رجاله‌های اردشیر و هدایت

 

 

نمای نهایی فیلم که دوربین درگورستانی خاموش در بروکلین بر بال پرنده ای به سنگ قبر نزدیک می شود، در هیئت  یکی  از گربه های مکرر محصص به امضای مشهور» اردشیر» می نگرد؛ خط سیاهی را از بروکلین به پرلاشز پیوند می دهد و تا متن روشنفکری معاصر ایران می برد. انگار این رجاله های قاتل صادق هدایت هستند که از قلم اردشیر محصص سر ریز می کنند و او را که درهنر معاصر ایران بیش ازهمه به خالق «بوف کور» شباهت دارد، درگورستان غریب دیگری به خاک می سپارند.

بوف، بر سنگ گور هدایت در پاریس، میهمانان همیشه پرلاشز را به شرابی خیامی دعوت می کند. گربه بر مزار محصص، تاریخ را همراه آدمک ها ، زنجیرها ، مشت های بسته و مردان عباپوش می دود و استبداد قاجاری را درگذر از خشونت دوران پهلوی به سبعیت زمان کنونی پیوند می زند.

اردشیر محصص ضد قدرت و ضد استبداد است، علیه بی رحمی وبی عدالتی. نیشتر بدست و هراس انگیز تاریخ صد ساله استبداد را ترسیم می کند. خط ممتدی که از کلاه قجری و تاج پهلوی به عمامه آخوندی می رسد. انگار کمال المک- هدایت- محصص درهم می آمیزند و زیر پوشش های متفاوت «سر» را عریان می سازند و به قلب خشونت و بیرحمی راه می برند. ناصرالدین شاه آن نقطه نشسته بر صندلی قدرت در تابلوی معروف کمال المک به هئیت تاج بزرگ واژگونی درمی آید که چون موش از تاریخ بیرون می شود و دمی دیگر در جامه » حاج آقا» ی صادق هدایت با چکمه های عظیم خونی بر می گردد.

تصویری چنان که در متن فیلمی  مستند از جوانی محصص د رتهران می آید و تا خلوت آپارتمان نابغه گرفتار پارکینسون درنیویورک ، چند دهه را در قابهای تصویر و موسیقی و روایت خلاصه می کند؛ دیگر در جهان بر ساخته بهمن مقصودلو از هنرمندان بزرگ ایران، شگفتی آور نیست. با موهای سپید در منظرزمان نشسته  و یک تنه سرنوشت » قبیله گمشده» را به تاریخ می سپارد. در فیلم های  زندگی احمد محمود و ایران درودی هم عصاره تاریخ در پریشانی نویسنده همسایه ها و تنهائئ ایران درودی در خیابان های خیس پاریس، ثبت شده بود.

در » اردشیر» این تجربه درونی می شود. هنر و خلاقیت اردشیر محصص که او را در کنار هدایت یگانه می کند، فراتر و ژرفتر از نقد بیرحمی و استبداد است که هم در تصاویر عریان است و هم راویان در فیلم به تکرار می گویند. فیلم، بی کلام، از طر یق مونتاژ آثاری که ازمیان هزاران کار محصص دست چین شده اند و ضرباهنگ موسیقی به درون می رود. با اردشیری آشنا می شویم که  جهان – درون هستی- را در مرزهای انسان ایرانی که می شناسد به سخره می گیرد. قلمش جراحی می کند. انفجاری و عصبی و توفانی – به تعبیر جواد مجابی-  درون «ما» را پیش چشمانمان می گذارد. مردانی که سر خودرا در دست دارند. انسانهایی با صورتهای حیوانی. زنانی با سرهای وارانه. انسان های هزار دست و بسیار سر. شکم های برآمده. اینها همه «ما»ئیم. البته تلخ است که باور کنیم و این»ما» همان رجاله ها ی هدایت است. هدایت، بوف را بر سر در تاریخ  می نشاند. «ما» را بصورت جغد نشان می دهد که خود را در پرده شب پنهان می کند. نگاهی است که در چند دهه پیشتر از محصص، سخت مدرن است و با نمادهای فرنگی بیشتر غرابت دارد. محصص، «ما» را بصورت گربه ای در می آورد که در رهگذار استبداد می دود و چنگ می زند و پس صورتک ها را آشکار می کند. دیدگاهی است سنتی که مثل گربه روی فرش ایرانی می دود و همان صورتک هایی را که هدایت را می ترساندند، بر متن کاغذ می ریزد. هدایت، » ما» را می نوشت. محصص، » ما» را می کشید. وهنر اصلی او درست همین جا بود. و فیلم، در تصویر جهان درونی با نگاه سینماست که از فیلم های پیشین کارگردانش پیشی می گیرد؛ و حالا مستند ساز یگانه ای را در سینمای مستند ایران جایگاه ویژه ای می دهد : ثبت هنرمند معاصر ایرانی.

در غربت و با دست خالی اگر نبود که این دست فیلم ها فراهم می آمد و کارگردان اجازه رفتن به میهن خود و زیستگاه سوژه هایش را داشت، می شد بر غیاب دوره دهه پنجاه آثار محصص در فیلم خرده گرفت. زمانی که اردشیر در کیهان بود و دو گونه اثر کاملا متفاوت خلق کرد. آثاری» انقلابی» بصورت تابلوهای چند متری و آمیخته از سیاهی و رنگ های تند. اردشیر در این دوران تحت تاثیر » جوچپ» دهه پنجاه، کاریزمای رحمان هاتفی و شور خسرو گلسرخی بود. همزمان در شماره شب های جمعه کیهان در صفحه ای داستانی- حادثه ای که فریدون گیلانی و نگارنده نویسندگانش بودیم، طرح هایی متناسب با موضوع داستانک های ما می زد.

باامکانات کنونی هم ، پاره های فیلم های مستند رنگی، هوشیاری سیاه و سفید فیلم را خدشه می زند . حضور یک خانم فیلمساز ایرانی و یک سیاستمدار آمریکائی با جامه هایی درخور»کوکتل پارتی» و نه یاد نامه اردشیر، حس را گم و فضا را دیگر می کند.

پرنده که معلوم نیست از مزار هدایت در پاریس آمده، یا به آنجا بر می گردد؛ از سنگ قبر اردشیر در بروکلین برمی خیزد و دوری می زند. دیگر، به خانه آخر کدام هنرمند فرو خواهد آمد که در جهان قدرش می دانند و بر صدرش می نشانند و درمیهن خود غریب است و از ترس رجاله ها ، راه گریز می گیرد تا در شهری غریب بمیرد و در گورستانی خاموش در خاک شود. و چه خوب بود، د ر پایان فیلم بجای مرد ملی – مصدق- این هدایت بود که همراه مادر اردشیر از کنگره نویسندگان ایران در دهه بیست می آمد و کنار بدیل خود می نشست.

23 آبان 1392- پاریس

چک های سنگین دبیری شورای امنیت

هوشنگ اسدی

یک خبر است ویک خاطره و دیگر هیچ. در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.

 

خبر

سه شنبه 19فروردین 1392

آخرین احکام رئیس جمهور ایران حاکی از ورود علی شمخانی به کابینه حسن روحانی و در اختیار گرفتن مسئولیت شورای عالی امنیت ملی است. علی شمخانی که از بنیان‌گذاران سپاه پاسداران محسوب می‌شود در هر دو دولت آقای خاتمی سمت وزیر دفاع را برعهده داشت. فرماندهی نیروی دریایی ارتش و رئیس مرکز مطالعات راهبردی نیروهای مسلح نیز از دیگر سمت‌های او در گذشته است.

 

خاطره

شبی در فروردین  1362

«غلغله است. از همه درها صدای فریاد می آید. در راهرو مرا رو به دیوار می ایستانید و می روید. صدای مداوم و مرتب فرود آمدن ضربه ها را می شنوم. انگار کسی را یکنواخت چک می زنند. کسانی شتابان از کنارم می گذرند. بعد برادر شریفی مرا به اتاق می برد و روی صندلی می نشاند. چشم بندم را محکم می کند. می شنوم کسانی وارد می شوند. یک صندلی جابجا می شود و روبرویم قرار می گیرد. ناگهان در ظلمات ضربه سنگینی به صورتم وارد می آید، همان جا که دندان شکسته اش را دیروز کشیدم. ثانیه ای مکث می شود و بعد ضربات بعدی….

– چشم بندت را بردار…

صدای شماست برادر حمید.

– چشم بندم را برمی دارم.

جلویم، روی صندلی کسی را می بینم در لباس سپاه پاسداران. چک ها را او زده است. با لهجه غلیظ آبادانی می پرسد:

– مرا می شناسی؟

– عینک ندارم.

سرش را جلو می آورد.

– حالا؟

سرم را تکان می دهم.

– کی هستم؟

حالا می شناسمش. می گویم:

– آقای شمخانی…

شاید او همان نماینده ای است که کیانوری خواسته بود از طرف حکومت بیاید. شاید هم برای آن شب آمده است. نمی دانم. علی شمخانی درآن زمان به گمانم قائم مقام سپاه بود. می پرسد:

– فقط یک سئوال دارم: این داستان کودتا راست است؟

می گویم:

– نه… دروغ است…

چک محکمی فرود می آید:

– دروغ است؟

– بعله…

چک بعدی:

– دروغ است؟

– بعله…

صدای شما را از پشت سرم می شنوم برادر حمید( بازجوی من بانام اصلی ناصر سرمدی پارسا که بعدا معاون وزارت اطلاعات و سفیر ایران در تاجیکستان شد):

– باز دارد بازی می کند.از آن کار کشته هاست….

شمخانی بلند می شود.

– یعنی بقیه دروغ می گویند…

بعدها وقتی وزیر دفاع و اصلاح طلب شد، هر وقت حرف می زد، احساس می کردم دست های سنگینش صورت نحیفم را می کوبد.

شمایید برادر حمید. می گویید:

– چشم بندت را بزن پفیوز…

می زنم. مرا می گیرید و می کشید. کشان کشان می برید اتاق پایین. برای لحظاتی نیرو گرفته ام. به خودم می گویم:

– می میرم و قبول نمی کنم…

شما انگار که افکار مرا بخوانید، می گویید:

– حالا می بینیم راست است یا دروغ قهرمان…

و من قهرمان نیستم. وقتی از پا آویزان می شوم و کاسه گه زیر دهانم قرار می گیرد، فریاد می زنم:

– واق… واق… راست است…

بازم می کنید و می آوردید بالا. دوباره روی صندلی می نشینم و به دستور شما چشم بندم را بر می دارم. علی شمخانی همان جا نشسته است. می گوید:

– فقط یک کلمه، کودتای فردا راست است یا دروغ…؟ همه گفته اند راست است…

مکث می کنم. دستی از پشت سر مویم را می کشد و دو چک چپ و راست دریاسالار آینده بر صورتم می نشیند.

– دروغ… نه.راست است.

شمخانی بلند می شود و می گوید:

– ببریدش بالا….

و می رود. راه می افتیم. این «بالا» با همیشه فرق دارد.چقدر طولانی است. سرانجام می رسیم. شما برادر حمید آستین لباسم را گرفته اید و مرا روی یک صندلی می نشانید. از جایی زمزمه ای را می شنوم. سرم را کمی بالا می آورم. با ابرو، چشم بندم را بالا می زنم. سالن بزرگی به نظر می آید. بیشتر نمی بینم. صدای دمپایی می آید. آستینم را می گیرید و می کشانید. از دو سه پله موکت پوش ا بالا می رویم. چند تا صندلی سیاه را می بینم. شما برادر حمید روی یکی می نشانیدم.

ـ چشم بندت را بردار…

برمی دارم.»

به نقل از صفحه 280 متن فارسی نامه های به شکنجه گرم

 

مامور ویژه

 

مامور ویژه دکتر حسن روحانی-، رئیس جمهوری که حقوقدان است و نه سرهنگ – چنین معرفی شده است: «از قرار معلوم در جلسه‌اي كه رئيس‌جمهور با آقاي پورمحمدي داشته، مسأله زندانيان سياسي نيز مطرح مي‌شود و رئيس‌جمهور از پور محمدي مي‌خواهد از نفوذ خود در دستگاه قضايي استفاده كند و شرايط آزادي زندانيان را فراهم كند.»

این ماموریت ویژه آقای مصطفی پور محمدی در باره زندانیان که هنوز نتایج آن روشن نیست،جزو مهم ترین مباحث هفته بود؛ماموریتی که یاد آور امر مشابهی در سه ده گذشته است واتفاقا درتابستانی دیگر. درآن تابستان- ۱۳۶۷- من بچشم خویش ایشان را در لباس «مامور ویژه» ای که حکم آیت اله خمینی را داشت – البته در کنار یاران دیگرشان- دیده ام. درصفحه ۵۲۹ کتاب نامه هایی به شکنجه گرم که از قضا نسخه لهستانی آنهم همین روزها منتشر شد ه است، شرح این دیدار رانوشته ام

«- چشم بندت را بردار…

برمی دارم و عینکم را می زنم. دو نفر را به سرعت می شناسم، نیری و حاج ناصر. دو نفر دیگر هم هستند. حالا در عکس های قضات دادگاه مرگ، از زیر پرده ای که مانند یخ بر خاطراتم کشیده شده، به زحمت می توانم اشراقی را تشخیص بدهم و پورمحمدی را.

حاج ناصر اسم مرا می گوید و می پرسد:

– حزب توده را قبول داری یا نه؟

جواب می دهم:

– از حزب توده و سیاست متنفرم.

نیری نگاهی به کاغذ روی میزش، می اندازد. فکر می کنم الان می گوید:

– تو که پرونده ات باز است…

اما می پرسد:

– نماز می خوانی؟

صدایش آن نشاط روز دادگاه را ندارد. جواب می دهم:

– بله حاج آقا.

– جمهوری اسلامی را قبول داری؟

– قبل از دستگیری هم داشتم. حالا هم دارم.

حاج ناصر با ریشخند می گوید:

– لابد مثل بقیه مدعی هستی خدمت هم می کرده ای…

می گویم:

– بقیه را نمی دانم. اما من قصدم کمک به جمهوری اسلامی ضد امپریالیست بود.

نیری چیزی در گوش حاج ناصر زمزمه می کند. انگار این پچ پچ هزار سال طول می کشد. حاج ناصر جوابش را می دهد. نیری چیزی روی کاغذ می نویسد و به حاج مجتبی می دهد. او کاغذ را می گیرد. به من می گوید:

– چشم بندت را بزن…

چشم بند می زنم. حاج مجتبی مرا بیرون می آورد. همچنان یخ زده ام. انگار خاکستر بر من پاشیده اند. از راهرویی می گذریم. دری باز می شود و خودم را در فضای آزاد می یابم. چشم بندم را برمی دارم. در هواخوری هستم. حسن قائم پناه، احمد علی رصدی، دکتر حسین جودت جلویم ایستاده اند و گپ می زنند. از میان آن سه نفر با قائم پناه که در تحریریه مردم بود، دوستی دارم. با هم دیده بوسی می کنیم. هر سه از دادگاه دوم بر می گردند. بعداز چند روز که در سلول انفرادی بوده اند، دوباره به دادگاه رفته اند. بعد از دادگاه اول بهرام دانش را هم دیده اند. قائم پناه مرتب می خندد و معتقد است چون دوباره به دادگاه برده شده اند،می خواهند آزادشان کنند. دکتر جودت حرف نمی زند و رصدی هم پیوسته دست هایش را به هم می مالد و می گوید:

– ببینیم چه می شود….

اول دکتر جودت را صدا می زنند. کمی بعد نوبت رصدی و قائم پناه می شود. بعد ها می فهمم آنها را دار زده اند. مدتی طولانی آنجا می مانم.

نمی دانم چقدر طول می کشد تا حاج مجتبی می آید. چشم بندمی زنیم. وارد بند می شویم. دری باز می شود. خودم را در یک سلول انفرادی می بینم. دارم از پا در می آیم. روی زمین دراز می کشم. مثل دوران بازجویی حس هایم را گم کرده ام. گریه ای لازم است تا به خودم برگردم. زنم را می بینم. با چادر سیاه شیون زنان می دود. چقدر می گذرد تا در باز می شود؟ کسی می گوید:

– چشم بندت را بزن…

می زنم. هر که هست، داخل می شود. می نشیند و شروع می کند به سوال. همه اش درباره پرونده است. جواب می دهم و صدای شما «برادر حمید» در گوشم می پیچد:

– خودم تیر خلاصت را می زنم…

سرانجام پرسش ها به جایی می رسد که منتظرش هستم. بخش باز پرونده: انگلستان. همه پرسش ها هم غیر مستقیم است. همه را جواب می دهم. آخر سر می پرسد:

– نماز می خوانی؟

می گویم:

– بله و الان نمازم قضا شده است. نتوانسته ام به دستشویی بروم و وضوء بگیرم.

این را عمدی می گویم. با نماز با مرگ می جنگم. آن مرد هر که هست، مرا با خودش به دستشویی می برد. حس می کنم چهار چشمی مراقب من است. وضوی سفت و سختی می گیرم. مرا به سلول بر می گرداند. در را می بندد. چشم بندم را بر می دارم. شروع به خواندن نماز می کنم. گمانم دارد از سوراخ در مرا می پاید. آنقدر نماز می خوانم تا خسته می شوم و از پا می افتم. در دستشویی آب خورده ام. اما سخت گرسنه ام. خوشحالم معده ام خالی است. شنیده ام قبل از اعدام، عمولاً آدم خود را خراب می کند. نفرت دارم خودم را خراب کنم. می بینم جنازه ام را آویزان کرده اند و دوباره دهانم را توی مدفوعم گذاشته اند. بی اختیار عق می زنم. و بعد به چاله سیاهی می افتم. نمی دانم خواب است یا انتظار یا لحظات قبل از مرگ. با صدای باز شدن در به خود می آیم. باز هم مرا می برند و پشت صفی می ایستانند. دوباره هزار سال طول می کشد تا وارد دادگاه می شوم. این بار حاج ناصر نیست، جای او مرد جوان بلند قدی است. می گویند «زمانی»رئیس اطلاعات اوین بوده است. همان سوالات است. همان جواب ها رامی دهم.

نیری می گوید:

– پس شهادتین را بگو.

فکرمی کنم منظورش اعدام است، می گویم:

– اشهد ان لا اله الا الله…

– اشهد ان….

نیری به حاج مجتبی اشاره می کند. او زیر بازویم را می گیرد:

– چشم بندت را بزن…

بازویم را سفت نگرفته است و لحن صدایش خشونت ندارد. به خودم امید می دهم:

– یعنی زنده می مانم…

چشم بند را می زنم. حاج مجتبی مرا بیرون می آورد. می برد و دستم را روی شانه کسی گذارد. صف دیگری است. به چوبه دار می رود یا به راه زندگی؟»

سالها بعد-ـ به راه زندگی ـ- در خاطرات آیت اله منتظری خواندم:

«اول محرم شد، من آقای نيری که قاضی شرع اوين و آقای اشراقی که دادستان بود و آقای رئيسی معاون دادستان و آقای پورمحمدی که نماينده وزارت اطلاعات بود را خواستم و گفتم الآن محرم است حداقل در محرم از اعدامها دست نگه داريد، آقای نيری گفت ما تا الآن هفتصدوپنجاه نفر را در تهران اعدام کرده ايم، دويست نفر را هم به عنوان سر موضع از بقيه جدا کرده ايم.کلک اينها را هم بکنيم… »

بعد ها دستخط آیت اله خمینی و اسامی مامورین ویژه اش برای کشتار زندانیان منتشر شد. گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد شمار زندانیان سیاسی را که بدین شیوه و به صورت دسته جمعی اعدام شدند، ۱۸۷۹ نفر اعلام کرد. آیت الله منتظری این رقم را در خاطرات خود ۲۸۰۰ یا ۳۸۰۰ نفر دانست و گروههای مخالف جمهوری اسلامی نیز فهرستی از نامهای ۴۴۸۱ نفر منتشر کرده اند که در این کشتار دسته جمعی جان باخته اند.

در میان جان باختگان بهترین فرزندان ایران، بهترین یارانم و عزیزترین دوستانم با چشمان باز بمن می نگرند. برخی ازجانبختگان را پیش چشمانم بردند. دو برادر مجاهد را که تا لحظه آخرسر بر شانه هم داشتند،هرگز فراموش نمی کنم. بهرام دانش را که از قیام کلنل پسیان برای آزادی ایران جنگیدوپیرانه سرو لنگان به پایه چوبه دار رفت چگونه از یاد ببرم؟ امیر نیک آئین را که عصاره عشق مهربانی وخردبود را مگرمی شود به خاطره ها سپرد…..

هستی اینان و هزاران نفر دیگر را سه امضاء به نیستی مبدل کرده است. یکی از آنان اکنون بعنوان «وزیر دادگستری» معرفی شده است و باماموریت ویژه آزاد کردن زندانیان سیاسی که بسیاریشان دوستان و همکاران مطبوعاتی من اند. و درست چون آنان که بر دار شدند گناهی جز دفاع از آزادی ندارند.

چه خواهد شد؟ کسی که فرمان اعدام چندهزار نفررا صادر کرد، درهای زندان را بروی چند صدنفر باز خواهد کرد؟»قاتل»،» دادگستر» خواهد شد؟

شعر سایه می خوانم که صدای جانباختگان است و روزی را انتظار می کشم که هیچکس مامور ویژه اعدام یا آزادی کسانی نباشد که سرود آزادی می خوانند:

دلا دیدی که خورشید از شب سرد

 چو آتش سر ز خاکستر برآورد

 زمین و آسمان گلرنگ و گلگون

 جهان دشت شقایق گشت ازین خون

 نگر تا این شب خونین سحر کرد

 چه خنجرها که از دلها گذر کرد

 زهر خون دلی سروی قدافراشت

ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

 صدای خون در آواز تذرو است

 دلا این یادگار خون سرو است

 

 


اینجا ایران نیست؟

 

پرچم ایران را دستی با مچ بند سبز بر بلندترین قله جهان نصب کرده است. پرچم سه رنگ را یافته اند و سه دلاور که راه سخت رابه نام ایران رفته اند، برای همیشه در میان برفهای ابدی خفته اند. فرزندان آرش کمانگیر جان را فدای نام بلند ایران کرده اند. آنان دیگرنیستند اما «مسیر ایران» هستی ملتی را همواره فریاد خواهد کرد که شایسته قله ها است و همیشه درهای دوزخی زندان ها رابرویش گشوده اند.

با چشمان اشکبار، با تمامی قلبم، سه نام را بر صفحه مرداد می نویسم: آيدين بزرگي، پويا كيوان، مجتبي جراحي.

تردید ندارم که این جوانان استبداد مذهبی را هم دیگر خواهند کرد.

مردادماه آغاز شده است.تاریخ، این نام را با کودتا بیاد داردکه سرنوشت دمکراسی درایران را دگر کرد تا زنی سحرگاهی راه بردو زن دیگر ببندد: «اول سعی کردم با نگاه هشداردهنده، باعث شوم که حجابشان را رعایت کنند اما آنها نگاه طلبکارانه‌ای را تحویل من دادند، در مرحله بعد سعی کردم یادآوری کنم که آنها در کجا زندگی می‌کنند و فقط خطاب به آنها گفتم «ببخشید خانم‌ها آیا اینجا ایران نیست؟» جواب دادند که « ایرانه که ایرانه!» اما دیگر….»

چنین است آغاز هفته درتنها حاکمیت سیاسی-مذهبی جهان که داستان کتک خوردن خانم شمس ـ سی ساله به مجلس می رسدو غلامحسین اژه‌ای، ازعاملان قتل عام زندانیان «یورش گارد زندان‌ها به بند زندانیان سیاسی» را دروغ می خواند ومعترضان را تهدید می کند که اگر به کشور بازگردند تحت تعقیب قرار می‌گیرند. و۴ تن از دراویش گنابادی به ۸ سال حبس تعزیری و ۱۲ سال تبعید محکوم می شوند.

و مادران ۴ جوان محکوم به اعدام ازجهان استمداد می طلبند: «فریاد ما را برای نجات چهار جوان و جگرگوشه‌مان به گوش همه نهادهای مدنی و بین‌المللی رسانده، مانع اعدام آنان شوید».

محمد خاتمی، در «انجمن شاعران» دولتی که باید درآن بزحمت گشت و یک «شاعر» پیداکرد و البته به نظر رئیس جمهور اسبق» میراث دار کلام و کلمه در جامعه ماست»، چنین می گوید: «این روزها کمی فضا بازتر است و ظاهرا احساس می کنیم همه چیز بهتر و راحت تراز قبل شده است.»

و در «این فضای بازتر» است که «حبیب» رهبرکنونی از «نخست وزیر امام» و «دوست خوب امام» می خواهد توبه کنند و به «دامان پر مهر امام و نظام» برگردند. فاطمه کروبی که همسرش به «توبه» دعوت شده و از قضا خودش در هیات منصفه حکومتی همکار» برادر گرامی جناب آقای حبیب الله عسگراولادی» بوده است، به او پیشنهاد می کند: «زمینه مناظره معترضین ۸۸ را با مجریان و دبیر شورای نگهبان فراهم آورد تا مردم بعنوان هیات منصفه ای اصلی به قضاوت در این امر مهم ملی بپردازند.»

«مقام معظم» درهفته ای که از خانه پدری اش در محله شورآباد مشهد رونمائی و «مسجد آیت الله خامنه ای» هم درتهران افتتاح شده است، دردیدار با «مسئولان كشور و كارگزاران عمده‌ نظام» که هاشمی و خاتمی به آن دعوت نشده اند و رئیس جمهور رفتنی و آمدنی تا کمر در برابرش خم می شوند، «سیاست کلی نظام» را اعلام می کند. «حضرت آقا» با تصویری که ازجنبش سبز می دهد، عملا وضعیت رهبران زندانی این جنبش را هم روشن می کند: «در سال ۸۸ بعضى خطاى بزرگى را مرتكب شدند، كشور را در لبه يك چنين پرتگاهى قرار دادند، يك مشكل اين چنينى را براى كشور تدارك ديدند. در اين سالهاى متوالى از اول انقلاب – منهاى همان برهه‌ كوتاه سال ۸۸ – هميشه اين دست‌به‌دست شدن قدرت و مسئوليت در كشور، با آسايش، با خوشى و با شادكامى همراه بوده است.»

یکی از لاریجانی ها که قوه قضاییه رادراشغال دارد و افزایش اعدام ها را حلال مشکلات می داند، بلافاصله به صحنه می آید و به جنبش سبز صفاتی پلشت تر از محمود احمدی نژاد می دهد. سخن صادق لاریجانی این است: «در این مدت اخیر کسانی که اهل فتنه سال ۸۸ و در جریان اصلاحات قائل به سکولاریزه شدن کشور و سیاست بودند و راه امام (ره) را بر نمی‌تافتند دوباره سر برآورده‌اند و گویی افعی جانشان گرما خورده است و به جنبش افتاده‌اند اما اشتباه می‌کنند چرا که امت تفکرات این گروه را برنمی‌تابد.»

رهبر جمهوری اسلامی، ضمن تائید مجدد «کارهای بزرگ دکتر محمود احمدی نژاد» «سیاست» پایه ای را که «باید» انجام گیرد، ابلاغ می کند: «بايد با استفاده از آنچه كه تاكنون انجام گرفته است، و با بنا بر روى بنائى كه تا امروز بالا رفته است، ان‌شاءالله كشور را پيش ببرند.»

معلوم می شود که «مدل جديد مردم‌سالارى دينى» را هم ایشان به دنیا عرضه کرده اند: «مدل جديد مردم‌سالارى دينى كه ما به دنيا عرضه كرده‌ايم، همين انتخابات، همين دست‌به‌دست شدن قدرت اجرائى و قدرت تقنينى كشور، يكى از بزرگترين موفقيتها است. مردم‌سالارى دينى، مردم‌سالارىِ سالم است؛ بدون كارها و شگردها و خدعه‌هائى كه در دنيا معمول است. من متأسفم از اين كه خيلى از جوانهاى ما بی خبرند از اين شگردهائى كه در دنيا، در آمريكا، در غرب، در اروپا، در زمينه‌ى انتخابات به كار مي برند، كه ظاهر دموكراسى دارد، اما باطن غير دموكراسى دارد…»

بر پایه این «باید» است که نحوه مبارزه با «دشمن» و تعامل با جهان روشن می شود: «واقعيت اين است كه كشور با يك جبهه‌ دشمن معاند مواجه است. مثل خيلى از چيزهاى ديگر و عرصه‌هاى ديگر كه ما در دنيا تكيم، در اين قسمت هم در دنيا تكيم! نداريم كشورى را كه يك جبهه‌ى معارضِ معاندى با اين عرض و طول در مقابلش وجود داشته باشد؛ در مقابل ما هست. جبهه‌ ارتجاع هست، جبهه‌ استكبار هست، برخى از سردمداران كشورهاى غربى هستند، برخى از ضعفاى مسئولان دولتهاى منطقه‌اى هم هستند؛ بالاخره يك جبهه‌اى است در مقابل ما.دومين نكته‌اى كه در اين زمينه وجود دارد، مسئله‌ى تعامل با دنيا است؛ كه اين روزها زياد هم گفته مي شود. ما معتقد به تعامل با دنيا هستيم. در تعامل با دنيا، بايد طرف مقابل را شناخت؛ اگر نشناسيم، پشت پا خواهيم خورد. پرونده‌ى خصوم خودمان را فراموش نكنيم. ممكن است انسان يك وقتى سابقه‌اى را به رو نياورد؛ اشكالى ندارد. شما يك وقتى با يك شخصى مواجه‌ايد، مي خواهيد يك كارى را انجام دهيد، يك سابقه‌اى هم از او داريد، مصلحت نمي دانيد به رو بياوريد؛ اين اشكالى ندارد، اما اين سابقه يادتان نرود؛ اگر يادتان رفت، پشت پا خواهيد خورد، ضربه خواهيد خورد. آمريكائى‌ها مي گويند ما مي خواهيم با ايران مذاكره كنيم. خب، سالها است كه مي گويند مي خواهيم مذاكره كنيم؛ اين يك فرصتى نيست كه براى ما به‌وجود آوردند. من اول سال گفتم كه خوشبين نيستم. در مسائل خاص، مذاكره را منع نمي كنم – مثل مسئله‌ى خاصى كه در قضيه‌ عراق داشتيم، و بعضى از قضاياى ديگر – ليكن من خوشبين نيستم؛ چون تجربه‌ى من اين را نشان مي دهد. آمريكائى‌ها، هم غيرقابل اعتمادند، هم غير منطقى‌اند، هم در برخوردشان صادق نيستند. اين چهار ماهى هم كه از آن صحبت ما گذشت، همين را تأييد كرد؛ موضعگيرى‌هاى مسئولان و دولتمردان آمريكا نشان داد كه همين مطلبى كه ما گفتيم – كه گفتيم خوشبين نيستيم – درست است؛ خود آنها عملاً اين را تأييد كردند. انگليسها هم يك جور ديگر، ديگران هم يك جور ديگر. تعامل با دنيا هيچ ايرادى ندارد، ما از اول هم اهل تعامل با دنيا بوديم؛ منتها در تعامل، طرف مقابل را بايد شناخت؛ شگردهاى او را بايد دانست؛ هدفهاى اساسى و كلان را بايد در مدّ نظر داشت. ممكن است دشمنى سر راه شما را بگيرد، بگويد از اينجا نبايد جلو برويد. سازش با او به اين صورت نيست كه شما قبول كنيد، برگرديد؛ هنر اين است كه شما كارى كنيد كه راهتان را ادامه دهيد، او هم مانع كار شما نشود؛ والّا اگر چنانچه توافق و تفاهم به اين معنا بود كه او بگويد شما بايد از اين راه برگرديد، شما هم بگوئيد خيلى خوب، اين كه خسارت است. توجه به اين جهات بايد از سوى مسئولين و دولتمردان وجود داشته باشد.»

می توان سخنان راهبردی «مقام رهبری» را ـ- که عین آن علیرغم طولانی بودن عمدا نقل شد-ـ چنین خلاصه کرد:

ادامه راه در سیاست داخلی و خارجی: «هنر اين است كه شما كارى كنيد كه راهتان را ادامه دهيد، دشمن هم مانع كار شما نشود.»

و البته درراس «جبهه‌ دشمن معاند» آمریکاست که در «چهارماه » گذشته- یعنی از فروردین تا 2 مرداد- «موضعگيرى‌هاى مسئولان و دولتمردان آمريكا نشان داد» که نباید به آنها خوش بین بود.

سخنان «مقام معظم» بلافاصله توسط منصوبان تعبیر و تفسیر می شود: «اعتدال» یعنی فریب «دشمن». قاعدتا هم فرمایشات ایشان فصل الخطاب و حرف اول و آخر است.نیازی هم به سند ندارد. تجربه شخصی حضرتشان کفایت می کند.

کلیه اسناد و رویدادهای هفته جاری حکایت از این دارد که «مذاکره» با جمهوری اسلامی به متن اصلی سیاست آمریکا تبدیل شده است.

واشينگتن پست می نویسد: «کنگره آمريکا ارسال طرح جدید تحريم ايران را به تعويق انداخت.» ۱۳۰ نماينده کنگره آمریکا درنامه ای از اوباما در خواست می کنند باجمهوری اسلامی مذاکره کند.حتی پیشنهاد ملاقات اوباما و روحانی در نیویورک مطرح می شود.برنت اسکوکرافت، و زبینگیو برژینسکی، مشاوران سابق امنیت ملی آمریکا، از جمله چهره هایی هستند که از ملاقات مستقیم اوباما با روحانی در جریان مجمع عمومی سازمان ملل که در ماه سپتامبر در نیویورک برگزار می شود، حمایت می کنند.

این دیدگاه اکنون در میان سیاستمداران آمریکا طرفداران زیادی دارد: «ملاقات اوباما و روحانی می تواند زمینه را برای رئیس جمهور جدید ایران به منظور توافق با غرب آماده کند.»

در منطقه دو اتفاق مهم دیگرهم می افتد که «نظام مقدس» با همان منطق همیشگی با هردومخالفت می کند:

ـ شاخه نظامی حزب‌الله در فهرست تروریستی اروپا قرار می گیردو جمهوری اسلامی این اقدام را محکوم می داند.

ـ جان کری، وزير خارجه آمريکا، از توافق اسرائيل و فلسطينی ها برای از سرگيری مذاکرات صلح خاورميانه خبر می دهد و پيش بينی می کند که نمايندگان دو طرف به زودی برای مذاکرات مستقيم به واشينگتن سفر کنند. جمهوری اسلامی این مذاکرات را از هم اکنون «شکست» خورد می نامد.

آخر هفته خبر می رسد که شورای امنیت با اپوزیسیون سوریه تشکیل جلسه خواهد داد. گزارش رویترز از موافقت کنگره آمریکا با مسلح کردن شورشیان سوریه حکایت دارد.ژنرال مارتین دمپسی، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا در باره نتایج دخالت نظامی در سوریه گزارشی به کنگره می دهد که حاوی برآوردهزینه پنج طرح مختلف است؛ از هزینه آموزش شورشیان سوریه تا شرکت تمام عیار نیروهای آمریکایی در جنگ داخلی این کشور.

روزهای هفته به گمانه زنی و انتظار در باره ترکیب کابینه ای می گذرد که باید با «تدبیر و امید» راهی از ظلمات «نظام» بگشاید. جنگ گرگها براین متن شتاب می گیرد و در باره برخی همراهان «رئیس جمهور منتخب» که نامشان در تمامی کابینه های احتمالی هست، افشاگری هایی می شود که برخی درتاریخ » نظام» بی سابقه است. روزنامه ضدملی کیهان از اختلاس کلان اکبر ترکان پرده بر می دارد. سوابق محمد نهاوندیان ورق می خورد و رد پایش از عضویت در حجتیه تا امروز دنبال می شود.

روزنامه تهران امروز ـ– از جناح قالیباف-ـ دست روی برگ سرنوشت سازی در باره علی یونسی- وزیر اطلاعات خاتمی و همراه همیشه حسن روحانی- می گذارد: «علی یونسی در نیمه دوم سال ۱۳۶۲ در مقام ریاست شعبه دادگاه نظامی، بیش از ۱۰۰نفر از اعضای شبکه مخفی و نظامی حزب توده ایران و ۳۰ نفر از اعضای سازمان فداییان، شاخه اکثریت را محاکمه و برخی را نیز به اعدام محکوم کرد.»

خبری که سبب می شودتا بخشی از زندگی علی یونسی؛ از دادگاه نظامی تا وزارت اطلاعات،  از تاریکی بیرون بیاید.

و تا لیست اعضای دولت در خلوت و دوراز چشم مردم و حتی روزنامه نگاران نهایی شود، از تصویب پنهان «مقام رهبری» بگذرد و به صحن علنی مجلس برسد، اخبار متوجه مراسم تحلیف است. این اولین بار بعد از انقلاب اسلامی است که از مقامات خارجی برای شرکت در این مراسم دعوت به عمل می آید.

وزارت خارجه رئیس جمهور رفتنی رسما اعلام می کند که برای شرکت در مراسم تحلیف رئیس جمهور آمدنی ازمقامات همه کشورها به جز آمریکا و اسرائیل دعوت شده است: «احتمالا بسیاری از کشورها در سطح سران در مراسم تحلیف رئیس جمهور جدید حضور خواهند یافت.»

نخستین خبرها حاکی است :انگلیسی ها آری؛ خاتمی نه.و نور افکن ها روی جک استروا روشن می شود. سپاهیان و امنیتی های سابق که حالا رخت » نمایندگی»پوشیده اند، فریاد به اعتراض بر می دارند: نماینده «روباه پیر» به ایران نیاید. روح اله حسینیان- که یار غارش سعید امامی در زمان وزارت علی یونسی کشتنش واجب آمد- میداندار است: «جک استراو به تحلیف بیاید با گوجه از او پذیرایی می‌کنم.»

درباره سفر ولادیمیر پوتين به تهران هم گزارش های متناقض منتشر می شود. باید صبر کرد و دید رهبران مهم جهان به مراسم تحلیف می آیندو یا همان مشتریهای همیشه شب جمعه را شاهد خواهیم بود.

روزنامه اوینینگ استناندارد، در روز آخر هفته تکلیف انگلستان و اروپا را روشن می کند: «موضع اتحادیه اروپا این است که سفارتخانه های اعضای آن می توانند نمایندگانی به این مراسم بفرستند، اما از آنجایی که سفارت بریتانیا در تهران بسته است، هیچ نماینده ای از سوی لندن در این مراسم حضور نخواهد داشت.»

باید صبر کرد و دید سران دیگر کشورهای دنیا درادامه «حماسه سیاسی» شرکت خواهند کرد یا نه؟

مرداد ماه دیگر شروع شده است. میهن زیرآفتاب سوزان تابستانی، سرنوشت خود را از این دست «نظام» درحال انتقال بدست دیگرش می بیند.

سایت فرا رو خبرمی دهد: «کم کم زمزمه های ورشکستگی صنعت خودرو به گوش می رسد.طبق گفته خودرو سازان سال گذشته بدلیل تصمیم‌ها و سیاست‌های دولت چهارهزارمیلیاردتومان متضرر شده‌اند. این زیان از بابت تاخیر در قیمت‌گذاری و اشتباه در تعیین قیمت خودروهای تولید داخلی بوده است.»

گزارش روزنامه مردمسالاری حاکی است: «با خشک شدن دریاچه ارومیه، سونامی ۸ میلیارد تنی نمک در راه است.مرگ و نابودی اطراف دریاچه ارومیه پرسه می‌زند، غربت تلخی بر سکوتش جامانده و ترک‌های نقش‌بسته، جراحتش را عمیق‌تر کرده است. با کاهش مساحت دریاچه ارومیه و خشکی تدریجی، دریاچه ارومیه به شوره‌زاری ۸ میلیارد تنی تبدیل می‌شود که زیست‌بوم انسانی منطقه را از بین خواهد برد و در نهایت منجر به مهاجرت‌های ناخواسته و از بین رفتن بخش مهمی از کشتزارهای اطراف می‌شود».

بانک جهانی اعلام می کند که دیگر به ایران وام نمی‌دهد.در پی عدم باز پرداخت ششماهه بدهی های ایران به این بانک در قبال وام‌های دریافتی، ایران بعد از این توان دریافت وام از این بانک را نخواهد داشت و در کنار زیمبابوه به عنوان کشوری با وضعیت غیر تعهدی قرار می‌گیرد.

یکی باید از «نظام مقدس» – پرورنده «خانم شمس ـ سی ساله»ها- بپرسد: اینجا ایران نیست که جوانانش می گریزند تادرآبهای دوردست قربانی امواج شوند؟ قایقی درحادثه مرگبار برای «پناهجویان ایرانی» در آب‌های اندونزی غرق می شود.یک جوان ایرانی ۲۳ ساله که سیدنی دیلی تلگراف او را سهیل معرفی کرده، به این روزنامه گفته تنها بازمانده از گروه ایرانی در قایق است…

آیدین بزرگی که مچ بند سبز بدست دارد ویکی از کوهنوردان گمشده درارتفاع هشت هزارمتری هیمالیاست و بایارانش رفته اند تا مسیر جدیدی بنام ایران به بلندترین قله جهان بگشایند، در آخرین نامه اش می نویسد: «اینجاییم تا بر تن یک کوه هشت هزار متری یادگاری خودمان را بنویسیم، نام ایران مان را حک کنیم، اینجاییم تا دوباره زنده شدن را زمزمه کنیم…عزم پرواز است. عزم ما عاشق است، شکست را نمی شناسد….»
و نامه اش رابا شعر احمدشاملو تمام می کند که سیزدهمین سال سفر همیشه اوست:
من وتو يكي دهانيم
كه با همه آوازش، به زيباتر سرودي خواناست.
من و تو يكي ديدگانيم
كه دنيا را هر دم، در منظر خويش تازه‌تر مي‌سازد.
نفرتي
از هر آنچه بازمان دارد، از هر آنچه محصورمان كند، از هر آنچه واداردمان، كه به دنبال بنگريم.
دستی
که خطی گستاخ به باطل می‌کشد.
من و تو يكي شوريم
از هر شعله‌ اي برتر، كه هيچ گاه شكست را بر ما چيرگي نيست
چرا كه از عشق رویینه تنيم.
و پرستوئي كه در سرپناه ما آشيان كرده است
با آمد شدني شتابناك
خانه را از خدائي گمشده لبريز مي‌كند.


توبه جنبش سبز

 

چه خبر است؟ دارند در خلوت خانه های امن از شیخ دلاور توبه می گیرند؟ نگاه هفته این پرسش را در میان می گذاشت و می کوشید برهول و هراس خود غلبه کند.خبرها که مثل همیشه از هزار توی خوفناک سیاست دیر سال جمهوری اسلامی درز می کند، باخود اندوه نابودی بندیان بندهای بویناک و ویرانی جان های شیفته محبوس در خانه های امنیتی رادارد. سر سلسله دراز است و سی وچند سال عمر دارد، از مرجع تقلید آیت اله شریعتمداری شروع می شود، در خانه همه اندیشه ها و گروههای سیاسی و اجتماعی را می زند، و حالا به سه رهبر نمادین جنبش سبز می رسد.

 دولت جدید بهر تقدیر بر شانه بخشی ازجنبش سبز ـ نام عام دموکراسی خواهان ایران ـ بر آمد که رای دادن را چاره کار دانست و در شعاربرجسته جشن های بعد از پیروزی، نام ها وخواستی را فریاد کرد که عبداله نوری در یک عبارت خلاصه اش می کند: «آزادی آقایان موسوی و کروبی یک مطالبه ملی است.» پیداست که جای زهرا رهنورد هم دراین مطالبه ملی، استواری کمتری از دو نام دیگر ندارد. اندکی بعد٬ قائم‌مقام حزب اعتمادملی٬‌ خبر از رایزنی‌هاو اقداماتی برای رفع حصر از مهدی کروبی داد که» قطعا به نتیجه خواهد رسید. به زودی تکلیف کروبی مشخص خواهد شد.»

حسن روحانی، حرفهایی زد که شاید به همان «اقدامات» مربوط باشد: «باید کمک کنیم از مشکلات و اختلافات عبور کنیم و مشکل را افزون نکنیم؛ یعنی آنها که آماده بازگشت هستند راهشان را تسهیل کنیم، چون توبه برای همه است.»

«رئیس جمهور منتخب» به «شیخ دیپلمات» شهرت دارد و عبارت دیپلماتیک بالا را می توان به «توبه» برای » شیخ دلاور» هم تعبیر کرد؛ تعبیری که با اخبار بعدی قوت می گیرد. روزنامه اعتمادملی می نویسد که حبیب اله عسگر اولادی «ماموریت ویژه» دارد:

«این ماموریت‌ »رفع حصر» و «آغاز فعالیت‌های حزبی اصلاح‌طلبان» است. اظهارات حبیب‌الله عسگراولادی هماهنگ نشده نیست.»

 پدر خوانده حزب سراسری موتلفه، که در آستانه انتخابات گفته بود مهدی کروبی و میرحسین موسوی، را «فتنه‌گر» نمی‌داند، اکنون مقصود اصلی آشکار می سازد. اوکه «همچنان منتظر دریافت پیام روشنی از موسوی و کروبی است » توصیه می‌کند: «راه‌ توبه باز کنند و به دامن پرمهر امامت و ملت و نظام برگردند.من از موسوی و کروبی درخواست دارم در ماه رمضان که ماه توبه است، نسبت به امام، رهبری و نظام شرایطی را ایجاد کنند که در شب‌های قدر آرامشی را که در دولت جدید پدید آمده، به جانب کمال ببریم و عید فطر امسال رنگ دینی، مذهبی، ملی و کشوری شود.»

روزنامه اعتماد می نویسد: «حبییب الله عسگراولادی در مقام مجتهدی سیاسی با این اظهارات خود تلاش کرد تا نشان دهد که پایان حصر دو سیاستمدار معترض به نتایج انتخابات ۸۸ وابسته به نگارش یک توبه‌نامه است.»

می توان اظهارات حبیب اله عسگر اولادی را که تجربه وسیع توبه خودخواسته اعضای حزبش در سال ۱۳۵۵ را دارد، دراین فراز خلاصه کرد: «موسوی و کروبی تنها با نوشتن توبه نامه آزاد می شود. منتظر پیام روشن آنهاهستند.»

قاعدتا رهبران جنبش سبز از درخواست «مجتهد سیاسی» باخبر شده اند که او اکنون منتظر» پیام روشن» آنهاست؛درخواستی که آنها را در صورت عدم توبه در برابر» امام، رهبری و نظام» می گذاردو ازجانب دیگر به زدن رنگ » دینی، مذهبی، ملی و کشوری» می خواندشان. یعنی درست همان تاکتیکی که توانست انتخابات را از تحریمی بی سابقه نجات بدهد.

شک نیست که هوای خانه هایی که رهبران جنبش سبز در آنها محبوسند، سخت سنگین است. در چنین شرایطی مدام درها باز و بسته می شود. رنگ دررنگ می آیند و می روند؛ بالبخند آشتی، با مشت های گره کرده تهدید. زنان و مردان بسیاری تسلیم این فضا شده و بسیار تن زده اند. هیچ کس نمی تواندبه محبوس بی دفاع بگوید چه کند. گرفتار خوف و رجاء، مانده بین دو سنگ آسیاب نظام و کشور، پیرمردانی که قلبشان بیمار است و ۹۰۰ روزآنها را در محبس لحظه لحظه کشته اند و ازهمه بی خبرند، اگر زبان در کشندو عقوبت سخت پذیرند، بر بلندای نام ایستاده اند. اگرهم بناچاردهان گشایند واز گناه ناکرده توبه کنند، چیزی از بزرگی رنج و اهمیت کارسترگشان کاسته نمی شود. دراینطور لحظاتی عقربه تاریخ می چرخدو روی گالیله می ایستد.او بناچارتوبه می کردازگردش زمین، وسیاره خاکی درهمان موقع می چرخید.

اما، پیام شیخ و میر به پیام رسان «نظام» هرچه باشد، براین امر از هم اکنون صحه می گذارد که هدف مهم و شاید هم اصلی مهندسی «انتخابات ۹۲» خنجر کشیدن بر گلوی جنبش سبز باگرفتن «توبه» از رهبران نمادین زندانی آن است. بخشی از بدنه جنبش دربن بست تاریخی رای داد تا راه دموکراسی از طریق صندوق رای هموار شود و رهبران در بند خود را آزاد ببیند. همه اعتبار بدست آمده، اکنون صرف گرفتن توبه ازشیخ و میرمی شود که شکستن آنها معنائی جز توبه جنبش سبز ندارد.

راستی را چه خبر است؟ دارند در تاریکخانه ها از شیخ و میر «توبه» می گیرند؟ من از وحشت برخود می لرزم دراین گرمای خوفناک و مثل همیشه تاریخ یک کلمه از این «توبه» راباور نمی کنم.

این سایت جدید شماست؟ برای فعال‌سازی ویژگی‌های مدیریتی و رد کردن این پیام، وارد شوید.
وارد شدن