عکس «جاسوسان ایرانی» در بنیاد اولاف پالمه!

جمعی از «جاسوسان ایرانی» بطور «مخفی » در بنیاد اولاف پالمه کنفرانسی تشکیل دادند. عکس حاضران و اسناد بدست آمده ا زاین گردهم آئی بطور اختصاصی منتشر می شود. 

 گزارش نشست استکھلم : جمع متنوعی از مخالفان جمھوری اسلامی ايران، در تاريخ 15و 16 بھمن ماه 1390 (4 و5 فوریه 2012)  به دعوتمرکز بين المللی اولاف پالمه در سوئد گرد ھم آمدند و در يک فضای دوستانه ، بر ادامه گفتگو و ضرورت وفاق ایرانی برای نفی استبداد، و نفی ھرگونه تبعيض و نقض حقوق بشر، برای دموکراسی بر مبنای جدايی نھاد دين از دولت و انتخابات آزاد بر اساس معيارھای بين المللی توافق کردند.

 شرکت کنندگان در اين نشست، برای تداوم و گسترش اين گفت و گوھا در جمع ھرچه بزرگ تری از نيروھای اپوزيسيون ھم صدا شدند.

امضا کنندگان:

امين احمدی

فريدون احمدی

شھريار آھی

ھوشنگ اسدی

جواد اکبرين

نوشابه اميری

ناصر بليده ای

جما بورش

ناھيد بھمنی

رامين پرھام

مھشيد پگاھی

ليلی پورزند

محمد تھوری

آرام حسامی

ناھيد حسينی

محسن خاتمی

جواد خادم

مھدی خرازی

فرشاد دوستی پور

نيما راشدان

احمد رأفت

محسن سازگارا

ماشا: سليمی

گلاله شرفکندی

حسن شريعتمداری

رضا طالبی

شھران طبری

مزدک عبدی پور

 اکبر عطری

نادر عصاره

خالد عزيزی

ميرو علی يار

شھلا فريد

سعيد قاسمی نژاد

ياسين قبيشی(اھوازی)

مھرانگيز کار

گيتی کاوه

بھزاد کريمی

مسعود مافان

محسن مخملباف

مريم معمار صادقی

منوچھر مقصودنيا

عبدالله مھتدی

عليرضا نوری زاده

ما عاشقان چادر و سينه، هوشنگ اسدی

ديگر به ماه می رسد که رقصان و دست افشان در پی چادر سياه زنی می رويم و دارد دو هفته می شود که نگاه از سينه برهنه بازيگری بر نمی گيريم.

زندگيمان دوباره رنگ گرفته است. مبارزه رونق پيداکرده وحتی جنگ مغلوبه شده است. پيشتر در خود فرورفته بوديم. زير لب می گفتيم:
– تونس تونست، ما نتونست..

عزای وطن داشتيم. عکس های کودکی را بر می کشيديم. ياد محله های فراموش شده می افتاديم. گريه می کرديم.آه می کشيديم.در خلوت گلوی هم می دريديم. جوری می دريديم که کيهان تهران حيرت می کرد و طائب از سرخوشی بر صندلی سرکوب تاب می خورد. به جان هم افتاده بوديم. تا….ناگهان نجات بخش از راه رسيد. فيلمی که رسما از طرف جمهوری اسلامی برای اسکار معرفی شده بود، صعود برای فتح اولين اسکار را شروع کرد. و»ما» دست کوبان و شادمان براه افتاديم. نه نگاه کرديم، نه شک و نه حتی سئوالی ناچيز:» اين فيلم چه ربطی و جائی در مبارزه ما با استبداد دارد؟ شهرتش و موفقيتش به سود منافع ملی ايران است يا آب به آسياب جمهوری اسلامی می ريزد؟» و»ما» – راهيان راه آزادی ايران از يوغ استبداد هولناک مذهبی – نديديم. نپرسيديم. فيلم رابعنوان فيلم درشرايط عادی يک کشور آزاد، با فيلم بعنوان يکی از کارآترين وسايل ارسال پيام ، تفکيک نکرديم.

پيشتر، اين فيلم را در برابر فيلم ديگری از جمهوری اسلامی حمايت کرده بوديم. بر بازوی زنی چادری که محور و مضمون و پيام فيلم است، نوارسبز بسته بوديم. نه به بانک سرمايه گذار فيلم توجهی کرده بوديم، نه به پخش کننده که همان دفتر پخش» اخراجی های ۳» بود. انگار کسی متوجه نشد اين هر دو فيلم بدون کمترين ايراد و سانسور مجوز گرفته اند و ساخته شده اند. از همين وزارت ارشادی که کارگردان چشم و چراغش زنان سينمای ايران را «روسپی» خوانده، سياست هايش بهرام بيضايی را به آنسوی آبها رانده، جعفر پناهی را به زندان خانگی نشانده، اجازه سفر از بهمن فرمان آراء ستانده ، گلشيفته فراهانی را از ميهن خود تارانده….. و وزير محترمش روز روشن در خانه سينما را بسته است.

و درست بهنگام بسته شدن خانه سينما، زن چادری به سياق و الگوی جمهوری اسلامی، از پله های جهانی بالا رفتن می گيرد. و ما بر موج سوار شده ايم هلهله کنان. يکی در ميان شادمانی ما داد می زند:
– سيگنال می دهند… نه؟
گوش نمی دهيم. ديگری بانک می کشد:
– موج زده نشويم…

رنده رنده اش می کنيم. و شادمانه می رويم. با فيلم منتخب جمهوری اسلامی در دوران محمود احمدی نژاد، جشن ملی می گيريم و بر بلندای يک جايزه مهم جهانی . بر اين بلندا انتظار نداريم که کسی رنج مردم فرياد کند. يکی که رسانه ها چشم به دهانش دارند، به لبخند يا شوخی از ستم و استبداد بگويد. نگويد. که نمی گويد. کسی که به نمايندگی فيلم بر بلندا ايستاده، نمی تواند بازگشائی خانه سينما را هم بخواهد؟ که نمی خواهد. همينکه ما را»مردم خوب» ايران می خواند، يقه از شادی می دريم. چه چراغانی. بيا و ببين. آنقدر نور زياداست و موج چنان ازسرگذشته که برنامه «هفت» را نمی بينيم. برنامه سينمائی- امنيتی صدا وسيمای سپاه به رياست سر دار عزت اله ضرغامی که مدام فردين را احضار کرد تا به غلط کردن واداردش و»علی بی غم» رابه اندوه تنهائی و بی کسی دقمرگ کرد. برنامه» هفت» هم چراغانی است. سراپاتحسين. حتی مراسم جايزه جهانی را به تمامی نشان می دهند وقهرمان ملی ما که با کراوات در صحنه حاضر است و به ما «مردم خوب» می خندد. با زهم نمی بينيم. اما قاتلان ما، که ندا را در خيابان کشتند و «راضيه » را به فتح فرش سرخ اسکار فرستادند، خوب می بينند. گوش نمی کنيم جواد شمقدری چه می گويد. اوهمان است که نور چشمی بيت آقاست. همان که در سينمای ايران منفور است و نزد محموداحمدی نژاد محبوب. ووقتی از»دکتر» فيلم تبليغاتی- انتخاباتی ساخت ، برای نخستين باز هاله نور را دراو کشف کرد و پاداشش در اختيار گرفتن سينمای ايران بود. او به صراحت تمام می گويد:»بالاخره اسکار يک فرصت است و ما بايد هميشه از اين شانس استفاده کنيم. جدايی نادر از سيمين تمام قابليت‌ها و ظرفيت‌های نامزد شدن برای اسکار را دارد، ولی سياست‌های آکادمی اسکار قابل پيش بينی نيست .آخرين عامل تعيين کننده سياست های حاکم بر نظام آمريکاست که چه سيگنال هايی را می خواهد به ايران بدهد. جامعه آمريکا نياز به فرهنگ انقلاب اسلامی و ارزش‌های ما خواهد داشت که با معرفی نماينده سينمای ايران به اسکار، اين رابطه‌ها را می‌توانيم قطع نکنيم.»

خانمها! آقايان! چه خبر است؟ کی به کی سيگنال می دهد؟ اين حرفها به خبرهای ارتباط پنهانی دولت احمدی نژاد با آمريکای عزيز ربطی دارد؟ ندارد؟ آيا»ما»ئی که شمقدری می گويد همين» ما» هستيم.» ما»که خاک وخاشاک و ميکرب بوديم ، حالا با «ما»ی دولت فخيمه يکی شده ايم؟

بله که شده ايم. نمی پرسيم. موج از سرمان گذشته است. صدا در صدای قاتلان خود می اندازيم و دست بدعا برمی داريم که اسکار بگيريم. در سايه سار چادر»راضيه شريعتمدار» سرانجام به آشتی ملی رسيده ايم. مبارک است. دعايمان هم خيلی زود مستجاب می شود:
– نامزد اسکار شديم. بيب . هورا!

بيائيد سرود ای ايران را با سرود جمهوری اسلامی با هم بخوانيم و منتظر دريافت اسکار بشويم. اصلا هم بخود دردسر ندهيم که فکر کنيم:
– فرض بر اينکه همه داده های بالا د رمورد اين فيلم غلط، اساسا اين فيلم چه ربطی به مبارزه کنونی مردم ايران عليه استبداد دارد. راستی چرا پرچم مبارزه اش کرده ايم؟ افتخار فيلم مال «ما»ی ماست يا » ما»ی دولتيان؟

و هنوز در سايه سار چادر غرق لذتيم . تا ماهی ديگر که اسکار» می گيريم» – من و شما و شمقدری و سردار ضرغامی؛ همه باهم- چگونه به مبارزه ادامه بدهيم؟ تازه به اين انديشه افتاده ايم که طبق معمول سنواتی ديگران کار ما را آسان می کنند. دستی سينه برهنه بازيگری ايرانی را از ميان يک فيلم مستند می برُد و به فضای مجازی می برد. ما دست افشانان سايه چادر، به لحظه ای حيران سينه های برهنه می شويم. محصولی ديگربرآمده از سياست های جمهوری اسلامی.همان سياست سينمائی که آن فيلم را برای گرفتن اسکار فرستاد و در تلويزيون حلوحلوايش می کند،درها را بروی بازيگر جوان موفقی چنان به خشم بست که با چشمان گريان ترک وطن کرد. اصغر فرهادی را برای گرفتن اسکار می فرستند و گلشيفته فراهانی را به غربت. حالا او در فضای سينمائی فرانسه زندگی می کندکه دارد به بزرگترين حادثه سال خود يعنی مراسم سزار نزديک می شود . فرانسوی ها که بزرگترين و معتبرترين جشنواره هنری جهان را هر سال در کن بر می گزار می کنند، بجان می کوشند اين اسکار فرانسوی را رنگ و روغن بيشتر بزنند تاباندازه های حريف قدر آمريکائی برسد. مجله استوديو هم که برای ادامه حيات مدتهاست با مجله سينه لاو يکی شده، هرسال درآستانه برگزاری سزار ابتکار تازه ای دست و پا می کند. امسال، قرعه فال به نام ژان پاتيست موندينو- عکاس سرشناس فرانسوی- می زنند.او هم۲۸ بازيگر از ميان ۳۱ هنر پيشه معرفی شده به جشنواره سزار را تحت عنوان «تن ها و روان ها» موضوع کليپی ۹۰ ثانيه ای قرار می دهد که در برابر دوربين جامه از بالا تنه خود می گيرند و شعری در باره» برهنگی تن و روان» می خوانند. همين. فيلمی است که در ۴۰۰ سينمای فرانسه نشان می دهند و آکادمی سزار دو تن از اين ۲۸ بازيگر را بر می گزيند. تمام. به همين سادگی. و بازيگر ايرانی تنها يکی از اين ۲۸نفر است. نه فيلم کاری به مبارزه دارد ،چه برسد به نبرد سهمگين «ما» با استبداد مذهبی خونريز.نه در باره برهنگی به معنای جنسی آن است که نه بدن، روح را هم می طلبد. نه ربطی به اصل فيمينيسم و نسخه های بدلش در ايران دارد. تمامی کليپ د رمتن فرهنگ سينمائی قابل درک است. هيچ چيز نوئی هم نيست. برای همين آب هم از آب تکان نمی خورد. البته در فرانسه.

و»ما» که زير چادر سياه با «ما»ی قاتلان خود يکی شده ايم، به لحظه ای سينه برهنه را پرچم مبارزه می کنيم. توفانی بپا می شود. موافق و مخالف. تفسير و خبر. جنگ و جدال. همه عقده های جامعه ايران که در آستانه» انفجار جنسی» است بيرون می ريزد. سينه برهنه ۲۷ بازيگر ديگر را نمی بينيم. سينه بازيگرايرانی می شود محمل . بياد نمی آوريم تاريخ خودرا. قره العين را نمی بينم که پيشتر از يک قرن پيش در برابر300 هزار شمشير برهنه حجاب از سر گرفت. نمی بينيم دختران ما را، پرستو را،مرضيه را، فاطمه را… د رهمين روزها دستبند می زنند و می برند.»ما» ی شمقدری ها گل های باغ»ما» رايکی يکی می چينند به خشم ونفرت. به زندان می برند با غل و زنجير.

-احسان هوشمند ، سعيد مدنی ، فاطمه خردمند ، پرستو دو کوهی ، مرضيه رسولی ، سهام الدين بورقانی ،شاهرخ زمانی… اما بی خيال، گلشيفته رو بچسب….

حال می کنيم. حال. سينه برهنه را عشق است. مهم نيست که خود صاحب سينه ادعا ندارد که برای مبارزه اين کار را کرده. او بازيگر است و به راه حرفه خود می رود. اما برای»ما» چه اهميت دارد که در متن يک توليد سينمائی اين کار شده است؟ کسی نمی بيند ناوهای جنگی را که به آبهای ايران می رود. نمی شنويم برطبل جنگ می کوبند. کسی در باره ايرج گرگين نمی نويسد که در ايجاد جهان مدرن رسانه در ايران نقش اساسی داشت. عبداله مومنی در زندان گم شد که شد. عشق است سينه برهنه را. حتی اندکی فکر نمی کنيم که اگر سينه برهنه علامت مبارزه باشد، زنان بسيار در سينمای ايران برهنه شده اند. مشهورترينشان مادر يکی از بازيگران همين فيلم اسکاری است. بازيگر نامی شهره آغداشلو به تبع نقش در هتل آستوريا چنين کرد سی سال پيش و لوناشاد در فيلم محسن مخمبلاف همين چند سال پيش.

اينها مهم نيست. سوار بر موجيم. نشسته بر بادبان چادرسياه، پرچم سينه برهنه در دست داريم و می رويم و می رويم تا بازجويان روزنامه نويس در تهران همه پلشتی خو درا در فيلمی خلاصه کنند که قربانی آن قهرمان ماست: بازيگر جوانی که برای فيلم در فيلم نقشی کمتر از يک ثانيه ايفاء کرد. شمقدری ها خيلی بسرعت و صراحت و وقاحت نشان می دهند که»ما»ی آنها با»ما»ی ما فرق دارد.

اما»ما»ی ما همراه»ما»ی شمقدری برای اسکار جشن خواهيم گرفت. بازيگر جوان خود را بدست سرنوشت و حرفه خواهيم سپرد. بهار و عيد در راه است. راه مبارزه بسته است. در تهران نفس نمی توان کشيد. در پاريس و لندن و نيويورک و ديگر بلاد دنيا که دست خونين جمهوری اسلامی ما را در آنها پراکنده، حتما نمی توان کاری کرد که نمی کنيم. نمی شود برابر سفارت خانه های سوريه جمع شد و خود را از جنايات «نظام» مبری داشت. اگر می شد که می کرديم. امکان ندارد که سفارت های روسيه و چين را در حلقه های انسانی محصور کنيم و بکوشيم دست آنها را از پشت نظام برداريم. اگر امکان داشت می کرديم.

«ما» دوباره به خلوت بر می گرديم. خنجربرگلوی خود می کشيم. راه هم را می بنديم. هر جمعی را می پراکنيم. آه می کشيم. چس ناله می کنيم. عزای وطن می گيريم و بانتظار می نشينينم تا چادری و سينه ای وهر چيز ديگری از سياست های»نظام» يبايم و به آن بياويزيم.

شاملوی بزرگ ، سی سال پيش، «ما» را با اندوه تمام نگريست و .. سرود:
ای کاش می‌توانستم
يک لحظه می‌توانستم ای کاش
بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلقِ بی‌شمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست

خورشيد ما يگانگی است که نداريم. يگانه که نيستيم، انديشه و برنامه نداريم و بناچار بر موج ها می رويم اغلب ساخته و پرداخته قاتلان ما… امروز چادر و سينه برهنه. و فردا؟

قاتل نهال(هوشنگ اسدی)

هوشنگ ا

تلخ است. تلخ. تبدیل جنایتی دیگر به حادثه ای زرد تلخ است. فروکاستن زنی از بلندای عشق به ایران به ژولیت تایمز لندن فاجعه  است. بردن بانوئی ایرانی از صحنه نبرد برای آزادی در خیابان های داغ تهران به بستر سرد جنسی نشریات  فرنگی برای کسب تیراژ بیشتر یکسره جنایت است.

و قاتل مائیم. دست های ما ا ز این جنایت هولناک یکسره خونی است.  قاتل مائیم. من. تو وما. همه ما که قلم دردست داریم ، یابرتکمه های کیبورد می کوبیم ، یا روبه دوربین هانشسته ایم. ما قاتلیم. همه ما که بهر دلیل اهل رسانه ایم.

 ازواگوئی این واقعیت تلخ بخود و دیگران نهراسیم. به خشم نیائیم و برای تبرئه خود به هزارو یک وسیله توسل نجوئیم. به آّینه بنگریم. درخود به آینه بنگریم. به چشمان خود خیره شویم و ا زخود بپرسیم:

– کیستیم؟ از کجا آمده ایم؟ چه می خواهیم؟ به کجا می رویم؟

تازه به خیابان های سر د غربت آمده ایم، امامیهمان صد ساله ایم وبیشتر. هنوز می توان در برلین آن بقالی کوچک را پیدا کردکه در آن تقی زاده ، محمدقزوینی ، محمد علی جمالزاده ، مشفق کاظمی ، کاظم زاده ایرانشهر و ابرا هیم پور داود و …..زنجیره ای ازنام های تاریخی به نوبت بقالی می کردند و سپس به سراغ جدال با استبداد می رفتند. سال ۱۹۱۵ بودو تازه اولین حلقه روشنفکران مهاجر در اروپا شکل گرفته بود. پیشتر تفلیس ، بادکوبه ، اسلامبول،قاهره وکلکته مرکز مهاجرین بود. بعد ها پاریس و لندن وژنو و دیگر شهرهای اروپا پناهگاه دهخدا و هدایت و…. شدند.

روزگاری بود که به افسانه ها می ماند. قلم جدال با جهل و استبداد که بعد از کار نوبتی بقالی بر کاغذ می رفت سه تاشش ماه طول می کشید تا به تهران برسد. حاصل این کار جانفرسا انتشار چهار مجله و دو روزنامه بود. تفصیل نبرد و زندگی اولین اندیشمندان و روزنامه نگاران ایرانی ساکن اروپا را می توان و باید در کتاب”برلنی ها” نوشته

دکترجمشید بهنام خواند. حاصل چنین بود:” مجلات کاوه ، ایرانشهر، نامه فرنگستان و علم و هنر چون حلقه ای یک زنجیر یک پس ا زدیگری از ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۸ انتشار یافتند و موضوع هائی چون اخذ تمدن غرب، تساهل مذهبی، ساخت قدرت، وضع زنان  و اصلاحات ضروری در ایران را مطرح کردند…..”

۵ سال دیگر می شود درست یک قرن. پدران معنوی ما در سرمای هولناک برلین بقالی کردند و باچهار مجله که ماهها طول می کشید تا بایران برسد، بنیاد اندیشگی ایران نو را ریختند. اندیشه قانون و مساوات و آزادی هم جلوتراز حلقه روشنفکران ایرانی- بیشتر روزنامه نویسان- آمده بود که از هراس استبداد به کشورهای همسایه مهاجرت کرده بودند.

از ۱۹۱۶ برلین واستامبول به ۲۰۰۱۱ پاریس و لندن و واشنگتن و دیگر شهرهای جهان بر گردیم. از آن نبرد دشواردیروز که میوه شیرین داد به واقعیت امروز بیائیم. مونیتورها روشن است. همه جهان  در اختیار ماست. کسی در اصفهان سرفه کند، صدایش در جهان می پیچد.

ما- غیر از اندکی که براه نیاکان برلنی ما می روند- چه می کنیم؟ هنوزهمان بقالی را به اسامی دیگر داریم.نان شبمان که کم و زیاد فراهم شد؛ چه می کنیم؟  هرکدام در آینه بنگریم، دهها مجموعه توطئه و تفتین از ذهنمان می گذرد . از حسادت ها، رقابت ها، خاله زنک بازی، کشاکش ها باندی و گروهی، خود خواهی ها و خود رابه آب وآتش و زدن برای ماندن، مطرح ماندن، بر سر زبانها بودن، حکایت ها بر زبانها جاریست که یکی ا زآنها حتی برای میهمانی بزرگ کیهان تهران کفایت می کند.

زبان در می کشم، هرچند در دفتر خاطرات ایام یکایک می نویسم و به نام و نشان تمام.

قربانی این فضای مسموم نهال ترد آزادی است که بیشتر از قلم ما بر خود می شکند تا تبر استبداد.

 تلخ است این پرسش. تلخ. حتی شراب تلخ حافظ هم درمانش را کفایت نمی کند:

– ما، عاشقان آزادی، قربانیان استبداد مذهبی ، ما خود به شکل دشمن خود نیستیم؟ آیا جمهوری اسلامی مخالفین خود را به هیئت خود در نیاورده است؟

آینه د رما می نگرد:

– قاتل واقعی آزادی کیست که ندا را در خیابان می کشد و نهال را در رسانه؟

و تاریخ دیرو یا زود از ما خواهد پرسید:

– د رخانه کوچک لایبتیس اشتراسه د رمحله شالوتنبرگ برلن به سال ۱۹۱۶ اندیشه ایران نو  متولد شد. از شما بیشماران در سراسر جهان، که مدرنترین وسایل ارتباطی را دارید برای ایران چه ماند؟

http://houshangassadi.com/

فاطمه و نرگس (هوشنگ اسدی)

پنجشنبه ۷ مهر ۱۳۹۰

هوشنگ اسدی

شهریورماه تمام می شود. وارٍثان «جام زهر»، چنان درگیر جنگ قدرت و تقسیم ثروت های افسانه ای هستند که برخلاف هرسال چندان برای سالروز شروع جنگ گریبان نمی درندتا شکست هولناک از عراق را «پیروزی» جلوه دهند؛ و درهمین حال ایران را به دامان جنگی می رانند که نبرد هشت ساله با عراق در برابرش به ترقه بازی بچه ها می ماند.

ایراهیم حاتمی کیا در هفته ای که مقدمات بردن سینمای ایران را به مسلخ فراهم ساخته اند، و حدادعادل، احمدنجفی بازیگر و یامین پور مجری تلویزیون همزمان به خانه سینما هشدار می دهند؛ برای «کاکل نظام»- شهدای جنگ – اشک می ریزد و «نظام» عناوین و القاب تازه می گیرد.

فاطمه کروبی- همسر شیخ دلاورـ رفتار حصرکنندگان همسرش را با دستگاه امینتی رژیم گذشته مقایسه می کند: «ساواک تنها به دنبال اسناد مهم و معتبر بود، ولی این کسانی که حصر را اجرا کرده اند، به استثنای وسایل خانه، هر آنچه درمنزل بود با خود بردند و در واقع خانه را تخلیه کردند و کلیه کلید های داخل منزل حتی اتاق خواب را تغییر داده و در اختیار خود گرفتند. مهدی کروبی طی۲۱۰ روز گذشته که در حصر خانگی به سر می برد، از حقوق اولیه یک زندانی نظیر حق دسترسی به کتاب، روزنامه، تلفن، ملاقات منظم و هواخوری و دسترسی به پزشک، محروم مانده است.»

و از قضاء سالگرد تاسیس ساواک است که در سال ۱۳۳۵ متولد شد و روسایش در سه دوره آخرو شکنجه گران معروفش که درسال 1357 به جوخه اعدام سپرده شدند، فکر نمی کردند، جانشینان شان آنها را رو سفید کنند.

مصطفی تاجزاده که جریان حاکم بر ایران را «طالبان شیعی» خوانده بود، در نامه ای مفصل به علی مطهری دیدگاه پدرش را در باره آزادی به او یاد آور می شود و «استالینیسم فقاهتی» را به ترم های سیاسی موجود اضافه می کند. هیچکدام هم نمی دانند که «نظام» دیگر تحمل علی مطهری را هم ندارد و نمایندگانی را می خواهد که «ننگ نوکری قدرت» را با رای خود قانونی کنند. پسر شهید مطهری، رئیس شورای انقلاب هم باید مانندفرزندان بهشتی و باکری و… از «کشتی نظام» به ناخدائی سیدعلی خامنه ای پیاده شود.

مجید محمدی «ولایت اختلاسی فقیه» را مورد تحلیل قرار می دهد و در روزهائی که سربازان ولایت می کوشند به هرترفند بر این «بزرگترین اختلاس تاریخ ایران» که در زمان «پاک ترین دولت تاریخ» روی داده خاک مرگ بپاشند. تیتر همکاران ما در روز می گوید: «هم مبلغ اختلاس کم شد، هم متهم مرد» و سرنخ اختلاس از جیب روسای بانک ها و در راس آنها محمد جهرمی سر درآورد که هم داماد ناطق نوری است و هم پیشکار احمدجنتی و داستان حیرت آورتش را که مهارت تاریخی «آرسن لوپن» را از سکه می اندازد، بابک داد به شرح در می آورد.

محمد رضاخاتمی می گوید: «از گفت وگو رسیدیم به زورگوئی» وموسوی خوئینی ها در سایت شخصی اش می نویسد: «من از آنچه در صحنه آشکار شبکه قدرت در کشور رخ داده است و اخلاق و تقوا به شدت در این شبکه ضربه خورده است چنین می فهمم که این شبکه قدرت در درون با ترک های ویرانگری دست به گریبان است و اگر کسانی که هنوز به آنان امید می رود به اصلاح وضع نپردازند از آینده باید به خدا پناه برد.»

دو زندانی آمریکایی که با وثیقه سلطان قابوس راه آزادی را از میان «ترک» ها یافته اند، در برابر رسانه های جهانی حضور می یابند: «ما گوشه‌ای از خشونت و بی رحمی رژیم ایران را چشیدیم.» رضا علیجانی که سالهای بس درازاست که این خشونت و بی رحمی را چشیده، در نشست جانبی شورای حقوق بشر می گوید: «دستگاه سرکوب در ايران بر چاقوی سرکوب، گل و پاپيون فريب زده است. وظيفه ما کنار زدن آن گل و نشان دادن چاقوی سرکوب است. همين!»

 و چاقو در سراسر میهن زخمی در کار است. اعدام های خیابانی ادامه دارد. جهان از گریه های علیرضای ۱۷ساله در زیر دار بر خود می لرزد؛ وتلویزیون سردار ضرغامی صحنه های شادمانی مردم رانشان می دهد. دیوان عالی کشور حکم قصاص «کور کردن» چشم یک کارگر را تایید می کند. خشونت ومرگ از درون «نظام» سرریز می کند و سراسر فلات قدیمی را می آلاید.

مهرداد قاسم فر زیر عنوان «همه چراغ های محیط زیست در ایران قرمز شده اند» تلخ می نویسد. تلخ، تلخ: «در دنيای ما خبرهای تلخ کم نيست. اما دو هفته پیش، خبری منتشر شد که تلخی اش تا مرزهای هولناکی و جنون رفت. خبری که «جنايت» نام گرفت و اشک های بسياری را بر گونه ها جاری ساخت. و شگفتا که اين بار قربانيان اين فاجعه، نه کودکان انسانی و نه زنان و مردانی بی پناه بودند. قربانيان، توله های خرسی قهوه ای بودند، در کوهستان های دوردست سميرم، از توابع استان اصفهان. در حالی که ماده خرس بر تخته سنگی در خون خويش غلتيده بود، شکارچيان محلی، بی رحمانه، توله ها را که ترس خورده چون کودکان ضجه می زدند، زنده زنده شکم دريدند.»

 دراین فضای خون و جنون «مدیر مسئول‌های روزنامه‌های رسالت و جوان، مدیر عامل خبرگزاری فارس، چند تن از مسئولان اداری و بسیج رادیو و تلویزیون دولتی ایران و معاون روابط عمومی و تبلیغات سازمان بسیج مستضعفین، در کنار مقبره هشتمین امام شیعیان در مشهد» گرد می آیند. اینها بخشی از 70 مامور امنیتی در لباس روزنامه نگارند که نام خود را گذاشته اند: «سازمان بسیج رسانه». محمدرضا نقدی، شکنجه گر زاده عراق هم هدفشان را اعلام می کند: «مقابله با تهاجم تبلیغاتی دشمنان.»

اینان را به حضور «بیش از ۲۳ هزار بیمار مبتلا به ایدز «، «خروج بيش از يک هزار جوان ايرانی که نيمی از آنها در سن ۲۲ تا ۲۳ سالگی قرار دارند در ۸۰ روز نخست امسال برای تحصيل در مقاطع کارشناسی‌ارشد و دکتری با هزينه شخصی، « و «۱۵۶‌هزار میلیارد ریال كسری بودجه برای پرداخت یارانه ها» کاری نیست. برایشان اهمیت ندارد که «اهواز آلوده ترین شهر جهان» است و طبق پیش بینی رئیس ستاد مدیریت حمل و نقل و سوخت کشور «ایران تا ۱۰ سال دیگر مجبور می‌شود دو تا سه میلیون بشکه نفت خام وارد کند.»

این روزنامه نویسان امینتی از «امام خامنه ای» نحوه مبارزه باشیطان می آموزند و در جلسات «درس غیب‌گویی»اش حاضر می شوند.

همه هم بی صبرانه بازگشت رئیس جمهوری را انتظار می کشند. شاهد بوده اند که چگونه باخدم و حشم و فک و فامیل در یک هواپیمای اختصاصی به نیویورک رفته و در یکی از گرانترین هتل های این شهر در نهایت «ساده زیستی» به سر برده است. «برادر حسین» هم برایش هورا کشیده است که در برابر سالن نیمه خالی به «محاکمه نظام سلطه» پرداخته است.

و حالا زیر آتشبار از داخل و خارج، بر می گردد. بدرقه راهش انتقاد شدید یان کی مون دبیرکل سازمان را دارد که سخنان اورا غیرقابل پذیرش می خواند. و نخست وزیر انگلستان که می گوید: «در کشور تحت مدیریت او، آزادی بیان سرکوب می شود. از ایجاد مطبوعات آزاد جلوگیری می شود. تظاهر کنندگا ن با خشونت سرکوب می شوند وکسانی را که خواهان آینده بهتر هستند دستگیر وشکنجه می کنند.»

حتی القاعده هم گریبانش را می گیرد ودر پیامی از او می خواهد حملات یازدهم سپتامبر به آمریکا را به تئوری توطئه گره نزند و مدام نگوید دولت آمریکا پشت این حملات بوده و در آن دست داشته است.

و رئیس جمهور «مهار شده» هنوز پایش رابه ایران نگذاشته که همه رشته های علنی اش برای ارتباط باآمریکا را پنبه می کنند. حرف هایش در باره «ترمیم روابط میان ایران و آمریکا» ضمیمه پرونده اشتیاق رابطه باامریکا می شود. آخرین ساعات چهارشنبه هم سرداراحمد وحيدی، وزيردفاع، حرف رئیس اش راپاک بی اعتبار می کند: «به ايجاد «تلفن قرمز» يا خط مستقيم بين نيروهای نظامی ايران و آمريکا نیازی نیست.»

از ارتباط های پنهانی هنوز کسی خبر ندارد و اصلا معلوم نیست رحیم مشائی که با عیال مربوطه – مجاهدی که در بازجوئی توسط مشائی به دامان اسلام برگشت- در سفر فقیرانه رئیس جمهور همراهش بود، برگشته است با نه.

اما راضی تر از همه بنیامین نتانیاهو است، آنهم در شرایطی که ابومازن پیشنهاد تشکیل کشور مستقل فلسطینی را به سازمان ملل داده است. نخست وزیر اسرائیل ازآبی که احمدی نژاد گل آلود کرده، درشت ترین ماهی هارا می گیرد. شاید هم وقتی دارد فریاد می زندو جهان را از تبدیل «بهار عربی» به «زمستان ایرانی» می ترساند، «بمب‌های سنگرشکن» در یافتی ازآمریکا را درذهنش می شمارد.

خبری هم که دو سال است مخفی نگه داشته شده، همزمان رسانه ای می شود: «دولت اوباما در اواخر سال ۲۰۰۹، ۵۵ بمب معروف به سنگرشکن را به اسرائيل فروخت. بمب های ۵۰۰۰ پوندی (حدود دو هزار و ۲۰۰ کيلوگرم) به اسرائيل توانايی می دهد که به تاسيسات هسته ای ايران حمله کند. بنا به اسناد منتشر شده توسط ويکی ليکس در نوامبر سال ۲۰۰۹ در پی ديدار مقام های عاليرتبه نظامی و اداری آمريکا و اسرائيل دو طرف ضمن بحث درباره زمان تحويل بمب های سنگر شکن جی بی يو ۲۸ به اسرائيل تاکيد کردند که اين انتقال بايد بدون سر و صدا صورت گيرد و شائبه کمک دولت ايالات متحده به اسرائيل برای حمله به ايران را بر سر زبان ها نياندازد.»

 برخی مفسیرین معتقدند «فاش کردن اين اطلاعات در شرايط کنونی شايد اقدامی عمدی از سوی مقام های اسرائيلی و آمريکايی برای دادن نوعی هشدار به ايران» باشد.

سخنان نماینده فرانسه در سازمان ملل متحد این گمانه را تائید می کند. ژرار آرو در تشريح گفته‌های نيکولا سارکوزی، رييس جمهوری فرانسه، توضیحاتی می دهد که افق را روشنی زیادی می بخشد: «ممکن است عليه جمهوری اسلامی «حمله‌ای پيشگيرانه» صورت گيرد. اگر جمهوری اسلامی ايران به فعاليت‌های حساس هسته‌ ای ‌اش ادامه دهد ممکن است با خطر حمله نظامی مواجه شود چرا که برخی کشورها حاضر به پذيرفتن ايران مسلح به سلاح اتمی نيستند. شخصا معتقدم که برخی کشورها اين چشم انداز را نخواهند پذيرف. حساسيت اين موضوع آن قدر بوده است که کشورهای فرانسه، بريتانيا، روسيه، چين، آمريکا و آلمان در تلاش بوده اند تا ايران را به پای ميز مذاکره بکشانند. اگر ما امروز موفق نشويم ايرانی ها را به مذاکره وادار کنيم، خطر بزرگ يک عمليات نظامی عليه ایران وجود دارد. چنين عملياتی بسيار پيچيده خواهد بود و می تواند پيامدهای جبران ناپذيری در منطقه بر جای بگذارد. تمام کشورهای عربی به شدت نگران آنچه که در زمينه برنامه هسته ای ايران در حال رخ دادن است، هستند.»

فضا برای اظهارنظر نظامیان آمریکائی فراهم می شود. ایک مالن، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، می‌گوید «پیش از این در این مورد به ایرانی‌ها هشدار داده شده… که اگر به کشتن نیروهای نظامی ما ادامه بدهند ما هم قرار نیست تنها بنشینیم و تماشا کنیم.»

حرف های حبیب الله سیاری، فرمانده نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی را باید پاسخ «نظام» تلقی کرد: «همان‌گونه كه آمریکا در نزدیك مرزهای آبی ما حضور دارد، ما هم با كمك سربازان ولایی در نزدیكی مرزهای آبی آمریكا حضور قدرتمندانه خواهیم داشت.»

اتحادیه اروپا می کوشد، فضا راتعدیل کند. سخنگوی کاترين اشتون، مسئول سياست خارجی اتحاديه اروپا می گوید: «درصورتی که جمهوری اسلامی آماده باشد تا مذاکرات اتمی معنی دار و بدون پيش شرط را از سر بگيرد، اين اتحاديه نيز آماده از سرگيری این مذاکرات است.»
و جمهوری اسلامی سخت سرگرم جنگ قدرت است. انتخابات «ناموس نظام» می شود و سردار سپاه اصلاح طلبان را رد صلاحیت می کند. سرتیپ پاسدارمسعود جزایری معاون فرهنگی و تبلیغات دفاعی ستاد کل نیروهای مسلح حرف آخر رامی زند: «بعضی گروه‌ها چنانچه صد بار هم توبه کنند عذرشان پذیرفته نمی‌شود، چراکه در جریان فتنه 88 بزرگترین ضربه را به حیثیت نظام مقدس جمهوری اسلامی وارد آوردند.»

پائیز آمده است. اولین برگ را از درخت حقوق بشر می چینند. نرگس محمدی، نائب رئیس کانون مدافعان حقوق بشر و رئیس هیات اجرائی شورای ملی صلح به ۱۱ سال حبس تعزیری محکوم شد.
حرفهایش شنیدنی است: «اگر صد سال هم زندان بکشم، تغییر عقیده نخواهم داد. مقالات و مصاحبه های مرا تبلیغات مسموم و شاعرانه عنوان کرده اند، در حالیکه من نه تنها شاعر نیستم اصلا شعر بلد نیستم و منظورشان از به کار بردن این کلمات چه بوده واقعا نمی دانم. اما از بس کلمات تخریب گر، دروغگو و از این قبیل کلمات در حکم من وجود دارد و بلافاصله هم نوشته اند تبلیغات مسموم و شاعرانه که نمی توانم این کلمه شاعرانه را هم مثبت تلقی کنم. بچه که بودیم در کتاب های درسی می خواندیم وقتی می خواستند پیامبران را مسخره کنند به آنها می گفتند ساحر و شاعر. شاید اینها هم خواستند الان مرا اینگونه دیوانه خطاب کنند.»

و شاعران ساحر و دیوانه نیستند. شاعران فردا را به اوباشان و جباران نشان می دهند. یکیشان سارا غضنفری که روی فیس بوک می نویسد:

به همین کاهگل های، باران نخورده قسم \ دوباره باران میشود \ دلت آرام میشود \ هوای چشمانت رام میشود \ باز از سر آفتاب میشود \ اما تو بخند \ اما تو بخند \ آخره سر \ باز همه چیز رام میشود \ روزگار به کام میشود \ به همین کاهگل های باران نخورده قسم \ سارا \ باز دنیا به کام میشود \ زمان رام میشود \ تو بخند \ دنیا آرام میشود…….


هوشنگ اسدی

شب ستارخان، شب ایران

شب نامنتظر. شب تبریز. شب حضور:

اینجا میدان تحریر نیست، میدان شهید فهمیده تبریز است.

http://www.youtube.com/watch?v=LDR1_0GE3-s&feature=share

گوش کنید:

آذربایجان وار اولسون ایستمین خار اولسون

( آذربایجان بمونه و ماندگار باشه

کسی که نمی خواهدش خار بشه)

شب نامنتظر. شب فرامر اصلانی و داریوش. شب همدردی:

http://www.youtube.com/watch?v=6gGn1YxNJRI

دیوار

انورش همه بن بست

اینورش هیچی نداره

اینطرف ریشه نداریم

وحشت ا زمردن نداریم

برای اون یک وجب خاک همه دنیامو دادیم

این فقط درد وطن نیست

هممون ا زهم بردیم

 حس هم خونی نداریم

ما که تو زمزمه هامون

 هی به داد هم رسدیم

 یکی بیادمون بیاره کی بداد هم رسیدیم

شب نامنتظر. شب شمس لنگرودی. شب طاقت:

http://www.youtube.com/watch?v=wZ7wJ_pfYhw

این شمس است که می خواند. شمس لنگرودی. در صدایش خزر جاری است. امامعلی حبییی است که از تقا طع رو و دریا می آید. د رگام های قهرمان جهان،  رودها می خروشند و به کویر باز می گردند.

خرمی دولت من از چه پریدی؟

بال و پر طاقت من از چه بردی؟

شب نامنتظر. شب امید. شب  احمد پور نجاتی.شب فروریختن حصار:

خیالباف نیستم،
از کاریزماتیزم، به ویژه بارنگ ولعاب ایدیولوژیک بیزارم،
کویر ناآگاهی و برهوت ناامیدی توده ها را می شناسم،
شتابزدگی و بی اعتمادی نسل سبز را می فهمم،
اما, بی کمترین تردید،سوسوی افق روشن فردایی دیگر را ، هر روز فروزان تر ازپیش حس می کنم!
حصار میرحسین و کروبی و رهنورد، فرو خواهد ریخت.

شب نامنتظر. شب بیداری. شب ستارخان:

گوش کنید:

آذر بایجان اویاقده ( آذربایجان بیداره) آذربایجان ایرانین باشیده

( آذربایجان سر ایرانه) بیر کس بیزه حریف اولماز ( کسی حریف ما نمی شه)

 سلام ستار خان.

خوش آمدید علی موسیو. باقر خان. شیخ خیابان های بلند اعدام. بداد هم می رسیم. بال های مرا نتوانسته اند ببرند. خرمی دولت خود می خواهیم. فریاد خود رابه صدای خزر پیوند می زنیم. آواز تهران با  ما خواهد بود. ترکان شیرازی دامان کشان خواهند آمد. کویر را خواهیم رفت. دست بلند ستاره هارا از اسمان شهرهای جهان خواهند چید. یک خواهیم شد. آن» یک وجب خاک» را میهمان همیشه آزادی خواهیم کرد. چنگیز و اسکندر بباد دادیم. تیمور و تاتار را د رگور کردیم. سید علی سگ که باشد در این شب نامنتظر.

آذربایجان بیدار است. ایران هشیار است. تسلیم آیه های یاس نمی شویم. کسی حریف ما نمی شود. حصارها فروخواهد ریخت. دیوارها را فروخواهیم شکست.

 آذربایجان وار اولسون، ایستمین خار اولسون

این سایت جدید شماست؟ برای فعال‌سازی ویژگی‌های مدیریتی و رد کردن این پیام، وارد شوید.
وارد شدن