اَلسَّلامُ عَلَيْكَ یا امامزاده محمد خاتمی


 
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ و ابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ و ابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ.. اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا محمد خاتمی…
در تدارک زیارت نامه ای دیگرباشیم که درحال بر کشیدن امامزاده ای دیگریم. نسل نو آمده وبرآمده درسالهای حکومت «نظام»، محروم ازهرتجربه دیگر، دست افشان و پایکوبان دیوارامامزاده ای دیگررابنام آزادی بالا می برد. انگارکه همه تاریخ از دوم خرداد شصت و هفت آغازشده وابتدا وانتهای هستی «جمهوری اسلامی» است به روایت خدای آزادی: «سید مظلوم».
دیوارها بسرعت بالا می رودو امامزاده سیدمحمدخاتمی درپیچ تاریخ سربر می کشد ودرست روبروی گنبدوبارگاه ناخدای استبداد که فرشتگان مقرب بیتش اورادیگر آشکارامام علی وپیامبروخداحتی می نامند درمنابرومساجد به اعتقاد یا ریا ؛سیدی دیگر: علی حسینی خامنه. گفتی نه تاریخ، که هستی از روز ولایت «آقا» پا گرفته است.
 برکشیدن دو سید از طایفه استبداد وقافله آزادی ازمتن مناسبات موجود برمی آید وبه شخصیت پرستی تاریخی پیوند می خورد. استبدادیون، ساندیس خوران، وچماقداران درهمان کارندکه آزادیخواهان، زندان رفتگان وتبعید شدگان. گروهی امام می سازند، کسانی امامزاده. سنت است. درسرزمینی که شمار امامزاده­های رسمی و مورد تاييد حکومتش نزديک به ۱۱ هزار نفر است و تنها ۳۳ پیامبردرخاک گوهر بارش خفته اند؛ براستی چه فرق دارد یکی بیشتر و یاکمتر.
ازاین شماربیشمار امامزادگان، گویا سندو شجره دردست است که امروزیان بر درگاهشان سجده بریم و بر ضریح شان دخیل بندیم. اما حکایت برشدن یکیشان را نیمای یوش دیده و درکتاب «مرقد آقا» به شرح نوشته است. سه تای دیگر را بقول «مش قاسم» دائی جان ناپلئون به همین چشم هایمان دیده ایم:
 یکیشان اکنون در جهان نیست و «امام راحل» خطاب می شود. هم او که برای برانداختن «طاغوت» عزم جزم کرده بود؛ «محمدرضای پهلوی درس خوانده سوئیس را چنین می نامید مدعی که «شاه جوانبخت» آمده و دربستر «کیش شخصیت» به «خدایگان آریامهر» تبدیل شده بود.
 نماد این دگر دیسی دو «غلام خانه زاد» بودند ـ منوچهر اقبال واسداله علم – که بر ابراز نوکری پیشی می جستند و جشن تولد شاهانه را به روز ملی تبدیل کردند.
وقتی به روزگار «اعلیحضرت همایون خدایگاه شاهنشاه آریامهر»، عصردراز شاهنشاهی در ایران پایان گرفت، چشمان خیس لحظه بدرود، بیماری قدیمی ومرگ تلخ درغربت تصویری نبود جز ازیک انسان خاکی که می زید و می میردبناچار. آریامهری و خدایگانی هندوانه های پوسیده ایست که اززیر بغل فرو می افتد. بررسی چند و چونی که شاه برای میهن و مردمان آن کرد یا نکرد، امر دیگری است.
«طلبه» ای که درهیئت «نوکرمردم» آمد؛ درقدوقامت امامی تمام رفت که گنبد وبارگاهش درجنوب تهران می تواند مایه رشگ امامان دیگر باشد. مسیر» طلبه» تا » امام راحل» همان راه رفته آخرین پادشاه ایران بود. وقتی پیکر سرطانی «امام» از کفن بیرون افتاد و دوربین کاوه گلستان، لحظه های عریانی پیش از رفتن به خاک را ثبت کرد؛ تصویری نماند جزازیک انسان خاکی که می زید و می میرد بناچار.
 قاب هایی که کاوه را از انتشار آن منع کردند، فریاد می کشد که » امام»، ردایی است که فرهنگ معتاد به کیش شخصیت بر دوش «طلبه» انداخته است و پیزی های لای پالون، دست ساز مردمانی است که می خواهند خرمراد راسوار شوند.
آنچه در روزگار «امام راحل» بر ایران و حتی اسلام رفت، حکایت دیگری دارد.
نوبت به بعدی رسید. این یکی را ازنزدیک دیده بودم. بسیارنزدیک. یکی بود از میلیونها انسانی که می آیند و می روند. می خورند. نیاز به دستشوئی دارند. اگر دیر شود، بجان می آیند. می خسبند. خرخرمی کنند و همانی هستند که همه انسان ها هستند: بادی و بودی و… تا درمسیر نیفتاده بود، چنین بود. پیپ دود می کردو لطیفه می شنید و به قهقهه می خندیدو با ارباب کفر می نشست….
اکنون، همان مسیر را رفته است: «سیدناچیزی» که جامه «امام علی» بر تنش می کنند، ردای «پیامبر» بر دوشش می نشانند و «سلطنت خدا» را برایش لقمه می گیرند. بر سر «غلام خانه زاد»یش رقابت است بین دو فلسفه خوانده: علی لاریجانی و حداد عادل. – و وقت رفتن ناچار که فرا رسد، چشم زمانه خواهد دید که از «خدا» چیزی بیشتر از «خدایگان» و «امام» خواهد ماند یا نه….. چند وچون روزگار او حدیث دیگری است.
چنین است حکایت در بیت استبداد درهمین روزگار کوتاه «ما». این «ما» اسم عام همه آزادیخواهان، مبارزان راه آزادی، و «همه» آنهاست که زخم خورده استبدادند از برآمدن خورشید مشروطیت تا این غروب بارانی در غربت به پائیز ۱۳۹۱.
و این «همه» بار دیگر پرچم آزادی بدست گرفت، وقتی دریافت که «ناخدای استبداد» حتی طاقت نخست وزیر خود را ندارد و تاب رئیس جمهورش را نمی آورد.
نخست وزیر، نخست بر شانه های بخش مهمی از این «همه» نشست. یکی از مهمترین نمادهای جنبش شد که بعد ازصد سال گفتمان آزادی را جایگزین اکسیر انقلاب کرده بود و فرد را به جای توده در مرکز توجه قرار می داد. یادمان هست چه می خواستیم بکنیم؟
آن روز هم مثل امروز، هراسی سخت مرا گرفت. نوشتم:
«از وقتی خبر برگزاری تولد میر حسین موسوی را شنیدم، دلم مدام شور می زد. من عاشق و فریفته او نیستم که هیچ، راهم غیر از «رزم مشترک برای آزادی در لحظه کنونی تاریخ» از او جداست. اما نگران بودم. نردبام استبداد رامی دیدم که سبز رنگ شده و دارد از متن فرهنگ ما می آید. وهمیشه هم از همین جای کوچک شروع می شود. منتظر بودم کسی هشدار بدهد. دهقان فداکاری پیدایش بشود و فانوس را مقابل قطار سبز بگیرد وبگوید:
– از همین جا ها شروع می شود… «
 بله. از همین جا شروع می شود وداشت می شد که یادداشت میر حسین موسوی، نردبام سبزی را که زیر پایش گذاشته بودیم، سرنگون کرد:» تولد این‌جانب نه هفتم مهر که روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حرکت شما به کیش‌شخصیت آلوده شود. امیدوارم این کلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شکسته‌نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌گونه تلقی کنید. «
 و حالا درمهرماهی دیگرقرعه فال به نام سید محمد خاتمی زده ایم. داریم دیوارهای امامزاده اش رامقابل گنبد و بارگاه آن یکی سید بالا می بریم. سیاهه متقاضیان تاسیس امامزاده سید محمدخاتمی اگربه نسل نو- بسیار نو- محدود می ماند، معنای دیگری داشت. تسری آن به نسل پیشین که «آریامهر شدن خامنه ای» را هشدار می دهد، دامان ما را به تمامی از نهر زهرآلود کیش شخصیت، قهرمان سازی و امامزاده پروری، تر می کند.
خوب بود سیدمحمد خاتمی، به میر حسین زندانی اقتداء می کرد و نردبام دیکتاتوری را از پیش پایش بر می داشت تا یادمان بیفتد:
– محمد خاتمی هم یکی از ماست با همه قوت ها و ضعف های انسانی در شرایط بغرنج سیاسی جمهوری اسلامی. او نه امام و نه امام زاده ونه قهرمان.
کاش کسی بود و به فریاد بما می گفت:
 – ایها الناس، آزادی قهرمان و امام و امام زاده نمی خواهد. قهرمان آزادی خود آزادی است.
قهرمان سازی، امام زاده پروری، دشمن آزادی است. آزادی راه است. سنگسار، و دشنام و سخره هم دیوارهای امامزاده خاتمی را فرونمی ریزد. «ما» را تا حد کسانی تنزل می دهد که ساندیس خوران را نکوهش می کنند، اما همان راه را می روند.
 بیماری» کیش شخصیت، » همگانی است. «قهرمان پروری» ایپدمی ملی و تاریخی است. و تا بر این بیماری غلبه نکنیم، خواندن شعر «ای آزادی» پل الوار با قرائت دعای زیارت بر در امامزاده نو ساز تفاوتی ندارد.

 

 

 

 

مطبوعات چی آقای خاتمی

مثل حالا نبود که لاله زار. سینما بودوتئاترو کافه ازهمه جورش. کوچه کیهان یک سرش به این لاله زار باز می شد که لاله نداشت، اما ازعطر نمایش و سینما و زندگی سرشار بود.

ازکوچه کیهان که به لاله زار می رسیدی، دست راست و ده قدم نرفته «میکده» ای بود، مثل همه میخانه ها و متفاوت با همه. پاتوق روزنامه نویس ها بود وبیشتربچه های کیهان. هنوزخسرو را نگرفته بودند. عصرها، دورهم بودیم پیش ازاینکه کارلائی شروع شود که «پیرمرد خنزر پنزری» مسئولش بود و رحمان بالای سرش. آن یکی خسرو بود- شاهانی ـ و فریدون و هوشنگ قدیمی کیهان ـ حسامی ـ و…

یک نفر دیگر هم از کیهان میهمان همیشه عصرهابود. موتوری بخش آگهی های به ریاست آقای کلانتری بداخلاق.بقول امروزی ها ویزیتور. باهمان موتورش می رسید. کنار در پارک می کرد. سلامی می داد بلند که همه بشوند. گیلاس عرقش را بالامی انداخت ومی رفت.

و… زد و انقلاب شد و کیهان یکی از مهمترین موتورهایش. حالا درست و غلطش بحث دیگری است. انقلاب شکوهمند به پیروزی رسید و بچه های تحریریه نخستین و آخرین شورای سردبیری را انتخاب کردند. سه نفراز جمع تقریبا همیشه حاضر در «میکده» جزو شورا بودند : رحمان و پیرمرد خنزرپنزری رحمان یعنی همین محمد بلوری خودمان و صاحب این قلم. مهدی سحابی هم بود که چه زود رفت و مجتبی راجی که نمی دانم کجاست. هر پنج عضو شورا روزنامه نویس بودند وبرخی شان مانند رحمان و محمد جزو بهترین های ایران. اکثرشان زندان رفته بودند. تمامی شان دست به قلم داشتند: شعرو داستان و نقاشی… و… اما صاحب عیوب بزرگی هم بودند : کافر و عرق خور. این را «انجمن اسلامی» می گفت که با تحریک کارگران، برنامه اشغال کیهان راقدم به قدم پیش می برد. درشورای کارگران و کارمندان هم رای بدست آورده بود. قرارشد نمایندگان سه شورا جمع شوند و «شورای اداره کیهان» را درست کنند. شورای تحریریه محبت کردند و مرابعنوان نماینده فرستادند. اولین جلسه در اتاق دکتر مصطفی مصباح زاده تشکیل شد. اول من رسیدم. بعد نماینده شورای کارگران که می شناختمش. ومنتظر ماندیم تا نماینده شورای کارمندان وارد شود. بعله… در باز شد و نماینده انجمن اسلامی کارمندان نزول اجلال فرمودند.

ـ سلام حاج آقا… چه ریشی… چه تسبیحی…

برخلاف همیشه سلام هم نکردند. تفقدفرمودند. نمی دانم موتورشان را چه کرده بودند، بعدها وصف بنزشان را شنیدم. کمی طول کشید تا تصویر ویزیتور آگهی راازذهنم پاک وفکر کنم گیلاس عرق هرروزه که یک نفس و بی مزه بالا انداخته می شد، خاطره ای مربوط به گذشته است و… بحث شروع شد. ای جان جانان من، چه حزب الهی دوآتشه ای…که بعد از دو جلسه موفق شد چرخ شورا را ازکار بیاندازد…

روزها رفت ورفت. کیهان توسط همین حزب الهی نازنین و یارانش اشغال شد. تاریخ یک طرفه اش را کمی پیشتر «تاریخ ایرانی» نوشته است. تیم آقای دکتر ابراهیم یزدی آمدند و بعد نوبت به آقای محمد خاتمی رسید که همین روزها در مصاحبه با همان منبع بالا، ازانتصاب خودشان توسط «حضرت امام» به سرپرستی کیهان گفته اند.ازاولین همکاران خود هم نام برده اند. فلانی و بهمانی و رسیده اند به: «ایشان هم از مطبوعات‌چی‌های خوبی بود که آنجا حضور داشت.» و اسم همان ویزیتورنازنین را برده اند که در سال ۱۳۵۹ تبدیل شده است به» مطبوعات چی خوب» آقای سید محمد خاتمی. و از قضا همان روزهائی است که «دادستان خوب» رئیس جمهور سابق اصلاح طلب ما یعنی «اسداله لاجوردی» تیغ خونین و بیرحم «انقلاب اسلامی» را بکار انداخته است و می کشد و می کشد. هرکس را که فکر می کند مخالف است می کشد. پارچه فروش بازارهمان راه می رود که امام جمعه مسجد هامبورگ. دادستانی و کیهان دو لبه یک تیغ اند. سرکوب بیرحمانه همه گروهها، ادامه اشغال کیهان و دیگر مطبوعات است. شورای سردبیری کیهان – بیاد بیاورید: رحمان هاتفی، محمد بلوری، مهدی سحابی- مغضوبندو ویزیتور مربوطه «مطبوعات چی خوب» آقای خاتمی و «نظام». تحریریه صدو ده نفره کیهان- بغیر از چند نفر که تن می دهند- بر باد می رود والبته نشریات دیگر. امثال «مطبوعات چی خوب» جایشان را می گیرند و… داستان ادامه پیدا می کند تا بر مسند سردبیری نشستن بازجویان و شکنجه گران.

دو نفر از اعضای شورای کیهان درچنگال یاران «دادستان خوب» آقای خاتمی گرفتارمی آیند. رحمان هاتفی را زیرهولناک ترین شکنجه ها مجبور به مرگی فجیع می کنند. اتفاقا یکی ازهمین روزهای تیرماه بود که رحمان که تیترهای انقلاب را نوشت و «امام» را با حروف ۸۴ سیاه باتیراژ یک میلیونی کیهان به میان مردم برد، زیردستان بیرحم بازجویان مجبور شد صورت خود را بدرد تا نتوانند اورا به تلویزیون بیاورند. شکنجه گر رحمان که بازجوی من هم بود، به معاونت وزارت اطلاعات رسید و از طرف محمد خاتمی که حالا رئیس جمهور بود، مسئول پرونده قتل های زنجیره ای شد. ازغضب خامنه ای رهید و به اصرارمحمد خاتمی وعلیرغم مخالفت شورای معاونان وزارت خارجه بعنوان سفیر ایران روانه تاجیکستانش کردند. و… بعد عضوهیات امنای باران رادر قباله اش نوشتند تا لابد امراصلاحات و گفت وگوی تمدن ها را پیش ببرد…بی دلیل نبود که بعد از ترور اسداله لاجوردی رئیس جمهور عزیز وخندان برایش گریبان درید و بالقب «شهید» روانه جهان دیگرش کرد. گفتی که کروبیان نوکران «نظام» هستند ودربارگاه الهی جلادان را به توصیه» سید مظلوم» در صدر بهشت می نشانند.

از چنین افقی است که آقای محمدخاتمی در مصاحبه با «تاریخ ایرانی»کیهان پیش از انقلاب را می بینند. نمی توانند»مقبولیت» روزنامه ای را که در سال ۱۳۵۵نزدیک به پانصد هزار تیراژ داشت و در زمان ایشان به ۷۰ هزا

نسخه رسید پنهان کنند. ایشان می فرمایند: «یادمان هست. حتی خود من روزهای پنج‌شنبه، آخر هفته کیهان را می‌خریدم. در صفحه ۶ کیهان خاطرم هست افراد عجیب و غریبی مقاله داشتند مثل دکتر علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی و بسیاری از نویسندگان و شاعران نو‌پرداز، انقلابی و چپ، مطلب و شعر داشتند.» اما آقای خاتمی اهل فرهنگ وهنرو فلسفه توضیح نمی دهند که بعد از انقلاب چرا «مقبولیت» کیهان سقوط کردو اعتبار انقلاب بر باد رفت؟

«تاریخ ایرانی» هم نمی خواهد و یا نمی تواند بپرسد: چراکیهانی که چون ورق زر بر دست می بردند ومومنین در روزهای انقلاب بر نسخه هایش نمازمی گذاردند، به ورق پاره ای امنیتی تبدیل شده است.

پاسخ را باید در «مطبوعات چی خوب» آقای خاتمی جست. وقتی «ویزیتور آگهی» جانشین «روزنامه نویس حرفه ای» شد و موردتکریم وزیر فرهنگ و ارشادهم قرارگرفت،حلقه ای پدیدارآمدکه اشغال کیهان و دیگرنشریات را به دادستانی پیوند زدو سر انجام بازجو رابر مسند روزنامه نگار نشاند.

حکایت تمام نکرده ام آقای خاتمی اگر آخرین خاطره ام را از «مطبوعات چی خوب» شما نگفته باشم که همه جا از بردن نامش تن زده ام. وقتی از زندان «نظام» شما آزاد شدم، «مطبوعات چی خوب» شما مانند خود شما «دکتر» شده بود، مجله ای داشت و بجای موتور بابنز آخرین مدل رفت و آمد می کرد. اول توسط طراح مجله اش پیام داد و بعد تلفن زد. گفت: «ما حق امثال شما ها را خوردیم. مجله روی دستم مانده است. برای احیایش بیا. حقوق هم هرچقدر می خواهی…» پاسخ تندی دادم. سخت تند.کاش نمی دادم.او به واقعیتی پی برده بود که شما هنوز پی نبرده اید. با ویزیتورنمی توان برای روزنامه «مقبولیت» بدست آورد. کیهان پیش ازانقلاب مقبولیت خود را از روزنامه نویسانی داشت که توسط صاحب اصلی کیهان بدقت تمام دست چین شده بودند وهنوزهم هرجای جهان باشند و اگر زنده باشند، روزنامه نویس اند و مقبولیت می آورند. شما آقای خاتمی زمانی که نماینده «قدرت» درکیهان شدید آنها را به کار دعوت نکردید، حالا هم با وابسته خواندن آنها به رژیم گذشته می کوشید خاطره شان رابکشید. متاسفم. براستی متاسفم آقای خاتمی دست دردستان لاجوردی وبرادرحمید- نام بازجوئی دوست عزیزتان آقای ناصرسرمدی پارسا- گذاشته اید.

تماشاچی آزادی

دوشنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۹۱

جز تماشا چیزی نمانده است و اشک حسرت که بر گونه می دود. بیرون جامعه، دوراز اجتماع. نه شور.نه شادی. نه در میدانی که باد بهاری بیرق ها را می برد. نه در خیابان که جشن برپاست. حتی در استادیوم هم نیستی. تنهااز تلویزیون می توانی شکوه آزادی را ببینی. در ثانیه موعود آراء را می خوانند…

چپ و راست میانه بالاترین رای را دارند. «تغییرهمین امروز» یک درصد بالاتر از «فرانسه قدرتمند» ودردو سویشان تا انتهای راست و نهایت چپ صف کشیده اند. آرای همه می آید. یکایک با درصد. وزن هر اندیشه درجامعه معلوم می شود. آنکه فرانسه را برای فرانسه می خواهد. دیگری که قدرت را می طلبد همین حالا. پرچم سرخ که رسما از اعماق جدول به جای چهارم می آید. زنی در جایگاه سوم ایستاده است. پدرش عکس باهیتلر دارد و اتفاقا حالا پالوده اش را درسفارت کشورمن می خورد.

جشن شروع شده است و نبرد اندیشه ها برای دور دوم. همه اندیشه ها باز گرد می آیند. حرف می زنند. تبلیغ می کنند. رای را برای دور دوم سامان می دهند. هیچکس غریبه نیست. غیر خودی وجود ندارد. نه شورای نگهبان است که دست مردی را در لب گور برای خط زدن دیگران باز بگذارد و نه رهبر که فرمان زندان و قتل برای اندیشه های دیگر بدهد.

هزاران هزار دختر در خیابانند و کسی ندا نخواهد شد. بسیاران پسر می رقصندو کسی سرنوشت سهراب را تجربه نخواهد کرد.

هنوز دمی از اعلام نتایج نگذشته که سرزمین آراگون و سارتر باز بر خودمی لرزد. رهبر جبهه متحد سرخ در میدان است. باد فریاد او را در پرچم های سرخ می پیچد که مرحله دوم را کلیدمی زند: رای چپ به برنده دوراول، بی شرط و شروط. چپ فرانسه درردای آزادی و نه پوشیده در جامه خشم، بار دیگر متولدمی شود. انگارآواز کمونارها از گورستان پرلاشز بر می خیزد. کسی مارسیز می خواند.

یکی بیاید، اشگ شوق تماشاچی تنهای آزادی را پاک کند.اشگ، نه برای عروج چپ، برای شکوه آزادی. نگاهش کنید. اینجا حق رای ندارد، در سرزمینش حق زندگی. اینجا درهای صندوق رای را برویش بسته اند و در وطنش درهای زندان برایش گشوده اند.

و آزادی به همین دشواری و همین آسانی است. نسل ها می جنگند. خون ها می ریزد. قربانیان بیشمار می شوند. سرها بر دار می روند تا آزادی می رسد. ساده وآفتابی. روز رای گیری بلند می شوی. سبد خریدت را بر می داری. به حوزه رای گیری می روی. به هرکس دلت می خواهد رای می دهی. قانون و ماشین نگهبان رای تو هستند. رای را می شمارند. شب سر دقیقه می خوانند. همین. تمام.

هیچ چیز زیر آفتاب کامل نیست. صندوق رای و انتخابات آزاد حرف آخرو پایان کار نیست اما یک بازی منصفانه است. داورش را نمی توان خرید. صندوقش را نمی توان دزدید. کسی باچراغ خاموش نمی آید تا به نام خدا صندوق ها را پر کند. هیچ نامزدی برگه تائید از «آقا امام زمان» ندارد. عیسا و مریم در این بازی بی طرفند. به انتخابات با همان خاموشی می نگرند که بوسه طولانی دختر و پسر عریانی را در پای پله های کلیسا. خدا به هیچکس فرمان مرگ دیگری را نداده است. جای قدیس در کلیسا و مکان سیاستمدار در کاخ جمهوری و پارلمان است….

نبرد دور دوم آغاز شده است. تماشاچی تنهای آزادی بر می خیزد. اشگ از گونه می گیرد. گیلاسی بر می دارد. کنار پنجره می رود. پرنده ای در دوردست می پرد. کسی چه می داند شاید پیام آزادی را به سرزمینی می برد که نفرینی استبداد است….

و ازخودت می پرسی:

– حق حیات نداشته باشی بدتر است یاحق رای؟

خاتمی، خاتمی، کجائی؟

توجه: این نوشته در 25 خرداد 1388 منتشر شده است

ميهن را باز به خون کشيده اند. از ايران صدای فرياد و گلوله می آيد. صدای قديمی رنج برآسمان خونين ايران بال می کشد:
– از خون جوانان …. لاله…. لاله دميده…

سربازان گمنام و با نام» نظام» قداره از رو بسته اند. باتوم است که برپيکر جوانان فرود می آيد. اينجا چشمان دختری از کاسه بيرون می زند. آنجا پسر جوانی را که از » انقلاب اسلامی» عمر کمتری دارد؛ بر اسفالت خيابان انداخته اند و لگدکوب می کنند. در ويتنام بر مردم اين نرفت که درايران.
درغزه چنين نکردند که در تهران. تازه آنها بيگانه بودند: آمريکائی و اسرائيلی. ادعای رافت و مهر ورزی نداشتند. اينان کيانند که خوابگاه دانشگاه را به خون تازه ای می آلايند ؟ اينان از کدام تبارند که از کودتای ٢٢ خرداد چنين پاس می دارند؟ جز اين است که اينان پروردگان » نظام » هستند که تقدس را با مشت و باطوم و گازاشک آور اثبات می کنند و آزادی برايشان معنائی جز کشتار ندارد؟
اين آدمکشان که ياد آور مغولان وتازيان هستند ، در مدرسه های طالبانی» نظام» آموزش ديده اند و پروار شده اند، حتی بر فرزندان راستين نظام مانند موسوی وکروبی و خاتمی هم رحم نمی کنند. آنها را دشمن می خوانند و بعد از پايمال کردن رايشان ، برای بريدن سرشان آماده اند. بر فرزندان «انقلاب اسلامی» و بر » ياران امام» که اين می رود، وای بر مردم. وای بر جوانان. وای برگيسوان خونين دختران. وای بر دهان پرخون پسران. وای بر ايران. وای بر ما…
و وای بر شما محمد خاتمی. سيدمظلوم. مرد لبخند . آقای گفت وگو. وای برشما که اين بار شال سبزی را به گردن موسوی انداختيد که رنگش رنگ انقلاب آرام مردم ايران شد. حالا کجا هستيد؟ چراسکوت کرده ايد؟ در دوران هشت ساله رياست جمهوری خود با همه مماشات، سکوت و عقب نشينی که کرديد ، خود را ميان «نظام» و» مردم» نگه داشتيد. يکی از مشاوران و ياران نزديک آن روز شما ، درمصاحبه ای دردفترش به ما گفت:
– » خاتمی دستی در دست مردم و دستی در دست نظام دارد…. نمی داند چه کند…» و چشمهايش پر از اشک شد.
و شما کوشيديد اين دو دست را به هم برسانيد. خواستيد «شال ميرحسين» را به «چفيه سيد علی» گره برنيد. ديديد که نشد. آقای خاتمی! سيد!ديديد که نمی شود؟ آن چفيه ملکوک است از انديشه کسانی که «انقلاب اسلامی» را دزديده اند. نخوانديد که هاشمی با اشک نوشت:» فقط مادو سه نفر مانده ايم…» ؟ حالا نوبت هاشمی وموسوی است و شما و خيلی زود شمشير بر گردن «رهبر» طالبان شييعی هم فرو خواهد آمد.
آقای خاتمی آن «نظام» که شما در ذهن داريد به تاريخ پيوسته است. صبح وقتی که هواروشن شد- بقول نيما- آن را درمزبله ها خواهند جست. » نظام» واقعی اين است که درخيابان ها می بينيد. فريادهائی است که می شنويد.
آقای خاتمی ، گوش کنيد. اين صدای احمدشاملو است:
آهای !
از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد!
خون را به سنگفرش ببينيد! …
اين خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاينگونه می تپد دل خورشيد
در قطره های آن …

آهای !
اين خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاينگونه می تپد دل خورشيد
در قطره های آن …

از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد

خون را به سنگفرش ببينيد !

خون را به سنگفرش
بينيد !

خون را
به سنگفرش …

آقای خاتمی، خون رابر سنگفرش می بينيد؟ آقای خاتمی. اين خون بر می گردد و به تاريخ ايران پيوند می خورد :
– از خون جوانان وطن لاله…. لاله دميده…

کجائيد آفای خاتمی؟ کجائيد؟

کجائيد آفای خاتمی؟ کجائيد؟ عکسی روی فيس بوک می رسد. شما را محاصره کرده اند. آدمکشان دورتان راگرفته اند. عمامه اتان راکشيده اند. به ميان مردم آمده ايد. مبارک است. اين عکس دو روز پيش است. اما امروز باز از آن اعلاميه های نه سيخ بسوزد نه کتاب صادر می کنيد. هنوز اين کودتاگران را» نظام» می خوانيد و انتظار مجوز داريد؟
دست مردم را بگيريد آقای خاتمی…
دست تان را از دستان خونين نظام بيرون بکشيد.

——————————–

قاب خالی از شال آبی، هوشنگ اسدی، روز آنلاين
هان! بشنو سروش آزادی، هوشنگ اسدی، روزآنلاين
برادر حسين راست می گويد، هوشنگ اسدی، روزآنلاين

آقای خامنه ای و هم سلولی هايش، هوشنگ اسدی، روز آنلاين
شاه ماند، کيهان رفت، هوشنگ اسدی

سينه زير چادر، هوشنگ اسدی

هوشنگ اسدی

از عجايب روزگار پر عجايب ما شايد هم يکی اين باشد که سينه زير چادر از نظرها افتاد چندانکه همه از موافق و مخالف درگير سايه سار چادر بودند.

کمتر هم توجه شد که «ما» ی مخاطب اين نوشته ـ– من و شما وما-ـ طبقه متوسط است که درهمه جاو ايران، زادگاه»فرد» و خاستگاه حقوق بشری است؛و صدالبته در همه جاو ايران»ما»های ديگری هم هست. سی و اندی سال می گذرد که يکی از اين»ما»ها ـ– طبقات و اقشار اجتماعی-ـ همه هستی»ما» ها ی ديگر را انکار کرده و هرجا صدائی برخاسته به خون کشيده است. اين»ما»ی سرکوبگر ديگر حامل «فرهنگ» خوداست با معيارهايش و»گفتمان» خاصش .يکی از سنگ پايه های اين «گفتمان» لباس زنان است که در چادر و»حجاب برتر» تجلی می يابد. و اين نيز آشکار است که در «گفتمان ما» ـ معتقدان به جنبش مدنی-ـ چادر فقط يکی از انواع پوشش زنان است و هربانوئی حق دارد که به انتخاب خود آن را بسر کند و يانه. از ديدگاه مدنی چادر پوش به همان اندازه حقوق انسانی دارد که بيکينی بر تن.

بحث صاحب اين قلم در باره فيلمی که چادر الگوی جمهوری اسلامی را بر تن شخصيت اصلی خود می پوشاند و ازآن معيار فرهنگی بر می کشد ،ادامه دارد که هم فيلم در راه کسب جوايز جهانی ديگر است و هم بحثکی که درزير موج گسترده دفاع ناموسی از فيلم پديد آمده، ادامه آن را ضروری تر از آغاز می کند.

**

اما، مراد از بازنوشت بخش دوم نوشتار» ما عاشقان چادر و سينه» نشان دادن مستندات آن و رابطه اش با حقوق انسانی در جامه مدنی است.

بحث در باره «سينه برهنه» که فشرده اش در آن نوشتار آمد، چنين است به تفصيل :دستی سينه برهنه بازيگری ايرانی را از ميان يک فيلم مستند می برُد و به فضای مجازی می برد. «ما» -، تاکيد می کنم «ما»ی پيرو گفتمان «آزادی» که عموما برخاسته از طبقه متوسط هستيم ،- به لحظه ای حيران سينه برهنه می شويم. محصولی ديگربرآمده از سياست های جمهوری اسلامی.همان سياست سينمائی که درها را بروی بازيگر»زن» جوان موفقی چنان به خشم بست که با چشمان گريان ترک وطن کرد. او نخستين نبود، اميدوارم آخرين باشد. بياد بياوريم شهره آغداشلو را، آذر شيوا را، سوسن تسليمی را وبرسيم به شبنم طلوعی و با پوزش از نام هائی که به ياد نمی آيد؛ تابرسيم در اين لحظه به گلشيفته فراهانی . از کودکی خيابان مدبر می شناسمش در دامان خانواده فرهيخته. فهميه ای فهيم و صبور که خود سوخته سياست های جمهوری اسلامی است و بهزاد که»سفر سنگ «را برای ويرانی خانه ظلم می خواست و در سفر زندگی، پير دير شد که شنيده ام در صحنه می گريد و چندان که سالن به هق هق درمی آيد.

درآخرين ديدار تهران با دخترکم گلشيفته که ديگر زنی تمام بود و بر پله های اول نردبام هنر، شادمانه رقصيده ام. او به مهارت يک ستاره و من به ناشيگری مردی از دوران گذشته. وگرداگرد ما ميهمانان آن عروسی به نظاره: بيشتر بر بادشدگان جمهوری اسلامی. زنی شويش قربانی کشتار تابستان مرگ باگيسوانی که درانتظار بهبود » گيتی» سپيد شده بود و هنوز اميد را آه می کشيد. و»عمو»يی بلند بالا،بازمانده نيم قرن رنج و زندان و….

شبی که خبر ممنوع الخروج بودن «گلی» را از تهران گرفتم و فردايش تيتر اول»روز» شد، دانستم خنجر بر گلوی دخترکم گذاشته اند. داستان احضار و بازجوئيش را شنيده بودم. بيرون دربازجوئی اوباش جمهوری اسلامی به تهديد برای تجاوز ايستاده بودند و دخترکم وقتی برگشت جامه اش از هراس خونين بود….ترس حتی بر طبيعت غلبه کرده بود….

و حالا زاده فهميه و بهزاد، دختر»ما»،در فضای سينمائی فرانسه زندگی می کند. جز يک بار» جن توله»-ـ به تعبير همسرم ـ– را نديده ايم. و مدام در نگاه ماست . و سينمای فرانسه اين روزها دارد به بزرگترين حادثه سال خود يعنی مراسم سزار نزديک می شود . فرانسوی ها که بزرگترين و معتبرترين جشنواره هنری جهان را هر سال در کن بر می گزار می کنند، بجان می کوشند اين اسکار فرانسوی را رنگ و روغن بيشتر بزنند تاباندازه های حريف قدر آمريکائی برسد. مجله استوديو هم که برای ادامه حيات مدتهاست با مجله سينه لاو يکی شده، هرسال درآستانه برگزاری سزارابتکار تازه ای دست و پا می کند. امسال، قرعه فال به نام ژان پاتيست موندينو-ـ عکاس سرشناس فرانسوی-ـ می زنند.او هم۲۸ بازيگر از ميان ۳۱ هنر پيشه معرفی شده به جشنواره سزار را تحت عنوان «تن ها و روان ها» موضوع کليپی ۹۰ ثانيه ای قرار می دهد . بازيگران از زن ومرد در برابر دوربين جامه از بالا تنه خود می گيرند و شعری در باره» برهنگی تن و روان» می خوانند. همين. فيلمی است که داستان کامل ساختنش ، عکس ها و شعر متن اش را باترجمه صحيح می توان اينجا ديد. فيلم در ۴۰۰ سينمای فرانسه در حال نمايش است تاپايان ژانويه و آکادمی سزار دو تن از اين ۲۸ بازيگر را بر می گزيند. تمام. به همين سادگی. و بازيگر ايرانی تنها يکی از اين ۲۸نفر است. نه فيلم کاری به مبارزه دارد ،چه برسد به نبرد سهمگين «ما» با استبداد مذهبی خونريز.نه در باره برهنگی به معنای جنسی آن است که نه بدن، روح را هم می طلبد. نه ربطی به اصل فمينيسم و نسخه های بدلش دارد. تمامی کليپ درمتن فرهنگ سينمائی قابل درک است. هيچ چيز نوئی هم نيست. برای همين آب هم از آب تکان نمی خورد. البته در فرانسه. بی شک اين کليپ و حتی مراسم سزار مخالف هم دارد. اما تکيلف جامه مدنی با آن روشن است. هر انسانی حقوقی دارد تعريف شده و دامنه بلندی برای تحرک و پيشرفت. سينما هم خصوصيات خودش را دارد. سينماست. هنر است. سلحشور نامی که نماينده تام وتمام «گفتمان» فرهنگی جمهوری اسلامی است ، سينمارا چنين می فهمد و هنر راکه هر زن بازيگری حتی دررخت و لباس تحميلی و مسخره سينمای «ما»ی سلحشور «روسپی» است. و هنر که زاينده ونوس است و مجسمه داوود، برهنگی را از متن ضرورت بيان هنری بر خيزد؛ هنر می داندو حتی بر سقف و ديوار مقدس ترين مکان ها فرشتگان خدا را برهنه تصوير می کند و پايش امضای خدايان هنر را می گذارد.

عجيب نيست سخن انواع سلشحور ها که مدافع «گفتمان» دروغزن و ريا کارانه «ما» ی حاکم بر سياست و هنر ايرانند. شگفت است که»ما» ـ– تکرار می کنم «ما» ی پيرو انديشه مدنی-ـ به لحظه ای سينه برهنه را پرچم مبارزه می کنيم. توفانی بپا می شود. موافق و مخالف. تفسيرو خبر. جنگ و جدال. همه عقده های جامعه ايران که در آستانه» انفجار جنسی» است بيرون می ريزد. سينه برهنه ۲۷ بازيگر ديگر را که نيمی از آنان مردانند ،نمی بينيم. سينه بازيگرايرانی می شود محمل . بياد نمی آوريم تاريخ خودرا. قره العين را بخاطر نداريم که پيشتر از يک قرن پيش در برابر ۰۰ ۳هزار شمشير برهنه حجاب از سر گرفت. نمی بينيم دختران ما را، پرستو را،مرضيه را، فاطمه را… که درهمين روزها دستبند می زنند و می برند. گل های باغ»ما» رايکی يکی می چينند به خشم ونفرت. به زندان می برند با غل و زنجير.

-احسان هوشمند ، سعيد مدنی ، فاطمه خردمند ، پرستو دو کوهی ، مرضيه رسولی ، سهام الدين بورقانی ،شاهرخ زمانی…

برای اندکی از ما دفاع از آزادی مدنی بازيگر ايرانی تناقضی با دفاع از ياران زندانی ندارد. درست هم همين است. سخن با آن انبوه است که درعمل نشان می دهد:

– بی خيال، گلشيفته را بچسب…

و حال می کنيم. مهم نيست که خود صاحب سينه ادعا ندارد که برای مبارزه اين کار را کرده.او بازيگر است و براه حرفه خود می رود. اما برای»ما»-ـ لطفا به تعريف من از «ما» در سطور بالا توجه کنيد-ـ چه اهميت دارد که در متن يک توليدسينمائی اين کار شده است؟ انگار نه انگار ناوهای جنگی به آبهای ايران می روند. نمی شنويم برطبل جنگ می کوبند.رفتن ايرج گرگين را که در ايجاد جهان مدرن رسانه در ايران نقش اساسی داشت. عبداله مومنی در زندان گم شد. حتی اندکی فکر نمی کنيم که اگر سينه برهنه علامت مبارزه باشد، زنان بسياری در سينمای ايران برهنه شده اند. مشهورترينشان مادر يکی از بازيگران همين فيلم » جدائی نادر از جنبش «-ـ به تعبير من-ـ است. بازيگر نامی شهره آغداشلو به تبع نقش در هتل آستوريا چنين کرد سی سال پيش و لوناشاد در فيلم محسن مخملباف همين چند سال پيش.

برای»ما» ـ– همان «ما» که در پی آزادی و حقوق بشر و جامعه مدنی است- ـ اينها مهم نيست. سوار بر موجيم. می رويم ومی رويم تا بازجويان روزنامه نويس درتهران همه پلشتی خو درا در فيلمی خلاصه کنند که قربانی آن قهرمان ماست: بازيگر جوانی که درمتن فعاليت سينمائی دريک فيلم، نقشی کمتر از يک ثانيه ايفاء کرد. شمقدری ها و سلحشور ها خيلی بسرعت و صراحت و وقاحت نشان می دهند که»ما» ی آنها با»ما» ی ما فرق دارد.

اما»ما»ی ما همين دو روز ديگر بازيگر جوان خود را بدست سرنوشت و حرفه خواهيم سپرد. بهاروعيد در راه است. راه مبارزه بسته است. در تهران نفس نمی توان کشيد. درپاريس و لندن و نيويورک و ديگر بلاددنيا که دست خونين جمهوری اسلامی مارا درآنها پراکنده، نمی توان کاری کرد که نمی کنيم؟ نمی شود برابر سفارت خانه های سوريه جمع شد و خود را از جنايات «نظام» مبری داشت؟ امکان ندارد که سفارت های روسيه و چين را در حلقه های انسانی محصور کنيم و بکوشيم دست آنها را از پشت نظام برداريم. ؟ معلوم است که دارد. هزار در باز است، هزاران راه هموار. و صدالبته که سنگر مبارزه خالی نيست. وگرنه بايد سرمان را می گذاشتيم و با همه افتخارات تاريخی می مرديم. تمام.

و، دريغا!بيشترين «ما» دوباره به خلوت بر می گرديم. خنجربرگلوی خود می کشيم. راه هم را می بنديم. هرجمعی رامی پراکنيم. آه می کشيم. عزای وطن می گيريم و بانتظار می نشينيم تا وسيله ای بيابيم و به آن بياويزيم.

شاملوی بزرگ ، سی سال پيش، «ما» را با اندوه تمام نگريست و .. سرود:

ای کاش می‌توانستم

يک لحظه می‌توانستم ای کاش

بر شانه‌های خود بنشانم

اين خلقِ بی‌شمار را،

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست

خورشيد»ما» يگانگی است که نداريم. يگانه که نيستيم، انديشه و برنامه نداريم وبناچار بر موج ها می رويم .

اين نوشتار-ـ دراين بخش و قسمت بعدی که تفصيل حکايت چادر سياه است-ـ مدعائی ندارد جز اين:

– «ما» ی» ما» تا مرزهايش را درفرهنگ و سياست از»ما»ی حاکم بر ايران جدا نکند، تابراه» گفتمان» خود نرود ، موج درموج به گرداب می رسد.

وگلشيفته از»ما» ست نه » برهنگی» اش در فيلم وسيله ما. به مصاحبه هايش گوش بدهيد. تاهمين بلندی که رسيده، سخن از ميهنش می گويد که پايکوب استبداد است. پيروزی او درسزار که انتظارش را می کشم، دستمايه شادمانی «ما» ست که شادی کمترين حقمان است.

و حکايت اما باقی است…

این سایت جدید شماست؟ برای فعال‌سازی ویژگی‌های مدیریتی و رد کردن این پیام، وارد شوید.
وارد شدن