رهبر، مری و پلنگ

بهمن فرا رسیده است: ماه برکات «انقلاب شکوهمند اسلامی» که آخرین آنها درست درآستانه سی وسومین سال پیروزی «جهل براستبداد»، – به تعبیر نخستین وزیر خارجه، دکتر ابراهیم یزدی- از آسمان ولایت به سر زمین ایران هدیه می شود. تیم مذاکره کننده متن توافق نامه ای را که «رهبر جمهوری اسلامی دیده و کلمه کلمه آن را تایید کرده» – به گفته مشاور آخرین وزیر خارجه ـ به امضای » جبهه متحد ارتجاع جهانی به رهبری شیطان» بزرگ می رساند.

دیدار آشکار سی و سال پیش دولت موقت باامریکا «خیانت» بود ومذاکرات پنهانی کنونی که نتیجه اش «توافق ژنو» است «پیروزی بر قدرت های جهانی» نام می گیردودر خوزستان به فریاد شادمانه رئیس جمهور «تدبیر وامید» تبدیل می گردد؛ حرف هایی که ساعتی بعد باواکنش کاخ سفید روبرو می شود: «این سخنان تنها مصرف داخلی دارد. نه باید باعث تعجب بشود که رئیس جمهور ایران توافق‌نامه ژنو را به فراخور مخاطبان داخلی خود تفسیر کند. آنچه مقامات ایران می‌گویند اهمیتی ندارد، آنچه انجام می‌دهند مهم است.»

سخن حسن روحانی درست باشد یا واکنش جی کارنی، سخنگوی کاخ سفید، دستاورد جمهوری اسلامی این است: «مصالحه بخش‌های حساس برنامه اتمی پس از ۲۰ سال صرف وقت و هزینه ۱۷۰ میلیارد دلار درمقابل آزاد ساختن اقساطی ۴.۲ میلیارد دلار ذخایر بلوکه شده ایران.»

این رقم ماهیانه و طی شش ماه در هشت پرداخت- هر بار رقمی بین ۴۵۰ تا ۵۵۰ میلیون دلار-ـ و هر بار پس از تائید بازرسان بین‌المللی به تهران بازگردانده می‌شود.

روزنامه وطن امروز بصورت سیاه و سفید وباتیتر بزرگ «هولوکاست اتمی» به استقبال توافق ژنو می رود. روح اله حسینیان، رفیق گرمابه و گلستان «شهید گرانقدر

سعیدامامی» غم «منافع ملت» می خورد.

حسن روحانی که عازم کنفرانس داووس است تا «چهره جدید ایران» را به نمایش بگذارد، همگان را توجه می دهد: «رهبری نظام در سياست‌های كلی نقش تعيين‌‌كننده دارد.»

والبته هرکس متوجه نباشد، علی لاریجانی- یکی از «پنج برادران غارت»، حتما متوجه است. او که لابدخیالش راحت است که «نظام» در ژنو گردو داده ودُرگرفته است، برای «پیروزی» بعدی از «جان ایران» برای معرفی «چهره جدید»، مایه می گذارد: «قطعا اگر به حزب‌الله تعدی شود، ايران پشتيبان حزب‌الله خواهد بود. حزب‌الله بعنوان افتخارعالم اسلام کمراسرائيل را شکسته است. ايران جان خود را برای حزب‌الله لبنان می‌دهد.»

و درست روزهایی است که عملیات انتحاری به کنارگوش دفتر سیاسی حزب الله در لبنان می رسد و جهان جمهوری اسلامی را از فهرست میهمانان کنفرانس ژنو خط می زند تا مسیر دمشق- لبنان – تهران را مسدود کندوراه را برای حذف دیکتاتور دمشق هموار سازد.

مارتین نسیرکی، سخنگوی دبیرکل سازمان ملل توضیحی می دهد که به بیانیه کاخ سفید در باره دوگانگی حرف و عمل «مقام های ارشدایران» پیوند می خورد: «دبیرکل سازمان ملل عمیقا از مغایرت اظهارات مقام‌های ایران با تعهدات اخیرشان دلسرد شد وتصمیم گرفت تا نشست ژنو ۲ بدون حضور ایران برگزار شود. مقام‌های ارشد ایران پیشتر به بان کی‌مون٬ دبیرکل سازمان ملل٬اطمینان خاطر داده بودند که شرایط این دعوت را درک کرده و پذیرفته‌اند.»

کشمکش بر سر حضور «نظام» از زمانی آغاز شد که بانکی مون اعلام داشت ازجمهوری اسلامی برای شرکت در کنفرانس ژنو ۲ دعوت کرده است وبه دلیل کسب دو اطمینان : سخنان ظریف درایفای نقش مثبت و سازنده و پذیرش مبنای مذاکرات بر اساس توافقات نشست ژنو۱ توسط جمهوری اسلامی.

عربستان سعودی به این دعوت اعتراض کرد. دولت های آمریکا، بریتانیا، فرانسه و مخالفین سوری موضع مشترکی گرفتند: موافقت با دعوت ایران تنها در صورتی که حکومت جمهوری اسلامی طی بیانیه‌ای به شکل کامل و صریح اعلام کند که مفاد واصول توافق‌نامه ژنو ۱ را قبول دارد

بیانیه صادرنمی شود. سیاست «سازش درحرف، یورش درعمل» دیگرکارساز نیست. افسانه قهرمانی محمدجواد ظریف ومعجزه دیپلماتیکش دارد ازرونق می افتد. در دقیقه آخردرهای کنفرانس به روی جمهوری اسلامی بسته می شود. «نظام» که میلیاردها دلار از ثروت ملی ایران را صرف حفظ بشار اسد کرده است، از حضوردرکنار ۴۰ کشوری که گفت‌وگوهای صلح سوریه را پیش می برند، محروم می ماند. غروب چهارشنبه می رسد. در سوئیس اپوزیسیون سوریه درموضعی برابر، مقابل حکومت بشارمی نشیند ودرایران بسیجیان به گریه می افتند.

علی افشاری-ـ تحلیلگر سیاسی- می نویسد: «برای حکومت ایران مهم بود که ایران در مذاکرات حضور داشته باشد. این کار از دید حکومت ایران به معنای پذیرش قدرت منطقه‌ای تلقی می‌شود. دولت روحانی و جواد ظریف تاکید بیشتری بر شرکت و مزیت‌های آن داشتند تا بگویند دولت جدید باعث پایان انزوای ایران در عرصه خارجی و منطقه‌ای شده است. عدم این اتفاق برای حکومت ایران ضربه سنگین دیپلماتیک و حیثیتی بود ونشان داد که در جامعه جهانی هنوز حکومت ایران جایگاه نامناسبی ندارد و در بین ۴۰ کشور درموضوعی منطقه‌ای که در نزدیکی خاک ایران است، امکان مشارکت و نقش آفرینی پیدا نمی‌کند.»

روز آخرهفته برای «نگاه هفته» است ورئیس جمهور «نظام» درچنین شرایطی به نشست داووس که امروز آغاز شده است، می رود. کلاوس شواب، بنیانگذار و رئیس گردهمایی جهانی اقتصاد در داووس، می گوید: «ایران و سوریه کشورهایی خواهند بود که بر آنها تمرکزودرباره آنها گفت‌وگو خواهد شد. میان ۲۵۰۰ شرکت‌کننده نشست داووس و مقام‌های آمریکا، روسیه و کشورهای حاضردر«نشست ژنو ۲» تبادل دیداری وجود خواهد داشت.»

ودرست درهمین چهارشنبه گروهی ازکارشناسان معروف قضایی وجنایی بین‌المللی اعلام می کنند که به «شواهد دست اولی» دست یافته‌اند که نشان ازکشتار وشکنجه سیستماتیک حدود یازده هزار نفر» در زندان‌های دولتی رژیم سوریه دارد.

اگرمصطفی پورمحمدی، وزیر دادگستری سوریه هم بود، قطعا درفشانی می فرمود:» ما از نظر حقوق بشر جایگاه ویژه‌ای در جهان داریم.»

او که یکی از «قضات مرگ» کشتار تابستان ۶۷ است، احمد شهید، گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور حقوق بشر در ایران، را فردی «فاسد» می خواند ومی گوید: «احمد شهيد اصلا يک حقوقدان نيست وبه صورت يک عمله سياسی وارد عرصه شده و ازهمان ابتدا عليه ملت ايران موضع گرفته است.»

فریاد خشم قاتل علیه «فاسد» هنوزطنین اندازاست که سازمان دیده‏بان‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حقوق بشرگزارش جهانی سال ۲۰۱۴ خود را منتشر می کند:»نقض حقوق بشر دردولت جدید ایران نیز ادامه دارد. علیرغم وعده‏های ‏‏‏‏‏‏‏‏‏متعدد رئیس جمهورحسن روحانی مبنی براحترام به حقوق مردم به دنبال پیروزی وی در انتخابات ۱۴ ژوئن ۲۰۱۳، ایرانیان همچنین با موارد جدی نقض حقوق خودمواجه هستند. دولت حسن روحانی باید اصلاحات حقوقی را دراولویت قرار دهد.»

دومین ماه نخستین زمستان دولت یازدهم آغاز شده است. روز آخرهفته برای «نگاه هفته» است ورئیس جمهور «نظام» که تازه از سفر خوزستان بازگشته به نشست داووس که امروزآغاز می شود، می رود. روش‌های احمدی‌نژادی روحانی در خوزستان، هنوز مورد انتقاد است.

افشای کمی دیرهنگام ماجرای سفراخیرخانم «اما بنینو» وزیرامور خارجه ایتالیا به تهران، از زبان یک سایت خودی، تصویر راروشنتر می کند: «هنگام نشستن هواپیمای حامل وزیر امور خارجه ایتالیا، وقتی مدیر تشریفات وزارت امور خارجه با سه روسری رنگین برای استقبال از وی وارد هواپیما شد، او قبول نکرد و گفت که فقط بدون حجاب حاضر است وارد ایران شود. وقتی به «اما بنینو» گفته شد که طبق پروتکل باید عمل شود، وی پرسید: «پس چرا مقامات ایرانی در ضیافت‌های ما به خاطر سرو مشروب حاضر نمی‌شوند؟» و تاکید کرد: «من هم حاضر نیستم تن به این محدودیت بدهم.» مدیرکل تشریفات با محمدجواد ظریف، تلفنی تماس گرفت وخواستارمکالمه او با وزیر امورخارجه ایتالیا شد. ظریف، مکالمه تلفنی را نپذیرفت و پیام داد: «بدون حجاب، نمی‌توانیم در تهران از شما پذیرایی کنیم و همه قرارهای شما لغو می‌شود.» وزیر خارجه ایتالیا، پس از تماس تلفنی با ایتالیا، با عصبانیت و پس از کشیدن چند سیگار، با اکراه روسری رابه سر کشید و از پلکان هواپیما پایین آمد.»

آخرین روز هفته خبرمی رسد: وزارت ارشاد که هنوز هیچ قدمی برای حل مساله سانسور برنداشته است، مجوز کتابهای دینی رابه قم واگذار می کند. تنها مانده گُل که به سبزه آراسته و خبر مصوبه دولت برای احداث دهکده قرآنی-توریستی بین تخت جمشید و پاسارگاد رسانه ای شود.

خانم ها!آقایان!

دولت که کلمه به کلمه به راه رهبر می رود، مجلس که برای حزب الله لبنان جان می دهد، تنها یک قربانی کم دارد که در پایان اولین هفته بهمن از راه می رسد تا مساله هوای تهران و پلنگ تنکابن رایکجا حل کند. خانم «مری» که سی وچهارسال پیش با گروهی ازدیوار سفارت آمریکا بالا رفتند و حالا به اسم معصومه ابتکاررئیس سازمان محیط زیست هستند، ازمردم می خواهند از پایتخت بروند تا مشکل آلودگی هواحل شود. بعد هم برای قاتلان گوزن زرد نرنگونبخت پارک حفاظت‌شده پردیسان اسلحه می کشند: «ما خودمان حاضریم به جای محیط زیست قربانی شویم. ما اعلام می‌کنیم سازمان٬ سیاست محکمی برای مقابله با شکار غیرمجاز دارد و با ستاد کل نیروهای مسلح توافق‌نامه امضا کرده‌ایم تا سلاح‌های غیرمجاز جمع شود.»

هفته نخست ماه بهمن تمام می شود و کسی در فیس بوک می نویسد:

پایان غم انگیز پلنگ تنکابن چقدر شبیه داستان خود ماست و چقدر مصداق این شعر اخوان بزرگ:

سر کوه بلند افتان و خیزان،

چکان خونش از دهان زخم و ریزان،

نمی گوید پلنگ پیر مغرور

که پیروز آید از ره، یا گریزان.

سر کوه بلند آمد عقابی.

نه هیچش ناله ای، نه پیچ و تابی.

نشست و سر بسنگی هشت و جان داد؛

غروبی بود و غمگین آفتابی.

زکام سیاسی

روز شاه رفت است و «قدرت مطلق مرموز که وارث خمینی در جمهوری اسلامی محسوب می شود» و «قدرت مطلق اش را از خدا گرفته است»، در قم بردشمنی آمریکاپا می فشارد و عکس مذاکره رئیس تیم مذاکره کننده اش با دیپلمات موطلایی آمریکا در ژنو منتشر می شود که نهایی شدن توافق را اعلام می کند.

ال پائیس گزارش می دهد: «توافق اتمی از ۲۰ ژانویه اجرا می شود». باراک اوباما چند دقیقه پس از اعلام خبر توافق توسط کاترین اشتون، بیانیه رسمی می دهد: «از ۲۰ ژانویه به بعد، ایران برای اولین بار خنثی سازی ذخایر اورانیوم غنی شده خود به میزان بالا را آغاز و بخشی از زیرساخت های خود را که در آنها غنی سازی به میزان بالا پیش بینی شده، پیاده خواهد کرد.»

مقام معظم رهبری، طبق معمول، برطبل پیروزی می کوبد. به قدرت‌های جهانی هشدار می دهد که تحریم‌های آنها باعث تسلیم ایران نمی‌شود و پذیرش مذاکره با آنها نیز به معنای آن نیست که «ملت مستاصل شده است.» رهبر سازش ناپذیر و ساده زیست، از بازبودن راه مذاکره ای که خودش صلاح بداند، خبر می دهد:»دشمنان خیال می‌كنند كه تحریم كردند و ایران مجبور به مذاكره شد. نه! ما قبلا هم اعلام كرده‌ایم درموضوعات خاصی كه مصلحت بدانیم با این شیطان برای رفع شرش مذاكره می‌كنیم.»

مردم ایران از آنچه «دشمنان» ودر راس آنها «شیطان» با جزئیات کامل می داند، کمترین اطلاعی ندارند. رضا تقی زاده- تحلیگر سیاسی- هزینه این «مصالحه اتمی» را برآورد می کند: «مصالحه بخش‌های حساس برنامه اتمی جمهوری اسلامی پس از ۲۰ سال صرف وقت و تحمل هزینه‌هایی که بر اساس محاسبات منابع اسراییل بیش از ۱۷۰ میلیارد دلار برآورد می‌شوند، درمقابل آزاد ساختن اقساطی ۴.۲ میلیارد دلار ذخایر بلوکه شده ایران .»

لوریان لوژورکه حتما از مذاکرات پنهانی تهران – واشنگتن بی خبر نیست، می نویسد: «منافع «مشترک» دو کشور رو به افزایش است.»

وزیرخارجه رهبر از اطلاع رسانی به مردم کارمهمتری دارد . او که ازدیدار پادشاه اردن برمی گردد، بر مزار «سردار شهید اسلام عماد مُغنیه» از رهبران ترور شده حزب الله لبنان تاج گل می گذارد. شورای امنیت ملی آمریکا ادای احترام محمد جواد ظریف به «مسئول اعمال تروریستی وحشتناک و کشته شدن صدها نفر، از جمله شهروندان آمریکا» را محکوم می کند: «اعمال ضدبشری عماد مغنیه وادامه آن توسط حزب الله لبنان در منطقه با حمایت مالی و مادی ایران، تاثیری عمیق بر بی ثَباتی واقدامات مخرب درلبنان و منطقه داشته است واینگونه رفتار تنها سبب افزایش تنش در منطقه می شود.»

عماد مغنیه تروریست، دست پایوران نظام را دردست دیکتاتور دمشق می گذارد.ژنو، انتظار کنفرانس دیگری را می کشد. بان کی مون، دبیر کل سازمان ملل می گوید: «از حدود ۳۰ کشور، از جمله، اعضای دایم شورای امنیت دعوت شده است. موضوع حضور ایران در کنفرانس ژنو ۲ هنوز در دست بررسی است.» تحلیل شرق الاوسطمنظری بر موضع نظام درسوریه می گشاید.عربستان سعودی و روسیه که درکار «معامله» کلان دیگری باجمهوری اسلامی است، چشم انداز را کامل می کنند.

درست روزهایی است که جک استراو- وزیر خارجه پیشین انگلستان ورئیس کنونی گروه پارلمانی دوستی ایران و انگلستان – بالقب جدید «آیت اله استراو» از تهران بر می گردد تا همه تحریم ها را خنثی کند.

ملاحسنی معروف که می‌خواست برای فتنه ۸۸ حکم بدهد واجرا بکند، بازنشسته می شود. علی مطهری که هنوز سرگرم دادن اره وگرفتن تیشه بر سر «فتنه ۸۸» است، هم زمین های «جناب آقای محمد جواد لاریجانی» دردماوند رابیادش می آورد وهم اینکه «هوا سرد است ودچارزکام سیاسی شده اید.» و محمود کریمی بجای بابک زنجانی، چهره هفته «نظام» می شود وآش چنان شور که روزنامه جمهوری اسلامی که مهر ونشان رهبر را دارد، می نویسد: «آیا این مظلومیت اهل بیت علیهم السلام و مهجوریت قرآن و احادیث نیست كه برای توجیه كار خلاف عرف و خلاف قانون فلان مداح مشهور كه در یك دعوای ساده خیابانی دست به سلاح برده و اقدام به تیراندازی كرده است، تمام مقدسات به یاری طلبیده می‌شود، آیات قرآن و احادیث مورد تحریف قرار می‌گیرند، پیامبران و انبیاء الهی با یك فرد عادی مقایسه می‌شوند و در نهایت هرگونه انتقاد به این ماجرا «نشانه گرفتن هیات‌های عزاداری و اصل و فلسفه قیام عاشورا» تلقی می‌گردد؟!»

هفته ایست که دولت یازدهم، اعلام می کند «در دولت دهم سه هزار دانشجوی دکترا «بدون آزمون» پذیرفته شده اند.» شاید روزی معلوم می شود چند هزار نفر به همین شیوه در جمهوری اسلامی «دکتر» شده اند . یکیشان- معروف به دکترحسن رحیم پور ازغدی – در این هفته از سوی پیامبر حکم قتل شاعران مخالف را می دهد.

و در این بازارداغ فروش پیامبر وائمه بر سر بازاریکی یادش می افتد: «ایران خشک، خشک‌تر می‌شود

عیسی کلانتری- وزیر اسبق کشاورزی- و دبیرکل کنونی خانه کشاورز هشدار داده بود: «در صورت ادامه برداشت بی‌رویه از منابع آب، تا ۲۵ سال دیگر، ۶۰ میلیون نفر از جمعیت در اثر تشنگی می‌میرند.»

دیماه دیگری که «شاه رفت» تا کسی گرسنه نماند وهیچکس از تشنگی نمیرد، رو به پایان است. رئیس جمهور «تدبیر و امید» که از سینما گران خواسته است، فیلم های خوشبینانه بسازند، همین روش رادر باره توافق ژنو بکار می برد . حسن روحانی روز سه‌شنبه در سفر به خوزستان توافق‌نامه ژنو را به معنای «تسلیم قدرت‌های بزرگ در برابر ملت ایران» می داند و فریاد شادی بر می کشد که این توافق‌نامه به شکستن سد تحریم‌ها منجر شده است.

کاخ سفید بلافاصله واکنش نشان می دهد: «این سخنان تنها مصرف داخلی دارد، نه ما. تعجب‌انگیز نیست که رئیس جمهور ایران توافق‌نامه ژنو را به فراخور مخاطبان داخلی خود تفسیر کند.آن‌ چه مقامات ایران می‌گویند، اهمیتی نخواهد داشت، بلکه آن‌ چه انجام می‌دهند مهم است.»

خانم ها! آقایان!

هفته تنها با «پیروزی» بر «قدرت های بزرگ» تمام نمی شود. درهای زندان را بروی دوشاعر جوان می گشایند که با وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی آزاد شده اند. مهدی موسوی، فاطمه اختصاری با این آگاهی که «سرنوشت درختان باغ‌مان تبر است» تنها شعر سروده بودند. یکیشان این است:

نماندست چیزی به جزغم … مهم نیست

گــرفته دلـــم از دو عالم … مهـــم نیست

تـــو را دوست دارم قسم به خدا که…

اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست

فقــــط آرزو مـــی کنم کــــه بمیرم

پس از آن بهشت و جهنمّ مهم نیست

همان وقت رانده شدن به زمین … آه !

بـــه خود گفت حوّا که آدم مهم نیست

بیا تا علف هــــای هرزه بکاریم

اگر مرگ گلهای مریم مهم نیست

ببین! مرگ هم شانس مي خواهد ای عشق

فقط خوردن جامی از سم مهـــم نیست

نماندست چیزی به جز غم، مهم نیست،

گرفته دلـــم از دو عالم، مهم نیست,

بمانم، بخوانم، برقصم، بمیرم …

دگر هیچ چیزي برایم مهم نیست

یکی را هم شاهین نجفی خوانده است:هیچ، هیچ، هیچ

بزرگترین چالش روزنامه نگاران ایرانی چیست؟ توقیف نشريات چه نتايجى به همراه دارد؟ با صدرالدین الهی، یحیی کمالی پور، نوشابه امیری، امیر طاهری.

 

بزرگترین چالش روزنامه نگاران ایرانی چیست؟ توقیف نشريات چه نتايجى به همراه دارد؟ با صدرالدین الهی، یحیی کمالی پور، نوشابه امیری، امیر طاهری.

 

آقای دبیر! خنده هایت را برایم بگذار–نوشابه امیری

 

وارد تحریریه کیهان که شدم، انگار پا گذاشته بودم به فیلم های آمریکایی؛ فیلم هایی که در تحریریه روزنامه ها می گذشت، رنگ ها بیشتر به سیاه و سفید می زد، دود سیگار در هوا و تق تق ماشین های تایپ، صدای ثابت متن.

غول های با تجربه روزنامه نگاری کشور در هر سو نشسته بودندو جوان ترها، تند تند به این سو و آن سو می رفتند؛ با کاغذهای A4 کاهی دردست. تا برسم به سرویس سیاسی که در انتهای تحریریه بود، و نصیر امینی ـ اولین و آخرین دبیر سرویس ام[که چونان پدری بوده است و هست برایم]بر صدرش ـ باید از کنار سرویس های هنر، اجتماعی، خارجه و میز معاونین سردبیر رد می شدم.

هر سرویس، میزهایی بود به هم چسبیده و حتی با یک نگاه، معلوم که دبیرش کیست؛ دبیرانی که نه از جا و اندازه میزشان، که از هیبت و نگاه شان، قابل شناسایی بودند. آبدیده روزگار و کار، و هرکدام، به تنهایی یک روزنامه و یک تاریخ.

حالا از آن لحظه که خبر درگذشت علیرضا فرهمند، دبیر سرویس خارجی کیهان را شنیده ام، آن فیلم پیش رویم تکرار می شود، و هر بار هم «اسلوموشن». آن روزنامه نگار آشنا با «ریشه ها»، فهیم، مهربان و روشن اندیش؛ مردی که با خنده های بلندش، تحریریه می خندید و چون به فکرفرو می رفت، معلوم بود، وقت اندیشیدن است.

آقای فرهمند صبح زود به تحریریه می آمد، با آن کلاه کپی و شال گردن، و سیگار زیرلب. از راه که می رسید اول روی کت اش، آستینی نیمه می کشید که در دو سوی کش داشت و برای آن بود که کت، پاکیزه بماند. بعد دستی به بند شلواری که همیشه داشت می کشید و خودکارش را می گذاشت پشت گوش. آنگاه بود که می نشست پشت میز وغرق خواندن روزنامه های فرنگی و تلکس ها می شد. کاش تصویری از آن لحظات داشتم که چگونه باخبر یکی می شد و مهم ترین ها را بر می گزید و طرح روز مطالب خارجی را می داد؛ کاری که تا نیمه روز طول می کشید.

نوبت کاردیگران که می رسید، وقت فراغت او بود. گاه اختلاط و فرصتی برای ما، که جوان بودیم و تشنه هم گویی و هم اندیشی با بزرگ ترها. رسم دوران ما این نبود که از راه نرسیده بر جای بزرگ تران تکیه زنیم و خود نیز باور کنیم که بزرگیم. آموخته بودیم که این راه باید پله پله رفت؛ آهسته اما پیوسته. و رفتن این راه در کنار علیرضا فرهمند، بس جذاب و آموزنده بود. و کافی بود نکته ای بگویی که راه به خنده اش گشاید. آنقدر بلند می خندید که سرتاسر تحریریه را به خنده وا می داشت؛ آنگاه که یک بار جسارت کردم و گفتمش «به اندازه دماغ تان می خندید نه دهان تان». بس که دماغش بزرگ بود و دهانش کوچک. چنان خندید که خنده تحریریه قطع نمی شد؛ خنده هایی که استقرار جمهوری اسلامی، ما را از شنیدنش محروم کرد.

چنین بود که آقایان رسیدند به تسخیر سفارت امریکا و با وصل کردن هزار هزار کاغذ پاره، پرونده هایی ساختند برای این و آن [این روزها دیگر رابطه با آمریکا ـ چه در خفا و چه آشکار ـ جاسوسی محسوب نمی شود وقتی اجازه آقایان را داشته باشد]. علیرضا فرهمند، یکی از قربانیان این دوران بود. اسمش در رسانه های حکومتی و به اصطلاح افشاگری ها آمد و فریادهای «افشا باید گردد» و «اعدام باید گردد» که از چپ و راست برخاست، از آن روزنامه نگار برجسته که در روزهای تب آلود انقلاب، عقل و حرفه ای گری به تحریریه تزریق می کرد، انگار تنها تصویر آستین هایی که روی کت می پوشید باقی ماند. و در آن چشم ها که منزلگه هوش و خرد بود، هراسی خانه کرد که تا آخرین بارها هم که دیدمش، همچنان باقی بود. چه می توان کرد وقتی طناب دار، در همه میدان های شهر برپاست؟آخرش هم می گفتند:اشتباه شد. [حتی ببخشیدی هم در کار نبود].

از آقای روزنامه نگارفرهمندمان سالها خبر نداشتیم، که ما خود نیز هریک به تیری گرفتار. یکی در بند و یکی در خفا و بی نامی و یکی عزلت گزیده در فراموشی و هراس.

بعد از دوم خرداد بود که دوباره دیدمش؛ این بار در نشریاتی که وابستگان فکری دولت جدید، به راه انداخته بودند. شده بود یکی در میان آنان که باید شاگردیش می کردند. او اما فروتنانه و درسکوت، می رفت و می آمد و همه دلخوشی اش، غروب هایی که به باشگاهی می رفت برای بازی بیلیارد؛ بازی مورد علاقه اش که از همه بازی های دنیا، بیشتر دوست می داشت.

پس از آن پیش آمد که در جاهای دیگری نیز آقای فرهمندمان را باز یافتم اما آن فرهمند کجا و آنکه صدای خنده اش تحریریه ای را شاد می کرد کجا. و کسی نبود که بپرسد قاتل آن شادی ها که بود؛ مجازات قاتل به جای خود.

حالا «پیشکسوت» دیگری رفته و راحت تر می توان در روزنامه نگاری هم مبدا تاریخ رااستقرار جمهوری اسلامی گرفت. راحت تر می توان «پالایش» کرد و تاریخ را خط زد. با جنازه گذشته هم برای این عکس یادگاری می گیرند که زیرش بنویسند:روزگار سپری شده مردمان سالخورده. اما عکسی که در دل ماست و حافظه ای که تاریخ را بر آن نقش کرده اند، همیشه به یاد خواهد داشت که ایران به «فرهمند» زنده است نه «شریعتمداران».

گلی برلبان مرد فرهمند

 

آقای فرهمند، کلاهش را بر می دارد. شالش را می اندازد. روزنامه اش را ازآقای شوقی می گیرد، زیر بغل می زند. می رود.اتاق های شیشه ای را دور می زند. از تونل زمان می گذرد. پله ها راپائین می رود. توی کوچه می پیچد به راست. بعد به چپ. تا چهار راه کنت می رود. وارد سالن بیلیارد می شود. همه آقای فرهمندرا می شناسند. میزهای سبز و توپ های رنگی منتظرش هستند.

– عین زدن یک گیلاس عرق است..آدم را گرم می کند.

گرم می شود. بلیت هایش را نگاه می کند.

– عروسی خون لورکا…

بلیت ها را پاره می کند و توی جوی می ریزد. آقای فرهمند از خون، ازبوی خون می ترسد. بلیت بعدی؟

– آهان… قطعه بهار… این شد..

آقای فرهمند راه می افتدو لاله زار را پیاده می رود. می اندازد توی کوچه ملی و تاتالار رودکی پیاده می رود.

بهار ۱۳۵۵ است. تهران سینمادارد. کاباره دارد.میخانه دارد. مسجد دارد. تماشاخانه دارد. یک طرف لورکا را نمایش می دهند، پائین تر این سوسن است که می خواند… چند خیابان آنطرفتر یکی از بهترین ارکسترهای دنیا دارد ویوالدی می زند.

آقای فرهمند راهمه می شناسند. گوش می دهد و گاهی یادداشت بر می دارد. فردا متن کوتاهش را می دهد به بخش هنری.

بهار ۱۳۵۵ است. آقای فرهمند عضوتحریریه کیهان است. درکیهان صد وده روزنامه نویس حرفه ای کار می کنند. هنوز بازجوها سردبیر نشده اند و اوباش میزها را اشغال نکرده اند. هنوز….

**

هنوز صدایش رامی شنوم. حالم خیلی خوب است. غرق لذت دیدار سه استاد روزنامه نویسی از سه نسل در یک برنامه تلویزیونی هستم. نشئه ام. نخورده مستم:

– نتوانسته اند حرفه مارابکشند.. خون ریخته اند… دربدری.. زندان… شکنجه.. تبعید.. امازنده ایم… روزنامه نگاریم… بازجو وامنیتی نیستیم…

صدایش را می شنوم. از همان دور، دادمی زند:

– چشم…

هروقت باهمسرم حرف می زنیم، از دور صدایش در می آید:

– چشم…

صدا از کهکشان ستاره باران کیهان می گذرد تا از آنسوی تحریریه به این سو برسد.بایداز رحمان هاتفی و تقی ثقفی و محمدبلوری بگذرد، مهدی سحابی و روحبخشان و درویش و دکترسید جوادی را دور بزند،از فراز سر نصیر امینی و مسعود علائی و کورس بابایی و جلال هاشمی و حسین آل ابراهیم و نصرت اله نوح و مصطفی باشی و طاهریان پر بکشد، با هما سرشار و ثریا صدردانش خوش و بش کند و به سر بچه های دانشکده دست نوازشی بکشد و به من برسد.

آقای فرهمند «عقل منفصل» این جمع حرفه ایست که در دهه پنجاه کیهان را با تیراژ ۵۰۰ هزار نسخه منتشر می کند. دکتر مهدی سمسار تازه رفته و امیر طاهری آمده است. اقای فرهمند «عقل منفصل» امیر طاهری و رحمان هاتفی و دکتر مصباح زاده است. هیچکس هم نباشد، اوهست. آقای فرهمند هست.

***

هیچ کس نیست آن روزها. امیر طاهری با امیر عباس هویدا به سفر یونان رفته است. رحمان هم نمی دانم کجاست. من باید روزنامه را در بیاورم. خبرمی رسد که استعفای امیر عباس هویدا قطعی شده است. خبر رسمی نیست. اما از آن خبرهائی است که یاد گرفته بودیم «بو» بکشیم موثق است. تیتر را روی کاغد کاهی مرسوم کیهان نوشتم:

– هویدا استعفاء داد…

انگار که کار خطایی کرده باشم، نگاهی به اطراف انداختم. خود هم تیتر خودم را باور نداشتم. رفتم بالای سر آقای فرهمند. تیتر را نشانش دادم. بلند شدو تامیزم آمد:

– استعفا ء کرد درست است…

داد را خط زدم و نوشتم کرد. منتظر جوابش بودم. نگاهش نمی کردم. دست لاغرش را روی شانه ام گذاشت:

– خوب است…آماده باشیم… و مراقب..

رفت وبرگشت. خم شد کنار گوشم:

– بوی خون می آید…

رفت. تیتر را دادم به پرویز آذری صفحه بند نامی کیهان:

– پرویز ۸۴ سیاه… باید آماده باشیم…

سیگارش را جوید. رفت.

آقای فرهمند روزنامه اش را گرفت و رفت. اینوقت روز حتما می رفت بیلیادری بزند. تلفن روی میزم زنگ زد.دکتر مصباح زاده بود:

– رئیس.. وقت دارند..؟

این یعنی دکتر ناراضی است. نفس بلندی کشیدم و رفتم. تا وارد اتاقش شدم، آمد جلو و دست نداد. این یعنی کارت زرد دوم که درصدایش قرمز می شد:

– حالا نخست وزیر عوض می کنید…

– اعلیحضرت عوض می کنند… ما فقط خبرش را می دهیم…

– من سناتورمملکتم.. خبرندارم… شما از کجا؟

– ما بومی کشیم آقای دکتر… تازه من با آقای فرهمند…

– او هم موافق بود…؟

– البته ترسید… گفت بوی خون می آید..

دکتر دوری زد. از راه رفتنش می فهمیدم خوشحال است:

– برو… خریت نکن… اگر خبر درست بود…

*****

وبوی خون آمد. خون سر ریز کرد. از پله های کیهان و روزنامه های دیگر بالا کشید. سه مکتب روزنامه نویسی ایران زیر تیغ رفت. زندان و مرگ و تبعید. دست هشتمی ها ماندند و ساختند و نظریه «روزنامه نویس مرده شور» است را رواج دادند. بعد مقامات از جناح های گوناگون یکشبه به سردبیری رسیدند. یکی داماد وزیر خارجه بود، دیگری سوگلی پدر خوانده جناح چپ.سمسارها، طاهری ها، احرارها و… به تبعید رفتند. رحمان را در زندان تکه تکه کردندو همه مردان حرفه بناچار خانه نشینی گزیدند.راه را بر فرهمندها و گوران ها و… بستند. دوران روزنامه نگاری مکتبی و رانتی رسید. آقای فرهمند که از خون از بوی خون می ترسید در جمهوری اوباش گم شد.

وقتی برای اولین و آخرین بار همراه همسرم به یک روزنامه اصلاح طلب رفتم در حیاط جامعه دیدمش.آقای فرهمند، آقای فرهمند بود و خودش یک تنه، یک تحریریه بود. شاید هیچوقت هیچکس نفهمید که شمس الواعظین با دعوت از آقای فرهمند، روح حرفه نابودشده روزنامه نگاری را در کالبد جامعه وتوس دمیده است. و تا شمس نفسی بزند،سال رفت و روزنامه ها رسما پایگاه دشمن شد. زندگی بر مدار جهل و روزنامه نگاری در مسیر تعلقات جناحی رفت، تاروزی آقای فرهمند تلفن زد. با همان «چشم» معروف شروع کرد. جایی از اوکادر حرفه ای روزنامه نویسی خواسته بودند. رفتیم و ساعتی گپ زدیم تا فهمیدیم چه کسانی جای دکتر مصباح زاده ها را گرفته اند. البته خیلی هم عزت چپانمان کردند. قرار شد فکرکنیم و جواب بدهیم. بیرون آمدیم. تا خانه فکرهایم را کردم و به آقای فرهمند تلفن زدم و دیدگاهم را گفتم. در سکوت طولانی گوش دادو گفت:

– پس بوی خون می آید…

وازهم گم شدیم.

****

حالم خوب است. ازخونریزی سی و چند و ساله جان سالم بدر برده ایم. از سه گوشه جهان صدای کیهان، صدای حرفه می آید. آفتاب چه دلچسب است. تلفن زنگ می زند. برمی دارم و گوش می دهم:

آقای فرهمند از تونل زمان می گذرد. بر می گرددو به عقب سرش نگاه می کند. روی صندلی های تحریریه بازجویان و سپاهی ها نشسته اند… مرده شوری رسم روز است… پله ها را پائین می رود. لاله زار تهران میخانه ندارد. مسجدها خالی است. سوسن نمی خواند. درهیچ تالار رسمی ویواولدی نمی سازند… چماق دارها فیلمساز شده اند…

***

حالم بداست. حالم بداست. بد. اگر سیل خون بند بیاید، باید همه گل های دنیا را بخرم… و جای دکترو رحمان و مسعود و کورس… بگذارم…

اجازه بدهید، شاداب ترین گلم را که از اشک خیس است روی لب های بسته شما بگذارم آقای علیرضا فرهمند…

 

این سایت جدید شماست؟ برای فعال‌سازی ویژگی‌های مدیریتی و رد کردن این پیام، وارد شوید.
وارد شدن