بازی تمام نشد

 

بازی تمام نشد، می شود گفت  هنوزشروع هم نشده است. برنده و بازنده ای در کارنیست، مگر دموکراسی. نه آن حدود18 میلیونی برنده اند که به شعار»امید و تدبیر» رای دادند و نه حدود ۱۷ میلیون نفری که زیر پرچم اقتدارسینه زدند. آن ۱۵حدود میلیون نفری هم که بهر دلیل رای ندادند، بازنده نیستند.

تاریخ، بعد ازاین مرحله بازی که تازه دارد شروع می شود، در اوراق خود ثبت خواهد کرد که کدام یک ازاین سه گروه می توانند دردور بعدی بازی کنند.آیا اقتدار گرایی حق دارد که آینده ایران و حتی اسلام را در مشت های گره کرده جا می دهد؟ آیا نیروهای مختلف اجتماعی که در فاصله چهارسال دستبندهای سبز را که نشانه کف مطالبات ملی بود باز کردند و با جامه بنفش چند طبقه پائین تر رفتند، در این عقب نشینی برحق بودند؟ یا نیروهای سیاسی- اجتماعی دیگر که در » نظام» سیاسی کنونی روزنه امید نمی بینند و «انتخابات آزاد و منصفانه» را راه نجات می یابند؟ همه این نیروها که در وزن کشی کنونی خیلی هم از هم فاصله ندارند و قطعا در یک «انتخابات آزاد و منصفانه» آرایش قوای دیگری خواهند گرفت، برآمد جامعه ایران در لحظه کنونی تاریخ اند. اگر دو نیرویی را که «نه» مطلق گفتند ویا به نامزد کف اقتدارگرایان  رای»آری» دادند، در برابر اقتدار گرایان بگذاریم، اکثریت قاطع مردم ایران به «نظام» کنونی و یادستکم به سیاست های آن «نه» گفته اند واقتدار گرایی با همه امکانات نتوانسته است جز اقلیتی را بسیج کند.

می توان بر بستر وزن کشی کنونی، گربه نازنین را به سه دایره تقسیم کرد. اگر واجدین شرایط رای ۵۱ میلیون نفر باشند، جانبداران اقتدار و خشونت در کوچکترین دایره جای می گیرند . نیروهایی که عموما از سی و چند سال تلاش همه جانبه «جمهوری اسلامی» برمی آیند و در همه این سالها » ایران» را به رنگ و سلیقه خود معرفی کرده و تاریخی متنوع و متکثر را به این اندازه تقلیل داده اند. دو دایره دیگر که اولا در اندازه بسیار نزدیکند و دوما هم را در سطوح مختلف می پوشانند، آراءو سلایق بسیار متفاوتی را شامل می شوند که ازمنتها الیه چپ تا نهایت راست را در خود دارد. می شود گفت همه سلایق غیر اقتدار گرایانه که «ایران اسلامی» را جانشین «ایران» نکرده اند، با جنگ مخالفند، می خواهند بیرون از سقف ایدئولوژی «زندگی» کنند وتساهل و تسامح رادرجامه فرهنگ درحق هم روا دارند، دراین دو دایره جا گرفته اند.

البته آقای هاشمی رفسنجانی که خود توسط نیروهای امنیتی ردصلاحیت شده اند، مزاح می فرمایند که: «ایران دموکرات‌ترین انتخابات دنیا را برگزار کرد». کمترین شکی نیست که این انتخابات درعمل ربطی به معیارهای جهانشمول «انتخابات آزاد و منصفانه» نداشت. رقابتی بود بین سلایق مختلف گروههای درون نظام که حتی اصلاح طلبان در حدود آقایان خاتمی و هاشمی راهم شامل نمی شد.

شاید اینجا حق با آقای سیدعلی خامنه ی باشد که «ملت بزرگ ایران» را «پیروزِ حقیقی » دانسته و البته بلافاصله هم «مردمسالاری دینی» را به جامه شان وصله کرده اند.

می توان از مجموع این «مصادره به مطلوب» آقایان که نشان می دهد متاسفانه هنوز چشم بر واقعیت نگشوده اند، دستاورد لحظه کنونی را چنین در منظر تاریخ قرار داد: پیروز حقیقی، روند دموکراسی است که ملت بزرگ ایران را گام به گام به هم نزدیکتر و از هرنوع نظام ایدئولوژیک دورتر می کند.

 انقلاب اسلامی از جمله مولود شعار «همه با هم» بود که جامعه ای پیشامدرن و قبیله ای را برای بر اندازی بسیج و یگانه کرد. لحظه کنونی سنتز تاریخی آن شعار است که آنتی تز خود را در «من» شهروندی جامعه در حال گذار یافت. همه ایام منجربه ۲۴ خرداد به رود خروشانی شبیه بود که گفت و گوی «من» با «من» در آن موج درموج می رفت. از نخبگان گرفته تا بدنه جامعه در داخل و خارج کشور- که دیگر ماهیت یگانه ای دارند به موهبت عصر اینترنت –  در رسانه ها و محافل، درخلوت و آشکار، بحث، مجادله و حتی جدال ادامه داشت. تند هم می شدگاه. تندی هم درمی گرفت. نتیجه نهائی، بر اساس تصمیم هر فرد مشخص شد و اکثریت جامعه مخالف با اقتدار گرایی را در دو دایره کم و بیش برابر جای داد.

من که از عصر «همه با هم» آمده ام، معنای «دستور تشکیلاتی» را می دانم و خصوصیات جامعه «پدرسالار» را درتجربه دارم، شب گزینش رئیس جمهور، به جلسه ای کوچک دعوت شدم که بچه های نسل نو می خواستند تا صبح توی سرو کله هم بزنند و تصمیم بگیرند. وهمین شد. جدالی در گرفت وتاصبح و هرکس سرانجام دایره خود را انتخاب کرد.

همه ما پیروز از آن جدال شبانه بیرون آمدیم. آنکه رای داد و آنکه نداد. عصر جمعه هم گرد آمدیم وبه افتخار آزادی، دمکراسی را درجام ها ریختیم ونوشیدیم. بیمار بودم و عصر اما آفتابی تر از آن را بیاد ندارم.

 واین تازه آغاز بازی در زمین دمکراسی است و تا فینال راه درازی مانده است. در صحنه سیاسی-ـ اجتماعی پیروز خیلی زود چهره خواهد کرد:

– آیا اکثریت جامعه ایران-ـ یکی از دو دایره-ـ درانتخاب خود حق داشت؟

– آیا اندکی ازامیدهای یک جامعه سرکوب شده و نا امید به سرانگشت تدبیر گشوده خواهد شد؟

– آیا «نظام» چشم بر جهان واقع خواهد گشودو سایه تحریم وجنگ از سر ایران برچیده خواهد شد؟

– آیا هزینه های میلیاردی که برای جنگ و فتح هزینه می شود به سفره مردم برخواهد گشت؟

– آیا فرزندان زیبای ایران که امشب در خیابانها پایکوبی می کنند، از فردااجازه خواهند یافت «زندگی» کنند وحتی اندکی؟

– آیا…..

 پاسخ این پرسش ها خیلی زود معلوم و در دو دایره بزرگ اجتماعی به بحث ونقد گذاشته خواهد شد.

معلوم نیست از این منظر برنده کیست و بازنده چه کسی؟

اما برنده اصلی درمتن حوادث روز ازهمین حالا پرچم فتح بدست دارد: دموکراسی که می رود و ما را باخود می برد. دراین متن همه ما همبازی هستیم، مبادا به هم پشت پابزنیم. همه ما- اگرباشیم- و شما که هستید، در فردای ایران آزاد باید با هم در آزادی زندگی و درمتن قواعد دموکراسی رقابت کنید.

طبیب و حبیب آقا

 

ازدیدارها با آقای خامنه ای که اغلب نیمه شب بود و گاه به روز و سحر هم می افتاد، از جمله یک هشدار بیادم مانده است:

– خطرناک…

و یک نام:

– علی اکبر ولایتی…

هشدار را در اولین دیدار شنیدم. شرح مفصلش در کتابم، نامه هایی به شکنجه گرم– هست و خلاصه اش:

پاسی از شب می رفت که همراه نورالدین کیانوری، از نخستین دیدار او با آقای خامنه ای بر می گشتیم. حوض رادور زدیم. در قدیمی راباز کردیم، و ازانتهای کوچه بن بست خیابان ایران بیرون آمدیم. کیانوری بیشتر از همیشه می لنگید و انگار مذاکره طولانی را در ذهنش حلاجی می کرد. درمیانه کوچه ایستاد. ناگهان ایستاد. یادم هست مهتاب بود و شب رو به سحر بود و باد اردیبهشت سال ۵۸ هنوز بوی «آزادی» می داد. کیانوری رو به من برگشت که دیدار «هم سلولی» برایم مهمتر بود تا بحث سیاسی بین او و دبیراول حزب. انگشت اشاره بسوی من گرفت و گفت:

– این رفیق تو خیلی خطرناک است…

و «این رفیق خطرناک» را آخر بار وقتی دیدم که آماده پوشیدن رخت ریاست جمهوری بود و هنوز از رنج ترور نافرجام دربستر. این بار روز بود و «آقا مصطفی» مرا برخلاف همیشه به اتاقی درطبقه پائین خانه راهنمایی کرد. در که باز شد، کسی نشسته بر بالین «آقای خامنه ای» دستش رامی بوسید. برخاست و تقریبا عقب عقب از اتاق بیرون شد تا ما داخل شویم. طبیب آقا بود: دکتر علی اکبر ولایتی.

در دیدارهای دیگر، مکرر شنیدم از زبان «آقا» که طبیب او حبیب او هم هست.و در طول زمان آن هشدار و آن نام، با شنیدن نام یکی ازایندو، در ذهنم جرقه زده است. «اطلاعی» را بیاد می آورم که تا تحریریه «مردم» هم رسید و لندن را در کارنامه دکترولایتی برجسته می کرد. اتفاقا همین روزها هم روزنامه «سعودی الوطن» همین نشانی را می دهد. یادها و اخباری که نمی تواند پایه تحلیل باشد، اما برای فعال کردن ذهن بکار می آید. نگاه به حضور همیشه «ولایت»و»ولایتی» از روزگاران دور در جلسات انجمن حجتیه، تببین سیاست خارجی جمهوری اسلامی و جا انداختن این نظریه که » مدل» فروپاشی جمهوری اسلامی همان»مدل» از میان برداشتن اتحادشوروی است، حرف هایی که دکترولایتی در مناظره ها و سخنرانی ها نمی زند، اما سر لوحه سایت های هوادار اوستو ارزیابی مشروحی که سنگ های بنای ریاست علی اکبر ولایتی رایکایک و به دقت تمام روی هم می چیندودر وبسایت محمد نوری زاد نشر می دهد، تنهابه یک نمونه درتاریخ استبداد معاصر نیاز دارد تا به این داوری برسد: «نظام قصد دارد بار دیگر به اسم دموکراسی و مردم ‌سالاری،»ولایت» و «ولایتی» را برولایتایران‌زمین و مردم آن تحمیل کند.»

اگر «آن رفیق خطرناک» همان مسیر شاهانه را می رود، پس از راندن همه دلسوزان و منتقدان و خط بطلان کشیدن برشناسنامه انقلاب، به کسی از اندرون نیازست که دست ببوسد و فرمان ببرد، بی چون و چرا. دو گانه شاه-ـ اعلم، دیگر بار در ولایت- ولایتی تکرار می شود. خاطرات اسدالله اعلم، شرح روزبروز روشی است که دکتر ولایتیدر طول سالهای دراز داشته است و امروز فاش گفته می شود.

دکتر علی اکبرولایتی بدیل اسلامی اسدالله اعلم، چهره پنهان سعید جلیلی است و مهارتش دردیپلماسی، بکار پیشبرد سیاست ولایت با نقاب دموکراسی و کشیدن ماشه با دستکش مخملین می آید. مهندسین «انتخابات ۹۲» برای به صحنه آوردن ولایت- ولایتی بجای شاه-ـ علم، تنها نیاز به رای دارند.

 

سال های فلاکت

«شاخص فلاکت» در آمار رسمی به مرزهای ناباور می رسد و سال، پا به گور را در میان «سال های فلاکت» نشانی دیگر می زند به روایت نویسنده از مدار ولایت گریخته و به ایران و انسان وآزادی آویخته؛ صدایش در شعر جاودانه شاعری جاری می شود که روزگار را چنین تصویر کرده است:

«روزگاری

روزگار تلخ و تاری؛

بختُ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.

دشمنان، بر جانِ ما چیره.»

هشدار آخرین فرصت زمستان ۹۰ به اخطار آخرین شانس بهار ۹۱ پیوند می خورد. سال، تمام سال، به کشاکش و فرصت سوزی می گذرد و در روزهایی پایانی سال باز «همه گزینه ها» روی میز قرار می گیرد که دیگر جهان می داند نام دیگر حمله نظامی است. بهانه اش «مساله هسته ای»، سبب بهانه اش «طالبان شیعه» و قربانی اش گل های سرخ ایران.

سال، تمام سال بر مدارهای مکرر می رودو به یک فرمان:

«مقام معظم» ازهمه عناوین زمینی و آسمانی می گذرد، جامه مولای متقیان و عبای پیامبر اسلام برتن علیلش تنگ می نماید و سرانجام برتخت «سلطنت خدا» جای می گیرد. در میانه سال «باسن معظم لله» در کنار آیه‌ای از قران کریم به زیارتگاه مبدل می‌شود و در پایان سال هر»فرمایش» او حکم «دستور» می گیرد.سردار سرلشگر فیروز آبادی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، وضعیت نهایی اش را ترسیم می کند:»مقام معظم فرزانه+ فرمانده کل قوا + ولی فقیه + رهبری…»

واز همین جایگاه است که» آقا» فرمایش می فرماید: «کشوردرحال پيشرفت است وهيچ بن بست و مشکل برطرف نشدنی در حرکت رو به جلو ملت ايران وجود ندارد.»

محمد نوری زاد که عنوان «نگاه سال» بر گرفته از آخرین نوشته اوست،

بن بست نفرت انگیزی را که دستآورد «نظام» برای «ایران» است، توصیف و رضا تقی زاده تحلیلش می کند: «ايران دو موضوع دشواردرمناسبات خارجی خود -پرونده اتمی و رژيم اسد در سوريه- را در ارتباط با يکديگر قرارداده است. در نهايت شگفتی، جمهوری اسلامی با سخت تر کردن مواضع خود در يک جبهه، عملا وضعيت جبهه ديگر را نيز دشوارتر از پيش ساخته و با کشيدن «دايره منحوس» از ترکيب اين دو معضل به دور خود، يکی را در خدمت بحرانی تر ساختن ديگری قرار داده است.»

«پرونده اتمی» برای یازدهمین سال در مرکز «دایره منحوس» ایران را گام به گام به سوی بحران و وضعیت جنگیمی برد، به آستانه تهدید تبدیل بحران به جنگ سوم جهانی می کشاند ودر کشوری که نابخردی دولتش با دستگیری جمشید بسم اله جبران می شود، اقتصاد را گرفتارتار عنکبوت تحریم ها می کند.

یلدای طالبان شیعه، در سالی دیگر از سال های فلاکت، سیاست کورشو، کرشو عصر قجری را تجدید و جمهوری دار را بر پا می دارد.

شیرمشتاق نقشه جنگ را از سوسمار بی باک می گیرد ودر انتظارفرمان حمله می غرد. غرشش راهمه جهان می شنود ودهان گشاده اش برای بلعیدن ایران را می بیند. تنها گفتی «نظام مقدس» را نشئه قدرت بخواب برده است.

برنده «جایزه دولتمرد جهان» می گوید ایران را «شیطان» اداره می کند. ابوالفضل قدیانی از زندان اوین می نویسد: «جای هیچ مماشاتی نیست، علی خامنه ای باید برود.»

نيکلاس کريستف، خبرنگار روزنامه نيويورک تايمز که از سفر دو هزار و ۸۰۰ کيلومتری به ايران برگشته است، می نویسد: «نظام جمهوری اسلامی دير يا زود از بين خواهد رفت.به نظر من شرايط ايران مثل ساير کشورهای استبدادی درست قبل از سقوط حکومت های آنها است.»

پیام اسقف دزموند توتو به مردم ایران منتشر می شود: «سه سال پیش جهان شاهد بود که میلیون‌ها تن از شما علیه سرکوب و خفقان به پا خاستید، و مردم‌سالاری و حقوق بشر را مطالبه کردید. بارقه‌ای که شما در ایران افروختید الهام‌بخش تغییرات بی‌سابقه‌ای در منطقه شده است. به راه خود ادامه دهید. به خاطر داشته باشید که تاریک‌ترین ساعات شب ساعاتی پیش از طلوع سپیده‌دم است.»

حافظ موسوی، ، تاریخ قتل گل سرخ را به ثبت تاریخ می دهد:

فردا، تمام تلویزیون های دنیا

چهره خونینت را پخش می‌کنند

و صفحه اول روزنامه‌ها، در سراسر دنیا

زیر عکس تو خواهند نوشت:

اینجا تهران است، خیابان امیر آباد و این ندا

«ندای نوشکفته آزادی است«

که از گلوی خونین ملتی بزرگ بر آمده است

شعری برگرفته از فیس بوک، سرنوشت ایران را زیر حکومت نظریه پردازان

ناو، تریلی و پراید به طنز تصویر می کند:

اتل متل توتوله

ايران خانم چه جوره؟

هم غم داره هم غصه

نفت شو خوردن درسته

گازشو بردن هندستون

… آشغال چيني بستون!

همه چي شده واردات، گور پدر صادرات

هاچين و واچين توليد و برچين!

سال 1391 به نفس نفس می افتد.بهار، بر زندان و ولی فقیه غلبه می کند. پیام نوروزی رئیس جمهور آمریکا منتشر می شود. «نظام» را درانتخاب آزاد می گذارد: انزوای بیشتر و یا پذیرش منطق جهان و به شعر حافظ پیوند می خورد:

«در این ایام نوروز همزمان با جمع شدن خانواده و دوستان در این نوروز بسیاری از شما به حافظ روی خواهید کرد که نوشت:

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

 نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد

همزمان با آغاز بهاری تازه………..»

و در این حیرانی، دردل این ویرانی، که صدای حافظ از واشنگتن بگوش می آید، شاعر حماسه- سیاوش کسرایی- ازقبر غریبش دروین، درهای بهار و امید را می گشاید:

بست یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،

خنده بر لب، غرقه در رؤیا

کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،

در شگفت از پهلوانی‌ها

شعله‌های کوره در پرواز

باد در غوغا

 

ـ «شامگاهان،

راه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،

باز گردیدند

بی‌نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی‌تیر

 

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش

کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش

تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند

و آنجا را، از آن پس،

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند

 

آفتاب،

در گریز بی‌شتابِ خویش،

سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

 

ماهتاب،

بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،

در دلِ هر کوی و هر برزن،

سر به هر ایوان و هر در زد.

 

آفتاب و ماه را در گشت،

سال‌ها بگذشت.

سال‌ها و باز،

در تمام پهنۀ البرز،

وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،

رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛

نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،

و نیازِ خویش می‌خوانند.

 

با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛

می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،

می‌دهد امید.

می‌نماید راه.«

 

در برون کلبه می‌بارد.

برف می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.

کوه‌ها خاموش.

دره‌ها دلتنگ.

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ...

 

کودکان دیری است در خوابند،

در خواب است عمو نوروز.

می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.

شعله بالا می‌رود، پُرسوز 

 

اعتصاب مطبوعات، آقای خمینی و شاپور بختیار

شاپور بختیار هم اکنون از تاریکی به روشنائی تاریخ آمده است. در روز دیدار اعضای سردبیری روزنامه ها و نمایندگان سندیکا با شاپور بختیار حتی یک نفر هم در جلسه به جانبداری او سخن نگفت. بارها این دریغ خود را نوشته ام که درنیافتیم بختیار چه گفت و نمی توانستیم در بیابیم. همه مسحور انقلابی بودیم که باید برای مردمان نا ن وآزادی می آورد.

نه توطئه ای در کاربود، نه سیاست حزبی در میان. شرایط روز و لحظه بود که در مطبوعات روز انعکاس می یافت.

منصفانه نیست ، بعداز سی و اندی سال و در فضائی بکلی دیگراطلاعات ناقص خود و نقل قول هایی را که شاهدی برآن نیست، بعنوان اسناد تاریخی جا زد. بیرحمانه است که در ولایت امن بودو بر پیشانی روزنامه نگاری که در زندان جمهوری اسلامی تکه تکه شد، مهر » توطئه» چسباند. می توان خود را ار رده های پائین مطبوعاتی به رتبه های بالای تصمیم گیری در باره اعتصاب مطبوعات بر کشید و ردای «انقلابی» بر تن ، کینه های دیر سال گروهی را متوجه کسانی کردکه در لحظات دشوار تاریخی – نه امروز- در جو توفانی روز، برفراز آتشفشان خشمی که تند روها دامنش زده بودند؛ این تیتر یا آن تیتر را بر می گزیدند.

اما نمی توان، شاهدان دیگری را که از نزدیک- بسیار نزدیک- در جریان رویداد خاصی بوده و خودایفای نقشی را بعهده داشته اند؛ چشم بند زد و در فراموشخانه تاریخ گمراهشان کرد.

یکی ا زاین رویدادها ، روز بازگشائی مطبوعات بعد از 62 روز اعتصاب در دی ماه 1357 است. زندگی، ایفای نقشی را د راین روز بمن سپرد. به تمامی در کتابم – نامه هایی به شکنجه گرم- یادمان های روز این روز را نوشته ام و اینجا می آورمش با ذکر دو سه نکته ابتدائی.

در روزهای اعتصاب مطبوعات «بولتن اعتصاب» در خانه من در کوی نویسندگان تهیه می شود. فیروز گوران از بهترین روزنامه نگاران ایران که از کیهان به آیندگان رفته بود،همسایه دیوار بدیوار من بود. از همکاران روزنامه اطلاعات هوشنگ پور دولت که حالا درامریکاست در طبقه بالا زندگی می کرد. یک بلوک،انطرفتر پرویز آذری خانه داشت. این نزدیکی سبب شده بود، بتوانیم » بولتن اعتصاب» را بطور پنهانی و در امنیت تدارک ببنیم و برای انتشار بفرستیم. مطالبی که از کانا لهای مختلف- از جمله همسرم نوشابه امیری، خبرنگار حوزه نیروهای ملی- می رسید، برای انتشارآماده می کردم. همسرم آنها را تایپ می کرد و کار صفحه بندی را پرویز انجام می داد و نسخه نهایی رابرای انتشار می برد.

در متن این فعالیت، ا زامور بسیاری مطلع بودم، ا زجمله دعوت شاپور بختیار برای ملاقات با اعضای سردبیری مطبوعات، رایزنی ها د راین باره و سرانجام دیداری که من هم یکی از حاضرین بودم و پیام کانون نویسندگان در باره آزاد کردن به آذین را هم به او دادم. همه اینها را در کتابم نوشته ام.

و روز بازگشائی، رسید. از مطبوعات دیگر بی خبرم. در کیهان رحمان هاتفی سردبیر بود . شورا ی سردبیری بعد ا انتخاب شد که رحمان با زهم به اتفاق آرا در جایگاه خودش ثابت ماند.

نه توطئه ای در کاربود، نه سیاست حزبی در میان. شرایط روز و لحظه بود که در مطبوعات روز انعکاس می یافت. سرورو شادمانی هم در کا رنبود .از قضاکارکنان کیهان جمع بودند تا مخالفت خود را باانشتار روزنامه ابراز کنند. وچنین گذشت:

***

شب وقتی از دیدار با شاپور بختیاربرگشتیم، طبق معمول به آقای خامنه ای تلفن زدم . هر شب ، اخبار را تلفنی رد و بدل می کردیم. ماجرای دیدار را گفتم. نگران بود مبادا مطبوعات طرف بختیار را بگیرند. وقتی متوجه فضا شد، گفت خودش موافق است،نظر «دوستانش» را هم تا آخر شب به من می گوید. صبح زود با تلفن آقای خامنه ای بیدار شدم. او گفت دوستانش موافق هستند. » امام» هم اعلامیه می دهد.

صبح روز ١٦ دی وقتی به روزنامه رسیدم، جمعیت تمام راهروها را پر کرده بود و به تحریریه سر ریز می کرد. به زحمت از میان جمعیت رد شدم. یکی از کارگران داشت در مخالفت با بازگشایی روزنامه ها حرف می زد. کارگران و کارمندان کیهان هم گوش می دادند. همه کارکنان روزنامه برای اولین بار می خواستند درباره سرنوشت روزنامه تصمیم بگیرند. بچه های چپ تحریریه به سرعت به دو دسته توده ای و ضد توده ای تقسیم شده بودند. ضدتوده ای ها ترکیبی از گروههای چپ مختلف بودند و بعدا روزنامه «کیهان آزاد» را منتشر کردند. آنها با با برخی از کارگران هم اندیشه پیوند خورده بودند. حاصل این پیوند، ایجاد اولین شکاف ابتدادر تحریریه و سپس در کل کیهان بود. کمی بعد انجمن اسلامی از میان همین شکاف سر برآورد . واقعیت تلخی است . هنوز هیچکس گمان نمی برد » انقلاب اسلامی» پیروز خواهد شد وحتی » انجمن اسلامی» هم سر بر نیاورده بود، که چپ ها – دستکم در سطح کیهان- به حذف هم پرداختند.

تابه میز سردبیری رسیدم ، دیدم رحمان آماده است بالا برود و جواب بدهد. تا مرا دید کنار کشید و گفت:

– به موقع آمدی. دارند جو را عوض می کنند…

همان طور که گوشم به گوینده بود، ماجرای صحبت تلفنی با آقای خامنه ای را گفتم. خیالش راحت شد، گفت:

– برو بالا…

هر وقت من بودم، رحمان کنار می ایستاد. قرار نبود وسط معرکه باشد. من سپرش می شدم. به سرعت بالای میز رفتم. جمعیت تا پشت راهروها موج می زد. فقط یک جمله گفتم:

– ما امروز روزنامه را منتشر می کنیم. روزنامه ها می تواند فرش سرخی باشد سر راه بختیار، یا گلوله سربی بر سینه او… ما دومی را می خواهیم. شما چه می خواهید؟

جمعیت یک صدا فریاد زد:

– همین را… همین را…

هنگامیکه صداها فرو نشست، پرسیدم:

– پس با انتشار روزنامه موافقید؟

همه فریاد زدند:

– بله…

جمعیت رفت و تحریریه کار خود را بعد از ٦١ روز آغاز کرد. اطلاعیه آیت الله خمینی در موافقت با انتشار روزنامه ها بود ، ساعتی بعد به دستمان رسید.

***

این اطلاعیه در کیهان هم منتشر شد. در روزنامه های دیگر هم که رحمان هاتفی نداشتند و بستگان فلان آیت اله درآن نبودند، روشی مشابه کیهان اتخاذ شد. و د راین گریزی نبود. نمی توان دیروز را در آینه امروز به مردمان نشان داد.

موج پوپولیستی که بر آمده بود «امام خمینی «را بر عرش می برد و تصویرش را درماه می دید و شاپور بختیار را به فرش می رساند و دشنامش می داد؛ دردیدار با بختیار معنای همراهی او را پیدا کرده بود و تنها راه استفاده از موقعیت » امام خمینی» بود – آنسان که آن روز جلوه می کرد و به شناخت می آمد – و نه چنین که سی و چهار سال بعد شناخته است.

شاپور بختیار هم اکنون از تاریکی به روشنائی تاریخ آمده است. در روز دیدار اعضای سردبیری روزنامه ها و نمایندگان سندیکا با شاپور بختیار حتی یک نفر هم در جلسه به جانبداری او سخن نگفت. بارها این دریغ خود را نوشته ام که درنیافتیم بختیار چه گفت و نمی توانستیم در بیابیم. همه مسحور انقلابی بودیم که باید برای مردمان نا ن وآزادی می آورد.

و همه چیز تغیرکرده است. جهان دیگر شده و برخی از ما هنوز گرفتار اندیشه های افراطی و اسیر کینه های گروهی و حزبی هستیم. ومن بیاد می آورم که رحمان بود که دراعتراض به اخراج 20 نفر ا ز همکاران ما که 17نفرشان مخالف او بودند، پیشنهاد اعتصاب و ترک روزنامه را تابازگشت همه آنها به رای تحریریه گذاشت و خودش رای نخست موافق را داد. بعد ها که کارگران گروه گروه با تاج های گل به د رخانه اش رفتند که بر گردد، همین خواست را تکرار کرد. او عاشق ایران وآزادی بود و با نثار جانش اینرا به اثبات رساند. هراتهامی به او معنائی جز فشردن دست جلادانش راندارد

شرم؛ افتخار ایرانی بودن

بزرگترین سالن سینما، تاب جمعیت انبوه را ندارد که حتی نشسته بر پله ها، نفس ها را از هیجان در سینه حبس کرده اند. سالن نفس نمی کشد و من دارم خفه می شوم. یکی از پرفروشترین فیلم های سال آمریکا در کار فتح سینماهای اروپا ست.

فیلم- که نقدسینمائی اش حرف دیگر است، – تاریخ ایران را ورق تندی زده و حالا… حالا… بر پرده نقره ای میهنم را سراپا دیگر می بینم. خشونت. خون. شکنجه. اعدام مصنوعی. نه از گل های سرخ شیراز خبری هست نه از سپیده دمان نیشابور. نه از حماسه فردوسی، نه ازسماع مولانا. دخترکان میهنم درلباس هزاررنگ محلی، عشق را فریاد نمی کنند. نه شیرین در چشمه تن می شوید و نه زن اثیری هدایت که کمی آنطرفتر حتما دارد در گور می لرزد. کسی سعدی را نمی شناسد که بر دیوار سالن اصلی سازمان ملل انسان را صلا می دهد. حافظ بیاد کسی نمی آید که گوته برگل های سرخ دیوانش نماز برد.

نفس ها در سینه حبس شده است. ایران، یعنی مشتی ریشوی خشن کاپشن بر تن که هدیه ای جز مرگ ندارند و تصویر مکرر زنی پوشیده در چادر سیاه زمخت که از چشمانش نفرت می بارد. در بازار قدیمی، عطر گلاب و فریاد ظروف مسی نیست. دستی ملیله نمی دوزد؛ کسی بر قالی گل های هزار رنگ نمی نشاند. آبی کاشان اصفهان نیست، سایه سار زیتون زاران شمال از یاد رفته اند.

نفس ها از سینه بر نمی آید و من خوش دارم نفس آخر را بکشم. بر پرده نقره ای ایرانم را، ایرانم را به آتش نفرت می سوزند. صدای مرگ، مرگ می آید. پرچم رازیر پا می کوبند.

همه تاریخ دراز سرزمینم در روز سیزدهم آبان خلاصه و در خون و جنون پیچانده شده است.

تماشا گر عادی، مانند همه جهان عادی است. حوصله تاریخ ندارد. حافظه اش دیروز را نمی جوید. ایران بر پرده را در ذهن امروز خود جا می دهد و داستان کشوری را به خانه می برد که مردمی وحشی دارد که سفارت خانه های خارجی را می گیرند. مردان و زنان بیگناه را به اسارت می برند و منطقشان تفنگ است. دشنام است. مرگ است.

با چشمان خیس و شانه های افتاده از سالن بیرون می آیم. چند ایرانی دیگر را می بینم که سردرگریبان می گریزند. نکند بدانند ما ایرانی هستیم. شرم ایرانی بودن بار دیگر پیراهن ما شده است. از پله های فلزی به جست وجوی هوای تازه پائین می دوم. می دوم و بیاد می آورم سر فرازی ایرانی بودن را. انگارهمین دیروز بود که صدای سبز تهران در جهان گل داد. نگاه آخر ندا که آزادی را صدا می کرد، همه درهای بسته را گشوده بود. همسایه های فرانسوی به ما سلام می دادند. سرمان را بالا می گرفتیم و فخر می فروختیم. همشاگردیم میترا که سالهاست در مونیخ نان می فروشد نوشت که مشتری متکبرش به او لبخند زد و گفت افتخار می کند که نان صبحش را از یک ایرانی می خرد. دست ها بهم رسید. نفس ها تازه شد. طومار سبز جهان را دور زد. می خواستم همه خیابان های بارانی شهر را دور بزنم و فریاد کنم:

– ایرانی ام من. ای الوار، شعری که تو برای آزادی سرودی، قرنها پیش پرچم میهن من بود که یک سوم جهان مسکون در آفتابش زندگی می کرد.

وحالا از پله ها سراسیمه فرود می آیم تا نفس تازه کنم. تا به دریاچه برسم و با پرنده ها، زار بگریم. زار بگریم. زار بگریم.

«آرگو»، داستان میوه جهل کسانی است که میهنم را زیر پای فریاد خشونت و مرگ کشتند. همه گل های آزادی ایران را پرپر کردند. دار را به جای درخت نشاندند وٍثمره انقلاب مشروطیت را درتابستان خونین شصت و هفت، گرم گرم از شاخه های زندگی فرو گرفتند. جنبش سبز آزادی را پاسخ، شکنجه و تجاوز دادند.

و حالا… ایران را به آستانه جهنمی هولناک می برندکه آرگو ها زمینه اش را می سازند. هیچکس برای نابودی سرزمینی که مردمی چنین وحشی دارد دل نخواهد سوزاند. عطر گل سرخ، رایحه یاس بر سجاده مادر بزرگ، زمزمه شبانه ستارگان کویر، خنکای چشمه کوههای بلند… ایران.. ایران… قربانی نادانی و خشونتی بدوی شد که جامه انقلاب به تن کرد و اسلام را هزار بار و ایران را میلیونها بار کشت. وهولناکتر از همه شرم ایرانی بودن را تن پوش ما کرد.

مادرم، پوشیده در ردای فاخر خراسانی، دل نگران می آید. با پای آن جهانی، از آب و پرنده می گذردو دست بر شانه ام می گذارد تا هق هقم آرام بگیرد:

– شرم ایرانی بودن را چاره هست. یادت باشد پسر، حکومت ها رفتنی اند، ملت ها ماندنی. برخیز. برخیزید. صدادر صدا اندازید. سجاده نشین و باده گسار سرود ای ایران را بخوانید.

روی فرش زرد برگ های پائیزی می آیم. پلاکارد فیلم آرگو را از قلبم فرو می گیرم. زیر لب زمرمه می کنم. درخت و پرنده و پائیز با من می خوانند:

– ای ایران… ای مرز پر گهر…

این سایت جدید شماست؟ برای فعال‌سازی ویژگی‌های مدیریتی و رد کردن این پیام، وارد شوید.
وارد شدن