کیهان نشوید

 نوشتید: صبح امروزید. گفتند: میهمان هر روزید.

به سرمای استبداد خوش آمدید. میهمان چرا؟ هم خانه باشید. صبح باشید. امروز باشید. هر روز باشید. تاروز پیروز باشید. فقط مراقب یک چیزی باشید:

– کیهان ، نشوید…

گرم و پرشور و ناگهان آمده اید. دیدم که چه زود در با غ باغ های میهن گل داده اید. بچه ها از تهران و حوالی می پرسند:

– کیستند؟ چیستند؟ از کجانید؟ چرایند؟

و در ایامی که علی کریمی بازوبند کاپیتانی ملی را برای همیشه به بازومی بندد، بچه ها می گویند:

– اگر صبح امروزی ها را می شناسید، بگوئید بچه ها حمله کنید…

از انفعال به تنگ آمده اند. از صداهائی که بهم نمی رسند، هراسیده اند. تونس و مصرو لیبی را شاهد بوده اند. بن علی را گر یزان، مبارک را در قفس دیده اند. رد پای قذافی را تاسوارخ موش دنبال می کنند. بشار اسد را بر تخت لرزان به تماشایند و نوبت سیدعلی را انتظار می کشند. خشمگینند بچه ها. غمگینند بچه ها. و بهر صدای تازه ای دلبسته اند. پنجره ها رابروی صبح باز کرده اند. و هزاران- نه میلیونها – شاه و سید علی به قتل امید آنها کمر بسته اند. با قهقه ای طولانی، فریاد می کشند:

– فریبت می دهد، این سرخی بعد از سحرگه نیست….

شک نکنید که با همه توان به میدان خواهند آمد تا روز را، امروز را گل بگیرند. تا امید را به پستوی عفونی استبداد ببرندو به خنجر افراط سر ببرند. سالیان دراز است که نشسته اند واعتیاد سرنگونی را در وافور انقلاب دود می کنند. و در این بساط ها ی کوچک که در پس کوچه های بویناک فضای مجازی برپاست، کوتوله ها می نشینند و برایتان پرونده می سازند. هزار تهمت و توطئه در کار خواهد بود. سال هاست، سال ها که هر اندیشه دیگر را سر می برند و نشئه از افیون انقلاب خیالی، فریاد قاتلان بهترین فرزندان ایران را مکرر می کنند:» حاجی بیا حال کن«.

– بچه ها، د راین دام نیفتید.

و اگر در این دام پابگذارید، انگار وارد ساختمان کیهان در توپخانه شده اید. کیهان شده اید. سالی پیشتر نگذشته که می گفتیم:» همه کیهان شده ایم» و حالا از کیهان گذشته ایم وهرکدام هزار تا»برادر حسین» شده ایم.

مدام خشتک » برادر حسین مستبد» د رمی آوریم و ازآن عمامه می سازیم برای دار زدن سید علی و احمد جنتی و تیر و طایفه شان…. بعد می رویم دست ها یمان را می شوئیم و بجان هم می افتیم. چه بکش بکشی.  هنوز در پس کوچه های غربتیم و در نبرد باقدرت ؛ چنان گریبان هم می دریم و نان شب هم به غارت می بریم و خون هم می ریزیم که بیا و ببین. هر کدام آزادیخواه کوچکی بودیم و یافکر می کردیم هستیم. هنوز آب تایمز را نخورده، شراب پاریس را تمام نکرده و همبرگر نیویورک را گاز نزده ایم، می شویم دیکتاتور بزرگ.تلخ است طعم این شراب: بدتر از کیهان شده ایم…

– بچه ها، کیهان نشوید.

همه باید خودمان یک تابلوی» خجالت، خجالت» بگذاریم. مردن بهتر است از کیهان شدن. وکیهان یک فرهنگ است که از متن استبداد ایرانی می آید . کیهان یعنی تهمت، توطئه، ترور شخصیت، افراط. کیهان یعنی هرکس هم اندیشه من نیست، دشمن من است. و دشمن را – خودش را، نه اندیشه اش را – باید لجن مال کردو یاکشت. کیهان یعنی حرف ، حرف یک نفر.آن یک نفرهم منم. من که من منانم، شاه جهانم.

و صبح، اگرهوا ابری یابرفی هم باشد؛ بر همه یکسان می تابد. و حتی شب، همه را یکسره در خاموشی خورشید و روشنای میلیونها ستاره دیگر شریک می کند.

– بچه ها، صبح امروز آمده اید، صبح همیشه باشید.

و تازه،صبح تاسحر چس ناله می کنیم . آش خاله را هم می زنیم. برای مامانمان جلوی دوربین اشک ریزیم. از دورپوشک نوزاد دخترعمه را روی بند می اندازیم. غمباد

می گیریم . دپرس می شویم: «چراتونس ما نتونس؟» نا امیدی خود را بزمین و زمان تسری می دهیم . کم طاقتی خود را به حساب مردم می نویسیم. جنبش را می کشیم و در خاک می کنیم و بعد بالای سرش زار می زنیم. یکی نیست یادمان بیاورد که نبرد برای آزادی در کشور ما از قرن می گذرد. ما تازه آمدگانیم و هزار قافله خون پشت سر داریم. جدال برای آزادی البته است که سخت است. خیلی هم سخت است. دهخدای بزرگ درهمین پاریس گرسنه می گشت. ساعدی همینجا خودش را نرم نرم کشت. پیشتر هدایت خودش را ترکانده بود. اینها یادمان می رود. فراموش می کنیم که با یکی ا زمخوفترین دیکتاتوری های تاریخ پنجه د رپنجه شده ایم. هنوز صدای ما از خیابان های تهران بگوش می رسد:» نترسید، نترسید ما همه با هم هستیم.» و دریغا دیگر فریاد زندانیا ن دلاورخودرا نمی شنویم که از سیاهچالها بانگ آزادی سر داده اند. بچه ها تسلیم این فضا ی یاس دروغین نشوید.

– بچه ها، حمله کنید…..

یکی خامنه ای را بیدار کند….

طرابلس به تهران پیوند می خورد درآستانه تحویل ماه؛ بساط قدرقدرتی بشار-ستمگری دیگرـ- سخت می لرزد و فرمانده» اشغال لانه جاسوسی» از خواب غار اصحاب کهف بر می خیزد و در روز سقوط «شاه شاهان آفریقا» پرچم بقای سلطان جمهوری اسلامی رابه دست می گیرد.

شهریور می رسد؛ماه «ژاله خون شد، خون جنون شد» و «سربازان بد نام» آقای خامنه ای دست در دست همتایان خود که فرمان از بشار اسد می برند، شهرهای سوریه را به خون می کشند.

قلب ایران این روزها در طرابلس و بیروت و دمشق می زند.تا سقوط نهائی «معمر محمد عبدالسلام أبو منيار القذافي» به باشگاه دیکتاتورهای ساقط شده، دمی بیش نمانده است .او خود را شیخ الامرای آفریقا می شمرد، حتی بر روی هوایپمای اختصاصی اش نیز به جای نقشه لیبی، نقشه کل آفریقا نقش بسته بود و نیز بر روی سایت شخصی اش. او بر روی لباسش نیز نه نقشه لیبی که نقشه کل آفریقا را سنجاق می کرد.

«شاه شاهان افریقا» بود در خیالش، و تصور می کرد که مأمور نجات جهان است. برای همه جهان نسخه درمان می پیچید. از بحران در روابط دو کره تا الحاق ترکیه به اتحادیه اروپا، از تلفیق فلسطین و اسراییل و تشکیل کشوری به نام «اسراطین» تا قضیه کشمیر، از مسائل روسیه تا فدراسیون جهانی فوتبال(فیفا)، از اصلاح اساسنامه سازمان ملل تا مساله کردها و تسلیحات بیولوژیک و … !

زن گوینده تلویزیون جناب سرهنگ که جلو دوربین برای مردم هفت تیر کشید و تهدیدشان کرد، دستگیر شده است . خودش دنبال سوراخ موشی می گردد تا روزی مثل صدام ازآن بیرونش بکشند دیریا زود.

درهفته ای که تیم والیبال دانشجویان ایران  را از المپیاد دانشجویان جهان بخاطر عدم حضور در مقابل تیم اسرائیل اخراج می کنند، «نظام»در صحنه شطرنج سیاسی جهان در دقیقه نود بیدار می شود و آنهم برای اینکه شیپور را از سرگشادش بنوازد.

بیانیه رسمی وزارت امور خارجه با تبریک پیروزی «مردم مسلمان لیبی» به عنوان «نماد دیگری از حرکت مردمی در منطقه» می گوید: » خیزش مردمی در لیبی بار دیگر نشان داد که تمکین به خواسته ها و مطالبات به حق مردم و احترام به آراء آنان یک ضرورت انکار ناپذیر است. رجاء واثق دارد مردم استعمار ستیز لیبی با قاطعیت و حفظ همبستگی ملی، مانع از هر نوع دخالت بیگانگان به ویژه استعمارگران دیروز و مدعیان امروز در رقم زدن سرنوشت خود خواهند شد.»

سردار جزایری ، معاون فرهنگي و تبليغات دفاعي ستاد كل نيروهاي مسلح هم تکلیف استعمارگران را روشن می فرمایند:» نظام كنوني انگليس، فرتوت و داراي پوسيدگي‌هاي زيادي است و مردم خواهان برانداختن آن و ايجاد تغييرات اساسي هستند، رژيم حاكم قادر نخواهد بود براي درازمدت در برابر خواست و اراده افكار عمومي مقاومت كند و اين حق مردم است كه نظامي را كه نمي خواهند براندازي كنند.»

احتمالا «استعمارگران دیروز و مدعیان امروز» باید سازمان ناتوباشد که در ماه های گذشته با پوشش هوایی لیبی و بمباران مواضع نیروهای قذافی، راه را برای پیشروی مردم مسلمان هموارکرد. تمکین به خواست های مردم هم لابد بر امثال قذافی واجب است وآنهم در آستانه سقوط.و براندازی نظام غیر دلخواه حق همه مردم دنیاست جز ایران.

آخرهفته هم برای اینکه دیپلماسی خنده کامل شود،دانشجویان حامی «قیام محرومین انگلیس» نامه ای به کاردار لندن در تهران می نویسند. معلوم نیست علی اکبر صالحی، وزیر خارجه است یا اکبر عبدی.

در جهان تنها روسيه «معمر قذافی» را همچنان به رسمیت می شناسد ودر نبرد استراتژیک برای ایجاد» خاورمیانه جدید» به بازی با برگ ایران ادامه می دهد.روس ها درمتن ديپلماسي رفت و برگشت تهران ـ مسكو، طرح «گام به گام» روسيه را تحويل ايران می دهند.

«پلنگ صورتی» برای تغییر ذائقه وسط نگاه هفته پیدایش می شود ودر اولین سری جدید خودکه ازشبکه تهران پخش می شود به آموزش سكولاریسم می پردازد.

 احتمالا نمایندگان کشورهای عربی در سازمان ملل با دیدن «پلنگ صورتی» سکولار می شوند وبه قطعنامه اعزام هیات تحقیقاتی  شورای حقوق بشر سازمان ملل برای بررسی جنایات در سوریه مهر تائید می گذارند. حماس چنان از سوریه دور می شود که خشم نظام را بر می انگیزد و سهمیه دلارهای کثیفش را که سالهاست می گیرد،حذف می کنند.

هفته پيش برای نخستين بار درتمامی سالهای اخير خالد مشعل و سايرسران حماس و رمضان عبدالله شلح، دبيرکل «جهاد اسلامی فلسطين» در  ضیافت افطار سفارت جمهوری اسلامی شرکت نکردند.

آخرین خبرها حاکیست:» در پی لرزان شدن پايه های حکومت بشاراسد، رهبران حماس قصد تعطيلی مقراصلی خود را در سوريه دارند.آنها به سران حکومت جديد مصر برای موافقت با انتقال دفترحماس به قاهره، روی آورده اند.»

 تنها «نظام مقدس جمهوری اسلامی» است که با تمام وجود از سوریه دفاع می کند. سفیر جدید بسیار نزدیک به سپاه روانه دمشق می شود تاسپاه به گفته علی مهتدی بتواند» زیر چتر وزارت خارجه نقش دیپلماتیک» بازی کند. محمد رئوف شيبانی- سفیر جدید-ـ احتمالا در راه ـ این پرسش را در صدر روزنامه های مهم جهان دیده است:» ناتو؛ سوریه بعد از لیبی؟»

او جانشین حجت الاسلام احمد موسوی شده است که بارها درخواست کرده بود به ايران برگردانده شود. سفر پیشین شاهد بوده است که» درپنج ماه گذشته جمهوری اسلامی ايران، حزب الله لبنان، حماس و ديگرهمپيمانان اين محور، مورد خشم و لعنت معترضين سوری بوده اند و بارها پرچم های ايران و حزب الله بروی زباله دانی ها در خيابان های سوريه سوزانده شده و اعضای اعزامی آنها، از سوی مردم سوريه و جامعه جهانی به همکاری عملی با نيروهای امنيتی و نظامی سوريه در سرکوب خونين مردم سوريه متهم شده اند.»

هنوز سفیر سپاهی به دمشق نرسیده که خبر محکومیت هشت ساله دو آمریکایی در ایران، بهترین بهانه را به آمریکا می دهد تا  جمهوری اسلامی را «فعا‌ل‌ترین کشور در حمایت از تروریسم» بنامد وآن را به همراه سه کشور سوریه، سودان و کوبا هم‌چنان در فهرست سیاه خود نگاه ‌دارد.

هفته نامه آلمانی اشپیگل، منتشر می شود و با این خبر:» قاتلان حریری درپایگاه سپاه آموزش دیده اند.رد پای قتل رفیق حریری به ایران و بطور مشخص به شهر قم و سپاه پاسداران می رسد.طبق اطلاعات اشپیگل، شواهد موجود نشان می دهد که در این ترورعلاوه برسپاه قدس بعنوان بازوی عملیات سپاه پاسداران ، سازمان امنیت سوریه هم دخالت داشته است.»

روزنامه آلمانی زود دویچه زایتونگ روز بعد اعلام می کند «کره شمالی اخیرا با ارسال یک نرم افزار هسته‌ای و ارائه خدمات آموزشی به ایران، به پیشبرد برنامه اتمی جمهوری اسلامی کمک کرده است.»

آتش و طناب باسرعت تمام بسوی بشارو سیدعلی در حرکتند؛ و آنهم در هفته ای که بر پایه محاسبات یک انستیتوی فرانسوی شمار ایرانیان در نیمه سال ۲۰۱۱ به هفتاد و هشت میلیون نفر رسیده است.

مرکز آمار جمهوری اسلامی جمعیت ایران را در پایان سال ۱۳۸۹ (مارس ۲۰۱۱) کمی بیش از هفتاد و پنج میلیون نفر ارزیابی کرده بود. این حدود 3 میلیون نفر کجاهستند؟ هرجاباشند بهرحال زیر سایه «نظام» قرار دارند که در هفته نخست شهریوررکورداختلاس ۱۲۳ ميلياردی مرتضی رفيق دوست و پول های بادآورده شهرام جزايری در آن شکسته می شود و  آقای محترمی ۳۰۰۰ ميليارد تومان معادل سه ميليارد دلار از بانک صادرات ايران  به جیب مبارک می زند.

حمیدرضا كاتوزیان، رئيس كميسيون انرژی مجلس هم می گوید:»دولت با وزارت نفت مثل سوپرماركت رفتار می‌كند.»

و هر دوروز یکی از درخت های  طولانی ترین خیابان خاورمیانه می میرند. این خیابان  در اوايل حکومت رضا شاه و به دستور او در سال ۱۳۰۷ هجری خورشيدی ساخته شد . در سال ۱۳۱۸ که اين خيابان تا تجريش ادامه يافت، در دو طرفش به دستور رضاشاه، به فاصله کم، چنار کاشتند و در ميان هر دو چنار يک بوته گل سرخ. اسمش را گذاشتند خیابان پهلوی. اول انقلاب مردم خیابان مصدق نامش نهادند وتوسط جمهوری اسلامی شد خیابان ولی عصر .
هلیکوپترهای نیروی انتظامی از فراز درختانی که برای خودکشی صف کشیده اند می گذرند، به شیوه حمله های کماندوئی بر سقف ها فرود می آیند و آنتن های ماهواره رازیر پوتین له و جمع می کنند.

همکارانشان» دفتر حفظ و نشر آثار آیت الله خمینی» را «»تحت تدابیر شدید امنیتی» قرار داده اند و مراقب افطار اصلاح طلبان هستند. دراین مراسم محمد خاتمی ،سیدحسن خمینی، موسوی خوئینی ها، ‌محمدرضا خاتمی، مجید انصاری، محمدعلی ابطحی، اسحاق جهانگیری،‌معصومه ابتکار و دیگر چهره‌های اصلاح‌طلب و برخی دیگر از متهمان کودتای انتخاباتی سال ۸۸ به همراه خانواده‌خود حضور دارند.

معلوم نیست حرف های موسوی خوئینی ها از دل این جلسه بر می آید و یا نظر خودش است که از طرف 14 میلیون نفر دست دوستی بطرف مقام رهبری دراز می کند.

محمد رضا باهنر که خودش» تدابیر شدید امنیتی» تعیین می کند، همان حرف های علی مطهری را می زند؛بسياري از هم‌طيفانش در وقايع 88 افراطي رفتار كرده اند و با معترضان پس از انتخابات خوب برخورد نشده است.

چه خبر است؟ » نظام» بخطر افتاده و همه راهها به رم می رسد؟

هرچه هست، دستگاه بگیر و ببند به کارش ادامه می دهد و سفت و سخت. بنده خدائی را گیر می آورند وبه اتهام ترور سعید علی‌محمدی محاکمه می کنند. اعترافاتش را هم قبلا کیهان نوشته است. بعد نوبت انهدام يک «شبکه دين ستيز» در اینترنت می رسد.

و منصور ارضی دوباره یاد » آلت تناسلی» محمود احمدی نژاد می افتد که رحیم مشائی باشد ، اورا» یهودی امت» می خواند و فتوای قتلش رامی دهد. مداح محبوب «مقام رهبری» نیمساعت تمام فحاشی می کند وآخرش هم بجای صلوات می گوید:

– این ت.خ.م ح.ر.و.م.ها هیچ‌کاری نمی‌تونن بکنن…

مصطفی تاجزاده می گوید:» بهار دموکراسی‌خواهی در همه جا، بهار ایران را هم به دنبال خواهد داشت.»

یک اعلامیه دانشجوئی چنین پایان می گیرد:» ما همه مردم و کنشگران جنبش سبز را به کوشش برای بازگشت به رود خروشان آزادی خواهی و عدالت طلبی فرامی‌خوانیم. رود خروشانی که خود آغازگر آن بودیم.»

 کسی شعر حمید مصدق را می خواند:

آی

باز کن پنجره را در بگشا-

که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد!

باز کن پنجره را

که پرستو پر می‌شوید در چشمه نور

که قناری می‌خواند؟

می‌خواند آواز سرور؟

که:

بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد!

ومن با سرقت مسلحانه «استاتوس» همکارجوانم آیدا قجر در فیس بوک، این شماره نگاه هفته را می بندم:

یکی این خامنه ای رابیدار کند…

منبع: روزآنلاین

حاجی و گل های سرخ

[تقدیم به خاطره تابناک دکتر فریبرز بقائی]

روزهای اول مرداد است که رادیوی بند یک سخنرانی را پخش می کند. سخنران مرتب داد می زند:

– بکشید…. بکشید اینها را… بکشید…

نمی فهمیدیم منظورش ما هستیم که در این راهروها سرگردان و پریشان می گردیم. بهرام دانش مثل همیشه جلو در ورودی بند نشسته بود و سرش را مثل پاندول تکان می داد.

این آخرین صدایی بود که شنیدیم. صدای رادیو قطع شد. تلویزیون ها را بردند. روزنامه ها را نیاوردند.

چه خبر شده؟ خبرها دهان به دهان می گشت. بچه ها در ملاقات از خانواده ها شنیده بودند که مجاهدین با شعار «امروز مهران، فردا تهران» وارد خاک ایران شده اند.  دادیار اوین هم روز آخرین ملاقات به خانواده یکی از زندانیان گفته بود: «تکلیف همه به زودی روشن می شود.»

بعد بچه ها را در بندهای آموزشگاه جابجا کردند. رابطه سالن های آموزشگاه قطع شد. دیگر اجازه ندادند بچه های سیاسی برای آوردن منبع های بزرگ چایی بین بندها و آشپزخانه رفت و آمد کنند. این کار را زندانیان عادی به عهده گرفتند.

بردن بچه های مجاهدین شروع شد. دو برادر بسیار جوان به نام سعید و مسعود بودند که متاسفانه فامیلی آنها را از یاد برده ام. بچه های «مقصود بیک» تجریش بودند.

یکی شان ده سال حکم داشت و دیگری هنوز زیر حکم بود. مدام گوشه اتاق نشسته بودند و سر بر شانه هم داشتند. رحیم می گفت: «مثل قو سر بر شانه هم گذاشته اند.»

ابتدا آن را که حکم داشت صدا کردند. خداحافظی دو برادر در سکوتی که فقط هق هق گریه آن را می شکست، هرگز از یادم نخواهد رفت. او رفت و برنگشت و بعد آن را که حکم نداشت، خواستند. او هم رفت و برنگشت.

همه حس کرده بودیم، اتفاقی در راه است. اما هیچ کس نمی دانست و نمی توانست بداند، آنها که می روند راهشان به دارهای آویخته از شوفاژخانه اوین ختم می شود.

بعد نوبت مسئول سفره اتاق ما رسید. کورش، مجاهدی بود با شکم بسیار بزرگ، خیلی جوان، سخت شوخ و شیرین. شب ها که سفره را می انداخت، می گفت: «آش داریم، هر شب که هزار شب نمی شود.»

او با آن هیکل تنومندش بسکتبالیست درجه یکی بود. او هم رفت و برنگشت. دریغا که فامیلی اش را از خاطر برده ام. اما لبخند شیرینش و جمله اش را هرگز.

روزی چپ ها را جدا کردند و به  سالن دو بردند. رحیم، بهرام دانش، مهدی و هادی پرتوی در این سالن بودند. همان روزها عده زیادی از بچه های چپ را از بندهای دیگر به آموزشگاه آوردند. آصف رزم دیده، هدایت اله معلم و هیبت اله معینی در میان شان بودند.معلم با من هم اتاق شد و بعدها وقتی رمان کلیدر دولت آبادی را خواندم، فکر کردم شخصیت کفاش توده ای را از روی او نوشته است. پیرمردی استخوانی و استوار با لباس خاصی که او را شبیه پینه دوزهای افسانه ای می کرد. مدام سرگرم سوزن زدن به پتویی بود که داشت آن را به لحاف مبدل می کرد. با آصف تجدید دیدار کردیم. بوی خطر می آمد. اما کسی  دقیقا نمی دانست چه خبر است.

به غیر از دو اتاق سالن دو، بقیه پر از بچه های چپ بود. بچه هایی که از بند های دیگر آورده بودند، در حیاط دور هم جمع می شدند. هواخوری به نوبت شده بود. بند، دو برابر ظرفیت خود زندانی داشت. نیمی از ما شب ها در حیاط می خوابیدم و می دیدیم که تعداد نگهبان ها چند برابر شده است.

مدتی بعد، هدایت اله معلم را صدا زدند. به سرعت وسایلش را جمع کرد. همراهش تا کنار در رفتم. بعد بچه هایی را که از بندهای دیگر آمده بودند، چندتا چندتا بردند. بند تقریبا خالی شد و هواخوری هم قطع.

در راهرو قدم می زدم و غرق اندیشه بودم که بهرام دانش بازویم را گرفت و گفت:

ـ می ترسی با من راه بروی؟

حالا دیگر همه می دانستیم چه خبر است. زندانیان عادی که غذا وچائی را به بند می آوردند، خبر را به دکتر فریبرز بقائی رسانده بودند که قبل از بسته شدن درها، پزشک بهداری زندان بود.

فریبرز بقائی

فریبرز بقائی

خندیدم. او را بوسیدم و با هم شروع به راه رفتن کردیم. داستان فرارش بعد از شکست قیام افسران خراسان را گفت. تعریف کرد چگونه از بیشه زارها گذشته، به رود زده و خودش را به شوروی رسانده است.

انگار می دانست که امروز نوبت اوست و بود. صدایش زدند. مرا بوسید و گفت:

ـ من برنمی گردم..چیز مهمی نیست یک گنجشگ دیگر از این دنیا کم می شود…

و پیرمرد هفتاد و چند ساله، با بدنی که از رنج دراز می خمید و سری که از میگرن همیشه در آستانه انفجار بود، رفت و رفت. جمله اش همیشه در گوشم زنگ می زند:

– جهان جنگل وحشی بزرگی است و ما مانند گنجشگی کوچک بر شاخه های پراکنده نشسته و جیک جیک می کنیم…

صدای جیک جیک گنجشگی که بهرام بود تا زنده ام در گوش من است و همیشه مقابل چشمم سر فرتوتی را می بینم که مانند پاندول ساعت تکان تکان می خورد.

صدا کردن بچه ها شدت گرفت. مدام کسی را صدا می زدند. از بندهای بالا خبر رسید که مرتب دارند بچه ها را می برند. گاه تا نیمه های شب هم کسانی را صدا می زدند. و نوبت من رسید: دهم یا یازدهم شهریور ١٣٦٧…

وقتی صدایم می زنند، هر چه اطرافم را نگاه می کنم، آشنایی برای خداحافظی نمی بینم. نامه ای را که برای زنم نوشته ام، روی وسایلم می گذارم و بیرون می آیم. مینی بوسی که مرا می برد، پر است. از زیر چشم بند نگاه می کنم. کسی را نمی شناسم. در حس رفتن به سوی نامعلوم یخ زده ام. کرخت کرختم. انگار قبل از کشته شدن، مرده ام.

پیاده مان می کنند و به طرف بند وزارت می برند. مرا پشت صف طویلی می نشانند که رو به دیوار با چشم بند معلوم نیست تا کجا ادامه دارد. زمان از رفتن مانده. مرگ است که صف را جابجا می کند.. حس می کنی به دری نزدیک می شوی که به جهنم باز می شود. نزدیک در، صدایی را می شنوم. «مهرداد فرجاد» است. فریاد می زند. انگار کسی دهانش رامی گیرد. صدا خاموش می شود. دوباره مهرداد فریاد می زند. خاموش می شود و سکوت.. کسی زیر بازویم را می گیرد و بلندم می کند. حاج مجتبی است. دری را باز می کند و مرا می برد تو.

ـ چشم بندت را بردار…

برمی دارم و عینکم را می زنم. دو نفر را به سرعت می شناسم، نیری و حاج ناصر. دو نفر دیگر هم هستند. حالا که به عکس های قضات دادگاه مرگ نگاه می کنم، از زیر پرده ای که مانند یخ بر خاطراتم کشیده شده، به زحمت می توانم اشراقی را تشخیص بدهم و «پورمحمدی» را.

حاج ناصر اسم مرا می گوید و می پرسد:

ـ حزب توده را قبول داری یا نه؟

جواب می دهم:

ـ از حزب توده و سیاست متنفرم.

نیری نگاهی به کاغذی که روی میزش است، می اندازد. فکر می کنم الان می گوید:

ـ تو که پرونده ات باز است…

اما می پرسد:

ـ نماز می خوانی؟

صدایش آن نشاط روز دادگاه را ندارد. جواب می دهم:

ـ بله حاج آقا.

ـ جمهوری اسلامی را قبول داری؟

ـ قبل از دستگیری هم داشتم. حالا هم دارم.

حاج ناصر با ریشخند می گوید:

ـ لابد مثل بقیه مدعی هستی که خدمت هم می کرده ای…

می گویم:

ـ بقیه را نمی دانم. اما من قصدم کمک به جمهوری اسلامی ضد امپریالیسم بود.

نیری چیزی در گوش حاج ناصر زمزمه می کند. انگار این پچ پچ هزار سال طول می کشد. حاج ناصر جوابش را می دهد. بعد نیری چیزی روی کاغذ می نویسد و به حاج مجتبی می دهد. او کاغذ را می گیرد. به من می گوید:

ـ چشم بندت را بزن…

چشم بند می زنم. حاج مجتبی مرا بیرون می آورد. همچنان یخ زده ام. انگار خاکستر بر من پاشیده اند. از راهرویی می گذرم. دری باز می شود و خودم را در فضای آزاد می یابم. چشم بندم را برمی دارم. در هواخوری بند وزارت هستم. حسن قائم پناه، احمد علی رصدی، دکتر حسین جودت جلویم ایستاده اند و گپ می زنند. از میان آن سه نفر با قائم پناه که در تحریریه مردم بود، دوستی بیشتری دارم. با هم دیده بوسی می کنیم. هر سه را به دادگاه برده اند. قائم پناه مرتب می خندد و معتقد است می خواهند آزادشان کنند. دکتر جودت حرف نمی زند. رصدی هم پیوسته دست هایش را به هم می مالد و می گوید:

ـ ببینیم چه می شود….

اول دکتر جودت را صدا می زنند. کمی بعد نوبت رصدی و قائم پناه می شود. بعد ها می فهمم آنها را به سوی دار برده اند.

نمی دانم چقدر طول می کشد که صدایم می زنند. با چشم بند وارد بند می شوم. در راهرویی دری باز می شود و خودم را در یک سلول انفرادی می بینم. دارم از پا در می آیم. روی زمین دراز می کشم. مثل دوران بازجویی حس هایم را گم کرده ام. گریه ای لازم است تا به خودم برگردم. زنم را می بینم که با چادر سیاه شیون زنان می دود.

و بعد به چاله سیاهی می افتم که نمی دانم خواب است یا انتظار یا لحظات قبل از مرگ. با صدای باز شدن در به خود می آیم. باز هم مرا می برند و پشت صفی می ایستانند که اکنون چند نفر بیشتر در آن نیستند. دوباره هزار سال طول می کشد تا وارد دادگاه می شوم. این بار حاج ناصر نیست، جای او مرد جوان بلند قدی است. می گویند «زمانی»رئیس اطلاعات اوین بوده است. همان سئوالات است. همان جواب ها رامی دهم. نیری می پرسد:

ـ کادر یک حزب بودی؟

می گویم:

ـ من کادر نبودم. عضو بودم.

حتی در آن زمان نمی دانستم کادر یعنی کسی که از حزب حقوق می گیرد. بعداً می فهمم که حزب کادر یک و دو داشته و من کادر دو بوده ام. بعد ها کیانوری می گوید که همان روزها حاج ناصر اصرار داشته که من کادر یک بوده ام و کیانوری پافشاری می کند که کادر دو بوده ام. و تازه می فهمم این یک عدد، فاصله مرگ و زندگی است. فرمان آیت اله خمینی برای کشتار مجاهدین منتشر شده است. اما گفته می شود فرمان منتشر نشده او برای قتل عام مارکسیست ها، بر این قرار بوده است که اعضای رهبری و کادرهای یک گروه های چپ ائمه الکفر هستند و حکم شان اعدام است. سرنوشت کادرهای دو و اعضاء بسته  به این است که در دادگاه چه بگویند.

نیری می گوید:

ـ پس شهادتین را بگو.

فکرمی کنم منظورش اعدام است، می گویم:

ـ اشهد ان لا اله الا الله…

ـ اشهد ان….

نیری به حاج مجتبی اشاره می کند. او می آید و زیر بازویم را می گیرد:

ـ چشم بندت را بزن…

بازویم را سفت نگرفته است و لحن صدایش خشونت ندارد. به خودم امید می دهم:

ـ یعنی زنده می مانم…

چشم بند را می زنم. حاج مجتبی مرا بیرون می آورد. می برد و دستم را روی شانه کسی گذارد. صف دیگری است. به چوبه دار می رود یا به راه زندگی؟

فقط وقتی از در بند تو می روم، می فهمم زنده مانده ام. به اتاقم برمی گردم. زیر پتو می روم و های های می گریم. آن قدر می گریم تا خوابم می برد.

****

‏حاجی بیا حال کن…….

صداي بازجويم در گوشم زنگ مي زند:‏
‏- خودم تير خلاص را مي زنم…‏

صف چند نفره مي رود. گرم است. گرم. گرم. مارا مي دوانند. زياديم.تازه از » دادگاه» سه سئوالي بيرون آمده ايم. کجا ‏مي رويم؟ مي دويم. زمين مي خورم وبلند مي شوم.لنگه دمپائي ام جا مي ماند. مي شوم نفر آخر صف.‏

‏-ـ بدو نجس…از سگ بدتر…‏

کسي توي سرم مي زند. مي دوم. دوباره سگ شده ام.‏

‏- واق…واق… من جاسوسم…واق…واق…اسلام پيروز است…چپ و راست نابوداست…‏

آن لنگه دمپائي ام را هم در مي آورم. زير پايم داغ است. از جايي پائين مي رويم. قدم که بر مي دارم، زير پايم خالي مي ‏شود. مي غلطم. پله است. مي غلطيم و روي هم مي افتيم. انگار پله هاپايان ندارد. پاسدار ها بلند بلند مي خندند. ‏

‏- ـ بلن شين نجاست ها…‏

بلند مي شوم. چشم بندم افتاده. کسي نمي گويد چشم بند بزن…‏

محوطه بزرگي است. نيمه تاريک. از سراسر سقف، لوله مي گذرد. به لوله ها آدم آويزان است.‏

‏-ـ آويزانشان کرده ايم تا خشک بشوند…‏

باز مارا مي دوانند. مي دويم و به آدمها مي خوريم. تاب مي خورند و دمپائي هايشان مي افتد. ما را مي نشانند. آدم ‏هارديف به رديف روي بند هاي لوله اي آويزانند . چندپاسدار با چند فرغون مي آيند. آدم ها را يکي يکي مي گيرند و ‏توي فرغون ها مي اندازند.‏

‏- ـ نيمه خشکند…حالا ميرن جهنم کاملا خشک ميشن…‏

‏ فرغون ها پر مي شود و آنها را مي برند. دستي آويزان است و زمين را مي روبد. عينکي که افتاده زير چرخ فرغون ‏تکه تکه مي شود. فرغوني کج مي شود و بارش مي ريزد. آدم. آدم. آدم….‏

پاسداري داد مي زند:‏
‏-ـ آستين ها را بالابزنين…‏

پوشيدن لباس آستين کوتاه جرم است. نشانه فحشاء است. باعث غضب خدا مي شود. عرش را مي لرزاند.‏
‏- آستين ها را بالا مي زنيم….‏

پاسداري خيکي يک سطل جلويمان مي گيرد. تويش ماژيک است. بر مي داريم.‏
‏ـ- اسم خودتون وگروهک روي مچ دست…‏

همه مشغول اند. در سراسر ايران دارند‎ ‎اسمشان را مي نويسند. يک ماه است که دارند مي می نويسند. اول مذهبي ها. ‏بعد کمونيست ها. جهود و ارمني و بهائي. کرد و ترک و بلوچ. نو جوان وپير مرد. مادر و خواهر.‏‎ ‎دختر و پسر. اسمشان ‏رامي نويسند. در داخائوي رجائي شهر. در تربلينکاي سراسر ايران . در آشويتس اوين. اسم ها راکه نوشتند ، آدم ها را ‏دسته دسته آويزان مي کنند. شبانه با فرغون مي برند و توي کاميون ها مي ريزند.کامیون ها زوزه می کشند.

مسلمان ها را در گورهاي جمعي دفن مي کنند. بقيه را که کافرند، در شرق تهران به ‏گورستان متروکه اي مي برند که اسمش راگذاشته اند لعنت آباد. جسدهای مارا روی زمین می اندازند وکامیونی رویمان خاک می ریزد.مردم رویمان گل می ریزند و می شود خاوران.

پاسدارها همديگر را هول مي دهند. باصداي بلند مي خندند و بهترين گلهاي باغ ايران را ازدرختهاي آهني مي گيرند.‏ هرکس بيشتر دار بزند، زودتر به بهشت مي رود…‏

ما را به جهنم مي فرستند. آتش است . مار واژدها. چاله هاي مدفوع. گرز آتشين که توي ک… آدم مي کنند…‏

خودشان به بهشت مي روند. باغ هاي دلگشا در انتظارشان است. دختران زيبا. سفيد. کپلي. هرشب هفت حوري. عشق ‏مي کنند تاخسته بشوند.غلمان. هرشب هفتاد تا. ما مي سوزيم و آنها حال مي کنند. تاآخر دنيا ما مي سوزيم و آنها با ‏حوري و غلمان هم بسترند.‏‎ ‎از جويهاي بهشت شيرو عسل مي خورند. گاهي ما را مي آورند بيرون. خدا قاه قاه به ريش ‏ما مي خندد و مي گويد:‏
‏ـ- از نو…‏

فرياد مي کشيم:‏
‏ـ- جرعه اي آب خدايا تو که رحمان و رحيمي…‏

برادر حميد وبازجوها پيدايشان مي شوند. مي گويند:‏
‏ـ- نه…‏

فرشتگان عذاب ما را مي برند…‏

‏ بعد چاق و چله هائي که مارا دار مي زنند مي آيند. لباس هاي پاسداريشان چرک است. دستهايشان خوني. زير انگشت ‏هايشان سياه . لاتي حرف مي زنند. لاجوردي و نيري و بقيه قضات دادگاه مرگ راروي تخت روان مي آورند. آنها پرده ‏هاي طلا را پس مي زنند. سيب هاي نيم خورده بهشتي را بيرون مي اندازند. هر کدام را هزار تا حوري باد مي زنند. ‏چاق و چله ها به قضات مرگ تعظيم مي کنند.‏
‏-ـ من صد تاکشتم…‏

‏ـ- من صدو بيست تا…يکيشون بچه محلمون بود… تف کرد تو صورتم..‎

‏ـ- من بيشتر… از همه بيشتر… يکيشون داد مي زد… زبونشو بريدم کردم تو ماتحتش…‏

لاجوردي شروع مي کندو قضات مرگ دنبالش روي تخت هاي روان مي رقصند:‏
‏ـ- ما گفتيم و ماگفتيم…دستور آقا بود….حکم خدا بود…‏

‏ لاتي ها داد مي زنند:‏
‏ـ- پس حوري ما چي شد؟ گوگولي ما چي شد..؟

حوري ها مي آيند. جام هاي شراب بهشتي را پر مي کنند. لاتي ها مي خورند. روي لباس هاي سپاه بالا مي آورند. گند ‏مي زنند به سر تاپاي حوري ها. آنها را هول مي دهند توي حوض کوثر….‏

آنها راکه جلوتر از منند، مي برند. ميزهاي بزرگ چرخدار را مي آورند. بچه ها را مي برند روي ميزها. ظهر روي ‏اين ميزها ناهار خورده اند و حالا آدم دار مي زنند.چند تاپاسدار چاق و چله مي روند روي ميزها. طناب ها را تند تند ‏مي اندازند گردن بچه ها.‏
‏ـ- اله واکبر…خميني رهبر..‏

پاسدارها دسته جمعي صلوات مي فرستند و ميزها را مي کشند. بچه هاآويزان مي شوند . تاب مي خورند. تا چشم کارمي ‏کند ميوه آدم روي درخت هاي آهني مي رقصد. گروه بعدي را مي آورند. يکي مي آيد سراغم. دستم را نگاه مي کند.می خندد.می خندد.داد می زند:
‏ـ- حاجي بيا حال کن…

****‏

دو مطلب بالا با الهام از روح کتاب ام» نامه هائی به شکنجه گرم» و در قالب مقاله نوشته شده است و دردوسال مختلف. حاجی بیا حال کن-ـ منتشره در 24 مرداد 1387 ـ- بیشتر راه به قصه می برد و تا آن جهان با قاتلان گل های سرخ می رودو پیداست که الهام از واقعیت است. از روزهای قتل عام گلسرخ –ـ منتشره در 19 مرداد 189-ـ از نسخه اول کتاب نقل شده و سپس در پرتو ویرایش های بعدی بسیاری از موارد آن دقیق شده است.

در سالگرددیگری از روزهای قتل عام گلسرخ انتشاراین مقالات را کوچکترین ادای دین دانستم به قربانیان قتل عام تابستان 67 و به ویژه دکتر فریبرز بقائی(برزو) که اخبار اعدام ها از طریق او به بندهای آموزشگاه رسید. 12 سال در زندان بود و غریبانه در غربت جهان را ترک گفت.

منبع: روزآنلاین

لبه پرتگاه

یکی از اقدامات رهبری و تیم حاکم بر ایران، رساندن کشور به لبه پرتگاهی است که اگر خدای رحمان به ملت ایران تفضل نکند، تمامی هستی این ملت رنجدیده در فاصله زمانی کوتاهی خواهد سوخت.»

«وصیت نامه» احمد قابل با این جمله پایان می گیرد؛ وقتی پائیز رسیده است و برگهای پائیزی به یاد می آورند»حسین منزوی» شاعر را که آنها رازیر پای عاشقان شعرمی دید.

احمد قابل، از شاگردان برجسته آیت الله منتظری که بین زندان اوین و وکیل آباد مشهد پاس داده می شود، سخن ابوالقاسم خزعلی  را به یاد می آورد که در ماه های اولیه ی رهبری آقای خامنه ای اقرار کرده بود: «حالا دیگر رهبری کشور هم از ماست». و به امروز می رسد: «آقای خامنه ای و جناح راست حزب جمهوری اسلامی، در تشکلی که نام و نشان حزبی آن را معرفی نمی کنند و نام مستعار «نظام جمهوری اسلامی» را بر حزب خود گذاشته اند، بر ارکان قدرت، مسلط شده اند.»

نام های خزعلی و خامنه ای اذهان را متوجه «57 سال فعالیت در سایه انجمن حجتیه» می کند و بحث شکل گیری «نئوحجتیه»  به شکل دولت کودتایی احمدی نژاد به میان می آید. 

 

رئیس دولت کودتا «امن ترین کشور دنیا را» ـ به قول وزیردفاعش- که ایران باشد، گذاشته و برای بار چندم دوان دوان به نیویورک رفته تا مشکل فقرا وکارتون خوب های آمریکا را حل کند.

در تهران، خانواده‌های محسن روح الامینی، محمد کامرانی و امیر جوادی فر که در بازداشتگاه کهریزک زیر شکنجه به قتل رسیده اند، دو افسر نگهبان نیروی انتظامی راکه «عامل» شناخته شده و به قصاص نفس محکوم شده‌اند، مورد بخشش قرار می دهند. این خانواده‌ها خواستار پیگرد و مجازات آمران این جنایات هستند. سرنخ به قاضی سعید مرتضوی می رسدواز طریق او لابد به «ستاد کودتا». آیا قاضی مرتضوی هم مانند دو پزشک شاهد جنایات کهریزک به طور مرموزی ترور می شود؟ آیا این پرسش ارژنگ بامشاد بسیار هوشیارانه و بموقع نیست: «قتل های زنجیره ای دیگری در راه است؟»

 آخر در روزهائی هستیم که برادر بازجو حسین شریعتمداری فرمان شلیک «ستاد کودتا» را صادرکرده است. این بار «اسلحه بر پیشانی همسر فرمانده جنگ» است. همسرسردار باکری و سردار همت به «خون فروشی» متهم شده اند و برایشان عاقبتی مانند زنان «نوح و لوط» پیش بینی شده است. بیهوده نیست که نیروهای امنیتی به منزل خانواده باکری هجوم می برند.

کسی هم به پرسش محمدخاتمی جواب نمی دهد: «تعجب می‌کنم چرا وقتی خانواده‌های دو شهید بزرگوار همت و باکری و فرزندان ایشان مورد تعرض قرار می‌گیرند، سرداران و رزمندگان بزرگی که همکار و همراه این دو شهید بوده‌اند، فریاد نمی زنند؟»

شاید همه منتظر اند تا اعلام شود مهاجمین به خانه سرداران جنگ مانند حمله کنندگان به خانه کروبی به دستورفرماندار و استاندار «خود سرانه» دست به چنین عملیاتی زده اند؛ آنهم درکشوری که اصغر فرهادی کارگردان سینما «حرف ناجور» از دهانش در نیامده، پروانه فیلمش لغو می شود. و همان روز محمدحسین صفار هرندی سر دبیر سابق کیهان، که به وزارت ارشاد رسید و همه مسائل فرهنگی را حل و فصل کرد،  بر صندلی معاون فرهنگی، اجتماعی و راهبردی سپاه می نشیند.

و این البته کاملا تصادفی است که همزمان سپاه بعد از «فیلترالبرز» کارخانه «آریان فولاد» را هم مصادره می کند.

 

به راستی که کشور امن و امان است. تنها چیزی که فصای امن ترین کشور دنیا رابهم می زند، دوسه تا مساله کوچک اقتصادی است. نساجی‌های ایران اعلام می کنند: «تولیدمان تا 10 روز دیگر متوقف می‌شود.»علت هم ممنوعیت واردات پنبه است.

 

طلافروشان تهران در مخالفت با قانون مالیات دوباره اعتصاب می کنند. بازار آهن تهران هم به آنها می پیوندد.این مال اول هفته است. آخرهفته «بازار ارز سرفه می‌کند»، «دلار در بازار ايران ديوانه» می شود و افزايش بهای ارزهای موجود در بازاربه  30 درصد می رسد.

شک نباید کرد که کار، کار دشمن است. در هفته ای که حیدر مصلحی، وزیر اطلاعات خبر می دهد: «روحانیان برجستۀ حوزه علمیه قم در دام سرویس های اطلاعاتی آمریکا افتاده اند» و «یک صهیونیسم شیعی» توسط سیا درحال شکل گیری است، چگونه ممکن است تحولات اقتصادی روی هوا اتفاق بیفتد؟

روزنامه «جهان صنعت» در این باره «رمز گشایی» می کند: «از چند روز پیش از تبادل طلا به ریال توسط تاجران ایرانی در امارات ممانعت به عمل آمده است. به این دلیل تقاضا برای دلار و درهم امارات افزایش محسوسی یافته و قیمت درهم به رکورد بی‌سابقه 300 تومان رسیده است.»
بله. همه چیز به تحریم و مرکز اعمالش، آمریکا بر می گردد. جائی که رئیس دولت کودتا درجلوی صحنه، جنجال بزرگ دیگری به بهانه «11سپتامبر» بر پا کرده، تاپشت پرده مذکرات لازم انجام شود.
سخنان ماجراجویانه محمود احمدی نژاد در مجمع عمومی سازمان ملل درباره نقش دولت آمریکا در حوادث یازدهم سپتامبر باعکس العمل شدید روبرو می شود. بسیاری از هیات‌های نمایندگی، از جمله آلمان، بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، دانمارک و مجارستان، در حین سخنرانی احمدی‌نژاد، به حالت اعتراض اجلاس سازمان ملل را ترک می کنند. کشورهای نظیر آرژانتین، کوستاریکا، استرالیا و زلاند نو نیز به جمع معترضان می پیوندند.

«نفرت انگیز» و «توهین آمیز» پاسخ رسمی آمریکاست. «گستاخانه وغیرقابل قبول» جواب اتحادیه اروپا.دبیر کل سازمان ملل این حرفها را «نفاق و تفرقه» نام می دهد و کار بجائی می رسد که خوزه راموس هورتا، رئیس‌جمهور تیمور شرقی از واژه «وقیحانه» استفاده می کند.

هرمیداس باوند، حرفهای احمدی نژاد را مخالف منافع ملی ایران می داند. صادق زیبا کلام می گوید: «اگر ملاک ما منافع ملی کشورمان باشد، تردیدهای جدی دارم که این چند سفر به سود و نفع منافع ملی جمهوری اسلامی ایران باشد. بالعکس معتقدم که اتفاقا سفرهای ایشان و مطالبی که در صحن علنی سازمان ملل مطرح کردند به هیچ وجه به خیر و صلاح و نفع کشور مان نبود.»

و هنوز رئیس دولت کودتا از نیویورک برنگشته که «سخنان پر مغز» او ـ به تعبیر رهبر جمهوری اسلامی ـ ثمر می دهد: تهدید نظامی ایران از سر گرفته می شود. بیش از 50 تن از نمایندگان کنگره آمریکا در نامه ای به باراک اوباما از احتمال دستیابی ایران به بمب اتم در هفته ها یا ماه های آینده سخن می گویند. نمایندگان می خواهند تا «هر چه آنچه در توان دارد برای جلوگیری از دستیابی ایران به توانایی هسته ای» بکار گیرد، «همه گزینه ها» را برای توقف برنامه اتمی ایران در نظر داشته باشد و همه کشورهای عضو سازمان ملل متحد را تشویق به اعمال تحریم های شدید علیه ایران کند.

یکی ازاین کشورها روسیه است. آخرین خبرها حکایت از این دارد: «مناسبات مسکو و تهران روز به روز سردتر می‌شود.»

رئیس جمهور روسیه این هفته دستور می دهد تحریم های متنوعی علیه تهران از جمله منع انتقال سامانه های دفاع موشکی اس -300 به ایران اجرایی شود. مطابق دستور مدودف، صادرات «تانک، زره پوش رزمی، ضد هوایی از نوع سنگین، بالگردهای رزمی و ناوهای جنگی» روسیه به ایران ممنوع وورود اتباع ایرانی مرتبط با فعالیت‌های هسته ای یا موشکی تهران به روسیه منع می‌شود.

قاعدتا بعد از پیوستن کامل روسیه به آمریکا، نوبت بازی بامهره چین رسیده است. دو سناتور آمريکايی خواستار تحريم شرکت چينی به دليل سرمايه گذاری درايران می شوند.

تا رئیس دولت کودتا به ایران برسد، ناظران سیاسی سیمای واحدی از او ترسیم کرده اند: «ورود با اتکاء  به نفس به آمریکا، خروج عصبی و آشفته.»

علت هم روشن می شود. احمدی نژاد در آمریکا رسما اعلام کرده بود: «ما احتمالاً در اکتبر آماده گفت وگو خواهيم بود. درها برای گفت وگو و مذاکرات در چهارچوب عدالت و احترام باز است.»

اما هدف اصلی را منوچهر متکی برملا می کند: «تهران به پنج عضو دائم شورای امنیت و آلمان پیشنهاد داده بود که در نیویورک و در سطح وزیران خارجه در زمینه مسائل هسته‌ای گفت‌وگو کند، اما این درخواست «به رغم همه شعارها» نادیده گرفته شد و «آنان این فرصت طلایی» را هم از دست دادند.»
مذاکرات پنهانی تر هم ظاهرا نباید به نتیجه رسیده باشد. حاصل بندبازی رمزی کلارک با احمدی نژاد و رحیم مشائی در در هتل «باربیچ» نیویورک را، اول ازهمه اسرائیلی ها رصد و رو می کنند.

روزنامه اسرائیلی هاآرتص می نویسدکه مقام های ایرانی و آمریکایی در نیویورک درباره طرح ایالات متحده برای برقراری «روابط دیپلماتیک غیررسمی» گفت وگوهایی داشته اند.

خبرگزاری «ریا نووستی» روسیه، بر خبر مهر تائیدجهانی می زند: «رسانه های گروهی جهان در روز های اخیر احتمال برگزاری مذاکرات محرمانه آمریکا و ایران را بطور گسترده مورد بحث قرار داده اند.  طبق آخرین گزارش خبرنگاران، مقامات عالی رتبه آمریکا و ایران در چهارچوب اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل متحد در نیویورک بطور مخفیانه در مقر این سازمان با یکدیگر ملاقات کرده اند.»

آیا عصبانیت احمدی نژاد ازاین است که باردیگر دست خالی برگشته و سیاست دشنام درجمع، سازش در خلوت، شکست خورده است؟

جواب هر چه باشد، تا  رئیس دولت کودتائی به تهران می رسد، تذکر کتبی 170 نماینده مجلس انتظارش را می کشد. علی لاریجانی در غیاب رئیس دولت کودتاگفته است: «مجلس در جايگاه خود ترديدی ندارد که لازم باشد خود را اثبات کند، » و حالا تذکر کتبی رو شده است.

در این تذکر کتبی، اظهارات محمود احمدی نژاد درباره جایگاه مجلس بر خلاف سخنان آیت الله خمینی، آیت الله خامنه ای و قانون اساسی و باعث خدشه دار کردن جایگاه مجلس دانسته شده است.

خبرهای دیگر حکایت از برکناری محمد علی رامین، چهره افراطی بسیارنزدیک به احمدی نژاد دارد. طراح نفی  هولوکاست  وعامل اصلی سرکوب مطبوعات و روزنامه نگاران در یک سال گذشته به گزارش سایت نمایندگان فراکسیون اقلیت، قطعا از سمت معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد برکنار خواهد شد.

پیش ازاو هم محمد خوش چهره، از چهره های شاخص اصولگرا با حکم «بازنشستگی» از این دانشگاه اخراج شده است.خوش چهره از حامیان اصلی محمود احمدی نژاد در جریان مبارزات تبلیغاتی انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری در سال 1384 بود. او به واسطه حمایت های قاطعانه اش از شهردار وقت تهران و بخصوص مناظره تلویزیونی مشهورش با حسین مرعشی، نماینده ستاد انتخاباتی اکبر هاشمی رفسنجانی در آن انتخابات، از سوی حامیان احمدی نژاد به «زبان ناطق» احمدی نژاد، معروف شده بود.

آیا این «اخراج ها»، حاصل توصیه ـ تهدید هفته گذشته کیهان برای کنار گذاشتن «افراسیاب»ها از سیستم دولتی  است و یا شکاف تازه ای در میان گروه بندی امنیتی ـ نظامی باز شده است؟

 

خانم ها!آقایان!

اخبار بسیارمهم نیمه شب چهار شنبه می رسد. آیت اله علی محمد دستغیب به عنوان مرجع تقلید، فتوائی تاریخی می دهد: «ولایت مطلقه فقیه و ولی فقیه معین شده از طرف خبرگان دو مقوله جداگانه است که گاهی هم اتفاق می افتد در یک نفر تجلی می کند، همانند امام امت. شخصی که مطابق قانون اساسی توسط مجلس خبرگان به رهبری انتخاب می شود، تنها وظیفه تنظیم روابط میان قوای سه گانه حکومتی و ممانعت از تضییع حق شهروندان توسط این قوا را دارد.این شخص می شود ولی فقیه جهت اداره مملکت و هیچ حق دخالت در امور مردم، چه در حوزه دانشگاهی و چه در حوزه علمی و فرهنگی مردم را ندارد».

آمریکا برای نخستین بار8 تن از مقامات جمهوری  اسلامی را به دلیل سرکوب اعتراضات تحریم می کند.این هشت نفر که به دست داشتن در «نقض جدی حقوق بشر و آزار مردم ایران» در جریان حوادث پس از انتخابات سال گذشته ریاست جمهوری متهم شده اند، عبارتند از: محمدعلی جعفری (فرمانده کل سپاه پاسداران)، صادق محصولی (وزیر دفاع فعلی و وزیر سابق کشور)، غلامحسین محسنی اژه ای (دادستان کل کشور و وزیر سابق اطلاعات)، سعید مرتضوی (دادستان سابق عمومی و انقلاب تهران)، حیدر مصلحی (وزیر اطلاعات)، مصطفی محمد نجار (وزیر کشور و جانشین فرمانده کل نیروهای مسلح در نیروی انتظامی)، احمدرضا رادان (جانشین فرمانده کل نیروی انتظامی) و حسین طائب (معاون اطلاعات سپاه پاسداران و فرمانده سابق نیروی بسیج).

خانم هیلاری کلینتون می گوید: «شهروندان ایرانی تحت نظارت یا فرماندهی این افراد بی جهت بازداشت شدند، کتک خوردند، مورد شکنجه و تجاوز قرار گرفتند، تهدید و حتی کشته شدند. این اعمال با ادعاهایی که اخیرا در سازمان ملل مطرح شده مبنی بر اینکه «ایرانی ها از آزادی بیان برخوردارند و هیچ کس در ایران به دلایل سیاسی در زندان نیست» تناقض دارد.»

پائیز دیگری است. مرزها روشنتر می شود. عاشقان و دشمنان ایران، در دوسو صف کشیده اند. احمد باقی به گوش تاریخ می گوید: «جنگ افروزان خارجی با کمک جنگ طلبان داخلی، هرروز که می گذرد، کشور و ملت را یک قدم به جنگی نا برابر و خانمانسوز نزدیک می کنند. جنگی که در یک سوی آن قدرت نظامی غرب قرار می گیرد و در طرف مقابل توان نظامی سپاه و ارتش ایران، و بعید می دانم هیچ صاحبنظری در مصاف این دو نیرو، امکان پیروزی نظامی ایران را پیش بینی کند.حتی تحلیل گران سپاه پاسداران نیز حد اکثر سخن از تنبیه امریکا و زدن ضربه های سختی به امریکا و غرب به میان می آورند و در برابر، به ملت نمی گویند که فقط نتیجه ی یک ماه موشک باران و بمباران های گسترده –  از آن نوع که در افغانستان و عراق و صربستان انجام دادند- به معنی انهدام تمامی سرمایه های اقتصادی، ارتباطی و نظامی ملت ایران خواهد بود -که در طول دهها سال، اندک اندک روی هم انباشته شده- و خسارتی در حد چند هزار میلیارد دلار را بر ملت رنجدیده ی ایران تحمیل خواهد کرد و دهها سال او را در فقر و فلاکت و فحشاء فرو خواهد برد و نسل فعلی و نسل های بعدی را محتاج کمک های سازمان ملل و در معرض وابستگی به کشورهای بیگانه قرار خواهد داد. جناب آقای خامنه ای نه شرعا و نه عقلا، حق به مسلخ بردن یک ملت هفتاد میلیونی و سوزاندن منافع او را ندارد.»

مصطفی تاجزاده فریاد دیگری می زند: «بگیر و ببند و سرکوب و انسداد در زمان محمدرضا شاه جواب نداد و به طریق اولی در دنیای به هم‌پیوسته کنونی روش‌های استبدادی نمی‌تواند پاسخگوی اداره کشور باشد.»

گوش شنوائی خواهد بود؟

من دستان خونین جلاد را نمی فشارم

سامان رسول پور عزیزم

درود

نامه ای را توسط ای میل برای من فرستاده ای که اگر مایل بودم با امضای آن در شمار» جمعی از خبرنگاران، عکاسان و روزنامه نگاران ایرانی» قرار بگیرم که خواهان مصاحبه با» جناب آقای احمدی نژاد، رئیس دولت جمهوری اسلامی ایران» هستند.

من افتخار می کنم که روزنامه نویس ایرانیم و به همکاران جوانم چون شما می بالم. اما این نامه  را امضاء نمی کنم، چون فرد مخاطب این نامه:

– رئیس دولت کودتا است

– از فرماندهان  قاتلین نداو سهرا ب است

– ا زعاملین اصلی سرکوب خونین جنبش مدنی ایران است

–  ا زعاملین اصلی زندانی کردن و شکنجه یاران روزنامه نویس من است

– از عاملین اصلی آوارگی چند نسل روزنامه نویس ایرانی در سراسر جهان است

– از عاملین اصلی ویرانی میهن عزیزم ایران است ووو

من قاتل را» جناب آقا» نمی خوانم.

من با درخواست مصاحبه از قاتل به او به عنوان » رئیس دولت» مشروعیت نمی بخشم.

من دستان خونین جلاد را نمی فشارم

هوشنگ اسدی

دوم مهرماه 1389 – پاریس