حمله، حمله

هفته دوم شهریورماه راروز بروز با حمله رقم زده اند. خانواده «حاکم سابق ليبی» گریخته اند، ماهرویان محافظش دستگیر شده اند، تاحالا ۷۰ ميليارد دلار از ثروتش رو شده است و خود در زادگاهش دنبال سوراخ موش می گردد. خبر ندارد که عشاق دست به گردنش در تهران اعتراف کرده اند که با ناتو برای فتح لیبی همراه بوده اند.

فرمانده شورای انتقالی لیبی فرمان آخرين حمله را می دهد. معلوم نیست وقتی دارد نامه رسیده ازتهران را می خواند، به تمسخر لبخندی می زندو یا از بوی گندریا چهره در هم می کشد. ایران، شورای انتقالی لیبی را هنوز به رسمیت نشناخته، ولی وزیر خارجه، رئیس اش رابه تهران دعوت کرده است.

این برگ سوخته عینا در سوریه هم رو می شود. مخالفان بشار اسد،یکشبه از بازی خوردگان آمریکا واسرائیل تبدیل می شوندبه «معترضین خودجوش و متدین .
 جمهوری اسلامی و حزب اله لبنان هشدار داده اند در صورت حمله به سوریه منطقه را به آتش می کشند و هر دو هم دارند با رهبران مخالفین بشاراسد نرد عشق می بازند.

محمود احمدی‌نژاد، پرچم آزادی و عدالت بدست می گیرد و خواهان «حق انتخابات، آزادی و عدالت برای مردم سوریه» می شود. نه فرمایش همین دوسه روزپیش «رهبر معظم» یادش است که «آمریکایی‌ها با تلاش برای شبیه‌سازی حوادث مصر، تونس، یمن ولیبی در سوریه سعی می‌کنند این کشور را که در خط مقاومت قرار دارد دچار مشکل کنند» و نه حتی حرف، چند روز پیش خودش: «غربی‌ها امید دارند به سوریه حمله کنند، همان گونه که در لیبی دخالت کردند.»

فیگارو می نویسد: «ناظران نرمش موضع ایران نسبت به تحولات سوریه را نشانه نزدیک بودن سقوط بشار اسد قلمداد می کنند.» رویترز، از تشکیل شورای ملی مخالفان خبر می دهد. این شورای 120نفره قرار است پس از سرنگونی حکومت بشار اسد، به انتقال قدرت در این کشور کمک کند. وائل میرزا، دانشمند و سیاستمدار سوری که نقش عمده‌ای در تهیه لیست نامزدهای این شورا بازی کرده ‌است، می گوید: «این شورا صدایی معتبر برای انقلاب دموکراتیک سوریه خواهد بود.»

مهم نیست که رهبر اخوان‌المسلمین مصر برای چندمین بارگفته باشد «نظام ایران سرمشق ما نیست» جمهوری اسلامی  در عمل آزادی و عدالت را به جهانیان عرضه می کند تا مبادا مردم لیبی وسوریه به اشتباه بیافتند.

سازمان حفاظت محیط ‌زیست گفته است: «اگر ‌دریاچه ارومیه خشک شود ۶ میلیون نفر مردم ساکن در این منطقه با مشکلات جدى مواجه خواهند شد.» و بخشی از این جمعیت میلیونی به خیابان آمده اند تافقط بگویند: «دریاچه ارومیه جان می‌دهد.»

مسلمانان اهل سنت کشور که اجازه ندارند نماز عید فطررا به «دین خودشان» بخوانند، می گویند «اقلا بگذارید نمازمان را بخوانیم.» حتی مولوی عبدالمجید، از علمای اهل سنت ایران و رئیس دفتر امام جماعت زاهدان دست بدامان کبریائی «مقام معظم رهبری» می شود.

هفته ای است که «مقام عظمای ولایت» برای نخستین بار با تمام کابینه خود ظاهر شده و «منحرفین» و در راسشان رحیم مشائی را همراه هیئت دولت پذیرفته اند، و دستور داده اند: «انتقاد نبايد طوري باشد كه پازل دشمن را كامل كند.»

معلوم نیست همراهی با ناتو در لیبی و دور زدن متحد استراتژیک در سوریه، پازل دشمن را تکمیل می کند یا حرفهای مظلومانه مردم آذربایجان و اهل سنت. هرچه هست، اوباش به مردم آذربایجان حمله می برند و پلیس امنيت مانع از برگزاری نماز عيد فطر اهل سنت در نقاط مختلف تهران و بسیاری از شهرهای دیگر می شود.

حمله جمهوری اسلامی به جی میل لو می رود. و شیخ دلاور کهنسال مهدی کروبی در حبس خانگی هم موردحمله قرار می گیرد. اورابه خانه امن می برند تا شاید به دامان «اسلام ناب محمدی» بر گردد، بدرستی انتخابات پیشین اعتراف کند و دستوراین هفته «آقا» را برچشم بگذارد: «بجای تأکید بر ایران قبل از اسلام، بر ایران بعد از اسلام تأکید شود.» و مهمتر از همه یادش باشد: «انتخابات نهم مجلس شورای اسلامی نبايد به چالشی برای امنيت ملی تبديل شود.»

شیخ که بعد از هفت ما ه با خانواده اش ملاقات می کند،آب پاکی روی دست «آقا» ومامورانش می ریزد:» من بر مواضع و عقاید فکری خود استوار ایستاده ام و ذره ای از مواضع خود کوتاه نخواهم آمد.»

مواضع مهدی کروبی احتمالا با خاتمی ودیگران برای حضور در انتخابات  یکی  وصدالبته»امری بی خود» است. این را حضرت آیت اله مهدوی فرموده اند و بعنوان حمله نفس گیری از روی صندلی چرخداری که مدتهاست لب گور ایستاده است. حالا بگذار رئیس جمهور سابق ایران، بازهم بگوید: «بیش از همیشه به اطمینان خاطر برای تأمین حقوق و حرمت و معیشت مردم و امکان دخالت آزادانه در تعیین سرنوشت و رفع و دفع مشکلات داخلی و خطرات خارجی نیازمندیم.»

حمله در زمینه های دیگر هم در راس امور است.سردار قاسم سلیمانی، از تسخیر تام وتمام سنگر وزارت نفت نفس تازه کرده ونکرده به کمپانی های نفتی استکباری حمله می برد وبرای اینکه توی دهان شل و توتال بزند، یک قرارداد۵۰۰ میلیون دلاری را برای قرارگاه خاتم الانبیا نهایی می کند. سر دار بر خلاف پیشینیان خودکه كشور را از واردات بنزين بي‌نياز خوانده بودند، مجوز واردات ۱۴ميليون ليتر بنزين با اکتان بالا را صادر می کند تا با بنزين توليد داخل ممزوج شود.

لابد شرکت گازپروم روسيه – بزرگترين شرکت گازی جهان -ـ هم در ادامه حمله از طرح توسعه ميدان مشترک نفتی آذر کنار گذاشته می شود.

مشکل نفت کلا حل می شود و حمله واردات داروئی چین وهند به صنعت داروسازی ایران، نتایج ثمر بخش خودرا روشن می کند: «این صنعت می رود تا به سرنوشت بسیاری از صنایع دیگر مبتلا شود که به دلیل تحریم و سیاست‌های غلط دولت ورشکسته و نابود شده‌اند.»

عین این اتفاق هم در عرصه اخلاق روی می دهد. حمله بی امان سی واندی ساله به ویدئو وماهواره و اینترنت نتیجه می دهد و دشمن در «جدایی مردم از دین و تهی كردن نظام» تو دهنی عجیب و غریبی می خورد.

ابراهیم براتی، معاون اطلاعات سپاه فجر استان فارس با افتخار آمار «تکان دهنده ای» را اعلام می کند: «50 درصد مردم – یعنی 37 میلیون نفر- از ماهواره استفاده می کنند. در زمینه استفاده كاربران اینترنت از سایت‌های غیراخلاقی در بین ۱۸۲ كشور جهان تهران مقام نخست و شیراز رتبه پانزدهم را به خود اختصاص داده است.»

در هفته ای که حمله آمریکا به القاعده دستاورد تازه ای داشته و عطیه عبدالرحمن، نفر دوم القاعده وجانشین بن لادن با استفاده ازهواپیمای بدون سرنشین در پاکستان کشته شده است، احمدوحیدی وزیر دفاع جمهوری اسلامی می‌گوید ایران خط تولید الیاف کربن راه‌اندازی کرده است.و فریدون عباسی که از یک حمله تروریستی جان سالم بدر برد وشدرئیس سازمان انرژی اتمی، می گوید:»بيش از نياز راکتور تهران اورانيوم ۲۰ درصدی توليد کرده ايم.»

نتیجه؟ تهدید به حمله نظامی از زبان نیکلا سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه: «جاه طلبی برنامه اتمی ـ نظامی و بالستیک[ ایران]تهدید فزاینده ای را شکل داده است که احتمال دارد به حمله پیشگیرانه به تاسیسات ایران منجر شود که این می تواند بحران بزرگی را به وجود بیاورد و فرانسه به هر قیمتی خواهان اجتناب از آن است.»

هفته دوم شهریور ماه 1390 به انجام می رسد. سردار نقدی معروف، از ورزشکارانی که «دل‌درد شجاعانه» گرفتند و برای مقابله با تیم والیبال اسرائیل به میدان نرفتند، تجلیل می کند. سردار پاشایی، قهرمان کشتی فرنگی جهان که بناچار ایران را واگذاشت و به آمریکا رفت، انگار جواب شکنجه گر زاده عراق و همه طالبان شیعه همتای او را می دهد:» در ایران شرافت و انسانیت را قربانی می‌کنند.» و ایران بیاد می آورد که پهلوانانی از تبار پوریای ولی و غلامرضا تختی داشت.

عبدالعلی بازرگان»دل درد شجاعانه» را در نمای عمومی می بیند:»در هر حال بحران عظیمی که جامعه امروز ایران را در بر گرفته، بیش و پیش از بحران گسترده سیاسی و اقتصادی، بحران اخلاقی و اجتماعی است که تا این بحران سامان نیابد و به حکم قرآن نفسیات یک ملت تغییر نکند، سرنوشت آن تغییری نخواهد کرد.»

فضل الرحمن اوریا، روزنامه نگار افغانی در برنامه گفت وگوی زنده شبکه خبر حرفی می زند که به مرداول دنیای مجازی تبدیلش می کند:»در حال حاظر ایران تنها كشور دنیا است كه در انزوای كامل و بحران عمیقی به سر می برد و با هیچ یك از همسایگان خود رابطه دوستانه ندارد.»

آزادی چندین زندانی سیاسی و سخنان آیت اله خامنه ای، حکایت از مهندسی دقیقی برای انتخابات آینده می کند. اما انگار گوش شنوائی برای شنیدن سخنان محمدخاتمی نیست:»ملت‌ها بیدار شده اند٬ آزادی می‌خواهند٬ رفع حالت فوق العاده سرکوب و اختناق را طلب می‌کنند، عزت پایمال شده خود را در برابر دیکتاتور‌ها باز می‌جویند. انتخابات آزاد و حکومت‌های مردمی را طلب می‌کنند. مطمئنا این موج همچنان ادامه خواهد یافت و دیر یا زود همه نظام‌های خودکامه وحکومت‌هایی را که از زمان عقبند خواهد گرفت افسوس که خودکامگان نمی‌توانند مقتضیات زمان خود و حق و حرمت مردم را دریابند و اگر هم در یابند وقتی است که دیر شده است.»

و تینوش نظم جو، تکه ای از گفت وگوی نمایش در حال تمرینش راروی فیس بوک می گذارد:

دانيد بدانيد كه پس از ما
ديگرانى مى آيند
صبورتر سمج تر
قوى تر خبره تر
و يك به يك پس مى گيرند از شما
آن چه از ما ربوديد
و اما تكيه كلام شان
همان ترانه هايى خواهد بود
كه ما روزى سروده بوديم…

درس آخر شیخ

هوشنگ اسدی: شیخ، شیخ دلاور خاطره شیخ محمد خیابانی را درذهن زنده می کند، این روزها که تیر خلاص به دریاچه ارومیه می زنند وعاشقانش را در خیابانهای آذربایجان ستارخان بخون می کشند.

تمامی شب بارانی با شیخ می گذرد در زندان شاه – به هنگام ویرایش آخر نسخه فارسی کتاب دردست انتشارم که تمامی” نامه هائی به شکنجه گرم” در زمان سلطان است.

در زمان شاه با شیخ در بند بودیم و ۹ نفر بودیم. عقاید گوناگون داشتیم و تنها شیخ ما مهدی کروبی بود. گل یا پوچ بازی می کردیم. سهمیه شیر شیخ را به اصرار او لب می زدیم وهیچکدام خوا ب هم نمی دیدیم که “انقلاب” شود و هم لباس های مهدی کروبی بر سر کار بیایند و یکایک ما را به مسلخ بفرستند. وچنین شد. و از نه زندانی سلول ۹ بند پنج هیچکس جان بسلامت نبرد و حتی شیخ.

در اولین روزهای پیروزی” انقلاب شکوهمند اسلامی” درخانه خیابان بهار گرد آمدیم. همه آمدند . شیخ را دعوت نکرده بودیم. در شمار حاکمان جدید بود واساسا کسی از ما انقلاب در کسوت روضه خوانی را باور نداشت.

صاحبخانه و همسرش خوش شانس ترین مابودند. وقتی به دیدار شهر خود می رفتند در حادثه قطار جان باختند و عکس شدند در روزنامه کار. دو فدائی دیگر آواره غربتند. مجاهد ما، گمانم درقرار گاه اشرف باشد و یا بهرحال جائی دوراز وطن در کنار همفکرانش. اصفهانی تیزهوش ما که برادرانش همان زمان در زد و خورد کشته شده بودند، از بد حادثه به بختیاری رفته و پیرانه سر کشاورزی می کند. مرد همیشه خوابیده بر برانکارد درآمریکاست. خداکند دو دیگر راجمهوری اسلامی اعدام نکرده باشد.

ومن که شب ، تمام شب را از سلول زندان شاه به خانه امن سلطان می روم و بر می گردم. آخربن نفر، اکنون تحت فشار” روانشناسان” است تا به تلویزیون بیاید. برای او هم همان سرنوشت را تدارک دیده اند که برای بقیه ما. در زندان قزلحصار بود که “برادر معصومی” بفریاد بمن گفت:
– نمی گذاریم مانند زمان شاه قهرمان از زندان بیرون بروید. یا شما را می کشیم و یابه لجن می کشیم…

و حالا می خواهند شیخ رابه لجن بکشند. پیرمرد را که جوانی و هستی خود را در راه انقلاب اسلامی داده است، با اعتراف تلویزیونی نیست کنند.

نمی دانم شیخ لجوجی که من در زندان شاه شناختم چقدر تاب می آورد. بعداز شش ماه بی خبری او را به خانه امن برده اند و “روانشناسان” کارکشته که سی سال سابقه “درمان” زندانی را دارند بر بالنیش حاضرند. همه ابزار را دارند تا سرنوشت آیت اله شریعتمداری، احسان طبری، عزت اله سحابی و… دیگران و دیگران را به واقعیت زندگی شیخ تبدیل کنند.

تمام شب بر خودمی لرزم. می دانم هیچ پرنده ای در قفس به دلخواه خود نمی داند. دلم نمی خواهد شیخ لب از لب باز کند.ظرفیت انسانی بر من آشکار است. عصر قهرمانان به پایان آمده است. فصل های قهرمانی هم به ” نازلی سخن نگفت” می رسد و هم به پاهای گالیله که بر زمین می نوشت نه و به دهان می گفت آری.

شیخ، به تمامی شیخ است و قهرمان در اندیشه. او به قدرت زمانه “نه” گفت و با مو و ریش سفید بر بلندای گفتمان زمانه ” آزادی” رافریاد زد. تن پیرش که از سلول شاه تا خانه امن سلطان آمده می خواهد تاب بیاورد یانه. همه به حضورحسب معمول “داوطلبانه” او در تلویزیون خواهیم خندید و دندان خشم بر جگر خواهیم بست از نظامی که یا می کشد و یا به لجن می کشد.

هم سلولی ها ی ما از معبر زندان وشکنجه گذشتند وبراه های غربت رفتند.آخرین ما- شیخ دلاور- مارا به بخش تاریک و خوفناک دیگری از نظام می برد که هنوز بیشترین بخشش در تاریکی است: خانه های امن امنیتی. دراین خانه ها کتاب های احسان طبری به رشته تحریر در آمد، عمر به آذین در عزلت تا دمی مانده به آخر دوام یافت، فتوای قتل سعیدسیرجانی صادر شد و دیگران که می دانیم و بسیاری که نمی دانیم.

وتمامی این فصل در زمان ولایت سیدعلی خامنه ای گذشت که وقتی ما ۹ هم سلولی در بند بالائی کمیته مشترک بودیم، او در سلول بند پائینی قدم می زد… قاتل مااز آسمان نیامد، او همبند ما بود. او از متن اندیشه استبدادی می آمد.

هم سلولی سالهای دور درخانه امن از خواب بخواندن نماز صبح برخاسته و من به تلخی تمام بااین اندیشه سحرگاهانی گلاویزم:

– اندیشه هر کدام از ما بندیان دیروز پیروز می شد، جز این شد که امروز شد؟

و سرنوشت اعدام و زندان و غربت و خانه تیمی چندان تلخ نمی نماید از پاسخ این پرسش: ما قربانیم استبدادیم چه بسا که عاملان آن می توانستیم بود درجامه دیگر.

واین درس آخر شیخ است بما چه به تلویزیون بیاورندش و چه نیاید:

– آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک

همچون گلوگاه ِ پرنده ای،

هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند.

* houshangassadi.com

گل ياپوچ با کروبي در زندان شاه

درست همين روزها بود. بهار سال 1354 داشت مي آمد. در سلول 9 بند 5 کميته مشترک زير آفتاب کم رمق نشسته ‏بوديم و داشتيم شپش مي کشتيم. 9 نفر بوديم. دو مذهبي: شيخ کروبي واحمدشاه کرمي. يک مجاهد: محسن سياه کلاه و ‏بقيه چپي.‏

از آقاي خامنه اي که جدا شدم و‎ ‎شرحش را‎ ‎پيشتر نوشته ام که مي شود در اين نشاني پيدايش کرد: ‏

با آقاي خامنه اي در زندان شاه‏‎

مرا آوردند اينجا که عمومي بود.

شيخ کروبي همين شخصيتي را داشت که حالا دارد. گاهي فکر مي کنم که هنوز هيچ تغييري نکرده است. جوشي و ‏صريح اللهجه. بسيار ساده مي نمود و سخت مهربان بود. روستايي مردي تمام عيار که به خاطر زخم معده اش سهميه ‏شير داشت. روزي يک شيشه شير کوچک برايش مي آوردند. اول اصرار داشت همه به شير لب بزنند که از گلويش ‏پايين برود.‏

اول 7 نفر بوديم.ايرج را دو سه شب بعد آوردند. معلم بود. با قدي بسيار بلند و سخت رنج ديده. او طرفدار فدائيان بود و ‏جرمش سرودن يک شعر 6 سطري در مدح چريکهاي فدائي خلق.شبي که ماموران به خانه اش ريخته بودند، از ميان ‏کتاب هايش آن شعر را پيدا کرده بودند. کتک مفصلي خورده بود. او به 12 سال زندان محکوم شد. ‏

مسعود را بعد آوردند. دانشجوي دانشگاه آريامهر بود. حالا که در روزشمار تاريخ ايران زمانش را پيدا مي کنم، بايد 15 ‏يا 16 اسفند 1353 بوده باشد. چون به نوشته روزشمار 12 اسفند همان سال سروان نوروزي رياست گارد دانشگاه ‏صنعتي آريامهر به ضرب گلوله کشته شده بود. مسعود، اين جوان رنگ پريده بلند بالا که شاگرد اول دانشگاه بود، در ‏ارتباط با اين ترور دستگير شده بود. مي گفت: «وقتي با پدرم به سر کوچه مان رسيديم، ديديم محله در محاصره کلاه ‏سبزهاست. وارد کوچه که شديم، پر از افراد غريبه بود. يکي از آنها جلو آمد و اسمم را پرسيد. تا گفتم ريختند و مرا به ‏زمين زدند.»‏

ساواک در تعقيب سروان منصوري، محمد معصوم خاني را گرفته بود و درخانه او که ضارب سروان نوروزي بود، ‏کروکي خانه مسعود را يافته بود. مسعود که با او درس مي خواند، اساساً از وضعيت سياسي اش خبر نداشت و براي ‏جلسه درس بعدي آدرس خانه اش را کشيده و به او داده بود. ساواک هم فکر کرده بود، اين نقشه يک خانه تيمي است.‏

مسعود را هر روز به بازجويي مي بردند. وقتي برمي گشت، گيج و آشفته دور خودش مي چرخيد و از ما مي خواست، ‏هر اسمي را مي دانيم بگوييم. يکي مي گفت: ‏

‏- داود…‏

سري تکان مي داد و مي گفت: ‏

‏- نه نه نه… اينو گفتم… يکي ديگر…‏

و خودش گفت از او خواسته اند، هر کسي را که در دانشگاه مي شناسد، معرفي کند تا آزادش کنند و او دنبال اسم تازه ‏مي گشت. ‏

معلوم بود که تعادل رواني اش را از دست داده است، اما وضع او جو سلول را هم تغيير داد؛ قراردادي نانوشته راه هر ‏نوع بحث را بست و فضاي شوخي بر سلول حاکم شد و بازي گل يا پوچ جاي همه چيز را گرفت. ‏

پيشتر هر روز بحث داشتيم داغ داغ. بحث هم از واعظ معروفي شروع شد که آنروزها بازارش سکه بود. جلال که بعد ‏از انقلاب آزادشد و در راه مشهد در تصادف قطار کشته شد، چند بار او را در زادگاهش ديده بود که شعبده مي کرد، از ‏بالاي منبر با امام زمان حرف مي زد و مي گفت امام مي گويد: ‏

‏- هرکس منتظر ظهور من است واق واق کند‏

و مردم در مسجد واق واق مي کردند. محسن هم او را در مهديه تهران ديده بود. بچه هاي فدائي ومجاهد مي گفتند در ‏حاليکه چريکها دارند بامسلسل بارژيم مي جنگند اين کارها تحميق مردم است. احمدهم کم و بيش موافق بود.‏

آقاي کروبي با همان لهجه معروف، مخالفت مي کرد. مدافع نبود، اما مي گفت که اين اسلام واقعي نيست. اسلام راستين ‏رابايد نزد آقاي خميني يافت. همه مي گفتند آقاي خميني. بعدها بود که درجه امام گرفت. آقاي کروبي باشور تمام حرف ‏مي زد تادهانش کف مي کرد. مي گفت که مدينه فاضله واقعي را اسلام مي سازد. اخيرا هم در مصاحبه باروزنامه اش ‏گفته بود در جواني مي خواستيم مدينه فاضله بسازيم. دراين مدينه فاضله همه آزاد بودند. علماي اسلام با صاحبان عقايد ‏مختلف بحث مي کردند جوري که سوسک بشوند و بروند روي ديوار. کميته مشترک خراب مي شد و جايش پارک مي ‏ساختند.‏

بعد از آمدن مسعود اين جو عوض شد. کسي بحث نمي کرد. دو دسته مي شديم: تيم تهران که من سر گروهش بودم و تيم ‏اصفهان که احمد، آن رند اصفهاني دوست داشتني بقول خودش، فرمانده عملياتش بود. همه خانواده اش عضوگروه ‏چريکي مهديون بودند.‏

براي هر دور بازي اعضاي تيم را تغيير مي داديم. هيچ کدام هم کروبي را انتخاب نمي کرديم. بعد از چند دور بازي ‏فهميده بوديم که نمي تواند اين بازي را ياد بگيرد.‏

بارها من و احمد با هم و جدا جدا به او گفته بوديم: «گل را که توي دست شما مي گذارند، دست تان را باز نمي کنيد، ‏مگر اينکه سرگروه تيم مقابل دستي را که گل توي آن است بگيرد و بگويد: گل را بده… يا پوچ است.»‏

کروبي هم سر تکان مي داد که متوجه شده است. اما همين که گل را به دست او مي دادند و يکي از گروه مقابل مثلاً مي ‏پرسيد: ‏

‏-آقاي کروبي گل داريد؟

او اگر گل داشت مي گفت: «بله که دارم» و دستش را بلافاصله باز مي کرد و اگر نداشت مي گفت: » نخير. به من گل ‏ندادند.» ‏

اول از اين ماجرا بلند بلند مي خنديديم، طوري که نگهبان ها به اعتراض در را مي کوبيدند. کمي بعد اين ماجرا مشکل ‏شد، چون هميشه بازي را متوقف مي کرد. با احمد تصميم گرفتيم به آقاي کروبي گل ندهيم و او يک بار در اين تيم و ‏يک بار در آن تيم به اصطلاح نخودي باشد. اما همين که گل را پخش مي کرديم و به اقاي کروبي نمي داديم، دست هايش ‏راباز مي کرد و مي گفت: ‏

‏- به من گل ندادند.‏

مجبور شديم باز هم گل را بدهيم. هر بار هم کلي باشيخ سر و کله مي زديم و قواعد بازي را يادش مي داديم. او هم سرش ‏را تکان مي داد که فهميده است. و بازي شروع مي شد. اما تا يکي از تيم مقابل روي دستش مي زد و مي گفت: ‏

‏- نوچ… لوچ…‏

و يا اگر ‏

‏- گل داري راستش را بگو…‏

شيخ دستش را باز مي کرد يا راستش را مي گفت و بازي به هم مي خورد.‏

‏ ‏

روزهاي حمام، ما را بين دو دوش تقسيم مي کردند. به همان شيوه سلول انفرادي، گربه شور مي کرديم و برمي گشتيم. ‏شيخ کروبي حساسيت هاي آقاي خامنه اي رانداشت. با ما راحت بود.‏

يک بار که از حمام برگشتيم، احساس کردم تنم مي خارد. فکر کردم از ناقص بودن شست و شو است. پيراهنم را در ‏آوردم. زير بغلش غرق موجودات ريز بود. به جلال نشان دادم. او گرفت. باانگشت فشار داد وگفت: ‏

‏- شپش…‏

بقيه بچه ها پيراهن هايشان را معاينه کردند و معلوم شد، شپش سراسر اتاق را گرفته است. به نگهبان هايي که غذا مي ‏آوردند، گفتيم. خنديدند و رفتند. ‏

کارمان شده بود که نشسته در آفتابي که از شيشه اتاق به داخل مي ريخت، شپش ها را بکشيم. گاهي هم صداي گوگوش ‏از پنجره مي آمد که همسايه بخش اداري شهرباني بود و راديويشان اغلب روشن.‏

اول مسعود را بردند. بعد من آزاد شدم. بعد احمد. از بقيه خبر نداشتم تا شيخ مهدي ودوستان را در مراسم معروف عفو ‏زمان شاه ديدم. معلوم شد شيخ گل ياپوچ سياسي را خوب بلد است. شيخ و هيات موتلفه به بهانه مبارزه بامارکسيسم از ‏شاه عفوگرفتند و آمدند بيرون.‏

بقيه که در بازي سياسي، پوچ آورده بودند ماندند زندان و همه بعد از انقلاب آزاد شدند. يک بار هم در خيابان بهار ‏درخانه جلال جمع شديم و کدورت خطوط سياسي، همه آن رفاقت سلول را بر باد داد. پس پراکنده شديم.‏

شيخ کروبي در بازي سياسي هي گل آورد. اول نماينده مجلس از اليگودرز شد. فريبرز صالحي يکي از رقبايش بود که ‏چند سال بعد اعدامش کردند.‏

بعد شيخ رئيس مجلس شد. حالا من دوباره د رهمان سلول 9 بند 5 بودم و اين بار يازده نفر بوديم. کميته مشترک نه تنها ‏پارک نشده بود، سلول هايش پر پر بود.‏

‏ 9 هم سلولي سلول 9 بند 5 زمان شاه همه زنده مانديم ازجمله آقاي کروبي. بعد ازانقلاب خدمتمان رسيدند. عده اي را ‏گرفتند. بعضي ها اعدام شدند، کساني راهي غربت. از 11 هم سلولي سلول 9 بند 5 روزگاري که شيخ کروبي داشت ‏مدينه فاضله را مي ساخت و ادعاهاي زندان شاه را ثابت مي کرد؛ 2 نفر جان سالم بدر برديم.‏

و شيخ مهدي کروبي، همچنان با مهارت بازي گل يا پوچ سياست را پيش برد. حالا حزب دارد. روزنامه دارد و با ‏قدرت مرتب گل را ردو بدل مي کنند. ديروز هم سلولي هايش پوچ مي آوردند و حالا دوستانش. و تازه شاه گل بازي ‏مانده است. شيخ کروبي که اسم خودش را گذاشته سرواصلاحات دارد آماده مي شود رئيس جمهور شود.‏

و من سخت خوشحالم که در بازي زمانه پوچ آورده ام. دلم براي همه بچه هاي سلول 9 بند 5 تنگ مي شود واين صبح ‏بهاري باراني در کنج غربت را به صد تا صندلي مجلس و رياست جمهوري ترجيح مي دهم که زيرش خون هم سلولي ‏هايم جاري باشد.

منبع: روزآنلاین

یکی خامنه ای را بیدار کند….

طرابلس به تهران پیوند می خورد درآستانه تحویل ماه؛ بساط قدرقدرتی بشار-ستمگری دیگرـ- سخت می لرزد و فرمانده» اشغال لانه جاسوسی» از خواب غار اصحاب کهف بر می خیزد و در روز سقوط «شاه شاهان آفریقا» پرچم بقای سلطان جمهوری اسلامی رابه دست می گیرد.

شهریور می رسد؛ماه «ژاله خون شد، خون جنون شد» و «سربازان بد نام» آقای خامنه ای دست در دست همتایان خود که فرمان از بشار اسد می برند، شهرهای سوریه را به خون می کشند.

قلب ایران این روزها در طرابلس و بیروت و دمشق می زند.تا سقوط نهائی «معمر محمد عبدالسلام أبو منيار القذافي» به باشگاه دیکتاتورهای ساقط شده، دمی بیش نمانده است .او خود را شیخ الامرای آفریقا می شمرد، حتی بر روی هوایپمای اختصاصی اش نیز به جای نقشه لیبی، نقشه کل آفریقا نقش بسته بود و نیز بر روی سایت شخصی اش. او بر روی لباسش نیز نه نقشه لیبی که نقشه کل آفریقا را سنجاق می کرد.

«شاه شاهان افریقا» بود در خیالش، و تصور می کرد که مأمور نجات جهان است. برای همه جهان نسخه درمان می پیچید. از بحران در روابط دو کره تا الحاق ترکیه به اتحادیه اروپا، از تلفیق فلسطین و اسراییل و تشکیل کشوری به نام «اسراطین» تا قضیه کشمیر، از مسائل روسیه تا فدراسیون جهانی فوتبال(فیفا)، از اصلاح اساسنامه سازمان ملل تا مساله کردها و تسلیحات بیولوژیک و … !

زن گوینده تلویزیون جناب سرهنگ که جلو دوربین برای مردم هفت تیر کشید و تهدیدشان کرد، دستگیر شده است . خودش دنبال سوراخ موشی می گردد تا روزی مثل صدام ازآن بیرونش بکشند دیریا زود.

درهفته ای که تیم والیبال دانشجویان ایران  را از المپیاد دانشجویان جهان بخاطر عدم حضور در مقابل تیم اسرائیل اخراج می کنند، «نظام»در صحنه شطرنج سیاسی جهان در دقیقه نود بیدار می شود و آنهم برای اینکه شیپور را از سرگشادش بنوازد.

بیانیه رسمی وزارت امور خارجه با تبریک پیروزی «مردم مسلمان لیبی» به عنوان «نماد دیگری از حرکت مردمی در منطقه» می گوید: » خیزش مردمی در لیبی بار دیگر نشان داد که تمکین به خواسته ها و مطالبات به حق مردم و احترام به آراء آنان یک ضرورت انکار ناپذیر است. رجاء واثق دارد مردم استعمار ستیز لیبی با قاطعیت و حفظ همبستگی ملی، مانع از هر نوع دخالت بیگانگان به ویژه استعمارگران دیروز و مدعیان امروز در رقم زدن سرنوشت خود خواهند شد.»

سردار جزایری ، معاون فرهنگي و تبليغات دفاعي ستاد كل نيروهاي مسلح هم تکلیف استعمارگران را روشن می فرمایند:» نظام كنوني انگليس، فرتوت و داراي پوسيدگي‌هاي زيادي است و مردم خواهان برانداختن آن و ايجاد تغييرات اساسي هستند، رژيم حاكم قادر نخواهد بود براي درازمدت در برابر خواست و اراده افكار عمومي مقاومت كند و اين حق مردم است كه نظامي را كه نمي خواهند براندازي كنند.»

احتمالا «استعمارگران دیروز و مدعیان امروز» باید سازمان ناتوباشد که در ماه های گذشته با پوشش هوایی لیبی و بمباران مواضع نیروهای قذافی، راه را برای پیشروی مردم مسلمان هموارکرد. تمکین به خواست های مردم هم لابد بر امثال قذافی واجب است وآنهم در آستانه سقوط.و براندازی نظام غیر دلخواه حق همه مردم دنیاست جز ایران.

آخرهفته هم برای اینکه دیپلماسی خنده کامل شود،دانشجویان حامی «قیام محرومین انگلیس» نامه ای به کاردار لندن در تهران می نویسند. معلوم نیست علی اکبر صالحی، وزیر خارجه است یا اکبر عبدی.

در جهان تنها روسيه «معمر قذافی» را همچنان به رسمیت می شناسد ودر نبرد استراتژیک برای ایجاد» خاورمیانه جدید» به بازی با برگ ایران ادامه می دهد.روس ها درمتن ديپلماسي رفت و برگشت تهران ـ مسكو، طرح «گام به گام» روسيه را تحويل ايران می دهند.

«پلنگ صورتی» برای تغییر ذائقه وسط نگاه هفته پیدایش می شود ودر اولین سری جدید خودکه ازشبکه تهران پخش می شود به آموزش سكولاریسم می پردازد.

 احتمالا نمایندگان کشورهای عربی در سازمان ملل با دیدن «پلنگ صورتی» سکولار می شوند وبه قطعنامه اعزام هیات تحقیقاتی  شورای حقوق بشر سازمان ملل برای بررسی جنایات در سوریه مهر تائید می گذارند. حماس چنان از سوریه دور می شود که خشم نظام را بر می انگیزد و سهمیه دلارهای کثیفش را که سالهاست می گیرد،حذف می کنند.

هفته پيش برای نخستين بار درتمامی سالهای اخير خالد مشعل و سايرسران حماس و رمضان عبدالله شلح، دبيرکل «جهاد اسلامی فلسطين» در  ضیافت افطار سفارت جمهوری اسلامی شرکت نکردند.

آخرین خبرها حاکیست:» در پی لرزان شدن پايه های حکومت بشاراسد، رهبران حماس قصد تعطيلی مقراصلی خود را در سوريه دارند.آنها به سران حکومت جديد مصر برای موافقت با انتقال دفترحماس به قاهره، روی آورده اند.»

 تنها «نظام مقدس جمهوری اسلامی» است که با تمام وجود از سوریه دفاع می کند. سفیر جدید بسیار نزدیک به سپاه روانه دمشق می شود تاسپاه به گفته علی مهتدی بتواند» زیر چتر وزارت خارجه نقش دیپلماتیک» بازی کند. محمد رئوف شيبانی- سفیر جدید-ـ احتمالا در راه ـ این پرسش را در صدر روزنامه های مهم جهان دیده است:» ناتو؛ سوریه بعد از لیبی؟»

او جانشین حجت الاسلام احمد موسوی شده است که بارها درخواست کرده بود به ايران برگردانده شود. سفر پیشین شاهد بوده است که» درپنج ماه گذشته جمهوری اسلامی ايران، حزب الله لبنان، حماس و ديگرهمپيمانان اين محور، مورد خشم و لعنت معترضين سوری بوده اند و بارها پرچم های ايران و حزب الله بروی زباله دانی ها در خيابان های سوريه سوزانده شده و اعضای اعزامی آنها، از سوی مردم سوريه و جامعه جهانی به همکاری عملی با نيروهای امنيتی و نظامی سوريه در سرکوب خونين مردم سوريه متهم شده اند.»

هنوز سفیر سپاهی به دمشق نرسیده که خبر محکومیت هشت ساله دو آمریکایی در ایران، بهترین بهانه را به آمریکا می دهد تا  جمهوری اسلامی را «فعا‌ل‌ترین کشور در حمایت از تروریسم» بنامد وآن را به همراه سه کشور سوریه، سودان و کوبا هم‌چنان در فهرست سیاه خود نگاه ‌دارد.

هفته نامه آلمانی اشپیگل، منتشر می شود و با این خبر:» قاتلان حریری درپایگاه سپاه آموزش دیده اند.رد پای قتل رفیق حریری به ایران و بطور مشخص به شهر قم و سپاه پاسداران می رسد.طبق اطلاعات اشپیگل، شواهد موجود نشان می دهد که در این ترورعلاوه برسپاه قدس بعنوان بازوی عملیات سپاه پاسداران ، سازمان امنیت سوریه هم دخالت داشته است.»

روزنامه آلمانی زود دویچه زایتونگ روز بعد اعلام می کند «کره شمالی اخیرا با ارسال یک نرم افزار هسته‌ای و ارائه خدمات آموزشی به ایران، به پیشبرد برنامه اتمی جمهوری اسلامی کمک کرده است.»

آتش و طناب باسرعت تمام بسوی بشارو سیدعلی در حرکتند؛ و آنهم در هفته ای که بر پایه محاسبات یک انستیتوی فرانسوی شمار ایرانیان در نیمه سال ۲۰۱۱ به هفتاد و هشت میلیون نفر رسیده است.

مرکز آمار جمهوری اسلامی جمعیت ایران را در پایان سال ۱۳۸۹ (مارس ۲۰۱۱) کمی بیش از هفتاد و پنج میلیون نفر ارزیابی کرده بود. این حدود 3 میلیون نفر کجاهستند؟ هرجاباشند بهرحال زیر سایه «نظام» قرار دارند که در هفته نخست شهریوررکورداختلاس ۱۲۳ ميلياردی مرتضی رفيق دوست و پول های بادآورده شهرام جزايری در آن شکسته می شود و  آقای محترمی ۳۰۰۰ ميليارد تومان معادل سه ميليارد دلار از بانک صادرات ايران  به جیب مبارک می زند.

حمیدرضا كاتوزیان، رئيس كميسيون انرژی مجلس هم می گوید:»دولت با وزارت نفت مثل سوپرماركت رفتار می‌كند.»

و هر دوروز یکی از درخت های  طولانی ترین خیابان خاورمیانه می میرند. این خیابان  در اوايل حکومت رضا شاه و به دستور او در سال ۱۳۰۷ هجری خورشيدی ساخته شد . در سال ۱۳۱۸ که اين خيابان تا تجريش ادامه يافت، در دو طرفش به دستور رضاشاه، به فاصله کم، چنار کاشتند و در ميان هر دو چنار يک بوته گل سرخ. اسمش را گذاشتند خیابان پهلوی. اول انقلاب مردم خیابان مصدق نامش نهادند وتوسط جمهوری اسلامی شد خیابان ولی عصر .
هلیکوپترهای نیروی انتظامی از فراز درختانی که برای خودکشی صف کشیده اند می گذرند، به شیوه حمله های کماندوئی بر سقف ها فرود می آیند و آنتن های ماهواره رازیر پوتین له و جمع می کنند.

همکارانشان» دفتر حفظ و نشر آثار آیت الله خمینی» را «»تحت تدابیر شدید امنیتی» قرار داده اند و مراقب افطار اصلاح طلبان هستند. دراین مراسم محمد خاتمی ،سیدحسن خمینی، موسوی خوئینی ها، ‌محمدرضا خاتمی، مجید انصاری، محمدعلی ابطحی، اسحاق جهانگیری،‌معصومه ابتکار و دیگر چهره‌های اصلاح‌طلب و برخی دیگر از متهمان کودتای انتخاباتی سال ۸۸ به همراه خانواده‌خود حضور دارند.

معلوم نیست حرف های موسوی خوئینی ها از دل این جلسه بر می آید و یا نظر خودش است که از طرف 14 میلیون نفر دست دوستی بطرف مقام رهبری دراز می کند.

محمد رضا باهنر که خودش» تدابیر شدید امنیتی» تعیین می کند، همان حرف های علی مطهری را می زند؛بسياري از هم‌طيفانش در وقايع 88 افراطي رفتار كرده اند و با معترضان پس از انتخابات خوب برخورد نشده است.

چه خبر است؟ » نظام» بخطر افتاده و همه راهها به رم می رسد؟

هرچه هست، دستگاه بگیر و ببند به کارش ادامه می دهد و سفت و سخت. بنده خدائی را گیر می آورند وبه اتهام ترور سعید علی‌محمدی محاکمه می کنند. اعترافاتش را هم قبلا کیهان نوشته است. بعد نوبت انهدام يک «شبکه دين ستيز» در اینترنت می رسد.

و منصور ارضی دوباره یاد » آلت تناسلی» محمود احمدی نژاد می افتد که رحیم مشائی باشد ، اورا» یهودی امت» می خواند و فتوای قتلش رامی دهد. مداح محبوب «مقام رهبری» نیمساعت تمام فحاشی می کند وآخرش هم بجای صلوات می گوید:

– این ت.خ.م ح.ر.و.م.ها هیچ‌کاری نمی‌تونن بکنن…

مصطفی تاجزاده می گوید:» بهار دموکراسی‌خواهی در همه جا، بهار ایران را هم به دنبال خواهد داشت.»

یک اعلامیه دانشجوئی چنین پایان می گیرد:» ما همه مردم و کنشگران جنبش سبز را به کوشش برای بازگشت به رود خروشان آزادی خواهی و عدالت طلبی فرامی‌خوانیم. رود خروشانی که خود آغازگر آن بودیم.»

 کسی شعر حمید مصدق را می خواند:

آی

باز کن پنجره را در بگشا-

که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد!

باز کن پنجره را

که پرستو پر می‌شوید در چشمه نور

که قناری می‌خواند؟

می‌خواند آواز سرور؟

که:

بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد!

ومن با سرقت مسلحانه «استاتوس» همکارجوانم آیدا قجر در فیس بوک، این شماره نگاه هفته را می بندم:

یکی این خامنه ای رابیدار کند…

منبع: روزآنلاین

حاجی و گل های سرخ

[تقدیم به خاطره تابناک دکتر فریبرز بقائی]

روزهای اول مرداد است که رادیوی بند یک سخنرانی را پخش می کند. سخنران مرتب داد می زند:

– بکشید…. بکشید اینها را… بکشید…

نمی فهمیدیم منظورش ما هستیم که در این راهروها سرگردان و پریشان می گردیم. بهرام دانش مثل همیشه جلو در ورودی بند نشسته بود و سرش را مثل پاندول تکان می داد.

این آخرین صدایی بود که شنیدیم. صدای رادیو قطع شد. تلویزیون ها را بردند. روزنامه ها را نیاوردند.

چه خبر شده؟ خبرها دهان به دهان می گشت. بچه ها در ملاقات از خانواده ها شنیده بودند که مجاهدین با شعار «امروز مهران، فردا تهران» وارد خاک ایران شده اند.  دادیار اوین هم روز آخرین ملاقات به خانواده یکی از زندانیان گفته بود: «تکلیف همه به زودی روشن می شود.»

بعد بچه ها را در بندهای آموزشگاه جابجا کردند. رابطه سالن های آموزشگاه قطع شد. دیگر اجازه ندادند بچه های سیاسی برای آوردن منبع های بزرگ چایی بین بندها و آشپزخانه رفت و آمد کنند. این کار را زندانیان عادی به عهده گرفتند.

بردن بچه های مجاهدین شروع شد. دو برادر بسیار جوان به نام سعید و مسعود بودند که متاسفانه فامیلی آنها را از یاد برده ام. بچه های «مقصود بیک» تجریش بودند.

یکی شان ده سال حکم داشت و دیگری هنوز زیر حکم بود. مدام گوشه اتاق نشسته بودند و سر بر شانه هم داشتند. رحیم می گفت: «مثل قو سر بر شانه هم گذاشته اند.»

ابتدا آن را که حکم داشت صدا کردند. خداحافظی دو برادر در سکوتی که فقط هق هق گریه آن را می شکست، هرگز از یادم نخواهد رفت. او رفت و برنگشت و بعد آن را که حکم نداشت، خواستند. او هم رفت و برنگشت.

همه حس کرده بودیم، اتفاقی در راه است. اما هیچ کس نمی دانست و نمی توانست بداند، آنها که می روند راهشان به دارهای آویخته از شوفاژخانه اوین ختم می شود.

بعد نوبت مسئول سفره اتاق ما رسید. کورش، مجاهدی بود با شکم بسیار بزرگ، خیلی جوان، سخت شوخ و شیرین. شب ها که سفره را می انداخت، می گفت: «آش داریم، هر شب که هزار شب نمی شود.»

او با آن هیکل تنومندش بسکتبالیست درجه یکی بود. او هم رفت و برنگشت. دریغا که فامیلی اش را از خاطر برده ام. اما لبخند شیرینش و جمله اش را هرگز.

روزی چپ ها را جدا کردند و به  سالن دو بردند. رحیم، بهرام دانش، مهدی و هادی پرتوی در این سالن بودند. همان روزها عده زیادی از بچه های چپ را از بندهای دیگر به آموزشگاه آوردند. آصف رزم دیده، هدایت اله معلم و هیبت اله معینی در میان شان بودند.معلم با من هم اتاق شد و بعدها وقتی رمان کلیدر دولت آبادی را خواندم، فکر کردم شخصیت کفاش توده ای را از روی او نوشته است. پیرمردی استخوانی و استوار با لباس خاصی که او را شبیه پینه دوزهای افسانه ای می کرد. مدام سرگرم سوزن زدن به پتویی بود که داشت آن را به لحاف مبدل می کرد. با آصف تجدید دیدار کردیم. بوی خطر می آمد. اما کسی  دقیقا نمی دانست چه خبر است.

به غیر از دو اتاق سالن دو، بقیه پر از بچه های چپ بود. بچه هایی که از بند های دیگر آورده بودند، در حیاط دور هم جمع می شدند. هواخوری به نوبت شده بود. بند، دو برابر ظرفیت خود زندانی داشت. نیمی از ما شب ها در حیاط می خوابیدم و می دیدیم که تعداد نگهبان ها چند برابر شده است.

مدتی بعد، هدایت اله معلم را صدا زدند. به سرعت وسایلش را جمع کرد. همراهش تا کنار در رفتم. بعد بچه هایی را که از بندهای دیگر آمده بودند، چندتا چندتا بردند. بند تقریبا خالی شد و هواخوری هم قطع.

در راهرو قدم می زدم و غرق اندیشه بودم که بهرام دانش بازویم را گرفت و گفت:

ـ می ترسی با من راه بروی؟

حالا دیگر همه می دانستیم چه خبر است. زندانیان عادی که غذا وچائی را به بند می آوردند، خبر را به دکتر فریبرز بقائی رسانده بودند که قبل از بسته شدن درها، پزشک بهداری زندان بود.

فریبرز بقائی

فریبرز بقائی

خندیدم. او را بوسیدم و با هم شروع به راه رفتن کردیم. داستان فرارش بعد از شکست قیام افسران خراسان را گفت. تعریف کرد چگونه از بیشه زارها گذشته، به رود زده و خودش را به شوروی رسانده است.

انگار می دانست که امروز نوبت اوست و بود. صدایش زدند. مرا بوسید و گفت:

ـ من برنمی گردم..چیز مهمی نیست یک گنجشگ دیگر از این دنیا کم می شود…

و پیرمرد هفتاد و چند ساله، با بدنی که از رنج دراز می خمید و سری که از میگرن همیشه در آستانه انفجار بود، رفت و رفت. جمله اش همیشه در گوشم زنگ می زند:

– جهان جنگل وحشی بزرگی است و ما مانند گنجشگی کوچک بر شاخه های پراکنده نشسته و جیک جیک می کنیم…

صدای جیک جیک گنجشگی که بهرام بود تا زنده ام در گوش من است و همیشه مقابل چشمم سر فرتوتی را می بینم که مانند پاندول ساعت تکان تکان می خورد.

صدا کردن بچه ها شدت گرفت. مدام کسی را صدا می زدند. از بندهای بالا خبر رسید که مرتب دارند بچه ها را می برند. گاه تا نیمه های شب هم کسانی را صدا می زدند. و نوبت من رسید: دهم یا یازدهم شهریور ١٣٦٧…

وقتی صدایم می زنند، هر چه اطرافم را نگاه می کنم، آشنایی برای خداحافظی نمی بینم. نامه ای را که برای زنم نوشته ام، روی وسایلم می گذارم و بیرون می آیم. مینی بوسی که مرا می برد، پر است. از زیر چشم بند نگاه می کنم. کسی را نمی شناسم. در حس رفتن به سوی نامعلوم یخ زده ام. کرخت کرختم. انگار قبل از کشته شدن، مرده ام.

پیاده مان می کنند و به طرف بند وزارت می برند. مرا پشت صف طویلی می نشانند که رو به دیوار با چشم بند معلوم نیست تا کجا ادامه دارد. زمان از رفتن مانده. مرگ است که صف را جابجا می کند.. حس می کنی به دری نزدیک می شوی که به جهنم باز می شود. نزدیک در، صدایی را می شنوم. «مهرداد فرجاد» است. فریاد می زند. انگار کسی دهانش رامی گیرد. صدا خاموش می شود. دوباره مهرداد فریاد می زند. خاموش می شود و سکوت.. کسی زیر بازویم را می گیرد و بلندم می کند. حاج مجتبی است. دری را باز می کند و مرا می برد تو.

ـ چشم بندت را بردار…

برمی دارم و عینکم را می زنم. دو نفر را به سرعت می شناسم، نیری و حاج ناصر. دو نفر دیگر هم هستند. حالا که به عکس های قضات دادگاه مرگ نگاه می کنم، از زیر پرده ای که مانند یخ بر خاطراتم کشیده شده، به زحمت می توانم اشراقی را تشخیص بدهم و «پورمحمدی» را.

حاج ناصر اسم مرا می گوید و می پرسد:

ـ حزب توده را قبول داری یا نه؟

جواب می دهم:

ـ از حزب توده و سیاست متنفرم.

نیری نگاهی به کاغذی که روی میزش است، می اندازد. فکر می کنم الان می گوید:

ـ تو که پرونده ات باز است…

اما می پرسد:

ـ نماز می خوانی؟

صدایش آن نشاط روز دادگاه را ندارد. جواب می دهم:

ـ بله حاج آقا.

ـ جمهوری اسلامی را قبول داری؟

ـ قبل از دستگیری هم داشتم. حالا هم دارم.

حاج ناصر با ریشخند می گوید:

ـ لابد مثل بقیه مدعی هستی که خدمت هم می کرده ای…

می گویم:

ـ بقیه را نمی دانم. اما من قصدم کمک به جمهوری اسلامی ضد امپریالیسم بود.

نیری چیزی در گوش حاج ناصر زمزمه می کند. انگار این پچ پچ هزار سال طول می کشد. حاج ناصر جوابش را می دهد. بعد نیری چیزی روی کاغذ می نویسد و به حاج مجتبی می دهد. او کاغذ را می گیرد. به من می گوید:

ـ چشم بندت را بزن…

چشم بند می زنم. حاج مجتبی مرا بیرون می آورد. همچنان یخ زده ام. انگار خاکستر بر من پاشیده اند. از راهرویی می گذرم. دری باز می شود و خودم را در فضای آزاد می یابم. چشم بندم را برمی دارم. در هواخوری بند وزارت هستم. حسن قائم پناه، احمد علی رصدی، دکتر حسین جودت جلویم ایستاده اند و گپ می زنند. از میان آن سه نفر با قائم پناه که در تحریریه مردم بود، دوستی بیشتری دارم. با هم دیده بوسی می کنیم. هر سه را به دادگاه برده اند. قائم پناه مرتب می خندد و معتقد است می خواهند آزادشان کنند. دکتر جودت حرف نمی زند. رصدی هم پیوسته دست هایش را به هم می مالد و می گوید:

ـ ببینیم چه می شود….

اول دکتر جودت را صدا می زنند. کمی بعد نوبت رصدی و قائم پناه می شود. بعد ها می فهمم آنها را به سوی دار برده اند.

نمی دانم چقدر طول می کشد که صدایم می زنند. با چشم بند وارد بند می شوم. در راهرویی دری باز می شود و خودم را در یک سلول انفرادی می بینم. دارم از پا در می آیم. روی زمین دراز می کشم. مثل دوران بازجویی حس هایم را گم کرده ام. گریه ای لازم است تا به خودم برگردم. زنم را می بینم که با چادر سیاه شیون زنان می دود.

و بعد به چاله سیاهی می افتم که نمی دانم خواب است یا انتظار یا لحظات قبل از مرگ. با صدای باز شدن در به خود می آیم. باز هم مرا می برند و پشت صفی می ایستانند که اکنون چند نفر بیشتر در آن نیستند. دوباره هزار سال طول می کشد تا وارد دادگاه می شوم. این بار حاج ناصر نیست، جای او مرد جوان بلند قدی است. می گویند «زمانی»رئیس اطلاعات اوین بوده است. همان سئوالات است. همان جواب ها رامی دهم. نیری می پرسد:

ـ کادر یک حزب بودی؟

می گویم:

ـ من کادر نبودم. عضو بودم.

حتی در آن زمان نمی دانستم کادر یعنی کسی که از حزب حقوق می گیرد. بعداً می فهمم که حزب کادر یک و دو داشته و من کادر دو بوده ام. بعد ها کیانوری می گوید که همان روزها حاج ناصر اصرار داشته که من کادر یک بوده ام و کیانوری پافشاری می کند که کادر دو بوده ام. و تازه می فهمم این یک عدد، فاصله مرگ و زندگی است. فرمان آیت اله خمینی برای کشتار مجاهدین منتشر شده است. اما گفته می شود فرمان منتشر نشده او برای قتل عام مارکسیست ها، بر این قرار بوده است که اعضای رهبری و کادرهای یک گروه های چپ ائمه الکفر هستند و حکم شان اعدام است. سرنوشت کادرهای دو و اعضاء بسته  به این است که در دادگاه چه بگویند.

نیری می گوید:

ـ پس شهادتین را بگو.

فکرمی کنم منظورش اعدام است، می گویم:

ـ اشهد ان لا اله الا الله…

ـ اشهد ان….

نیری به حاج مجتبی اشاره می کند. او می آید و زیر بازویم را می گیرد:

ـ چشم بندت را بزن…

بازویم را سفت نگرفته است و لحن صدایش خشونت ندارد. به خودم امید می دهم:

ـ یعنی زنده می مانم…

چشم بند را می زنم. حاج مجتبی مرا بیرون می آورد. می برد و دستم را روی شانه کسی گذارد. صف دیگری است. به چوبه دار می رود یا به راه زندگی؟

فقط وقتی از در بند تو می روم، می فهمم زنده مانده ام. به اتاقم برمی گردم. زیر پتو می روم و های های می گریم. آن قدر می گریم تا خوابم می برد.

****

‏حاجی بیا حال کن…….

صداي بازجويم در گوشم زنگ مي زند:‏
‏- خودم تير خلاص را مي زنم…‏

صف چند نفره مي رود. گرم است. گرم. گرم. مارا مي دوانند. زياديم.تازه از » دادگاه» سه سئوالي بيرون آمده ايم. کجا ‏مي رويم؟ مي دويم. زمين مي خورم وبلند مي شوم.لنگه دمپائي ام جا مي ماند. مي شوم نفر آخر صف.‏

‏-ـ بدو نجس…از سگ بدتر…‏

کسي توي سرم مي زند. مي دوم. دوباره سگ شده ام.‏

‏- واق…واق… من جاسوسم…واق…واق…اسلام پيروز است…چپ و راست نابوداست…‏

آن لنگه دمپائي ام را هم در مي آورم. زير پايم داغ است. از جايي پائين مي رويم. قدم که بر مي دارم، زير پايم خالي مي ‏شود. مي غلطم. پله است. مي غلطيم و روي هم مي افتيم. انگار پله هاپايان ندارد. پاسدار ها بلند بلند مي خندند. ‏

‏- ـ بلن شين نجاست ها…‏

بلند مي شوم. چشم بندم افتاده. کسي نمي گويد چشم بند بزن…‏

محوطه بزرگي است. نيمه تاريک. از سراسر سقف، لوله مي گذرد. به لوله ها آدم آويزان است.‏

‏-ـ آويزانشان کرده ايم تا خشک بشوند…‏

باز مارا مي دوانند. مي دويم و به آدمها مي خوريم. تاب مي خورند و دمپائي هايشان مي افتد. ما را مي نشانند. آدم ‏هارديف به رديف روي بند هاي لوله اي آويزانند . چندپاسدار با چند فرغون مي آيند. آدم ها را يکي يکي مي گيرند و ‏توي فرغون ها مي اندازند.‏

‏- ـ نيمه خشکند…حالا ميرن جهنم کاملا خشک ميشن…‏

‏ فرغون ها پر مي شود و آنها را مي برند. دستي آويزان است و زمين را مي روبد. عينکي که افتاده زير چرخ فرغون ‏تکه تکه مي شود. فرغوني کج مي شود و بارش مي ريزد. آدم. آدم. آدم….‏

پاسداري داد مي زند:‏
‏-ـ آستين ها را بالابزنين…‏

پوشيدن لباس آستين کوتاه جرم است. نشانه فحشاء است. باعث غضب خدا مي شود. عرش را مي لرزاند.‏
‏- آستين ها را بالا مي زنيم….‏

پاسداري خيکي يک سطل جلويمان مي گيرد. تويش ماژيک است. بر مي داريم.‏
‏ـ- اسم خودتون وگروهک روي مچ دست…‏

همه مشغول اند. در سراسر ايران دارند‎ ‎اسمشان را مي نويسند. يک ماه است که دارند مي می نويسند. اول مذهبي ها. ‏بعد کمونيست ها. جهود و ارمني و بهائي. کرد و ترک و بلوچ. نو جوان وپير مرد. مادر و خواهر.‏‎ ‎دختر و پسر. اسمشان ‏رامي نويسند. در داخائوي رجائي شهر. در تربلينکاي سراسر ايران . در آشويتس اوين. اسم ها راکه نوشتند ، آدم ها را ‏دسته دسته آويزان مي کنند. شبانه با فرغون مي برند و توي کاميون ها مي ريزند.کامیون ها زوزه می کشند.

مسلمان ها را در گورهاي جمعي دفن مي کنند. بقيه را که کافرند، در شرق تهران به ‏گورستان متروکه اي مي برند که اسمش راگذاشته اند لعنت آباد. جسدهای مارا روی زمین می اندازند وکامیونی رویمان خاک می ریزد.مردم رویمان گل می ریزند و می شود خاوران.

پاسدارها همديگر را هول مي دهند. باصداي بلند مي خندند و بهترين گلهاي باغ ايران را ازدرختهاي آهني مي گيرند.‏ هرکس بيشتر دار بزند، زودتر به بهشت مي رود…‏

ما را به جهنم مي فرستند. آتش است . مار واژدها. چاله هاي مدفوع. گرز آتشين که توي ک… آدم مي کنند…‏

خودشان به بهشت مي روند. باغ هاي دلگشا در انتظارشان است. دختران زيبا. سفيد. کپلي. هرشب هفت حوري. عشق ‏مي کنند تاخسته بشوند.غلمان. هرشب هفتاد تا. ما مي سوزيم و آنها حال مي کنند. تاآخر دنيا ما مي سوزيم و آنها با ‏حوري و غلمان هم بسترند.‏‎ ‎از جويهاي بهشت شيرو عسل مي خورند. گاهي ما را مي آورند بيرون. خدا قاه قاه به ريش ‏ما مي خندد و مي گويد:‏
‏ـ- از نو…‏

فرياد مي کشيم:‏
‏ـ- جرعه اي آب خدايا تو که رحمان و رحيمي…‏

برادر حميد وبازجوها پيدايشان مي شوند. مي گويند:‏
‏ـ- نه…‏

فرشتگان عذاب ما را مي برند…‏

‏ بعد چاق و چله هائي که مارا دار مي زنند مي آيند. لباس هاي پاسداريشان چرک است. دستهايشان خوني. زير انگشت ‏هايشان سياه . لاتي حرف مي زنند. لاجوردي و نيري و بقيه قضات دادگاه مرگ راروي تخت روان مي آورند. آنها پرده ‏هاي طلا را پس مي زنند. سيب هاي نيم خورده بهشتي را بيرون مي اندازند. هر کدام را هزار تا حوري باد مي زنند. ‏چاق و چله ها به قضات مرگ تعظيم مي کنند.‏
‏-ـ من صد تاکشتم…‏

‏ـ- من صدو بيست تا…يکيشون بچه محلمون بود… تف کرد تو صورتم..‎

‏ـ- من بيشتر… از همه بيشتر… يکيشون داد مي زد… زبونشو بريدم کردم تو ماتحتش…‏

لاجوردي شروع مي کندو قضات مرگ دنبالش روي تخت هاي روان مي رقصند:‏
‏ـ- ما گفتيم و ماگفتيم…دستور آقا بود….حکم خدا بود…‏

‏ لاتي ها داد مي زنند:‏
‏ـ- پس حوري ما چي شد؟ گوگولي ما چي شد..؟

حوري ها مي آيند. جام هاي شراب بهشتي را پر مي کنند. لاتي ها مي خورند. روي لباس هاي سپاه بالا مي آورند. گند ‏مي زنند به سر تاپاي حوري ها. آنها را هول مي دهند توي حوض کوثر….‏

آنها راکه جلوتر از منند، مي برند. ميزهاي بزرگ چرخدار را مي آورند. بچه ها را مي برند روي ميزها. ظهر روي ‏اين ميزها ناهار خورده اند و حالا آدم دار مي زنند.چند تاپاسدار چاق و چله مي روند روي ميزها. طناب ها را تند تند ‏مي اندازند گردن بچه ها.‏
‏ـ- اله واکبر…خميني رهبر..‏

پاسدارها دسته جمعي صلوات مي فرستند و ميزها را مي کشند. بچه هاآويزان مي شوند . تاب مي خورند. تا چشم کارمي ‏کند ميوه آدم روي درخت هاي آهني مي رقصد. گروه بعدي را مي آورند. يکي مي آيد سراغم. دستم را نگاه مي کند.می خندد.می خندد.داد می زند:
‏ـ- حاجي بيا حال کن…

****‏

دو مطلب بالا با الهام از روح کتاب ام» نامه هائی به شکنجه گرم» و در قالب مقاله نوشته شده است و دردوسال مختلف. حاجی بیا حال کن-ـ منتشره در 24 مرداد 1387 ـ- بیشتر راه به قصه می برد و تا آن جهان با قاتلان گل های سرخ می رودو پیداست که الهام از واقعیت است. از روزهای قتل عام گلسرخ –ـ منتشره در 19 مرداد 189-ـ از نسخه اول کتاب نقل شده و سپس در پرتو ویرایش های بعدی بسیاری از موارد آن دقیق شده است.

در سالگرددیگری از روزهای قتل عام گلسرخ انتشاراین مقالات را کوچکترین ادای دین دانستم به قربانیان قتل عام تابستان 67 و به ویژه دکتر فریبرز بقائی(برزو) که اخبار اعدام ها از طریق او به بندهای آموزشگاه رسید. 12 سال در زندان بود و غریبانه در غربت جهان را ترک گفت.

منبع: روزآنلاین