تا اين نامه به تو برسد، بهار در شهر نفس زده است. تو که میدانی هيچکس نمیتواند آمدن بهار را عقب بياندازد. پس در اين بهار که میرسد، در اين سال که در جدايی نو میشود، به آفتاب نگاهت سلامی دوباره میدهم. همه گلهای بهار را به نام تو صدا میزنم و با همه پرندگان نام تو را میخوانم. خجسته باد عيدت، مبارک باد بهارت. به اين اميد زندهام که بهار با تو بودن بيايد و باهم و همراه درختان خانه کوچکمان روييدن گلها را از دل سياه خاک جشن بگيريم. به اين اميد که از دامان عشق نجيب تو خانهمان پر گل شود. در لحظه تحويل سال، به يادت، به بهار سلام خواهم داد و هفتسين اميد در گذر باد خواهم نهاد. گفتی: نامههايت غمگين است. مینويسم : هر واژه نامههايم از قلبی خزانی فرياد ميزند، از غمی به ژرفای چشمان بارانیات.
غير از اين اگر بود بايد میپرسيدی چرا؟ آخر وقتی تو نيستی، وقتی آواز عاشقانهات نيست، وقتی بوی عطر نازک مهربانيت در لحظههايم جاری نيست، وقتی شب چشم بر غريبهها می بندم و صبح بر غريبهها میگشايم، وقتی جهان و هر چه در آن است غريب است، بايد از تبار جنون باشم که غم بر دلم چنگ نزند. شادیي همهی اين جهان يعنی تو، و تو که نباشی مگر مثل دلقک احمقی ماسک شادی به چهره بزنم. با اين همه، معبودم، اين دلتنگی خزانی، اين غم کويری، به معنای نااميدی نيست. تو نيستی، اما من توام. پس تو هستی مثل هستی. در نبودنت هستی. پس دلم گرم و اميدوار است. در فاصله دو ديدار، در اين پيچ و خم سرما، قلبم را با گرمای عشقت که از ديوار و شيشه میگذرد فروزان میدارم. میدانم که در پايان اين روزها – که آغاز من است – تو ايستادهای.
پس، تو را صدا میزنم، آهای … خاتون مهربان من، دستان نجيبات را به من بده. به اندازه همه شکوفههای بهار دوستت دارم. مامانی را غرق بوسه کن.
از خانه
هوشنگ من، آقای خانهام، از دل پاسخت میگويم.
آری، بهار در شهر نفس میزند. و در هر دم و بازدم، عطر اميد را بر همه جا و بر خانه کوچکمان نيز، میپراکند. تو را میبينم که رويش نيلوفرها را در باغچههای خانهمان دنبال میکنی و صدايت را میشنوم، هر صبحگاه، که مژده شکفتن نيلوفر ديگری را فرياد میکنی. و چنين است که زندگی راز خود را آشکار میکند. راز کشاکش تخم گل نيلوفر با خاک سياه و پيروزی گلهای نيلوفر. برای من، تو و زندگی مشترک ما، تبلور اين پيروزی است. از اين روست که توانايی دوست داشتن را يافتهام. و مگر نه آنکه مشگ و عشق را نتوان نهفتن؟ عزيزم، اندوهت را با همه وجود درک میکنم و در تک تک لحظات غمگينانهات با تو سهيمام، اما بهار را میبينم که بر قلب خزانیات، تلنگر میزند. خوب گوش کن! میشنوی؟ زود است، بسيار زود لحظه ورود بهار، و ما چه جشنی خواهيم گرفت در خلوت خانهمان آمدن بهار را.
عزيزم، در سالی که میآيد و در هر لحظهاش، آزادی به تو نزديکتر خواهد بود، پس، لحظه لحظه سال نو مبارک است. پيچ و خم سرما به پايان خواهد رسيد و ما روزی با لبخند، خاطراتمان را مرور خواهيم کرد. و من از امروز تا آن روز، در اينجا که تو ايستادهای و در آنجا که ما ايستادهايم، گفتهام و خواهم گفت: دوستت دارم. مامانی تو را میبوسد و برايت آرزوهای بسيار دارد. ما به آرزوهایمان خواهيم رسيد. من میدانم.
نوشابه اميری در يکی از يادداشتهای پايانی کتاب مینويسد :
اگر بگويم روزهای قطع ملاقات وحشتناک بود، محکی برای تشخيص وحشتناکی به دست ندادهام ، جز آنکه ندانی نفسی که فرو میدهی، کی بيرون می شود تا ممد حيات باشد. و آن تابستان وحشتناک تر از هميشه بود. آن سال، سال عمليات مرصاد بود. پيش از قطع شدن ملاقاتها در ديدار با يکی از مسئولين زندان، قصهی بارها گفتهام را بازهم گفتم. او فقط نگاهم کرد و به نظرم رسيد آنچه میگويم به گوش او نمیرسد و فکر کردم آنچه به گوشش میرسد، شنيده نمیشود. يا آنچه شنيده میشود، درک نمیشود و …
اما او همه چيز را شنيده بود و فقط يک جمله گفت: «به زودی تکليف همه روشن میشود. آنها که بايد بروند میروند و آنها که نبايد، آزاد خواهند شد.»
دلم هری ريخت. بر چه اساسی؟ کدام قضاوت؟ کدام دادگاه؟ کدام قانون؟
سئوالهايم را نگفتم. او حرفش را زده بود.
هفته بعد ملاقاتها قطع شد. حدود سه ماه. نه ديداری، نه تلفنی و نه خبری. شايعه، طاعون خانواده های زندانيان شده بود.
راستی ظرفيت انسان چه حدی است؟
و عاقبت يک روز زنگ تلفن و يک صدای خاکستری.
– فردا بياييد لونا پارک!
همين ؟! حتی فرصت آهی را هم نداد.
گفتن ندارد که تا فردا نخوابيدم. گفتن ندارد که هزار بار عرض و طول خانه کوچک مان را پيمودم. خود و خانه را بدون او تصور کردم. فکر کردم خودم را آتش میزنم . جلو لونا پارک، جلو مجلس شورا. میديدم که آتش گرفتهام، اما نمیسوزم. میديدم که میسوزم اما نمیسوزانم. میديدم که میميرم.
صبح زود، پيچيده در چادر سياه، در لونا پارک بودم. صدها نفر ديگر هم.
لونا پارک کنار شهر بازی بود.
يکی گريه میکرد، يکی داد میزد و همه میترسيدند. لرزان به اتاقکی رفتم که پاسخ در آنجا بود. در آن اتاق نمرهای میدادند. نمره را میبردی به اتاق کناری. آنجا نمره را میگرفتند. يا میگفتند، برو وسائل را بگير (به همين سادگی) يا شماره بند جديد زندانی را میدادند. کدام نويسنده می تواند آنچه را در فاصله اين دو اتاق میگذشت بر کاغذ بياورد. از عمر من به اندازه فاصله اين دو اتاق باقی بود. زانوانم نيرو نداشت. شماره را دادم. گفت: بند …