث مي کردند جوري که سوسک بشوند و بروند روي ديوار. کميته مشترک خراب مي شد و جايش پارک مي ‏ساختند.‏

بعد از آمدن مسعود اين جو عوض شد. کسي بحث نمي کرد. دو دسته مي شديم: تيم تهران که من سر گروهش بودم و تيم ‏اصفهان که احمد، آن رند اصفهاني دوست داشتني بقول خودش، فرمانده عملياتش بود. همه خانواده اش عضوگروه ‏چريکي مهديون بودند.‏

براي هر دور بازي اعضاي تيم را تغيير مي داديم. هيچ کدام هم کروبي را انتخاب نمي کرديم. بعد از چند دور بازي ‏فهميده بوديم که نمي تواند اين بازي را ياد بگيرد.‏

بارها من و احمد با هم و جدا جدا به او گفته بوديم: «گل را که توي دست شما مي گذارند، دست تان را باز نمي کنيد، ‏مگر اينکه سرگروه تيم مقابل دستي را که گل توي آن است بگيرد و بگويد: گل را بده… يا پوچ است.»‏

کروبي هم سر تکان مي داد که متوجه شده است. اما همين که گل را به دست او مي دادند و يکي از گروه مقابل مثلاً مي ‏پرسيد: ‏

‏-آقاي کروبي گل داريد؟

او اگر گل داشت مي گفت: «بله که دارم» و دستش را بلافاصله باز مي کرد و اگر نداشت مي گفت: » نخير. به من گل ‏ندادند.» ‏

اول از اين ماجرا بلند بلند مي خنديديم، طوري که نگهبان ها به اعتراض در را مي کوبيدند. کمي بعد اين ماجرا مشکل ‏شد، چون هميشه بازي را متوقف مي کرد. با احمد تصميم گرفتيم به آقاي کروبي گل ندهيم و او يک بار در اين تيم و ‏يک بار در آن تيم به اصطلاح نخودي باشد. اما همين که گل را پخش مي کرديم و به اقاي کروبي نمي داديم، دست هايش ‏راباز مي کرد و مي گفت: ‏

‏- به من گل ندادند.‏

مجبور شديم باز هم گل را بدهيم. هر بار هم کلي باشيخ سر و کله مي زديم و قواعد بازي را يادش مي داديم. او هم سرش ‏را تکان مي داد که فهميده است. و بازي شروع مي شد. اما تا يکي از تيم مقابل روي دستش مي زد و مي گفت: ‏

‏- نوچ… لوچ…‏

و يا اگر ‏

‏- گل داري راستش را بگو…‏

شيخ دستش را باز مي کرد يا راستش را مي گفت و بازي به هم مي خورد.‏

‏ ‏

روزهاي حمام، ما را بين دو دوش تقسيم مي کردند. به همان شيوه سلول انفرادي، گربه شور مي کرديم و برمي گشتيم. ‏شيخ کروبي حساسيت هاي آقاي خامنه اي رانداشت. با ما راحت بود.‏

يک بار که از حمام برگشتيم، احساس کردم تنم مي خارد. فکر کردم از ناقص بودن شست و شو است. پيراهنم را در ‏آوردم. زير بغلش غرق موجودات ريز بود. به جلال نشان دادم. او گرفت. باانگشت فشار داد وگفت: ‏

‏- شپش…‏

بقيه بچه ها پيراهن هايشان را معاينه کردند و معلوم شد، شپش سراسر اتاق را گرفته است. به نگهبان هايي که غذا مي ‏آوردند، گفتيم. خنديدند و رفتند. ‏

کارمان شده بود که نشسته در آفتابي که از شيشه اتاق به داخل مي ريخت، شپش ها را بکشيم. گاهي هم صداي گوگوش ‏از پنجره مي آمد که همسايه بخش اداري شهرباني بود و راديويشان اغلب روشن.‏

اول مسعود را بردند. بعد من آزاد شدم. بعد احمد. از بقيه خبر نداشتم تا شيخ مهدي ودوستان را در مراسم معروف عفو ‏زمان شاه ديدم. معلوم شد شيخ گل ياپوچ سياسي را خوب بلد است. شيخ و هيات موتلفه به بهانه مبارزه بامارکسيسم از ‏شاه عفوگرفتند و آمدند بيرون.‏

بقيه که در بازي سياسي، پوچ آورده بودند ماندند زندان و همه بعد از انقلاب آزاد شدند. يک بار هم در خيابان بهار ‏درخانه جلال جمع شديم و کدورت خطوط سياسي، همه آن رفاقت سلول را بر باد داد. پس پراکنده شديم.‏

شيخ کروبي در بازي سياسي هي گل آورد. اول نماينده مجلس از اليگودرز شد. فريبرز صالحي يکي از رقبايش بود که ‏چند سال بعد اعدامش کردند.‏

بعد شيخ رئيس مجلس شد. حالا من دوباره د رهمان سلول 9 بند 5 بودم و اين بار يازده نفر بوديم. کميته مشترک نه تنها ‏پارک نشده بود، سلول هايش پر پر بود.‏

‏ 9 هم سلولي سلول 9 بند 5 زمان شاه همه زنده مانديم ازجمله آقاي کروبي. بعد ازانقلاب خدمتمان رسيدند. عده اي را ‏گرفتند. بعضي ها اعدام شدند، کساني راهي غربت. از 11 هم سلولي سلول 9 بند 5 روزگاري که شيخ کروبي داشت ‏مدينه فاضله را مي ساخت و ادعاهاي زندان شاه را ثابت مي کرد؛ 2 نفر جان سالم بدر برديم.‏

و شيخ مهدي کروبي، همچنان با مهارت بازي گل يا پوچ سياست را پيش برد. حالا حزب دارد. روزنامه دارد و با ‏قدرت مرتب گل را ردو بدل مي کنند. ديروز هم سلولي هايش پوچ مي آوردند و حالا دوستانش. و تازه شاه گل بازي ‏مانده است. شيخ کروبي که اسم خودش را گذاشته سرواصلاحات دارد آماده مي شود رئيس جمهور شود.‏

و من سخت خوشحالم که در بازي زمانه پوچ آورده ام. دلم براي همه بچه هاي سلول 9 بند 5 تنگ مي شود واين صبح ‏بهاري باراني در کنج غربت را به صد تا صندلي مجلس و رياست جمهوري ترجيح مي دهم که زيرش خون هم سلولي ‏هايم جاري باشد.

منبع: روزآنلاین

بخاطر » نامه هائی به شکنجه گرم»: جایزه بین المللی کتاب حقوق بشر 2011 برای هوشنگ اسدی


جایزه بین المللی کتاب حقوق بشر سال 2011 به  نویسنده ایرانی هوشنگ اسدی برای کتاب» نامه هائی به شکنجه گرم» تعلق گرفت.

برنده اولین دور این بخش که توسط صاحبان صنعت نشر و رسانه اطریش از  سال گذشته  به مراسم «جشن کتاب» اتریش افزوده شده،خانم چانگ جانگ، نویسنده کتاب «قوهای وحشی[سه نسل از زنان چینی]» بود .امسال ،بر اساس اعلام سایت رسمی » جشن کتاب»

از میان 20 کتابی که برای دریافت جایزه» کتاب حقوق بشر سال» 2011 نامزده شده و یکی ازانها ماریا وارگاس یوسا ـ  برنده نوبل ادبیات ـ بود،هیات داوران یک نویسنده ایرانی را برگزید.
» جشن کتاب»  اطریش از سال 2006  به معرفی و تجلیل  از بهترین و پرخواننده ترین کتاب های سال اختصاص دارد. » شب کتاب » از سال گذشته، با همکاری صاحبان «صنعت نشر کتاب و رسانه» و وزارت آموزش، فرهنگ و هنراین کشور » جایزه جهانی بهترین کتاب حقوق بشر» رانیز اهدا می کند. هدف از ارائه این جایزه تاکید براهمیت حقوق بشر بعنوان مقوله ایست که مطابق منشور سازمان ملل، بنیان » آزادی، عدالت و صلح «در جهان است.

منتخبین این جشنواره،نویسندگان وروزنامه نگارانی هستند که خشونت و پایمالی حقوق بشر را بصورت خبر، گزارش و کتاب عرضه وجهانیان را از نادیده انگاشتن قوانین بین المللی مطلع کنند. برخی ازاین نویسندگان و روزنامه نگاران خود در معرض خشونت  می گیرند و گاه جانشان هم بخطر می افتد.

جایزه بین المللی» کتاب حقوق بشر سال» برای قدردانی و بزرگداشت ارزنده ترین این فعالیت ها که در قالب کتاب (چه مستند و چه داستانی) ارائه شده اند، اختصاص یافته است.

هرسال هیاتی بین المللی شامل 19 نفر از شاخص ترین روزنامه نگاران و معتبرترین اهالی رسانه تحت مدیریت وزیر فرهنگ اتریش کتاب هائی را که از سال 2005 به بعد به زبان های انگلیسی یا آلمانی منتشر شده اند، بعنوان نامزد دریافت جایزه به هیات داوران معرفی می کنند.هیات داوران هم که شامل شش روزنامه نگار برجسته اطریشی است کتاب برنده را بر می گزیند.

برای انتخاب کتاب برگزیده حقوق بشر امسال 20 کتاب که نویسنده یکی از آنها ماریاوارگاس یوسا برنده نوبل ادبیات است، در اختیار هیات داوران قرار گرفت:

ایشمئیل بیه: «راهی دراز پیموده، خاطرات پسرک سرباز» -رومئو دالایر: «سربازوار می جنگند، کودک وار می میرند» -باربارا دمیک: «هیچ برای غبطه، زندگی های پیش پا افتاده در کره شمالی» – ایوگن فریوند: « کانون های سیاست جهانی- چگونه همه چیز به هم مربوط است»- پیتر گادوین: «روزی که یک کروکودیل خورشید را بلعید- مجموعه خاطرات»پریسیلا ب. هاینر: «حقایق غیرقابل بیان- عدالت انتقالی و چالش های مربوط به کمیسیون های حقیقت» – هوشنگ اسدی: «نامه هایی به شکنجه گرم- عشق، انقلاب و زندان در ایران» -آتنا جفری: «در تعقیب رنگین کمان- دوران انتقال افریقای جنوبی از ماندلا به زوما» –  جیکوب کلنبرگر: « قوانین بین المللی بشردوستانه» – ساری ماکدیسی: «فلسطین از تمام زوایا- اشغال همیشگی» – ساموئل موین: «آخرین سرزمین آرمانی- تاریخچه ی حقوق بشر» -کوتا نیلیما: «مرگ یک رباخوار» -سامانتا پاور: «در تعقیب شعله ی آتش: سرجیو دی ملو ​​و مبارزه برای نجات جهان» -رناتا سرلیت: «فرزندان هیولای ریش آبی» (عنوان ترجمه از لیتوانیایی به آلمانی: « جهنم کورنلیوس»- راجا شیهاده: «گام های فلسطینی- یادداشتی بر یک چشم انداز گمشده» – بن شفارد: «راه درازی تا خانه: عواقب دومین جنگ جهانی» – ماریو وارگاس لوسا: «ضیافت بزغاله»- گونتر والراف: «از دنیای دلیر نوین- سفری به درون» -راب وودوارد: «نبردهای اوباما»

هیات داوران از میان کتابهای فوق، کتاب » نامه هائی به شکنجه گرم» نوشته هوشنگ اسدی را برگزید.مراسم اهدای جایزه روزاول ژوئن ( 11خرداد )در وین، پایتخت اتریش برگزار می شود. جایزه در سالن شهر وین توسط شهردار این شهر به نویسنده ایرانی اهداء خواهد شد.

نگاه وال استریت ژورنال به » نامه هائی به شکنجه گرم»

نگاه وال استریت ژورنال به » نامه هائی به شکنجه گرم»

سائول روزنبرگ

برگردان: بهاره خسروی

اثری ماندگار و تکان دهنده

پای هوشنگ اسدی هنوز هم زق زق می کند . از 25 سال پیش که او روزهای متمادی در زندان های جمهوری اسلامی

شکنجه شد ، این دردها او را ترک نگفته اند.

شکنجه گران حکومت اسلامی به خوبی می دانستند که کف پاها نقاط بسیار تحریک پذیری در انتهای اعصاب حسی هستند

و به عنوان اهداف شکنجه به راحتی استخوان های آن را له می کردند .

هوشنگ اسدی در خصوص خاطرات زندان و شنکنجه هایش در  سال های حدود  1980 می گوید

هنوز هم وقتی برای نوشتن خاطرات مربوط به دوران زندگی خود در خانه و سرزمین سابقش که او

در کتاب خاطرات فوق العاده ی خود به نام » نامه به شکنجه گر من » از آن به عنوان «زندان بزرگ ایران» یاد می کند و

داستان فرارش از آن کشور به پاریس در سال 2003 می نشیند ،اشک در چشمانش جمع می شود.

کتاب به هر ترتیب قابل توجه است ، اما آنچه آنرا به ویژه به یادماندنی می سازد طنز تلخ و دردناکی است که نتیجه

ی شخصیت پردازی داستان آقای اسدی است . اولین تجربه ی او به عنوان زندانی سیاسی در سال 1970 بود .

او یک جوان کمونیست بود و دولت محمد رضا شاه پهلوی او را به عنوان  تهدید علیه حکومت خود به زندان انداخت.

برای چندین ماه آقای اسدی با یک روحانی خوش قلب که هنگام نماز گریه می کرد هم سلول بود که او نیز از نظر رژیم یک تهدید محسوب می شد.

دو همبند با هم دوست شدند ، و وقتی آن ها در زندان از هم جدا می شدند ،

دوست روحانی به به آقای اسدی اطمینان می داد که در تحت لوای یک حکومت اسلامی _ سرنگونی حکومت شاه هنوز در حد یک فکر بود

_  حتی یک قطره اشک هم از چشم بیگناهی جاری نخواهد شد.

بعد از اینکه دولت اسلامی در سال 1979 قدرت را در دست گرفت ، روحانی ، حالا آزاد و در واقع یکی از اعضای ارشد نظام انقلابی شده بود ،

از همبند ایده آلیست خود برای انتشار روزنامه ی رژیم دعوت کرد. با همه این ها ، کمونیست های ایران مانند آقای اسدی از انقلاب اسلامی حمایت کرده بودند .

اما آقای اسدی بعد از دریافت پیشنهاد می دید که او ایدئولوژی اسلامی را قبول ندارد و اگر آن پیشنهاد را بپذیرد مجبور خواهد بود تا به خودش و دیگران دروغ بگوید .

دشوار است این که بدانیم چه چیزی این نوع حقیقت را می سازد ، یک جهل نسبت به معنای درست چیزی که مخالفت محسوب می شود ، چیزی که دفاع از آن محسوب می شود و

اینکه چه هزینه ای در بر خواهد داشت . آقای اسدی فکر نمی کرد وقتی که سطح فعالیتش برای رژیم اسلامی را کاهش بدهد ،

دری که او پشت سرش بسته است تنها به سمت اتاقی باز شود که در آن طنابی از سقف آویزان است و لکه های خون بر دیوارها نقش بسته است.

به نظر او اگر کمونیسم محبوبش نیز که قدرت را بدست می آورد به جانب توتالیتارسم می رفت. به نظر او اسلام رادیکال و کمونیسم هر دو به توتالیتاریسم می انجامند.

ماه عسل حاکمان اسلامی با کمونیست ها کوتاه بود و به زودی سرکوب عمومی راه اندازی شد. بنابراین در سال 1983

آقای اسدی به حوزه ی افرادی که مورد ظلم و ستم حکومت بودند ، متعلق شد . حکومت مانند دوره ی شاه شروع به دستگیری و

بازداشت افراد کرده . دوست قدیمی او روحانی اسلامی در همین حال دوران شکوفایی خود را ادامه می داد و

این روزها ادامه داشت برای او یعنی سید علی خامنه ای تا رسیدن به مقام  ولی فقیه .

آقای اسدی فرد سیاسی بی تزویری است که وقتی بازداشت شد تا مدتی فکر می کرد  آمریکا  مانند سال

1953 که کودتایش موجب بازگرداندن شاه به قدرت شد ، دست به کودتا زده است. او بیش از دو سال را تحت بازجویی و

شکنجه اسلام گراها سپری کرد. شکنجه گر او از نام  مستعار » برادر حمید» استفاده می کرد.

آقای اسدی مورد ضرب و شتم قرار گرفت ، طناب پیچ شد ، و از مچ دستش برای ساعت ها آویزان شد به طوری که فقط انگشتان پایش زمین رالمس می کرد.

بعد او را از پا آویزان می کردند به طوری که نوک بینی او در مدفوعش قرار بگیرد. او می نویسد :» برادر حمید زندگی مرا از یک جوان ایده آلیست به پست ترین موجود روی زمین تغییر داد.»

در نهایت او شکست و «اعتراف» کرد که برای بریتانیا و شوروی جاسوسی کرده است . اینجا کسی نمی تواند به شجاعت فوق العاده ی آقای اسدی شک کند.

آقای اسدی می نویسد : «فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ، کشوری که من در اوج قدرتش از آن بازدید کرده بودم ،

هم زمان با تغییرات اندیشه سیاسی من بود. من از خودم آزاد شده بودم.»  او  روزهای پیش از آزادی  بهمامورین  وزارت اطلا عات می گوید

هیچ چیز برایش نمانده است ، مگر » عشق ، آبجو و ادبیات .»

کتاب به پایان می رسد . او از زندان آزاد می شود . اما در کشوری که پارانویای حاکمان آن حتی با قتل عام هزاران نفر در سال 1988

به دلیل خطر مخالفتشان با قوانین اسلامی کمتر نشده ، غریبه است.

او به مدت 15 سال به زندگی در ایران ادامه می دهد با سوگند دروغین توبه از فعالیت های سیاسی و

سر انجام هنگامی که فرصت دست می دهد همراه همسرش به پاریس پرواز می کند

نویسنده باسابقه و ویراستار و مترجم ، هم اکنون برای وب سایت فارسی زبان «روزآن لاین»  که خود از بنیانگذاران آن می باشد  ،می نویسد

شرح بی غرض آقای اسدی از تجارب خود کتاب را اثری ماندگار در میان ژانر خاطران شکنجه های هولناک می سازد.

» نامه به شکنجه گر من » بیشتر از این جهت برجسته است که یک کالبد شکافی بسیار دقیق از روابط نزدیکی که میان شکنجه گر و

شکنجه شونده ایجاد می شود به حساب می آید. این درک شهودی همه ی آن چیز پر اهمیتی است که آقای اسدی به ما داده است یعنی یک تصویر

ماندگار از اسلام داغ که موجب می شود تا شکنجه گر آن چنان بی رحم رفتار کنند.

این سایت جدید شماست؟ برای فعال‌سازی ویژگی‌های مدیریتی و رد کردن این پیام، وارد شوید.
وارد شدن